تبليغاتX
رويای راهست اين

پنجشنبه 1387/08/30

ماه را هدف قرا ر بده تا اگر هم به خطا رفتي جايي ميان ستارگان سر در آوري. لس براون
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 16:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/08/25

دیوار شیشه ای

يك روزي از روزها دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد.
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است.
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت.
میدانید چـــــرا ؟
ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش .

اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 13:40 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/08/22

باغ بان الهی(دومین بازگشت)

باغبان به باغ ویران شده اش بازگشت. او اینبار به داخل باغ رفت و رسیدگی به درختان نیمه جان را آغاز کرد. او تمام سعی اش را در عمل به توصیه های باغبان به کار می برد. اگر چه از باغبان بزرگ جدا شده بود، اما در اکثر اوقات، حین کار، او را به یاد می آورد که طی چند روز همراهی شان، چطور به زمین مرده رسیدگی می کرد؛ و خودآگاه و ناخودآگاه، در توجه و رسیدگی به باغش، از روش باغبان بزرگ تبعیت می کرد.

او نهال جدیدی را که باغبان بزرگ به او بخشیده بود در محل مناسبی کاشت و در حین این کار به یاد بذرافشانی باغبان بزرگ در شوره زار افتاد.

باغبان علاقه خاصی به نهال اهدایی داشت و هربار که به آن نگاه می کرد یاد روزهایی که با استاد باغبان سپری کرده بود در او زنده می شد.

وقتی که پای درختان نیمه جان باغ را شخم می زد، به یاد استاد باغبان می افتاد که چطور زمین سفت و تفتیده از گرمای آفتاب را شخم می زد و نرم و آماده پذیرش بذر می کرد.

او هنگام رسیدگی به درختانش آوازی را می خواند که در بیان روزهای شادابی باغش بود. در این حال باز هم به یاد استاد باغبان بود که چگونه در وقت رسیدگی به گیاهان، کلماتی را زیر لب زمزمه می کرد...

از آنجا که نهر آب در تسخیر درخت شیطانی بود، باغبان برای آب دادن به نهال اهدایی و دیگر درختان، لازم بود به سرچشمه برود و با آب بازگردد و این کار را چندین بار تکرار کند تا درخت ها سیراب شوند. در این حال به یاد باغبان بزرگ می افتاد که چطور آب را از چاهی که خود ایجاد کرده بود به زحمت می کشید و با آن زمین را سیراب می کرد.

باغبان در طی این روزها از وجود آن درخت ویرانگر صرف نظر می کرد. با وجودی که آن درخت در تمام باغ گسترده شده بود، اما چشمان او به راحتی از روی درخت و شاخه هایش می گذشت، گویی که آن درخت وجود نداشت.

روزها با این تلاش ها و مراقبت و نبرد غیر مستقیم باغبان با درخت متجاوز می گذشت و او سعی می کرد دستورات باغبان بزرگ را مو به مو انجام دهد.

با گذشت زمان نهال جدید روز به روز بیشتر رشد می کرد و هنگامی که از روز ورود باغبان هفت هفته گذشت، عاقبت عشق و توجه و فداکاری باغبان نسبت به درخت نتیجه داد و تک نهال هدیه باغبان بزرگ، به میوه نشست. باغبان که تا آن روز از میوه هایی که از درختان دیگر باغ های آن حوالی می چید، تغذیه می کرد، حالا می توانست از میوه های درخت خودش استفاده کند. این برای باغبان نشانه ای از موفقیت و روزنه ای از زندگی بود. روزهای بیشتری گذشت و باغبان به تدریج قوت از دست رفته را بازیافت. از روزی که درخت به میوه نشست، رشد ریشه های سیاه رنگ درخت شیطانی در آن محدوده متوقف شد.

گاهی اوقات باغبان با حسرت این واقعیت را به یاد می آورد که اگر نسبت به تمام درخت ها توجه بیشتری نشان داده بود، حالا همه آنها زنده بودند، چون پیروزی درخت شیطانی از بی توجهی او سرچشمه می گرفت. شاید باغبان نمی توانست درختان از دست رفته را به زندگی بازگرداند، اما می توانست به آن درختانی که برایش مانده بود و بیش از همه، تک نهال باغبان بزرگ، بپردازد.

چندتایی از درختان نیمه جان که در محوطه ای بودند که تک درخت اهدایی باغبان بزرگ در آنجا کاشته شده بود، روند رو به زوالشان متوقف شد و به آهستگی رو به بهبود می رفتند. تک درخت بر اثر محبت و رسیدگی باغبان، هر روز از روز پیشین قوی تر می شد. از ویژگی های این درخت آن بود که رشد عمودی سریع و قابل توجهی داشت، به طوری که پس از مدتی ارتفاع آن از تمام درختان قبلی و نیز از درخت متجاوز بیشتر شد و شاخه های درخت متجاوز نمی توانست مانع رسیدن نور به آن شود. از طرفی ریشه های آن به سرعت و طور عمقی زمین را می شکافت و می توانست آب را از طریق لایه های زیرین و مرطوب خاک جذب کند. هر قدر ارتباط باغبان و درخت بیشتر می شد، درخت از سمت شاخه ها و ریشه ها بیشتر رشد می کرد.

باغبان دوست داشت در زیر این درخت و با تکیه کردن به آن استراحت کند، چون خیلی از اوقات که زیر این درخت می خوابید، در رویا خود را با باغبان بزرگ می یافت. آنها در رویا با هم به مکان های مختلفی از جمله باغ پر اسرار باغبان بزرگ می رفتند؛ گویی آن درخت مجرایی بود که روح باغبان را به باغبان بزرگ می رساند و پیوند می زد.

مدتی گذشت تا عاقبت تلاش بی عیب و نقص باغبان، فیض خدا را جلب کرد. روزی در حال رسیدگی به درخت برگزیده اش، جذبه ای درونی همچون موجی، باغبان را فرا گرفت...

در یک لحظه وصف ناپذیر او حس کرد همه چیز را درباره باغ، باغبان،درخت متجاوز، جادوگر و باغبان بزرگ می داند. در آن لحظه، حضور خود را در تمام ذرات درختان و گیاهان مرده و زنده دریافت. ابتدا، انتها و میانه همه این اتفاقات را دانست و فهمید. همه چیز را درباره مشکل خود ساخته خود، راه حل های آن و مناسب ترین و عملی ترین راه حل دانست. در آن لحظه ایمان داشت که بر حل مشکلی که او را پیش از این در بر گرفته بود، قادر است. او می دانست که تمام ذرات باغ به فرمان او هستند و در این میان تنها عنصر ناهماهنگ، درخت متجاوز است.

پس به درخت اهدایی باغبان بزرگ توجه کرد و فرمان داد...

قبل از پایان آن لحظات کوتاه و شگفت، او شهود گذرایی داشت. در آن شهود گذرا او خود را در باغ و کنار سرچشمه نهر دید. صدای باغبان بزرگ را شنید که می گفت: اگر به من ایمان داشته باشی تو را حمایت می کنم.

او به سمت صدا دوید، و به درخت اهدایی باغبان بزرگ رسید. درخت در یک لحظه به سطحی آیینه گون تبدیل شد و او خود را در آن دید. از آنچه دید تکان خورد. باغبان بزرگ در روح او بود. شاید برای لحظه ای به روح او آمده بود...

چند لحظه کوتاه این اتحاد کافی بود تا دگرگونی عظیمی در درخت و در درون باغبان روی دهد. در این لحظه، ناگهان رشدی جهشی در درخت ایجاد شد. طی چند لحظه، درخت آنچنان رشد سریع و برق آسایی داشت که ریشه هایش به ذخیره آب پنهان در زیر زمین رسیدند و بر اثر فشار ریشه ها سنگ حفاظ آن سوراخ شد و آب به سطح زمین جریان پیدا کرد. آب با شدت از اعماق به سطح زمین جاری شد و همه درختان نیمه جان را سیراب کرد. کنترل آب از دست درخت متجاوز خارج شد و دیگر نمی توانست مانع رسیدن آب به درختان شود.

جریان آب، تمامی گل ها و لجن ها را شست و زمین را احیا کرد. کرم ها و حشرات توسط آب شسته شدند و به زمین فرو رفتند تا خوراکی برای قوت دوباره زمین شوند.

درختان نیمه جان امکان تجدید حیات را پیدا کردند و دانه های درختان که از زمان سرسبزی باغ، زیر خاک مدفون شده بودند، با رسیدن آب شروع به فعالیت و شکفتن کردند. با جاری شدن آب و احیای درختان نیمه جان، رشد درخت ویرانگر کاملا متوقف شد و به سرعت رو به خشکی رفت. در طی چند روز، درخت متجاوز کاملا خشک شد. یک روز صبح باغبان دریافت که درخت ویرانگر کاملا خشکیده و اثرات زندگی و حیات در آن رویت نمی شود.

آن روز، روز آزادی او از زندان خود ساخته اش، روز جهیدنش از دامی که مدت ها گرفتارش بود و روز تولد دوباره باغبان بود. گویی باغبان بار دیگر به دنیا آمده بود.

باغبان با حیات یافتن باغش تجدید حیات را در وجود خودش هم تجربه می کرد. جسمش قوی تر شده و حافظه و هوشیاری اش حتی از قبل بهتر شده بود. اندکی بعد، ساکنان پیشین باغ به آنجا بازگشتند. دوباره آن باغ زیبا بر قرار شد. تحت توجهات باغبان همه چیز مانند قبل و حتی بهتر از قبل شده بود. باغبان مجددا از نعمت های باغ برخوردار گشت و زندگی حقیقی اش آغاز شد.

روزها در کمال شادی سپری می شد اما باغبان به تدریج دریافت که علی رغم تمام شادی ها و غنای حاکم بر زندگی اش حقیقتی بزرگ را، اصل زندگی را، کم دارد. حسی از یک خلا عمیق و پر نشدنی در وجودش به جا مانده بود. این همان حس مبهمی بود که پس از جدا شدن از باغبان بزرگ به وجود آمده بود، و حالا با به ثمر رسیدن تلاشش بیشتر نمایان می شد. گویی این حس تاکنون زیر خاکستر دغدغه او برای پیروزی مخفی شده بود. حالا می توانست نزد خودش اعتراف کند که تمام موفقیتش، با تمام وجدی که پس از آن همه سختی برایش به ارمغان آورده بود، نمی توانست سوزش این اندوه دردناک و عمیق را پر کند. او حالا به خوبی می دانست که دلیل این اندوه چیست.

آن خلا، دوری از باغبان بزرگ بود که قلبش را می فشرد. کسی که به او تعلیم داد، زندگی دوباره بخشید و او را به آزادی راهنمایی کرد. گذشته از عظمت کاری که او برای باغبان انجام داده بود، سلوک و رفتار بی عیب و نقص او، شخصیت بسیار جذاب، ساده، قوی و بی مانندش، باغبان را شیفته او کرده بود. گویی زندگی جدیدش هر قدر هم که زیبا و پرنشاط بود، نمی توانست جای خالی او را پر نماید، تا جایی که او حاضر بود باغ و زندگی خود را در عوض آن که یک شب دیگر با باغبان بزرگ باشد یا حتی لحظه ای او را ببیند، از دست بدهد.

به هنگام دلتنگی های شدید، باغبان به کنار نهالی که هدیه باغبان بزرگ بود می رفت. گویی آن نهال یاد روزهای خوش همراهی را در خاطرش زنده می کرد. اکنون اگر چه باغبان به باغ مشغول بود و از زیبایی و نعمات باغ برخوردار، اما یاد باغبان بزرگ او را رها نمی کرد و در هر کاری به خود مشغول می داشت.

گاهی با خود فکر می کرد که به سراغ او، به همان جایی برود که او را ملاقات کرده، اما به وضوح به یاد می آورد که باغبان بزرگ به او گفته بود که دیگر باز نگردد. از سویی خاطره وصل کوتاهش به او امید می داد.

اگر باغبان بزرگ یکبار به روح او آمده شاید بارها بیاید. شاید بیاید و دیگر نرود. و این نشانه ای بود...

ای باغبان ای باغبان، آمد خزان آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان، بنگر نشان
ای باغبان هین گوش کن، ناله ی درختان نوش کن
نوحه کنان از هر طرف، صد بی زبان، صد بی زبان
هرگز نباشد بی سبب، گریان دو چشم و خشک لب
نبود کسی بی درد دل، رخ زعفران، رخ زعفران
حاصل، در آمد زاغ غم در باغ و می کوبد قدم
پرسان به افسوس و ستم؛ کو گلستان؟ کو گلستان؟
کو سوسن و کو نسترن؟ کو سرو و لاله و یاسمن؟
کو سبز پوشان چمن؟ کو ارغوان؟ کو ارغوان؟
کو میوه ها را رایگان؟ کو شهد و شکر، رایگان؟
خشک است از شیر روان هر شیردان، هر شیردان
کو بلبل شیرین فنم؟ کو فاخته ی کوکو زنم؟
طاووس خوب چون صنم؟ کو طوطیان؟ کو طوطیان؟
جمله درختان صف زده، جامه سیه، ماتم زده
بی برگ و زار و نوحه گر، زان امتحان، زان امتحان
گفتند: ای زاغ عدو آخر جوابی باز جو
عالم شود پر رنگ و بو، همچون جنان، همچون جنان
ای زاغ بیهوده سخن، سه ماه دیگر صبر کن
تا در رسد کوری تو، عید جهان، عید جهان
ز آواز اسرافیل ما روشن شود قندیل ما
زنده شویم از مردن آن مهر جان، آن مهر جهان
میرد خزان همچو درد، بر گور او کوبی لگد
تک صبح دولت می دمد، ای پاسبان، ای پاسبان
گلزار را پر خنده کن، و آن مردگان را زنده کن
مر حشر را تابنده کن، هین، العیان، هین، العیان!
از حبس رسته دانه ها، ما هم ز کنج خانه ها
آورده باغ از غیبها صد ارمغان، صد ارمغان
گلشن پر از شاهد شود، هم پوستین کاسد شود
زاینده و والد شود، دور زمان، دور زمان
بلبل رسد بربط زنان، و آن فاخته کوکو کنان
مرغان دیگر مطرب بخت جوان، بخت جوان
من زین قیامت حاملم، گفت زبان مرا می هلم
می ناید اندیشه دلم اندر زبان، اندر زبان
خاموش و بشنو ای پدر از باغ و مرغان نو خبر
پیکان پران آمده از لامکان، از لامکان

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 13:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/08/22

باغ بان الهی(اولین بازگشت)

باغبان به باغ خود که اینک مخروبه ای بود بازگشت. تقریبا همه گیاهان یا خشکیده بودند و یا در حال خشکیدن بودند. بیشتر فضای باغ توسط درخت متجاوز اشغال شده بود، به طوری که همه چیز در باغ تحت کنترل ریشه ها و شاخه های آن قرار داشت. درختان، خانه باغبان، نهر آب و حتی نور خورشید تحت کنترل آن بود، زیرا در بسیاری از قسمت های باغ شاخه های انبوه آن درخت مانند چتری جلوی رسیدن نور آفتاب به زمین را می گرفت.

خاک به لجنزاری تبدیل شده بود و در آن فضای تاریک و متعفن، تنها حشرات و کرم هایی که غذایشان از تنه درختان خشکیده و پوسیده بود، زندگی می کردند.

باغبان ابتدا ناراحت و غمگین شد اما با یادآوری صحبت های باغبان بزرگ متوجه شد که اگر بخواهد با ناراحتی و ناامیدی مشغول باشد برایش فایده ای ندارد و از این گذشته او برای ناراحت شدن و غصه خوردن به آنجا نیامده است.

باغبان در کنار باغ ویران ساکن شد. او اغلب اوقات در گوشه ای می نشست و به درختان خشکیده، خانه ویران شده و درخت متجاوز و رشد سریع و خزنده آن خیره می شد. در ابتدا نمی دانست که چه چیز را باید از این مشاهده بفهمد.

یک روز که در حال نگاه کردن به درخت متجاوز بود، ناگهان خاطره روبرویی اش با رهگذر ناشناس به یادش آمد. به یاد آورد که او چطور خود را در قالب رهگذری خیرخواه نشان داد و او را فریب داد تا درخت ویرانگر را در زمین خود بکارد. او دریافت که رهگذر همان جادوگری بود که سال ها و حتی نسل ها با او و خاندانش دشمن بود.

باغبان از این یادآوری فهمید که این خود بوده که اجازه داده آن نهال شوم در زمینش کاشته شود. او با ساده لوحی، اصلا درباره عواقب کاشتن آن درخت مکثی نکرده بود. شاید هرگز گمان نمی کرد که ممکن است از این راه هم بشود به کسی صدمه زد. باغبان دریافت که او هرگز نمی بایست چیزی را که نمی شناخت و از طرف کسی که اطمینانی به او نداشت، به حریم خودش راه می داد. او خود فضایی باز کرده بود که جادوگر با ضربه زدن به باغ، او را نابود کند.

او همچنین به یاد آورد که در روزهای اول هم به آن درخت می رسیده و هم به دیگر درختان باغ، اما با افزایش رشد درخت ویرانگر، او هر روز بیشتر در پیله ای از بی توجهی نسبت به باغ فرو رفته است. رشد روز افزون درخت با جلب توجه باغبان، نسبت مستقیم داشت. هر قدر باغبان به درخت متجاوز بیشتر توجه می کرد رشد او سریع تر می شد و هر قدر رشد آن درخت سریع تر می شد رشد دیگر درختان باغ کمتر می گشت. و این گونه پس از گذشت روزهای بیشتر، درونش چنان تیره شد که گویی هرگز باغ زیبا و پر نعمتی نداشته. او همه آن لطف و زیبایی را به کلی از یاد برده بود و تنها خلا مبهم چیزی ارزشمند را احساس می کرد که آن را به خوبی به خاطر نمی آورد.

این دریافت ها رشته دیگری از افکار را به دنبال داشت: درخت با ظاهر آراسته و میوه های رنگارنگ و باردهی سریع خود، او را فریفته کرده و باغبان را به تدریج در دام خود کشیده بود، باغبان فهمید که شیفتگی او به رنگ و تنوع آن میوه ها، نوعی استغنای دروغین از میوه های درختان دیگر را به او بخشیده بود. او گمان می کرد که غنای ظاهری میوه ها از نظر رنگ و تنوع، مساوی با غنای کیفی آنهاست. وقتی که باغبان دیگر از میوه های درختان باغ استفاده نکرد، درختان دیگر میوه ندادند. این حیله، پل بازگشت را پشت سر او خراب کرده بود. او دیگر به درخت وابسته شده و راه گریزی از این وضعیت نداشت.

به هر حال او در اثر تغذیه از میوه های آن درخت، هر روز ضعیف تر و ناتوان تر شده بود. این وجه دیگر دامی بود که برای استیلای بیشتر بر باغ و باغبان، طراحی شده بود. چرا که در ضعف و ناهشیاری، امکان فهم وضعیت و جستجوی راه حل، کمتر، و امکان اشتباه بیشتر می شود.

همچنین باغبان رفتارهای خود را در برابر درخت متجاوز، مرور کرد؛ حمله خود را به درخت ویرانگر که نه تنها موجب نابودی درخت نشد بلکه آن را قوی تر هم کرد. با مرور این واقعه به نظرش رسید که آن درخت از نوعی آگاهی برخوردار است، زیرا وقتی خانه باغبان را بر سرش خراب کرده بود که با جنگیدن و حمله، آن را قوی تر کند. به این ترتیب با به راه انداختن یک جنگ زرگری خود را قوی تر و باغبان را ضعیف تر کرده بود.

این نشان دهنده اهمیت توجه باغبان در قدرت گیری درخت متجاوز بود؛ حال تفاوتی نمی کرد که این توجه به چه نحوی بر درخت متجاوز متمرکز شود. جادوگر این درخت را به نحوی ساخته بود که هم با دوستی قوی تر شود و هم با دشمنی. مثل آسیابی که با جریان آب حرکت می کرد و فرقی نمی کرد که آب تمیز یا کثیف باشد.

گریز از باغ نیز اقدام اشتباه دیگری بود. باغبان نمی بایست باغ را رها می کرد، زیرا این به معنای رها کردن زندگی اش و پذیرفتن اقتدار وضعیت تحمیل شده بود؛ وضعیتی که کم کم او را به سوی نابودی می کشید. چه بسا اگر او باغبان بزرگ را نیافته بود، تاکنون مرده بود. مرور گذشته و مشاهدات باغبان، هوشیاری از دست رفته را به تدریج به او بازگرداند. گویی تیرگی درونش کاهش یافته و جایش را به روشنی حاصل از بینایی داده بود.

باغبان در طی مشاهداتش، به اقدامات و راه حل های ابتکاری دست یافت که می توانست برای پیروزی بر درخت متجاوز کارایی داشته باشد. راه حل هایی مثل آتش زدن همه باغ، نقب زدن و حمله به ریشه های اصلی درخت(در زیر خاک) به وسیله قطع آنها، سوزاندن ریشه های اصلی و غیره، که البته او به هیچ یک عمل نکرد زیرا می دانست که هر اقدام خودسرانه و اشتباهی می تواند شانس پیروزی او را کم کند. از طرفی او به باغبان بزرگ قول داده بود که به توصیه های او عمل کند و می بایست به قول خود عمل می کرد.

باغبان حس کرد که با این توفیق نسبی، وقت آن رسیده که بار دیگر به حضور باغبان بزرگ برسد.

 ***

باغبان، به شوره زار چند وقت پیش که اینک با نهال های جوان و شادابی مزین شده بود نگاه کرد. به نظر او که حرفه اش باغبانی بود چنین کاری غیرممکن بود. او این بار هم استاد را در حال کارکردن روی قسمتی از زمین شوره زار یافت.

در همان ابتدای دیدار، استاد باغبان بدون اینکه چیزی بپرسد از او خواست که چند روزی را با وی سپری کند و در حالی که برای موفقیتش سر از پا نمی شناخت با خوشحالی پذیرفت.

چند روزی گذشت و صحبتی بین آنها ردوبدل نشد. باغبان در طی این روزها شاهد کار استاد بزرگ در حیات بخشی به زمین مرده بود و می دید که چطور به این زمین که حتی امیدی به زنده شدنش نبود، در نهایت توجه رسیدگی می کند و آن نهال ها و جوانه ها در اثر محبت ها و توجهات باغبان بزرگ روز به روز زنده تر و شاداب تر می شوند.

آنها در طول روز به زمین رسیدگی می کردند. با هم غذا می خوردند و چند کلام محدود بینشان ردوبدل می شد. شب هنگام ساعاتی را در کنار آتش می نشستند. عمده این اوقات به سکوت می گذشت، یا آن که باغبان بزرگ با فلوتی که به همراه داشت، آهنگ هایی می نواخت. باغبان حس می کرد که این آهنگ ها برای گذران وقت و سرگرمی نیستند، او حس می کرد که باغبان بزرگ با نواختن این آهنگ ها می تواند بر او و حتی زمین شوره زار تاثیری حیات بخش بگذارد. چیزی بسیار اسرار آمیز در آهنگ او بود.

در این مدت باغبان از سویی بیش از پیش شیفته سلوک قدرتمند و پر خرد و در عین حال پر محبت و ساده باغبان بزرگ شده بود، اما گاهی هم مشکل خود را، مسئولیتش را به یاد می آورد و منتظر بود که باغبان بزرگ درباره مشکلش با او صحبت کند.

عاقبت پس از گذشت چند روز باغبان اشاره ای به مشکل باغبان کرد.

باغبان حرف های زیادی برای گفتن داشت، تصمیم داشت از آنچه دریافته و فهم کرده با باغبان بزرگ صحبت کند تا او بتواند وی را یاری دهد. اما در کمال تعجب، باغبان بزرگ به او اجازه حرف زدن نداد. وقتی که باغبان با امتناع او از شنیدن مواجه شد، کمی ناراحت شد و به او گفت که وی تمام این راه را برای ملاقات با او آمده و چند روز برای صحبت با او صبر کرده، اما چرا او حتی نمی خواهد به حرف هایش گوش کند؟

باغبان بزرگ با آرامش کامل به او گفت که تمام آن چیزی را که وی می خواهد به او بگوید میداند و حتی بسیار بیشتر هم می داند. با این وجود اگر اصرار دارد که درباره آن صحبت کند اشکالی ندارد. خلوص و قوتی که در این کلمات ساده بود به باغبان فهماند که او درست می گوید، بنابراین در سکوت منتظر راهنمایی باغبان بزرگ باقی ماند. او راست می گفت، در ابتدای آشنایی هم باغبان هرگز چیزی درباره مشکلش نگفته بود اما آن یگانه بزرگ همه چیز را می دانست.

باغبان بزرگ به او گفت: با آنچه که بر تو گذشته، تو آماده هستی که دومین حمله ات را علیه درخت متجاوز آغاز کنی. برای نبرد، چشم و گوش باز و هوشیاری بسیار لازم است. تو با وضعیت قبلی ات چنین امکانی را نداشتی، لیکن حالا هوشیاری از دست رفته ات را باز یافته ای. تو باید بار دیگر به باغ بازگردی، این بار به داخل باغ برو، و سعی کن با رسیدگی و مراقبت، درختان نیمه جان را به زندگی برگردانی. ولی اصلا از میوه های آن درخت نخور، باید توجهت را از آن درخت سلب کنی. به آن درخت توجه نکن، فکر نکن، حتی به آن نگاه هم نکن. لازم است که از هر رفتاری که ذره ای از اهمیت و توجه تو را نسبت به آن درخت در خود داشته باشد پرهیز کنی. حتی نگذار دیگران بیایند و از میوه های آن بخورند و یا به آن توجه کنند و علاقه ای نشان دهند. تو باید از تغذیه آن درخت با هر گونه توجهت پرهیز کنی. حتی از دست او نگران یا عصبانی هم نباش. هیچ ارزشی برایش قایل نشو. این سلب توجه، آن چیزی است که درخت را فلج و روز به روز ضعیف تر می کند. لکن با درختان دیگر و با کل باغ در نهایت توجه و محبت رفتار کن. به درختان مرده و نیمه جان باغ با تمام وجود محبت کن. تمام توجه و نیرویت را برای رسیدگی به آنها اختصاص بده. فکرت را شب و روز بر باغ و درختان آن متمرکز کن. باغ را از محبت خود سرشار کن.

به یاد داشته باش که اگر به من ایمان داشته باشی من از تو حمایت می کنم و این بزرگ ترین قدرت تو در غلبه بر هلاکت و ویرانی است. حالا برو و دیگر باز نگرد...

در آستانه بازگشت، باغبان بزرگ به او تک نهالی هدیه داد که به مجرد بازگشت به باغ، آن را در محل مناسبی بکارد. او گفت: این هدیه من به تو و حامل پشتیبانی من برای توست. از آن خوب مراقبت کن که روزی می تواند برایت تعیین کننده باشد.

باغبان سرشار از نیرویی که از اقتدار کلمات و راهنمایی های باغبان بزرگ گرفته بود اما با دلی پر اندوه، از او جدا شد و راه بازگشت را در پیش گرفت. با خود اندیشید که می رود تا آخرین توصیه را انجام دهد و از اسارت درخت متجاوز رها شود. اگر چه این بزرگ ترین موفقیتی بود که می توانست برایش رخ دهد، اما روح و قلبش چیز دیگری می خواستند و به جای دیگر خیره بودند.

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 0:1 |  لینک ثابت   •