یکشنبه 1387/05/27
باغ بان الهی(باغبان بزرگ)
در سخنان باغبان بزرگ، از متن گفت و شنود با ايليا «ميم» به صورت گزينشي استفاده شده است.
مرد باغبان حرکت خود را به سمت شمال آغاز نمود و روزها و شب هاي زيادي را در جستجوي باغبان دانا طي کرد. در سر راهش از شهرها و دهکده هاي زيادي گذر کرد و در هر کدام، از باغبان بزرگ سراغ مي گرفت اما نتيجه اي نداشت.
پس از گذشتن از چند سرزمين، به شوره زاري لم يزرع رسيد که در آن مردي در حال شخم زدن و آماده کردن زمين بود.
باغبان در ابتدا با تعجب به تلاش به ظاهر بي حاصل مرد خيره شد. زمين تفتيده و کوير گونه بود. باغبان با خود انديشيد که چطور ممکن است کسي فکر کند که در اين مکان مي توان کشت و زرع کرد؟ ابتدا مي خواست از آن منطقه بگذرد و سفرش را ادامه دهد، اما تلاش جدي مرد ناشناس توجه او را جلب کرد. روز رو به اتمام بود و او به هر صورت نمي توانست تا تاريکي هوا مسافت چنداني را بپيمايد، از اين رو به سوي مرد ناشناس رفت و به او نزديک شد و از او درباره جايي براي گذراندن شب در آن حوالي سؤال کرد. مرد به او گفت که در اين شوره زار بزرگ، کسي جز او زندگي نمي کند اما گفت شب را مي تواند همراه او باشد. باغبان به دليلي که نمي دانست، در برخورد با او خيلي احساس راحتي و رهايي مي کرد. رهايي از آن همه فشار و ناراحتي. بي درنگ پيشنهاد او را پذيرفت.
شب از راه رسيد. آنها کنار آتش نشستند و ضمن نگاه کردن به شعله هاي آتش، صحبت هايي بينشان مي گذشت. بيشتر اين باغبان بود که از وضع و زندگي مرد ناشناس سؤال مي کرد، گويي برايش مهم بود که درباره او بيشتر بداند، اما با هر جواب مرد ناشناس، به حيرتش افزوده مي شد.
در بين صحبت ها، عاقبت باغبان، دل به دريا زد و از او درباره دليل شخم زدن آن شوره زار که از نظر باغبان کاري غيرعاقلانه بود، سؤال کرد. مرد ناشناس با لحني آرام اما مقتدر پاسخ داد:
باغبان راستين آنست که زمين مرده را زنده کند و شوره زار را به شيره زار بدل نمايد. پروراندن زمين حاصلخيز که خود مي رويد و محصول مي دهد هنر نيست. طبيبي که بتواند بيمار رو به موت را درمان کند درمانگر است نه آنکه به بيماري هاي ناچيز مي پردازد.
باغبان از قدرت کلام و روشن بيني آن مرد ناشناس در حيرت بيشتر فرو رفت. پس از اندکي سکوت، باغبان بدون آنکه خود بداند چرا، به مشکل زندگي اش اشاره کرد و از آنچه او را مجبور به ترک خانه و باغش و آواره بيابان ها کرده بود، صحبت کرد.
مرد ناشناس بي آنکه حالتش تغييري کند و از آرامش خود خارج شود، همچنان خيره به شعله هاي آتش مي نگريست. گويي چيزهاي زيادي را در شعله هاي آتش مي ديد. سپس چند کلمه اي درباره زندگي باغبان گفت. اما باغبان حتي در خلوت خود چنين واضح در مورد آنچه او درباره زندگي اش مي گفت، نينديشيده بود و تاکنون متوجه آن نشده بود.
باغبان فکر کرد اين شخص کيست که چنين جزئياتي را درباره مشکل او و تلاش هايش مي داند؟ او هر که بود، به وضوح شخصي اسرارآميز بود. شايد او باغبان بزرگ بود! اما از طرفي او تصور ديگري از باغبان بزرگ در ذهن خود پرورانده بود. او بيشتر انتظار داشت باغبان بزرگ را در باغ بهشت مانند و زيبايش ملاقات کند و نه در يک شوره زار!
پس از مدتي سکوت، باغبان به اميدش براي يافتن باغبان بزرگ و حل مشکلش اشاره کرد و از مرد ناشناس خواست تا اگر مي تواند او را در يافتن باغبان بزرگ راهنمايي کند.
مرد ناشناس گفت: او را گم نکن.
باغبان فکر مي کرد که مرد ناشناس به درستي متوجه منظور او نشده است. گفت: ولي من هنوز او را پيدا نکرده ام.
و دوباره پاسخ شنيد: او را گم نکن.
اعتماد به نفس عميقي که در کلام مرد ناشناس بود باغبان را دوباره تحت تاثير قرار داد. با خود گفت شايد اين جواب هم از نوع همان کاريست که اين مرد بروي آن کوير مرده انجام مي داد و سري در آن است.
- اما کجاست؟ کو باغبان بزرگ؟ او کيست؟
او همانجاست که روح تو را به خود مي خواند و مي کشد و خيره مي سازد. آنجا که قلب تو مي رود.
- ولي اگر ندانم که روح و قلبم چه مي گويد و به کجا اشاره مي کند، آن وقت چه؟
آن که بزرگ است نشانه هاي بزرگ دارد. و باغبان بزرگ نشانه هاي خود را.
- خواهش مي کنم بيشتر درباره او برايم بگو.
او باد بهار است و ابر باران زا که زمين مرده را زنده مي کند و درختان را از خواب مرگ بيدار مي سازد. کشاورزيست که جواهر مي کارد و جوهر زندگي را بار مي آورد. او به يادآورنده پر از ياد است که خود از ياد رفته است...
- آيا من تا به حال او را ديده ام؟
اهل او او را ديده اند و يافته اند و گم نکرده اند. اهل باغ درختان را حتي در زمستان هم مي شناسند لکن نااهلان درخت را در بهار و حتي در آن هنگام که ميوه اش رسيده باشد، تشخيص نمي دهند. آنان هرگز درخت را نشناخته اند و شاخه را از ساقه نيافته اند.
- او را چطور مي توانم ببينم؟ راه به دست آوردنش را برايم بگو اي مرد بزرگ!
بزرگترين چيزها ديده نمي شوند چون در چشم محدود نمي شوند. به دست نمي آيند زيرا دست قادر به نگه داري آن نيست. ملک شخصي نيستند زيرا هيچ شخصي توان چنين مالکيتي را ندارد. بزرگترين ها آزاد هستند و ريشه در نامحدود دارند لکن مرواريد ناياب، شايسته غواص اقيانوس پيماست.
باغبان که شيفته کلام مرد ناشناس که ندانسته مرد بزرگ خطابش کرد، شده بود؛ گويي در عمق روح خود فرو رفته و ناگهان بيرون جهيد و با خود گفت: اما من ديگر باغبان بزرگ را نمي خواهم. بودن در حضور اين مرد يگانه، خود حلال همه مسائل و مشکلات من است. با او مي مانم و با او زندگي مي کنم. و باز پرسيد:
- اما تو، تو کيستي؟
من آن دورم که نزديکم.
- به من بگو. بگذار تو را بشناسم. چون از اين لحظه، ديگر همه زندگي من تغيير کرده و خيلي چيزها برايم معنا شده و رنگ باخته. تمنا مي کنم به من بگو که هستي.
مرد ناشناس که همچنان با آرامش عميق خود خيره به شعله هاي آتش مي نگريست، آهسته سرش را بالا آورد و به آسمان پرستاره نگاهي انداخت و گفت:
وقتي به آسمان نگاه مي کني، چقدر از آن مي تواني ببيني؟ و حتي اگر گوشه اي از آسمان را ديدي چگونه روح آسمان را مي بيني... من در باور تو نمي گنجم همانطور که در باور خود نگنجيده ام. روح آسمان به ايمان شناختني ست...
- چيزي بگو که من آن را بفهمم.
از بينهايت چگونه مي توان گفت که فهميد و چه توان گفت که شنيد. پس به تو مي گويم من در بي نهايتم. حفره زندان توأم. رهاننده ام و آزاد کننده روح توأم. نوري در شب تاريکم. آتشي در انجمادم لکن به اين آتش سوزاننده وارد نشو زيرا روح تو را به آتش مي کشد و جان تو را مي سوزاند و نفس تو را خاکستر مي کند. به آن نياميز که تو را در خود مي بلعد و به مانند خود بدل مي کند و از تو چيزي به جا نمي ماند. تو حالا نمي تواني با من بماني زيرا تحمل اسرار شب و سکوت کوير در تو نيست. تو بايد به مسئوليتت عمل کني و آن گاه شايد ماندني در کار باشد.
باغبان که مجذوب روح و نگاه مرد ناشناس شده بود با شنيدن اين که نمي تواند آنجا بماند و بايد دوباره به آن زندگي کسالت بار و بي جذبه باز گردد، اميد نوپايش از پا در آمد. خواست اعتراض کند اما با اقتداري که در کلام مرد ناشناس ديده بود هر حرف ديگري را بيهوده مي دانست، پس کلام مرد يگانه را پذيرفت و با اطمينان کامل به خود گفت بله اين همان باغبان بزرگ است و اين همان چيزيست که روح و قلبم مي گويد پس بايد به دقت به حرف هايش عمل کنم و از آنچه مي گويد پيروي کنم.
مرد ناشناس که اکنون به کشف باغبان، همان باغبان بزرگ و بي همتا بود، به باغبان گفت:
اکنون به چشمان من نگاه کن و از آن به مشکلت بنگر.
باغبان چند لحظه به چشمان باغبان بزرگ نگاه کرد. انگار نوري بر مشکل زندگي اش تابيدن گرفت و شروع کرد به توضيح دادن آنچه پيش از آن نمي دانست.
باغبان گفت: آن درخت ويرانگر را مي شناسم. منشأ اين مشکل، همان جادوگريست که دشمن اصلب من است و آن درخت از بزرگترين مکرهاي جادوگر است. او که از علاقه بي حد من به گياهان با خبر است، نقشه اي کشيد که از اين راه ضربه اش را وارد کند. پس با علم جادوگري خود نهالي را پرورش داد که داراي خواص جادويي بود. درختي که آن را همچون سلاحي عليه من و باغم به کار گرفت. اين نهال، خاصيت هاي زيادي داشت از جمله اينکه خوش ظاهر بود، زود ميوه مي داد و بسيار سريع رشد مي کرد؛ ميوه هايش خوش ظاهر اما تضعيف کننده بود. در عين حال شايد مهم ترين خاصيتش که من از آن بي خبر بودم اين بود که امکان نابودي اين درخت با استفاده از حمله مستقيم وجود ندارد. زيرا جادوگر مکار آن را طوري ساخته که از حمله هاي مستقيم شخص نه تنها ضعيف نشود، بلکه نيرو بگيرد. منبع اصلي تغذيه اين گياه توجه من است و تمام خواص عجيبش تدابيري براي جلب و به دام انداختن توجه من است. اما اين که چرا اين گياه داراي چنين خواصي است؟ سرنخ تمام اين ها در وجود خودم و نقاط ضعف خودم است. در واقع جادوگر با حيله گري بسيار، دامي اختصاصي را براي من طراحي کرده است.
باغبان بزرگ سرش را برگرداند و ديگر باغبان نتوانست از چشمان او به زندگي خود نگاه کند.
و گفت: حالا مي دانم بايد چکار کنم. بايد به جنگ جادوگر و درخت ويرانگرش بروم و تا جايي که در بدنم نفس دارم با آنها خواهم جنگيد و براي کشتن آنها تلاش خواهم کرد.
اما باغبان بزرگ گفت: از شتابزدگي بپرهيز و گوش کن. قدرت جادوگر بسيار بيشتر از آن است که تو بخواهي با اتکاء به خودت بر او غلبه کني. تو با روش خودت نمي تواني حتي اندکي در برابر او مقاومت کني. خود را و روش خود را کنار بگذار. به روح من ايمان داشته باش و ايمانت را به ميان آور و به آنچه مي گويم به تمامي عمل کن، اگر چه موافق اميال و دانسته هاي تو نباشد. در آنچه مي گويم ترديد نکن و در انجام آن متزلزل نشو. از رويارويي مستقيم با جادوگر و درخت هولناکش بپرهيز که در اين جدال رو در رو شکست تو حتمي ست و با هر شکست تو، غلبه آن بر تو بيشتر مي شود. به باغ خودت برگرد، ولي به آن داخل نشو. در کنار آن بمان و به آنچه گذشته است و آنچه در باغ مي گذرد توجه نکن. آنچه را که اتفاق افتاده است مرور کن. ببين چه خطاها و اشتباهاتي داشته اي؟ قوت درخت ويرانگر و ضعف درختان باغت از کجا بوده؟ رفتارهاي تو چه بوده و اين رفتارها چه نتيجه اي به بار آورده است؟ نگو اینها را حدس می زنی. تو باید آن را ببینی که دانستن تو در دیدن توست. هر چه نگاه تو کامل تر شود، عمل تو کامل تر است. او باید جوهر و معنای وضعیت جاری را بفهمی و برای همین لازم است که آن را کاملا مشاهده کنی، بدون اینکه اجازه دهی احساساتت در این مشاهده دخالت کنند. پس در کنار باغ ساکن شو و وضعیت باغ و درخت را مشاهده کن و بر حذر باش از این که آن درخت تو را به هر عمل نسنجیده ای وا دارد و هیجان زده کند. بیهوده دست و پا نزن و خود را خسته نکن. وضعیت باغ ویرانت را ببین و آن را بفهم. تو نمی توانی وضعیت باغت را تغییر دهی مگر اینکه وضعیت فعلی را بفهمی. همان طور که نمی توانی از این مکان به مکان مورد نظرت بروی، مگر اینکه بدانی اکنون کجا هستی. گذشته تو وضع اکنون تو را ساخته است، حالای تو آینده تو را رقم خواهد زد. برو و هر گاه آنچه را که می دانی، به نگاهت دریافتی، باز گرد.
باغبان آمد چیزی بگوید اما کلام پر قوت آن یگانه بزرگ را که چند لحظه پیش شنیده بود به یاد آورد «به روح من ایمان داشته باش و ایمانت را به میان آور و به آنجه می گویم به تمامی عمل کن» پس دیگر چیزی نگفت و بر خلاف تمایلش آماده بازگشت شد.
یکشنبه 1387/05/13
باغ بان الهی(سرگردانی)
او روزهاي متوالي، در صحرايي وسيع، بي هدف و افتان و خيزان مي رفت و هر لحظه به نوعي باغ بهشتي خود را به ياد مي آورد؛ وقتي شدت آفتاب توانش را مي گرفت به ياد هواي خنک و نسيم فرح بخش باغ مي افتاد و اين که چطور زير سايه درختان استراحت مي کرد.
در اوقاتي که گرسنگي به او فشار مي آورد، به ياد ميوه هاي خوش طعم درختان باغش مي افتاد که هنگام خوردن آنها از رايحه شان به وجد مي آمد و طعم آنها تا مدتها در کامش ماندگار بود؛ در حالي که اکنون با خوردن مردارها و باقيمانده غذاي شکارچيان دشت رفع گرسنگي مي کرد.
به هنگام تشنگي، آب زلال نهري را که در آن باغ روان بود، به ياد مي آورد و اينکه چطور روزهاي گرم تابستان را در حوضچه اي در کنار سرچشمه نهر، آب تني مي کرد؛ در حالي که او اکنون مجبور بود از هر لجن آبي که در سر راهش قرار مي گرفت خود را سيراب کند، چون معلوم نبود که باز هم بتواند آبي پيدا کند.
در لحظات فشار تنهايي، رابطه عميقي را که با جانداران آن باغ داشت به ياد مي آورد؛ آواز پرندگان، رقص قاصدک ها در نسيم، زمزمه بال پروانه هايي که به دنبال جفت خود لحظه اي آرام نداشتند و آواز لطيف آب نهر در بستر زمين، که هر کدام مثل صداي آشناي دوستي صميمي بودند. ولي اکنون همدمي غير از مارها و کفتارها نداشت.
باغبان شبها از ترس گزندگان و عقرب هاي کوير و سرماي شب نمي توانست بخوابد. و در اين حال ياد خوابيدن در هواي فرح بخش باغ در او زنده مي شد و تيرِ افسوس، قلبش را مجروح مي کرد.
باغبان تمام اين ها را و خيلي بيشتر از اين ها را به خاطر مي آورد و به هر لحظه از زندگي پيشين خود افسوس مي خورد و درد جانکاه افسوس، بيش از تمامي اين محروميت ها او را از درون رنج مي داد.
از آنجا که رنج و پشيماني از اشتباهات، مانند آبي است که مي تواند گناهان و غفلت ها را پاک کند و به روح انسان شفافيت ببخشد، رنج هاي باغبان نيز به تدريج موجب بيداري او از غفلت گشت.
***
چند روز بود که او در بیابان سرگردان بود؟ نمی دانست. به هر حال آن روز او در آن تنهایی به یاد پدرش افتاد که سال ها پیش از دنیا رفته بود.
او متوجه شد که ایام گذشته را بیشتر و واضح تر به یاد می آورد. شاید به خاطر این بود که در تمام روزهای گذشته کاری غیر از فکر کردن به آن زمان نکرده بود.
آن روز به یاد حکایتی افتاد که پدرش که او هم باغبان بود، زمانی برای او تعریف کرده بود. پدرش گفته بود که در مقطعی از زندگی اش باغ او دچار آفت ناشناخته ای شد که اکثر درخت ها را از بین برد، اما او با راهنمایی گرفتن از کسی که باغبان بزرگ می خواندش، توانسته بود بر این آفت غلبه کند و در نهایت باغ خود را نجات دهد.
آن روز پدرش از موجودی افسانه ای یاد کرده بود. داناترین فردی که تمام اسرار گیاهان، زمین و جانداران را می دانست. او گفته بود که در روزگاران بسیار قدیم، این موجود افسانه ای که باغبان بزرگ می خوانندش، در جایی که کسی نمی داند، باغی ساخت که در اوج زیبایی و سرشار از خوبی ها و شگفتی ها و اسرار بود.
آن باغ، اسرار و ناگفتنی های بسیاری داشت، از جمله این که برخی می گفتند که با الهام از این باغ بود که نخستین باغ ها بر روی زمین ساخته شدند و هنر باغبانی شکل گرفت و حتی امروزه هم اوصاف آن باغ نخستین که توسط باغبان بزرگ ساخته شده بود، در بعضی کتاب ها و داستان های کهن وجود دارد.
باغبان بزرگ و باغ افسانه ای اش در پرده ای از اسرار پنهان شده اند. اما هر از گاهی، شاید در هر نسلی، یک یا چند نفر هستند که موفق می شوند باغبان بزرگ و یا باغ اسرار آمیز او را ببینند.
با یادآوری این موضوع، نور امیدی در دل باغبان روشن شد. شاید اگر باغبان بزرگ را پیدا می کرد، می توانست مشکلش را حل کند، زیرا او را دانا بر اسرار زمین، باغ ها و گیاهان می دانستند. او حتما این گیاه متجاوز را می شناخت و راه پیروزی بر آن را می دانست.
باغبان با این امید، آغاز به جستجو کرد. او که تاکنون سرگردان و بی هدف زندگی اش را می گذراند، حالا هدفی داشت: یافتن باغبان بزرگ.
روزهای پیاپی، در این جستجو، به هر سمتی می رفت و از هر کسی نشان او را می گرفت. جستجوهایش در ابتدا بی حاصل بود، چون همه باغبان بزرگ را دست نیافتنی و افسانه می پنداشتند و او را که به دنبال چنین افسانه ای بود ابله می خواندند. اما در بین ده ها نفر گاه معدود افرادی بودند که افسانه باغبان بزرگ را چیزی بیش از یک حکایت کهن می دانستند. حتی معدودی بودند که اشخاصی را می شناختند که برای لحظاتی به دیدار باغبان بزرگ یا باغ اسرار آمیز او تایل شده بودند.
البته هیچ کدام از آن ها محل دقیق باغبان بزرگ را نمی دانستند و عقیده داشتند که او تنها برای کسانی قابل دسترسی می شود که حقیقتا به دنبال یافتن او باشند، نه فقط از سر کنجکاوی و هیجان طلبی.
پس از مدتی جستجو، عاقبت او شخصی را یافت که باغبان بزرگ را از نزدیک ملاقات کرده بود.
آن شخص به باغبان گفت که جای مخصوص باغبان بزرگ را نمی داند اما این را می داند که اگر به سمت شمال حرکت کند و قصدش برای یافتن او محکم باشد، به نوعی باغبان بزرگ را خواهد یافت، چون او در نواحی شمالی بیش از جاهای دیگر دیده شده است. از این گذشته آن مرد نیز برای یافتن او، به همین منوال عمل کرده بود. البته قابل پیش بینی نبود که باغبان چه موقع موفق می شود، اما اگر او دلسرد نشود و عزمش را از دست ندهد به هر حال باغبان بزرگ، خود را به او می نمایاند؛ چون او بسیار داناست و از کسانی که به دنبال یافتن او هستند با خبر است.
یکشنبه 1387/05/06
باغ بان الهي(آغاز)
مرد باغبان با حسرت به باغ ويرانه اش نگاه کرد و با خود فکر کرد شايد اين آخرين باري باشد که باغ را مي بيند. او ديگر طاقت ماندن بيشتر و ديدن زندگي رو به ويراني اش را نداشت.
چرا اينطور شده بود؟ چرا مي بايست او چنين سرنوشتي داشته باشد؟ چه اشتباهي انجام داده بود که مکافات آن از کف رفتن کل زندگي اش باشد؟ اصلا آيا او مقصر بود يا اين جبر زمان و زندگي بود؟
اين سوالات مدام در ذهنش تکرار مي شد و پاسخي پيدا نمي کرد. شايد هم واقعا به دنبال جواب نبود بلکه اين تنها عکس العملي بود که مي توانست داشته باشد. وقايع آنقدر با سرعت پيش آمده بودند که او هنوز فهم درستي از آنها نداشت.
اکنون باغبان در حال ترک خانه و باغش که به ويرانه اي تبديل شده بود، سايه مبهم آن وقايع را براي چندمين بار در روزهاي اخير، با خود مرور مي کرد.
***
روزگاري او باغبان خوشبختي بود. باغي داشت که به واسطه رسيدگي و توجه او، سرشار از نعمت ها و زيبايي ها بود. باغي مشجر با درختاني مملو از ميوه هاي رنگارنگ که طعم هاي گوناگوني داشتند؛ گل هايي با رايحه مست کننده و نهري روان با آبي زلال و هميشه گوارا. غير از درختان و گياهان، پرندگان آوازخوان، پروانه ها، سنجاب ها، زنبورهاي عسل، زنجره ها و کرم هاي شب تاب، از ديگر ساکنان اين باغ بهشت گون بودند.
همه چيز در اين باغ در اوج زيبايي، تعادل و هماهنگي بود. رنگ ها، بوها، صداها، آوازها و زندگي...
باغبان نه تنها صاحب اين باغ، بلکه عاشق آن بود. اين باغ و درختانش براي او نفس زندگي و حيات بودند.
آن وقت ها او روزش را با مشاهده تلالو انوار آفتاب که از ميان برگهاي درختان به چشم مي آمدند آغاز مي کرد و با رسيدگي به باغ ادامه مي داد. آب دادن درختان، کندن علف هاي هرز، تقويت و نرم نگه داشتن زمين، جلوگيري از نفوذ آفت ها و پيشروي آن ها، کاشتن دانه هاي جديد، چيدن ميوه ها و... کار کردن در باغ فقط حرفه او نبود بلکه زندگي اش و حتي تفريحش هم بود.
او در طول روز چندبار در اطراف باغ قدم مي زد و به همه گياهان سرکشي مي کرد و در اين پياده روي ها از رايحه گلها و شکوفه هاي درختان سرمست مي شد. گاهي به آواي نشاط آور پرندگان گوناگون گوش مي کرد و گاهي غرق تماشاي بازي هايشان مي شد.
باغ، درختان زياد و گوناگوني داشت که هر کدام ويژگي اعجاب آوري داشتند. برخي از آنها در تمام فصل هاي سال ميوه داشتند و برخي ديگر درختاني بودند که هر سال ميوه اي با طعم و خاصيتي جديد مي دادند؛ همچنين درختان ديگري که داراي شيره و عصاره اي نيروزا و نشاط آور بودند.
اکثر شب ها باغبان زير آسمان و در محوطه اي کم درخت، آتشي روشن مي کرد و به صداهاي شبانه باغ گوش مي داد که برايش آرامش دهنده ترين نجواهاي جهان بود. اين آواها ترکيبي بود از صداي نسيم شبانه که در ميان برگ درختان مي پيچيد و زمزمه آب رواني که گويي شب ها نرم تر و آرام تر از زمين مي جوشيد و جريان داشت. گاهي صداي زنجره ها يا آواي شباهنگي به اين ترکيب اضافه مي شد.
او شب ها با گوش سپردن به اين آوازها و با استشمام عطر گل ها به خواب مي رفت و شيرين ترين رويا هايي را مي ديد که کسي مي تواند تصورش را بکند.
تنها نقطه تاريک زندگي باغبان، وجود يک دشمن مکار بود. اين دشمن، جادوگري بود که چشم ديدن سرسبزي و رونق باغ و خوشبختي او را نداشت و هميشه سعي مي کرد به هر نحوي که شده به آن باغ صدمه بزند، اما هر بار شکست مي خورد. اين جادوگر که در سحرهاي شيطاني و مخرب تبحر زيادي داشت، پس از بارها شکست، روزي براي از بين بردن و نابودي باغبان، که آرزويش بود، نقشه اي شوم و مکارانه طرح کرد.
همه چيز از آن روزي شروع شد که باغبان، مرد ناشناسي را در حوالي باغ خود ملاقات کرد.
در بين صحبت ها، آن مرد نهالي عجيب و رنگارنگ را به باغبان نشان داد و از خواص و رشد سريع و باردهي فراوان آن گياه تعريف کرد. او آن را بي نظير و به همراه آورنده دگرگوني هاي بنيادي در زندگي صاحب آن دانست و گفت که تنها اگر همين يک نهال در باغ کسي باشد برايش کافي است، چون آنقدر سريع ميوه مي دهد که شخص از داشتن درختان ديگر بي نياز مي شود و از اين نظر با هيچ درخت ديگري قابل مقايسه نيست.
باغبان که عاشق گياهان بود و از طرفي چنين نهالي را تا کنون نديده بود، از شوق داشتن آن بي تاب شد. او از مرد رهگذر پرسيد که چطور مي تواند يک نهال از اين درخت را تهيه کند؟ رهگذر گفت که در آن حوالي هيچ کس چنين نهالي ندارد، ولي او به آن دسترسي دارد و مي تواند در حق باغبان لطف کند و آن نهالي را که به همراه دارد به او بدهد.
به نظر مي رسيد که او از روي خيرخواهي، نهال را به باغبان مي بخشد. باغبان خيلي خوشحال شد و از او تشکر کرد که چنين نهال بي نظيري را به او بخشيده است...
باغبان با اشتياق زياد نهال را در محل مناسبي از باغ کاشت و شروع به رسيدگي به آن کرد. نهال کوچک به سرعت شروع به رشد کرد و در عرض چند روز به اندازه يک درخت تنومند شد. اين اتفاق باعث خوشحالي و جلب توجه باغبان شد و او به تدريج، به نسبت گياهان و درختان ديگر، توجه خاص و بيشتري را به اين نهال جديد نشان داد.
پس از چند روز، تنه درخت بسيار قطور شد، شاخه هايش سر به آسمان کشيد و ريشه اش در زمين وسعت گرفت، به طوري که ظاهر يک درخت صد ساله تنومند را به خود گرفت.
ريشه اين درخت اگر چه نمي توانست خيلي عميق در زمين فرو رود اما به طور عجيبي در عمق کم، گسترده و پهناور مي شد. يکي ديگر از ويژگي هاي درخت عجيب اين بود که درخت در حين رشد سريع، به سرعت ميوه مي داد. وقتي باغبان متوجه چنين خاصيتي در درخت شد، ديگر از داشتن آن سر از پا نمي شناخت و توجه و علاقه اش نسبت به آن چند برابر شد. او که حالا شروع به تغذيه از ميوه هاي آن کرده بود، با گذشت زمان، توجهش نسبت به بقيه گياهان، کم تر و کم تر مي شد. باغبان هر قدر به آن درخت رسيدگي مي کرد، سرعت ميوه دهي آن بيشتر مي شد تا جايي که باغبان مي توانست مراحل رشد و رسيدن يک ميوه را در طي چند دقيقه شاهد باشد.
روزها گذشت و درخت به رشد بی امان خود ادامه می داد. رشد سریع درخت و بی توجهی باغبان به دیگر درختان باغ، موجب شد که درختان و گیاهان دیگر باغ، کم کم ضعیف شوند. درخت با رشد سریع ریشه اش در تمامی جهات، تمام قوت زمین را به خود جذب می کرد، به طوری که هیچ گیاه دیگری نتواند از زمین تغذیه کند و در واقع، راز رشد سریعش نیز همین موضوع بود. پس از مدتی دیگر درختان میوه ندادند؛ به تدریج برگ هایشان هم رو به زردی می رفت وشادابی آنها محو و ناپدید می شد. باغبان غافل تحت تاثیر جادوی این درخت، فقط از میوه های آن تغذیه می کرد که ظاهری خوش آب و رنگ داشتند.
به این ترتیب با گذشت زمان گیاهان و درختان رو به خشکی گذاشتند و باغ رو به نابودی رفت. دیگر از رایحه جان بخش گلها و شکوفه ها، رقص پروانه ها و آواز پرنده ها خبری نبود. پرندگان و سنجابها و دیگر ساکنین باغ آنجا را ترک کردند و تنها درخت عجیب بود که رشد می کرد و ریشه هایش زمین، و شاخه هایش اکثر محوطه باغ را که همچون خرابه ای متروک شده بود، فرا گرفته بودند.
اما باغبان که تمام توجهش به درخت معطوف بود، توجهی به خشک شدن باغ نداشت. باغبان دیگر توان و نشاط و شادی قبلی خود را نداشت، از زندگی لذت نمی برد. حتی حافظه اش هم دچار اختلال شده بود و نمی توانست آن همه خوبی ها و زیبایی های پیشین باغ را به یاد آورد. او کم تحرک، افسرده، بی حوصله و کم حافظه شده بود، حتی فکرش هم به خوبی کار نمی کرد. میوه های آن درخت، که حالا تنها غذای او را تشکیل می دادند فقط او را سیر می کردند اما ارزش غذایی خیلی کمی داشتند و حالا او ضعیف و ناتوان شده بود.
باغبان می دید که زندگی اش در حال خراب شدن است، اما هنوز علت آن را نمی دانست. با وجودی که در درونش احساس تیرگی و تیریکی داشت، به طور مبهمی حس می کرد که این تغییر وضعیت و خرابی اوضاع با آن گیاهی که به تازگی کاشته ارتباط دارد، اما باورش نمی شد.
روزهای دیگری نیز سپری شدند. پس از مدتی شاخه ها، ساقه ها و ریشه های درخت سلطه جو حتی به محدوده خانه باغبان، در مرکز باغ هم وارد شدند و با قدرت و سرعت رشد خود باعث خرابی خانه بر سر باغبان شدند. در ایم موقع باغبان کم کم متوجه سلطه جویی بیش از حد درخت جدید شد.
اگر چه درون باغبان پر از تیرگی بود، اما یک چیز را فهمید و آن این که، آن درخت عامل تمام بدبختی اوست، اگر چه نمی دانست که چطور یا چرا؟ پس تصمیم گرفت که با باقیمانده توانش، درخت سلطه جو را از بین ببرد.
با این نیت، تبر خود را برداشت و به جان تنه و شاخه های درخت که هر کدام به قطر یک درخت تنومند شده بودند، افتاد. او می بایست حفاظی را که درخت با شاخه های قطورش به دور خود ساخته بود می شکست تا به ساقه اصلی دسترسی پیدا کند. اما او در این مدت خیلی ضعیف شده و به همان نسبت، درخت بسیار تنومند شده بود. او یک شبانه روز تلاش کرد تا بلاخره موفق شد. پس از مدتها، با خوشحالی از نتیجه کار خود، به استراحت پرداخت.
***
صبح روز بعد که از خواب بیدار شد، چیزی را که می دید، باور نمی کرد؛ درخت، سرجای قبلی اش بود و ساقه و شاخه های جدید و بزرگ و قدرتمندی در آورده بود که حتی از شاخه های قبلی نیز ضخیم تر به نظر می رسیدند.
باغبان درمانده، مجددا با تبر به جان درخت افتاد اما پس از مدت کوتاهی به جای یک شاخه دو شاخه قوی می رویید. او تسلیم نشد و مدت زیادی برای نابود کردن درخت تلاش کرد، اما درخت سلطه گر هر دفعه خود را به نحو جدیدی بازسازی می کرد. گویی درخت شیطانی، نیرویی را که باغبان صرف جنگیدن با او می کرد، به خود جذب می نمود و قوی تر می شد.
او چون از تلاش خود نتیجه ای نگرفت، روز بعد سعی کرد که با توسل به دوستان و آشنایانش، دست به مبارزه علیه این درخت متجاوز بزند، اما تلاش آنها هم در این باره به جایی نرسید. هر قدر به درخت حمله می شد، بیشتر قدرت می گرفت. هر قسمتی از درخت را مورد حمله قرار می دادند، درخت در اندک مدتی خود را قوی تر و به شکل دیگری بازسازی می کرد.
از آنجا که ریشه هایش بیشتر نقاط زمین را در بر گرفته بود، حتی می توانست خود را در نقطه ای غیر از جای اول بازسازی و یا تکثیر کند. پس از مدتی دوستان باغبان که از تلاش بی حاصل خود خسته شده بودند او را با مشکلش تنها گذاشتند.
سرانجام، باغبان، ناامید از همه جا، خسته و شکست خورده در گوشه ای نشست. ضعف زیاد و رشد سریع درخت، او را درمانده کرده بود. باغبان غرق اندوه شد.
دیگر زندگی برای باغبان معنایی نداشت. زحماتش به هدر رفته، زمینش در تصرف درخت سلطه گر قرار گرفته، خانه اش از فشار ریشه ها و شاخه های درخت، ویران شده و خودش از ناامیدی و ضعف، نزدیک به مرگ بود. او همه چیزش را از دست داده بود: زندگی اش، قدرتش، امیدش، باغش، خانه اش و...
او دیگر نه توان مبارزه داشت و نه یارای ایستادن و شاهد نابودی باغ بودن. عاقبت، باغبان از فرط اندوه باغ را ترک کرد و سر به بیابان گذاشت.
باغبان در حالی که از باغ دور می شد، گاهی به دورنمای باغ دیروز و ویرانه امروز نگاه می کرد و قلبش از وضعیت باغ و سرنوشت خودش فشرده می شد.
***

