پنجشنبه 1387/03/30
چاهی از مشکلات
كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی میفته تو ی یك چاه بدون آب. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره. برای اینكه حیوون بیچاره زیاد زجر نكشه، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاك پر كنن تا هم اینکه از خطر افتادن بچه ها در آن جلوگیری کنن و هم اینکه الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نكشه. مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش رو می تكوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاك زیر پاش بالا می آمد سعی می كرد بره روی خاك ها.روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون آمد...
مشكلات زندگی مثل تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما دو انتخاب داریم:
اول اینكه اجازه بدیم مشكلات، ما رو زنده به گور كنند
دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود
سه شنبه 1387/03/28
مرگ همکار
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید.
مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
یکشنبه 1387/03/26
سوسیس
عروس جواني براي شوهر تازه دامادش سوسيس و تخم مرغ مي پخت اما پيش از اينكه سوسيس را درتابه قرار دهد سرو تهش را با كارد مي گرفت. وقتي شوهرش دليل اين كار را پرسيد تازه عروس گفت: مادرم هميشه به همين صورت سرخ مي كند.
بعد ها كه عروس و داماد در خانه مادرزن ميهمان بودند و همان غذا را داشتند تازه داماد موضوع را با مادر زنش در ميان گذاشت . مادر زن شانه اي بالا انداخت و گفت كه مادر خودش هم هميشه همين روش را در پخت سوسيس به كار مي برد.
بالاخره تازه داماد موضوع را با مادر بزرگ عروس خانم در ميان نهاد كه چرا سر و ته سوسيس را مي گيرد؟ مادر بزرگ بدگمان به تازه داماد زل زد و جواب داد: چون تابه من كوچك است و سوسيس درسته تويش جا نمي شود.
*وقتي بچه ها را بزرگ مي كنيد در واقع بچه هاي آنها را هم بزرگ مي كنيد. الگوها هميشه ثابت است.
جمعه 1387/03/24
حقیقت دروغ
روزي دروغ به حقيقت گفت:
میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟
حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد؛ آن دو با هم به کنار ساحل رفتند. وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش را درآورد و به درون آب رفت اما دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت. از آن روز حقيقت عريان و زشت است اما دروغ در لباس حقيقت با ظاهري زيبا و آراسته ظاهر می شود .
پنجشنبه 1387/03/23
Hello
I've been alone with you
Inside my mind
And in my dreams I've kissed your lips
A thousand times
I sometimes see you
Pass outside my door
Hello!
Is it me you're looking for?
I can see it in your eyes
I can see it in your smile
You're all I've ever wanted
And my arms are open wide
Because you know just what to say
And you know just what to do
And I want to tell you so much
I love you
I long to see the sunlight in your hair
And tell you time and time again
How much I care
Sometimes I feel my heart will overflow
Hello!
I've just got to let you know
Because I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely?
Or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let me start by saying I love you
Hello!
Is it me you're looking for?
Becuase I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely?
Or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let me start by saying I love you
LIONEL RICHIE
شنبه 1387/03/18
Nothing Else Matters
So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters
Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters
Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters
Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know
So close no matter how far
It couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters
Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know
I never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters
Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters
Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know
So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
No, nothing else matters
Hetfield/Ulrich/Hammett
شنبه 1387/03/18
درخت
یکی بود یکی نبود روزگاری یک درختی بود که درست در وسط یک باغ میوه ، به صورت یک جوانه کوچک،سبز و شکننده و با بهت و حیرت در میان سبزه زار از دل خاک خارج شد . او نسبت به همه چیز کنجکاو بود .و با سرعت به جهان پیرامونش نگاه می کرد به گلهایی که صبح شکفته می شدند و شب هنگام بسته می شدند ! به پرندگانی که که سوت زنان از شاخه ای به شاخه ای دیگر پرواز می کردند و به کشاورز و باغبانی که هر روز صبح زود می آمد و ومیوه های درختان را می چید و به سبزه زاری که تحت نوازش نسیم در نوسان بودند.
آه !او این دنیای پیرامونش را چه قدر زیبا و خوب می یافت و می خواست که او هم در این زیبایی شرکت کند و نقش داشته باشد و جایگاه خود را در این هارمونی و نظم بیابد .
او این درخت را چنان تنومند یافت که توسط برگها و میوه هایش به زیبایی هر چه تمامتر آراسته شده بود او با شگفتی فراوان همه این گلها را که به میوه تبدیل می شدند مشاهده می کرد تنه درخت چنان نرم و لطیف بود که نشانه مراقبت دقیق باغبان بود اما ....
اما او به خودش هم نگاهی کرد و دریافت که پوست او شبیه پوست هیچ کدام از درختان باغ نیست و شاخه هایش هم هیچ شباهتی به شاخه های سایر درختان ندارد !او بر خود لرزید !و ترسید ! ترسید که مبادا او به اندازه کافی بزرگ نباشد .ترسید که مبادا به اندازه کافی زیبا نباشد !و ترسید که شاید به اندازه دیگران میوه ندهد! او ترسید که شاید درختان دیگر مانند :سیب ،گلابی ،زرد آلو و....تفاوت های او را نپذیرند بنابراین تصمیم گرفت نه برگی بدهد و نه گل و نه هیچ میوه ای !
و به همین صورت سالها می گذشت و تنه او ضخیم و ضخیم تر می شد و قد او بلند و بلند تر می شد و شاخه هی تازه ای بر تنه او جوانه می زدند و می روئیدند .اما...اما بی هیچ برگی و هیچ گل و میوه ای !!
بخاطر آنکه در نظر و نگاه دیگران لخت و برهنه یافته نشود از همان سالهای جوانیش اجازه داد که کم کم پیچکها و دارواش ها از تنه و لابلای شاخه های بدون برگش بالا بروند و او را بپوشانند ! و به این ترتیب پیچکهای سبز تنه او را با سرسبزی خود پوشاندند و به او یک زیبایی ظاهری دادند که از آن خودش نبود.!
باغبان بیش از یک بار برنامه ریزی کرده بود تا به منظور هیزم برای سوخت زمستانی آن را قطع کند و از آن هیزم لازم را برای بخاری و گرمایش منزلش از او تهیه کند اما هر بار ذهن او مشغول دیگر درختان خشک شده باغش می شد و قطع این درخت بی برگ و گل و میوه را به زمان دیگری موکول می کرد عاقبت یک روز صبح در حالی که یک تبر بزرگ را با خود آورده بود به سراغ او آمد .!باغبان ابتدا شروع به بریدن پیچکهایی که درخت را در بر گرفته بودند کرد اما پیچکها به حدی زیاد بودند که باغبان تمام طول روز را صرف قطع کردن این پیچکها کرد و متوجه شد که شب فرا رسیده و دیگر برای قطع درخت دیر وقت شده بود بنابراین باز هم قطع درخت را به فرصت دیگری موکول کرد. از آن شب کرمهای کوچک طفیلی از باقی مانده پیچکها سر بر آوردند و فردا هم بلافاصله این روند ادامه یافت و پرندگان از آسمان بری چیدن آنها فرارسیدند.
او در میان سایر درختان باغ جز یک تنه لخت و وچندین شاخه بدون برگ چیزی دیگری نبود و در میان این درختان شباهتی به درخت نداشت !
او فورا برهنگی و بی برگ و گل و میوه بودن خود را دریافت ودیگر از آن حیله و فریبی که برای پوشاندن خود با پیچکها بکار برده بود اثری نبود بنابراین سرانجام تصمیم گرفت اجازه بدهد تا تمام شاخه ها ی ترد و نرمش جوانه بزنند و اجازه داد تا در انتهای هر شاخه کوچکش گلهای سفید بروید که از ترکیب و هماهنگی رنگ قهوه ای شاخه ها و سبزی برگها، زیبایی خلق شود .!
کشاورز طبق برنامه قبلی با تبری بزرگ بازگشت اما به جای تنه بی خاصیت و بی برگ و گل و میوه یک درخت گیلاس با شکوه یافت !!او دیگر هیچ دلیلی برای قطع آن درخت نمی یافت بنابراین آن را رها کرد و خوشحال از این معجزه ای بود که برای آن درخت رخ داده بود .!
از آن روز به بعد درخت در میان سایر درختان باغ با خوشحالی و سعادت زندگی می کرد او شبیه دیگر درختها نبود نه چندان زیبا بود و نه چندان بزرگ !!! اما مثل سایر درختها مفید و بار آور بود او دریافت که نه بافتهای پوست ،نه طرح شاخه ها ونه شکل برگها و نه رنگ گلها هیچ کدام به خودی خود مهم نمی باشند مهم این است که او میوه ای به بار می آورد که سایر درختان هیچ کدام قادر به دادن آن نیستند .!
و به این ترتیب هر سال در فصل بهار بچه های باغبان با یک نردبان به سراغ او می آمدند ودر میان شاخ و برگهای انبوه او پراکنده می شدند و از میوه های او سیر می خوردند و خنده شادی سر می دادند .!
از میوه ای که می دهیم ترس نداشته باشیم چرا که دیگران قادر به دادن این میوه ما نیستند از میوه ای که مال و خاص ما است هراسی نداشته باشیم چرا که هر بار از دادن این میوه امتناع کنیم جهان رااز چیزی محروم کرده ایم از میوه ای که می دهیم ترسی نداشته باشیم زیرا هرکدام از آنها اجازه می دهند که ابعاد زندگی را گسترش بدهیم و عشقی را که خداوند به ما داده است نثار کنیم .
چهارشنبه 1387/03/15
جشن عروسي مريسانا
در زمان های قدیم زنان جوان جنگل و دریا پادشاهی داشتند که اسمش مریسانا بود . مریسانا هر آرزویی که می کرد ، برآورده می شد . چمن زارها ، گل ها ، درختچه ها ودرخت ها در مقابلش کرنش می کردند و از او حرف شنوی داشتند . وقتی کنار دریا می ایستاد ، موج ها آرام می گرفتند . از سرزمین سرخ رنگ مونته کریستالو گرفته تا کوه های آبی رنگ دورانی ، همه گوش به فرمان او بودند . با همه ی این ها مریسانا خوشحال نبود ، چون ، هرچند خودش چیزی کم نداشت ، اما می دید که خیلی از موجودات خوشبخت نیستند وهمه درد ورنج دارند . هیچ کاری نمی توانست بکند که این وضع را تغییر بدهد و هیچ کس هم نبود که کمکش کند .
و یک روز صبح اتفاقی افتاد ؛ رِی دور رایِز ، پادشاه روشنایی ها ، که صاحب سرزمینی وسیع و درخشانی بود که فرسنگ ها دور ازآنتلو قرار داشت ، به بالای دره کوستئانا آمد ومدتی در همان جا ، در نزدیکی منطقه رود وراور دزینس ماند تاخستگی در کند . وقتی داشت به آب نگاه می کرد ، برای لحظه ای چشمش به مریسانای زیبا افتاد . یک دفعه تمام وجودش از شادی لبریز شد . با خود فکر کرد فقط یک عکس دیده ، چون چیزی از دختران جوان دریا ، که دوست داشتند توی موج ها زندگی کنند ، نمی دانست . بعد به راهش ادامه داد و به سرزمینش برگشت . در سرزمین او ، دختران جذاب زیادی زندگی می کردند ، اما او از هیچ کدام از آنها خوشش نمی آمد . پیش خودش فکر می کرد آنها زیبا و با ارزشمند ، ولی نه خوش قلبند ونه با محبت ، چیزهایی که فکر می کرد مریسانا درخود دارد .
یک سال گذشت و پادشاه روشنایی ها هنوز نتوانسته بود مریسانا را فراموش کند . شبی روی تپه های فورمین ، پادشاه لاستویرز را ملاقات کرد . آن ها درباره مریسانا حرف زدند . پادشاه لاستویرزگفت :
"توهمیشه صبح ها یا شب ها به سرزمین ما می آیی . اگر یک روز ظهر به آن جا بیایی ، مریسانا را می بینی که در چمن زار گردش می کند ."
پادشاه روشنایی ها فهمید که مریسانا واقعاً وجود دارد و این خبر خوشحالش کرد . مدت زیادی طول نکشید تا او باز مریسانا را دید و با او حرف زد . ظهرروز هفتم ، پادشاه از اوخواستگاری کرد . مریسانا به او گفت که نمی تواند خواسته اش را رد کند ، اما ممکن هم نیست که بتواند در جشن عروسی اش احساس خوشحالی کند .
گفت :" قبل از این که با هم ازدواج کنیم ، همه موجودات باید احساس خوشبختی کنند . من وقتی ازدواج می کنم که دیگر هیچ مردی بد دهنی نکند ، هیچ زنی ازچیزی شکایت نداشته باشد ، هیچ بچه ای گریه نکند و هیچ حیوانی از چیزی ناله نکند ؛ همه باید احساس خوشبختی کنند ... اگر توانستی کاری کنی که این اتفاق بیفتد من از آن تو خواهم بود ."
پادشاه روشنایی ها ، درحالی که خیلی نگران بود ، از آن جا رفت . او ، هرچند پادشاه با قدرتی بود ، اما تردید داشت در این که بتواند کاری کند که همه موجودات احساس خوشبختی کنند . سپس با مشاوران با تدبیرش مشورت کرد ، ولی آنها هم اعتقاد داشتند چنین کاری غیر ممکن است . این بود که پادشاه روشنایی ها ، بالاخره بعد از تلاش های بیهوده بسیار ، پیش مریسانا برگشت و از او خواهش کرد از خواسته اش چشم بپوشد یا لااقل چیز کمتری بخواهد ، چون نمی توانست ازعهده چنین کاری به آن بزرگی برآید . مریسانا حرف پادشاه را پذیرفت ، ولی از او خواست لااقل کاری کند تا موجودات فقط در روز جشن عروسی اش احساس خوشحالی کنند .
پادشاه ازآن جا رفت ، اما همچنان نگران بود ، چون یک روز به نظرش بی اندازه طولانی می آمد . درحقیقت این خواسته هم درنظرش ناممکن بود . مشاورانش هم دقیقاً همین نظررا داشتند .
آن ها به صدای بلند گفتند :" یک روز تمام ! این غیر ممکن است !"
پادشاه پیش مریسانا برگشت وبه او گفت که ممکن نیست بتواند این خواسته اش را هم برآورده کند .
مریسانا خیلی غمگین شد . آه کشید وگفت :" حتی نمی شود کاری کرد که موجودات یک روز احساس خوشبختی کنند ! من فکر می کردم برآورده کردن این خواسته ساده ترین چیز ممکن است ."
ودوباره تسلیم حرف پادشاه شد وگفت لااقل کاری کند تا موجودات فقط درهنگام ظهر روز عروسی احساس خوشبختی کنند .
گفت :" ظهر بهترین زمان زندگی من است . دلم می خواهد ظهر با هم ازدواج کنیم . همه باید درآن وقت احساس خوشبختی کنند ، چه انسان ها ، چه حیوانات ، چه درخت ها وچه چمن زارها ."
پادشاه روشنایی ها برای سومین بار از آن جا رفت . اما این بار دیگر نگران نبود ، چون امیدوار بود که بتواند این خواسته مریسانا را برآورده کند . وهمین طور هم شد . خیلی زود انسان ها ، حیوانات ، درخت های وچمن زارها خبردار شدند که ظهر روز ازدواج پادشاه روشنایی ها و مریسانا ، غم وغصه ها وناخوشی ها از بین می رود . همه از شنیدن این خبر خوشحال شدند و برای تشکر از مریسانای خوب ومهربان باصدای بلند آواز خواندند . بعد با هم مشورت کردند که برای تشکر از مریسانا چه کارهایی انجام بدهند . بالاخره قرار شد که گیاهان ، زیباترین گل ها رابه وجود بیاورند وانسان ها وحیوانات دسته گل های بزرگ درست کنند وبه جشن عروسی مریسانا ببرند .
در روز جشن دسته گل ها آن قدر زیادبودند که دیگر برای مریسانا و خدمتکارانش جانبود . از قضا ، چند کوتوله جادوگر هم ازجنگل آماریدا به جشن عروسی آمده بودند ؛ آن ها از دیدن آن همه گل حیرت کرده بودند وپیش خود گفتند آدم می تواند با این همه دسته گل ، یک درخت درست کند . بلافاصله دست به کار شدند و درخت کاج بزرگی درست کردند . اما خیلی زود فهمیدند که درخت قدرت زندگی کردن ندارد ، چون شروع کرد به پژمرده شدن . مریسانا که این را دید ، گفت شنل عروسی اش را می دهد تا درخت زنده شود . بعد شنل را که از پارچه لطیف وسبز رنگی بود ، روی درخت انداخت و ناگهان درخت شروع کرد به سبز شدن ورشد کردن و شنل در درخت محو شد . همه مهمان هایی که به جشن عروسی آمده بودند ، شگفت زده شدند ؛ این عجیب ترین درخت کاجی بود که دیده بودند . اول فکر کردند که یک درخت کاج معمولی است ، اما میوه هایش ، مثل درخت های کاج دیگر ، همیشه سبز نمی ماند . چون این درخت از شاخه ها و برگ ها وشکوفه های درخت های دیگر به وجود آمده بود ، میوه هایش در پاییز ، درست مثل برگ های درخت های دیگر ، زرد می شد ومی ریخت . اما وقتی دربهار شروع می کرد به رشد کردن ، شبیه یک درخت کاج معمولی می شد ودرنوک شاخ هایش ، شنل سبز رنگ عروسی پیدا بود این درخت عجیب و غریب ، روز عروسی مریسانا به وجود آمده بود ، به خاطر همین هم به اوتقدیمش کرده بودند . درحقیقت این اولین درخت کاج ، درطرف آفتابی دره کوستئانا ، نزدیک تپه درخت های بید ، مقابل سرزمین درخشان کورداد الاگو ، به وجود آمد ه بود ودر سایه دلنشین آن ، که نه روشنایی اش کور کننده بود ونه تاریکی اش ، غم انگیز، وهمه خوشی های جنگل درآن جا جمع شده بود ، عروسی پادشاه روشنایی ها ومریسانای زیبا را جشن گرفتند .
درهنگام عروسی ، ناگهان همه چشم شان به نور عجیبی افتاد که تا آن موقع نظریش را ندیده بودند . درتمام دره و کوه ها همه احساس سرمستی کردند وشادی بی مانندی وجود همه موجودات را در بلندی های دولومیت در برگرفت . در آن لحظه همه موجودات احساسی شبیه به هم داشتند .
ظهر باصفای آن روز آکنده از احساس تشکر از عروسی پادشاه روشنایی ها و مریسانای زیبا بود .
یکشنبه 1387/03/12
اوج
همیشه تو یه ارتفاعی از جو دیگه ابری وجود نداره ، اگه یه وقتی آسمون دلت ابری بود بدون به اندازه کافی اوج نگرفتی...
سه شنبه 1387/03/07
سگ باهوش
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک میشد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود:" لطفا ۱۲ تا سوسیس و یک ران گوشت بدین." ۱۰ دلار هم همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت سگ هم دهان کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود مغازه را تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلوی حرکت اتوبوسها کرد و ایستاد قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره ی آن را نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره ی آن را چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز مانده بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه ی شهر بود و سگ منتظر بیرون را تماشا میکرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. چند بار تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه ی باغ رفت روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد:" چه کار میکنی دیوانه؟ این سگ یک نابغه است. این باهوش ترین سگی است که تا به حال دیده ام."
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت:" تو به این می گی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش رو فراموش میکنه!!!."
دوشنبه 1387/03/06
عشق چیست؟

Love is when you find yourself spending every wish on him
عشق آن است که همه ی خواسته ها را برای او آرزو کنی
جمعه 1387/03/03
ماهی و جفتش...
مرد به ماهيها نگاه ميكرد. ماهيها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. پشت شيشه برايشان از تخته سنگها آبگيري ساخته بودند كه بزرگ بود و ديوارهاش دور ميشد و دوريش در نيمه تاريكي ميرفت. ديوارهي روبروي مرد از شيشه بود. در نيم تاريكي راهرو غار مانند در هر دوسو از اين ديوارهها بود كه هر كدام آبگيري بودند نمايشگاه ماهيهاي جور بهجور و رنگارنگ. هر آبگير را نوري از بالا روشن ميكرد. نور ديده نميشد، اما اثرش روشنايي آبگير بود. و مرد اكنون نشسته بود و به ماهيها در روشنايي سرد و تاريك نگاه ميكرد. ماهيها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. انگار پرنده بودند، بيپر زدن، انگار در هوا بودند. اگر گاهي حبابي بالا نميرفت، آب بودن فضايشان حس نميشد. حباب، و هم چنين حركت كم و كند پرههايشان. مرد درته دور روبرو، دوماهي را ديد كه با هم بودند
دو ماهي بزرگ نبودند، با هم بودند. اكنون سرهايشان كنار هم بود و دمهايشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبيدند و رو به بالا رفتند و ميان راه چرخيدند و دوباره سرازير شدند و باز كنار هم ماندند. انگار ميخواستند يكديگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لوليدند و رفتند و آمدند.
مرد نشست. انديشيد هرگز اين همه يكدمي نديده بوده است. هر ماهي براي خويش شنا ميكند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگيرهاي ديگر، و بيرون از آبگيرها در دنيا، در بيشه، در كوچه ماهي و مرغ و آدم را ديده بود و در آسمان ستارهها را ديده بود كه ميگشتند، ميرفتند اما هرگز نه اين همه هماهنگ. در پاييز برگها با هم نميريزند و سبزههاي نوروزي روي كوزهها با هم نرستند و چشمك ستارهها اين همه با هم نبود. اما باران. شايد باران. شايد رشتههاي ريزان با هم باريدند و شايد بخار از روي دريا به يك نفس برخاست؛ اما او نديده بود. هرگز نديده بود.
دو ماهي شايد از بس با هم بودند، همسان بودند؛ يا شايد چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمي بود، يا همدمي از گردش هماهنگ زاده بود؟ يا شايد همزاد بودند. آيا ماهي همزادي دارد؟
مرد آهنگي نميشنيد، اما پسنديد بيانديشد كه ماهي نوايي دارد، يا گوش شنوايي، كه آهنگ يگانگي ميپذيرد. اما چرا نه ماهيان ديگر؟
دو ماهي آشنا بودند. دو ماهي زندگي در آبگير تنگ را با رقص موزوني مزين كرده بودند. اما چگونه همچنان خواهند رقصيد؟ از اينجا تا كجا خواهند رقصيد؟
يك پيرزن كه دست كودكي را گرفته بود،آمد و پيش آبگير به تماشا ايستاد و پيش ديد مرد را گرفت.
زن با انگشت ماهيها را به كودك نشان ميداد. مرد برخاست و سوي آبگير رفت، ماهيها زيبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و آبگير خوش روشنايي بود و همه چيز سكون سبكي داشت. زن با انگشت ماهيها را به كودك نشان ميداد، بعد خواست كودك را بلند كند، تا او بهتر ببيند. زورش نرسيد. مرد زير بغل كودك را گرفت و او را بلند كرد. پيرزن گفت: "ممنون آقا
اندكي كه گذشت، مرد به كودك گفت: «ببين اون دو تا چه قشنگ با همن«
دو ماهي اكنون سينه به سينهي هم داشتند و پركهايشان نرم و مواج و با هم ميجنبيد. نور نرم انتهاي آبگير، مثل خواب صبحهاي زود بود. هر دو تخته سنگ را مثل يك حباب مينمود، پاك و صاف و راحت و سبك.
دو ماهي اكنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزديك شوند و كنار هم سر بخورند. مرد به كودك گفت:« ببين اون دو تا چه قشنگ با همن.«
كودك اندكي بعد پرسيد:«كدوم دو تا؟«
مرد گفت: «اون دو تا. اون دو تا را ميگم. اون دو تا را ببين.» و با انگشت به ديوارهي شيشهاي آبگير زد. روي شيشه كسي با سوزن يا ميخ يادگاري نوشته بود. كودك اندكي بعد گفت: «دوتا نيستن.«
مرد گفت: «اون، آآ، اون، اون دو تا.«
كودك گفت: «همونا. دو تا نيستن. يكيش عكسه كه توي شيشه اونوري افتاده.«
مرد اندكي بعد كودك را به زمين گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشاي آبگيرهاي ديگر.
خاطر عاطر
پنجشنبه 1387/03/02
که تو در پیله خود تنهایی ؟
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟
پیله ات را بگشای
تو به انداره پروانه شدن زیبایی
...





