تبليغاتX
رويای راهست اين

پنجشنبه 1388/03/21

يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .

پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….

به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 13:20 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/03/18

همراه شو، ای عزیز

کین درد مشترک

هرگز جدا جدا

درمان نمی شود

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 10:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/03/09

اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند، مي‌شکنند.

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 9:17 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/03/03

چند نکته مدیریتی

تصميم قاطع مديريتي

روزي مدير يكي از شركت‌هاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش مي‌رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه مي‌كرد. جلو رفت و از او پرسيد: شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي‌كني؟ جوان با تعجب جواب داد: ماهي 2000 دلار. مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورد و به جوان داد و به او گفت: اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي‌دهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند. جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟ كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود.

 

راهکار مدیریتي

مدير و 10 نفر از كاركنانش از طناب بالگردي كه در صدد نجات آنها بود، آويزان بودند. طناب آنقدر محكم نبود كه بتواند وزن هر يازده نفر را تحمل كند. كمك خلبان با بلندگوي دستي از آنها خواست كه يك نفرشان داوطلب شود و طناب را رها كند. البته، داوطلب شدن همانا و سقوط به ته دره همان و به ظاهر كسي حاضر نبود داوطلب شود. دراين هنگام، مدير گفت كه حاضر است طناب را رها كند ولي دلش مي‌خواهد براي آخرين بار براي كاركنان سخنراني كند. او گفت: چون كاركنان حاضرند براي سازمان دست به هر كاري بزنند و چون كاركنان خانواده خود را دوست دارند و درمورد هزينه‌هاي افراد خانواده، هيچ گله و شكايتي ندارند و بدون هيچ گونه چشمداشتي پس از خاتمه ساعت كار در اداره مي‌مانند من براي نجات جان آنان طناب را رها خواهم كرد! به محض تمام شدن سخنان مشوقانه و تحسين برانگيز مدير، كاركنان كه به وجد آمده بودند شروع كردند به دست زدن و ابراز سپاسگزاري از مدير!!

 

مصاحبه شغلي

در پايان مصاحبه شغلي براي استخدام در شركتي، مدير منابع انساني شركت از مهندس جوان صفر كيلومتر ام.آي.تي پرسيد: و براي شروع كار، حقوق مورد انتظار شما چيست؟ مهندس گفت: حدود 75000 دلار در سال، بسته به اينكه چه مزايايي داده شود. مدير منابع انساني گفت: خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطيلي، 14 روز تعطيلي با حقوق، بيمه كامل درماني و حقوق بازنشستگي ويژه و خودروي شيك و مدل بالاي در اختيار چيست؟ مهندس جوان از جا پريد و با تعجب پرسيد: شوخي مي كنيد؟ مدير منابع انساني گفت: بله، اما اول تو شروع كردي.

 

كارمند تازه وارد

مردي به استخدام يك شركت بزرگ چند مليتي درآمد. در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: يك فنجان قهوه براي من بياوريد. صدايي از آن طرف پاسخ داد: شماره داخلي را اشتباه گرفته‌اي. مي‌داني تو با كي داري حرف مي‌زني؟ كارمند تازه وارد گفت: نه . صداي آن طرف گفت: من مدير اجرايي شركت هستم، احمق. مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت: و تو ميداني با كي حرف ميزني، بيچاره؟ مدير اجرايي گفت: نه كارمند تازه وارد گفت: خوبه، و سريع گوشي را گذاشت.

 

اشتباه موردي

كارمندي به دفتر رئيس خود مي‌رود و مي‌گويد: معني اين چيست؟ شما 200 دلار كمتر از چيزي كه توافق كرده بوديم به من پرداخت كرديد. رئيس پاسخ مي‌دهد: خودم مي‌دانم، اما ماه گذشته كه 200 دلار بيشتر به تو پرداخت كردم هيچ شكايتي نكردي. كارمند با حاضر جوابي پاسخ مي‌دهد: درسته، من اشتباه‌هاي موردي را مي‌توانم بپذيرم اما وقتي به صورت عادت شود وظيفه خود مي‌دانم به شما گزارش كنم.

 

زندگي پس از مرگ

رئيس: شما به زندگي پس از مرگ اعتقاد داريد؟ كارمند: بله رئيس: خوب است. چون وقتي صبح امروز براي شركت در مراسم تشييع جنازه پدربزرگتان اداره را ترك كرديد، او به اينجا آمد و گفت كه مي خواهد شما را ببيند.

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 8:57 |  لینک ثابت   •