پنجشنبه 1387/09/28
گل سرخي براي محبوبم

"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد.او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت.دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل". با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند."جان" براي او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس"رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت. بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد:
" زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام ، موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام برداشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد.اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديکتر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود.زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد.او آن جا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهربيمي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.
دوشنبه 1387/09/18
گنجشکک اشی مشی
یک عمر طفلک آرزو کرده:"یک بار، تنها، عاشقش باشی!"
صد بار نیت کرده، چشمش را، بسته، پریده، باز از اول..
حتما تو را در حوض می دیده. در تکه های آبی کاشی
حتما تو را می دیده: می خندی، از دستهایت چشمه می جوشد
در قحط سالی ِ گل و بوسه، روی زمین پروانه می پاشی..
پنجشنبه 1387/09/14
آدم برفی
آدم برفي ۱
پسرك،آدم برفي را فراموش كرده بود كه به يك باره برف تابستاني شروع به باريدن كرد.
آدم برفي ۲
پسرك هويج را روي ميز آشپزخانه گذاشت.
بو كشيد:بازم سوپ؟!
مادر به هويج نگاه كرد:از كجا آوردي؟
پسرك پشت ميز نشست:از تو صورت آدم برفي.
تكه ايي نان كند:امروز سوپ مون هويج ام داره.
و آن را در دهان گذاشت.
زن هويج را برداشت.آن را شست.همان طور كه آن را در ظرف سوپ رنده مي كرد، گفت:چه آدم برفي ي سخاوتمندي!!
آدم برفي ۳
دخترك دست به شكم آدم برفي كشيد:ميدونم تو هم مثل من خيلي وقته كه يه سيب قرمز گنده نخوردي.نگاهي به اطرافش كرد.هويج را از توي صورت آدم برفي در آورد.به آن گاز كوچكي زد و آن را در جيبش گذاشت.
سرش را پايين انداخت:اين جوري نگام نكن.خجالت مي كشم.
لب ور چيد:خوب يه كم زشت شدي.
لبخند زد:بهت قول مي دم من كه برم يه آدم خوب پيدا مي شه كه يه دونه هويج تو صورتت بذاره.
به دور و برش نگاه كرد.كسي را نديد.شانه بالا انداخت.دست در جيب كرد و هويج را فشار داد:حتما يكي مي آد.
دختر كه دور شد،يكي از گردو ها كه جاي چشم آدم برفي بود از جايش بيرون آمد و روي زمين افتاد.
سه شنبه 1387/09/12

فقط کسي رنگين کمون رو مي بينه که تا آخر زير بارون بمونه.
شنبه 1387/09/09
تصاویری از عشق که میلیون ها نفر با دیدن آن گریه کردند.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوباره عکس های بالا را به دقت نگاه کنید!
این عکس ها توسط یک عکاس اکراینی از این دو پرنده گرفته شده و به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است. تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل به فروش رسیده اند. عکس ها از یک پرنده ماده است که روی زمین افتاده، بالش شکسته و قادر به پرواز نیست و عکس العمل جفتش را در تمام مراحل تا زمان مرگ او نشان می دهد.


