تبليغاتX
رويای راهست اين

دوشنبه 1388/07/20

جمله ای از آناتول فرانس

آناتول فرانس گفت: ”كاملترين انقلاب، انقلابى است كه در آن آخرين پادشاه با روده هاى آخرين كشيش بدار آويخته شود” .
هر چند اين جمله در خود طنزى قوى نهفته دارد اما او آگاهانه و يا ناآگاهانه به مهمترين واقعيت موجود مقابل سعادت بشر اشاره كرده بود.
 

 حکومت استبداد و مذهب
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 5:3 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/07/18

حقیقت درون

مشهور است كه "بودا" درست در نخستين شب ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان "بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي.
بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال زندگي خود نرفته اي؟! همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را با تمام وجودش لمس كرده باشد.. مي خواستم بپرسم آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در كنار خانواده ات يافت نمي شد؟!
و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست و نه چيزي براي جستن!"
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 4:7 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/07/06

خدا نور است!

روزی پیامبری از کوچه ای گذشت .
تصمیم گرفت روی دیوار آن کوچه شعاری بنویسد تا مردم با دیدن آن به یاد خدا بیفتند. بنابراین خیلی بزرگ نوشت «خدا نور است» و زیر آن هم یادداشت کرد؛ «پیامبر خدا »
روز بعد ماهیگری از آن کوچه عبور کرد . چشمش به شعار افتاد و کنار نقطه «نور» یک نقطه گذاشت و رفت. روز دوم دیوانه ای توت سیاه آبداری را به سمت خدا شلیک کرد. توت درست بالای نقطه ماهیگیر له شد و مثل نقطه ای به جا ماند. چند روز بعد آشپزی که از کنار شعار گذشته بود دو دندانه به «نور» اضافه کرده و دور شده بود. بعدها آن شهر توسط آشوری ها فتح شد. سردار آشوری وقتی از آن کوچه عبور می کرد با خون قبل از دندانه هایی که آشپز نوشته بود یک «آ» گذاشت. بعد از مدتی آن شهر توسط آسوری ها فتح شد. یک جوان آسوری وقتی چشمش به آن شعار افتاد با شمشیر تمام نقطه های روی نور را کند. یک روز هم قماربازی برای رفتن به خانه دوستش از آن کوچه می گذشت که «آ» آن را حذف کرد. یک روحانی که از روبرو می آمد وقتی چشمش به این صحنه افتاد حرف «ه» را بعد از «ر» نوشت و برای آن قمارباز طلب بخشش کرد. سالها بعد یک کارگردان که درباره خدا فیلمی را می ساخت تصمیم گرفت که یک سکانس فیلمش را توی آن کوچه ضبط کند بعد از پایان آن سکانس سه نقطه بالای «ر» گذاشت.
سال ها گذشت. یک روز پیامبر دیگری از آن کوچه تردد کرد به شعاری برخورد کرد که نوشته بود:
« خدا سوژه است.»
با خودش گفت: «لعنت به تمام پیامبران دروغین»
و با زحمت آن شعار را پاک کرد و به جای آن نوشت : «خدا نور است.»، «پیامبر خدا»

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 8:35 |  لینک ثابت   •