تبليغاتX
رويای راهست اين

پنجشنبه 1388/08/21

چه كشكي، چه پشمي

چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت،خواست فرود آيد، ترسيد.باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم....
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم، غلط زيادي كه جريمه ندارد.

كتاب كوچه
احمد شاملو

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 12:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/08/19

همه چیز آرومـه

همه چیز آرومـــــــــــــــــــــــه
تو به من دلبستــــــــــــــــــی
این چقدر خوبه که

تو کنـــــارم هستــــــــــــــــی

همه چیز آرومــــــــــــــــــــــــــه
غصه ها خوابیدند
شک نداری دیگه

تو به احســــــــــاس مــــــن

همه چیز آرومـــــــــــــــــــــــــه
من چقدر خوشحالم
پیشم هستـــــــــــــــی حالا
به خــــــــــودم می بالـــــــم
تو به من دلبستی
از چشــــــــــات معلــــومـــــــه
من چقدر خوشبختم

همه چیز آرومـــــــــــــــــــــه

تشنه چشمـــــــــــاتــــم مــــن
منـــــــــــــو سیرابــــــم کــــــن
منو با لالایی
دوبـــــــــاره خوابــــــــــم کـــــن
بگو این آرامش
تا ابد پابرجاست
حالا که برق عشــــــــــــــق
تو نگاهـــــــت پیداســـــــــت
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 9:24 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/08/12

قطعه گم شده

چند سالی می گذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

 

زمان می گذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر می شد شعاع آن هم بیشتر می شد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

 

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

 

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.


 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره است
- من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنابراین او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت می کرد.

 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.


قطعه ی گمشده رفت و هیچ وقت بر نگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد(لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور می زد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد...

 
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 7:43 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/08/08

و عشق، تنها عشق

و عشق، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس

و عشق، تنها عشق
مرا رساند به امکان یک پرنــــــده شدن
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 8:8 |  لینک ثابت   •