دوشنبه 1387/10/30
کلاس نقاشی
معلم وارد کلاس شد.به سمت تخته رفت آنچنان که گچ همانند آهنربای بزرگی او را به سمت خود جذب میکند. گچ را شکاند و با حروف بزرگی روی تخته نوشت:
موضوع نقاشی این هفته:اعتماد
پسر کوچولوی قصه ی ما داشت با خودش فکر میکرد چطور اعتماد را نشان دهد؟
در ذهنش میگفت: برای نشان دادن اعتماد میان آدمیان چند نفر را میکشم که دستهایشان در دست همدیگر است.
شروع به کشیدن کرد.
پسرک دیگری با خودش گفت:آقای معلم از ما چه چیزهایی میخواهد مگر اعتماد کشیدنی است؟
پسرک سومی هم با خودش فکرهایی میکرد. در حال حاضر نمیتوانم فکرش را بخوانم.
پسر کوچولوی دیگری نیز در قصه ما وجود دارد که بغل دستی پسرک اول است.
پسرک اول از بغل دستی اش میپرسد میتوانم نقاشی ات را ببینم؟
بغل دستی فرصت پاسخ یافتن نیافت. زیرا که در این هنگام معلم نقاشیها را جمع کرد.
معلم خیلی با حوصله است. یکی یکی بچه ها را میخواند تا بیایند درباره نقاشی هایشان صحبت کنند.
نفر اول کاغذش سفید است. میگوید:به نظر من اعتماد چیزی نیست که بتوان آن را کشید.
نفر دوم پسرک اول قصه ماست. میگوید:من در نقاشی ام دستهای این آدمها را به هم داده ام که نشانه ی دوستی و اعتماد میان آنهاست.
نفر سوم همان کسی است که قبلتر نتوانستم فکرش را بخوانم. صفحه نقاشی را به چهار قسمت تقسیم کرده. درسه قسمت دو نفر هستند که دستهایشان از هم جداست ولی در قسمت چهارم دستها در دست هم.
میگوید:من فکر میکنم اعتماد به مرور زمان به دست می آید.
و نوبت میرسد به پسرک آخر ما همان که فرصت پاسخ یافتن نیافت.
میگوید:من بین آدمهای نقاشی ام فاصله گذاشته ام. دستهای آنها در دست هم نیست. اما اعتماد را در آنها میبینم.چون اعتماد روی ظاهر که نمایان نیست.
معلم به نقاشی او نگاه میکند.
خود او را میبیند. بچه های کلاس که هر کدام اسمهایشان با فلشی بالای سرشان مشخص شده و شخص بلند قدی در میان آنها که گویا معلم است زیرا جلویش میز کلاس قرار دارد.
معلم در ذهنش و از ته دلش همه شاگردهایش را تحسین میکند.
رو به بچه ها میکند:
-بچه های عزیزم.
اما نه در ذهنش واژه دیگری را جست و جو میکند. در ذهنش می آید اینها بزرگ عقلها هستند. چیزی نمیگوید.
-بچه های عزیزم. اعتماد همان چیزی است که در بین ما در همین کلاس کوچک و همین میزها و صندلیها جریان دارد...
اعتماد همان چیزیست که شما با دلهای پاکتان در مورد آن نظر میدهید...
نقاشیها را در کیفش میگذارد.
بچه ها میپرسند:آقا بهمان پس نمی دهید؟
معلم لبخندی بر صورتش نشسته و با قدمهای آهسته و محکم همانطور که کلاس را ترک میکند میگوید: مگر به من اعتماد ندارید؟
بچه ها لبخند میزنند.
دوشنبه 1387/10/23
آقایان نخوانند...
زن، خودش را خوشگل می کند؛ چون خوب فهمیده که چشم مرد تکامل یافته تر از مغز اوست. (دوریس ری)
عوض کردن شوهر فقط عوض کردن مشکل است. (کاتلین نوریس)
زن عاشق، عاقل نیست؛ اگر بود، عاشق نمی شد. (مائی وست)
اگر زنان، قوانین زندگی را رد می کنند تقصیر ندارند؛ زیرا این مردها هستند که قوانین را بدون حضور زن ها تدوین کرده اند. (میشل مونتی)
مردها با زنان ازدواج می کنند با این امید که آنان تغییر نخواهند کرد، زنان با مردها ازدواج می کنند با این امید که آنان تغییر خواهند کرد و معمولا هر دو گروه ناامید می شوند. (آلبرت انیشتن)
مردهای جوان می خواهند وفادار باشند و نیستند، پیرمردها می خواهند بی وفایی کنند و نمی توانند. (اسکار وایلد)
به مردها باید حقشان را داد و نه بیشتر؛ به زن ها باید حقشان را داد و نه کم تر. (سوزان بی.آنتونی)
عشق مرد به زن، تماما محصول تصوری است که از تمایلات ارضا نشده سرچشمه می گیرد؛ پس از ارضا عشق رنگ می بازد. (مارسل پروست)
عروس، زنی است با دورنمای زیبای خوشبختی در پشت سر. (آمبروز بی یرس)
بسیاری از مردان به خاطر جاه طلبی هایشان از عشق دست می کشند؛ اما به ندرت به خاطر عشق از جاه طلبی هایشان دست بردارند. (فرانسس دولا روچفوکالد)
مادر بودن یک حقیقت زیستی است، در حالی که پدر بودن یک اختراع اجتماعی است. (مارگارت مید)
...
چهارشنبه 1387/10/11
صمیمیت
سه شنبه 1387/10/10
یک داستان کوتاه
شیطان که می خواست خود را با عصر جدید تطبیق بدهد،تصمیم گرفت وسوسه های قدیمی و در انبار مانده اش را به حراج بگذارد.در روزنامه ای آگهی داد و تمام روز،مشتری ها را در دفتر کارش پذیرفت.
حراج جالبی بود؛سنگ هایی برای لغزش در تقوا،آینه هایی که آدم را مهم جلوه می داد،عینک هایی که دیگران را بی اهمیت نشان می داد.روی دیوار،اشیایی آویخته بود که توجه همه را جلب می کرد؛خنجرهایی با تیغه های خمیده که آدم می توانست آن ها را در پشت دیگری فرو کند، و ضبط صوت هایی که فقط غیبت و دروغ را ضبط می کند.
شیطان رو به خریدارها فریاد می زد:«نگران قیمت ها نباشید!الان بردارید و هر وقت داشتید،پولش را بدهید.»
یکی از مشتری ها،در گوشه ای دو شیء بسیار فرسوده دید که هیچ کس به آن ها توجه نمی کرد.اما خیلی گران بودند.تعجب کرد و خواست دلیل این اختلاف فاحش را بفهمد.
شیطان خندید و پاسخ داد:«فرسودگی شان به خاطر این است که خیلی از آن ها استفاده کرده ام.اگر زیاد جلب توجه می کردند،مردم می فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.با این حال،قیمت شان کاملا مناسب است؛یکی شان “شک” است، و آن یکی “عقده ی حقارت”.تمام وسوسه های دیگر فقط حرف می زنند،این دو وسوسه،عمل می کنند.»
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای پدران،فرزندان،نوه ها” از پائولو کوئیلو

