سه شنبه 1387/02/31
بدرود
محبوب من
متأسف نباش
تكون نخور، حرف نزن
هيچكي ما رو نميبينه
همونجور كه هستي بمون
ميخوام كه بهت نگاه كنم
ما شب خودمون رو داريم
و ميخوام كه بهت نگاه كنم
بدنت روي من
پوستت، لبهات
چشماتو ببند
هيچكي نميتونه ما رو ببينه
و من اينجام، طرف تو
منو احساس ميكني؟
وقتي من اولين بار بهت دست ميزنم
لبهاي من خواهد بود
تو گرما رو حس ميكني
اما نميدوني كجا
شايد، اون چشاي تو باشه
من دهنم رو، رو چشات ميزارم
و تو گرما رو حس خواهي كرد
الان چشاتو باز كن، محبوب من
منو ببين
چشات رو سينه من، دستات منو گرفته
بزار من سرم رو، رو تو بزارم
من ضعف ميكنم، بدنت ميلرزه
كي ميتونه اون لحظه رو پاك كنه؟
هيچ پاياني براش نيست، نميبيني؟
تو برا هميشه سرتو عقب نگه ميداري
من هميشه اشكامو ميلرزونم
اين لحظه بايد باشه
اين لحظه
و اين لحظه ادامه پيدا ميكنه از حالا تا ابد
ما بايد همديگه رو نبينيم
چيزي كه بايد انجام ميداديم، داديم
باور كن، عشقم، ما برا هميشه انجامش داديم
زندگيتو بيرون از دسترس قرار بده
و اگه براي شاديت بهت خدمت كرد
يه لحظه هم تأمل نكن
تا اين زن رو فراموش كني، كسي اينو ميگه
بدون يه اثر از پشيماني
بدرود
...
دوشنبه 1387/02/30
I am a big big girl
I'm a big big girl
in a big big world
It's not a big big thing if you leave me
but I do do feel that
I too too will miss you much
miss you much...
I can see the first leaf falling
it's all yellow and nice
It's so very cold outside
like the way I'm feeling inside
I'm a big big girl
in a big big world
It's not a big big thing if you leave me
but I do do feel that
I too too will miss you much
miss you much...
Outside it's now raining
and tears are falling from my eyes
why did it have to happen
why did it all have to end
I'm a big big girl
in a big big world
It's not a big big thing if you leave me
but I do do feel that
I too too will miss you much
miss you much...
I have your arms around me ooooh like fire
but when I open my eyes
you're gone...
I'm a big big girl
in a big big world
It's not a big big thing if you leave me
but I do do feel that
I too too will miss you much
miss you much...
I'm a big big girl
in a big big world
It's not a big big thing if you leave me
but I do feel I will miss you much
miss you much...
دوشنبه 1387/02/30
تو مال من
و با تو لجبازی نمی کنم
مانند کودکان
.... سر ماهی ها با تو قهر نخواهم کرد
ماهی قرمز مال تو
.... ماهی آبی مال من
هر دو ماهی مال تو باشد
.... و تو مال من
دریا و
کشتی و
سرنشینانش مال تو باشند
.... و تو مال من
ضرر نخواهم کرد
.... تمام دار و ندارم زیر پای تو
نه چاه نفتی دارم که فخر بفروشم
.... و معشوقه هایم در آن شنا کنند
نه مانند آقا خان ثروتمندم
نه جزیره ی اوناسیس
.... که به وسعت یک دریاست - مال من است -
من شاعرم و تنها ثروتم
دفتر شعرهایم
.... و چشمان زیبای توست
پنجشنبه 1387/02/26
"اطمینان "
یک روز همه روستاییان در یک روستا تصمیم گرفتند که برای آمدن باران دعا کنند در روز موعود همه گرد آمدند اما تنها یک پسر بچه با خود چتر به همراه آورده بود این یعنی اطمینان...
"اعتماد"
اعتماد باید شبیه احساس کودکی باشد که او را به هوا پرتاب میکنید و او می خندد زیرا میداند که شما او را خواهید گرفت...
"امید"
هر شب به رختخواب می رویم بدون این که مطمئن باشیم فردا زنده خواهیم بود اما همچنان نقشه های زیادی برای فردا داریم...
به خدا اعتماد کنید، به خود اطمینان داشته باشید و هرگز امیدتان را از دست ندهید !
چهارشنبه 1387/02/25
برای مرد مهربانم
در تاریکی چشم هایت را یافتم
و شبم پر ستاره شد.
تو را صدا کردم
در تاریکترین شب ها دلم صدایت کرد
و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی.
با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی
برای چشم هایم با چشم هایت
برای لب هایم با لب هایت
با تنت برای تنم آواز خواندی.
من با چشم ها و لب هایت
انس گرفتم
با تنت انس گرفتم،
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهواره کودکی خویش به خواب رفتم
و لبخند آن زمانیم را
بازیافتم.
در من شک لانه کرده بود.
دست های تو چون چشمه ئی به سوی من جاری شد
و من تازه شدم من یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهواره سال های نخستین به خواب رفتم؛
در دامانت که گهواره رؤیاهایم بود.
و لبخند آن زمانی، به لب هایم برگشت.
با تنت برای تنم لالا گفتی.
چشم های تو با من بود
و من چشم هایم را بستم
چرا که دست های تو اطمینان بخش بود
بدی، تاریکی است
شب ها جنایتکارند
ای دلاویز من ای یقین! من با بدی قهرم
و ترا بسان روزی بزرگ آواز می خوانم.
صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند.
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم،
از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره آفتابی است
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشم های تو سرچشمه دریاهاست
شاملو
چهارشنبه 1387/02/25
تاجر و ماهیگیر
یک تاجر آمریکائی نزد یک روستای مکزیکی ایستاده بود . در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود .
تاجر از ماهیگیر پرسید : چقدر طول کشید تا این چند ماهی رو گرفتی ؟
ماهیگیر گفت : مدت خیلی کمی
تاجر پرسید : پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد ؟
ماهیگیر گفت : چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام و گذران زندگیمان کافی است.
تاجر پرسید : اما بقیه وقتت را چه کار می کنی ؟
ماهیگیر جواب داد : تا دیر وقت می خوابم ، یه کم ماهیگیری می کنم ، با بچه ها بازی میکنم و بعد میرم تو دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن . خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی ..
تاجر گفت : من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم ، تو باید بیشتر ماهیگیری کنی . اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون ، چند تا قایق دیگر هم بعداً اضافه می کنی ، اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری !
ماهیگیر گفت : خوب بعدش چی ؟
تاجر گفت : به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی ، اونا رو مستقیماً به مشتری ها میدی و برای خودت کارو بار درست می کنی .. بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت می کنی ... این دهکده کئچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکوسیتی !
ماهیگیر گفت : این کار چقدر طول می کشه ؟
تاجر : پانزده تا بیست سال !
ماهیگیر پرسید : اما بعدش چی آقا ؟
تاجر جواب داد : بهترین قسمت همینه ، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد ، میروی و سهام شرکت رو با قیمت خیلی بالا می فروشی ! این کار میلیون ها دلار برات عاید داره .
ماهیگیر پرسید : میلیون ها دلار! خوب بعدش چی ؟
تاجر گفت : اون وقت بازنشسته می شی ! می روی یک دهکده ساحلی کوچیک ! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی ! یه کم ماهیگیری کنی . با بچه هات بازی کنی ! بروی دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی ...
چهارشنبه 1387/02/25
Yeta
یه تار موی تو رو به تمام دنیا نمیدم !
دوشنبه 1387/02/23
Truly in love
Girl, tell me only this
That Ill have your heart for always
And you want me by your side
Whispering the words Ill always love you
Bridge:
And forever I will be your lover
And I know if you really care
I will always be there
Now I need to tell you this
Theres no other love like your love
And i,as long as I live,
Ill give you all the joy
My heart and soul can give
Bridge:
Let me hold you
I need to have you near me
And I feel with you in my arms
This love will last forever
Chorus:
Because Im truly
Truly in love with you girl
Im truly head over heels with your love
I need you, and with your love Im free
And truly,you know you are alright with me.
Lionel richie
یکشنبه 1387/02/22
Can't Stop Having Sex
This guy goes into a doctors and says "Doctor, doctor you've gotta help me. I just can't stop having sex!"
"Well how often do you have it?" the doctor asks.
"Well, twice a day I have sex with my wife, TWICE a day", he answers back.
"That's not so much", says the doctor.
"Yes, but thats not all. Twice a day I have sex with my secretary, TWICE a day," replies the man.
"Well that is probably a bit excessive," says the doctor. "Yes, but thats not all. Twice a day I have sex with a prostitute, TWICE a day," says the man.
"Well, that's definitely to much", says the doctor.
"You've got to learn to take yourself in hand."
"I do", says the man. "Twice a day."
سه شنبه 1387/02/17
عقابی بود و ککی آمد (فصل یازدهم و قسمت آخر)
عقاب بزرگ همان طور که کک را در منقار داشت، به سوی بلندترین نقطه ممکن در پرواز بود. گویی به آنجا کشیده می شد تا حقیقتی افسانه گون را جامه عمل بپوشاند. او بدون لحظه ای استراحت، و با تمام سرعت و توانش پرواز می کرد.
عقاب با چشمانی گریان از دشت ها گذشت، از ابرها گذشت، از کوه ها گذشت و سرانجام رسید. به جایی که بلندترین کوه دنیا در آن بود، کوهی که در بلندترین نقطه اش چشمه ای عجیب و اسرارآمیز وجود داشت؛ چشمه ای حیات بخش که آب روانش هر بی جانی را جان می داد. آبی که به رنگ آبی آسمان و از جنس نور بود.
عقاب آنجا نشست. کک را آرام از منقار برگرفت و روی پری از بالش گذاشت. با چشمان اشک باری که همان نگاه عشق آلود در آنها بود به کک نگریست. گویی هم می دانست که چه در پیش است و هم نمی دانست. کک را در آب چشمه انداخت...
لحظاتی چند در انتظاری سنگین و مبهم، که عشق و اعتماد در آن موج می زد سپری شد؛ انتظاری که قلب عقاب را به شدت می فشرد و ناگهان قلبش از آنچه می دید آنچنان گشوده شد که فریاد برآورد. فریادی از شوق و اشک هایش از شادی و سرور باریدن گرفت...
چشمان عمیق، گشاده و براق عقاب بزرگ را، اشک درخشان تر کرده بود و همین چشم های درخشان بود که بار دگر آینه کک کوچک شد. او که حیاتی تازه یافته و از دل چشمه برخاسته بود، مشتاقانه خود را به نگاه مسرور عقاب سپرد و از آنچه در چشمان شفاف عقاب دید-از تصویر خود-غرق در حیرتی سرورانگیز شد. آنچه در چشمان عقاب می دید تصویر عقابی زیبا بود. کک به تصویر محبوبش در آمده بود، گویی از درون خود او تولد یافته بود؛ کک دیگر کک نبود. او عقابی به سان عقاب آسمانی بود و هستی، وجود آنان را به هم می گشود...
وفاداری کک کوچک به عقاب بزرگ او را حیاتی تازه داده بود. حیاتی در کالبد عقاب.
کک از ایمانش زنده شد و به ایمانش جاودان. او جان خود را فدای آسمان کرد. آسمانی که در عقاب بود و آنکه قربانی آسمان شود هرگز نمی میرد بلکه به آسمان می پیوندد و آسمانی می شود.
مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده شیر است مرا، جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا، زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه ای، لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم
گفت که تو مست نه ای، رو از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم، وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته ای نه ای، وز طرب آغشته نه ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زپر کک، مست خیالی و شکی
گول شدم، مول شدم، از همه برکنده شدم
گفت که شیخی و سری، پیشرو و راهبری
شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش، بی پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو، راه مرو رنجه مشو
زانکه من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن، از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم، ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی، سایه گه بید منم
چونکه زدی بر سر من، پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم
از توام ای شهره قمر، در من و در خود منگر
کز اثر خنده تو، گلشن خندنده شدم
بنده بدم شاه شدم، زهره بدم ماه شدم
من چو سها بودم نک، مهر درخشنده شدم
و اکنون وسعتی بی پایان در انتظار پرواز آنان بود. عقاب آسمانی او را نگریست؛ او را که برای پیمودن گستردگی ها بال گسترده بود.
و آن گاه بال گشودند؛ عقاب بزرگ و هم پروازش که اکنون همسفر جاودان عقاب آسمانی بود...
و آنان رفتند تا در همراهی ابدی شان اوج نادیدنی ها را در نوردند...
عشق است بر آسمان پریدن
صد پرده به هر نفس دریدن
اول نفس از نفس گسستن
اول قدم از قدم بریدن
نادیده گرفتن این جهان را
مر دیده خویش را بدیدن
زان سوی نظر نظاره کردن
در کوچه سینه ها دویدن
گفتم که دلا مبارک باد
در حلقه عاشقان رسیدن
پایان
دوشنبه 1387/02/16
عقابی بود و ککی آمد (فصل دهم)
ساعت ها در سکوت گذشت. کک ها بی خبر از همه جا همچنان منتظر بودند تا پاسخ کک را بشنوند که صدایی قوی برخاست. صدای عقاب بود که زخم هایش التیام یافته و برخاسته بود. به محض برخاستن، کک را صدا زد. اما جوابی نشنید. باز هم صدا زد و باز هم صدا زد. ککها متوجه اتفاقی که افتاده بود شدند! آنها به سوی عقاب رفتند و آنچه را دیده بودند برایش گفتند و عقاب بیش از آنان دید. هر چه را بود دید. انگار کک کوچک محبوبش را می دید که چگونه با همه وجودش سعی در حفظ بدن او دارد. عشق ورزی و مهر او، فداکاری و وفاداری او را می دید. اندوهی شدید از رنجی که کک کشیده بود، به عقاب روی آورد و اشک از چشمانش جاری شد. به دنبال کک گشت و جسد بی جان او را یافت و اندوه و اشکش بسیار شد.
عده ای از کک ها نیز بی اختیار می گریستند. خودشان هم نمی دانستند چرا. اولین بار بود که دچار چنین حالی می شدند. اولین بار بود که می گریستند. اولین بار بود که چیزی جز حرص خونخواری در زندگی شان معنا می یافت. این چه بود؟ شاید شعاعی از همان عشق که فقط قصه اش را شنیده بودند...
وقتی متوجه بزرگی کک شدند از عقاب خواستند تا بدن فرزندش را به آنان بدهد تا از آن عبادتگاهی بسازند و پرستشش کنند و برای همیشه به آن اقتدا کنند.
و عقاب در دل گفت: چگونه جسم محبوبی را که جانش با من یکی شده از خود دور کنم؟...
پس به آنان گفت: این را نمی پذیرم. چرا مرده محبوبم هم به اندازه زنده اش برای من خواستنی است. همه وجود او برای من عزیز است. او را با خود می برم. اما شما! شما از سر جهالت اینچنین فرزند مرا به خاک و خون کشیدید و حال با عشقی که او در شما برانگیخته خواهانش هستید. او قربانی شد، زندگی اش را فدا کرد و شما شعاعی از زندگی را یافتید. گر چه بر او ظلم کردید اما به خاطر مهری که اکنون به او می ورزید و فقط عشق او و بخاطر او، شما را می بخشم و انتقام نمی گیرم و به شما می گویم هر کسی که مانند فرزند عزیزم عشق بورزد، او را پرواز می دهم و از کک بودن می رهانم و همان بزرگی را به او می دهم که به محبوبم بخشیدم.
دیگر حرفی و دلیلی برای ماندن نبود. عقاب فرزندش را به منقار گرفت، بال زد و از زمین جدا شد. اوج گرفت و کک ها با حسرت و اندوه بدرقه اش کردند.
یکشنبه 1387/02/15
عقابی بود و ککی آمد (فصل نهم)
فرمانده سپاه کک، خطاب به فرماندهان و سربازان خود گفت: کمی فکر کنید. اگر او واقعا اینقدر قوی باشد، همراهی اش برای ما بسیار سودمند است و اگر با ما باشد می توانیم به حیوانات بزرگتری حمله کنیم و خون بیشتری بخوریم. باید نزد او برویم و پیشنهاد دهیم که پادشاه ما شود. اما پیش از آن، اجازه دهد که از خون آن پرنده بزرگ بخوریم تا کمی نیرو بگیریم. مطمئنم پادشاهی بر قبیله ای به این بزرگی او را راضی می کند.
یکی از کک ها به طرف بدن عقاب رفت؛ در فاصله ای دور ایستاد و با صدای بلند پیشنهاد سپاه را به اطلاع کک رساند. و پاسخ کک این بود: از اینجا دور شوید ای طمع کاران! از اینجا دور شوید ای زالو صفتان! من هرگز با شما همراه نمی شوم. هرگز پدرم را رها نمی کنم. هرگز پری از پرهای بسیار او را با همه شما و پادشاهی تان عوض نمی کنم. هرگز معبدم را رها نمی کنم، حتی اگر همه شما برای همیشه خدمتگذار من شوید و مرا تا ابد به پادشاهی خود برگزینید. هرگز هرگز هرگز.
و دیگر صدایی از او برنخاست. از شدت درد. گرسنگی و تشنگی در آستانه مرگ بود.
برای اولین بار چیزی غیر از رفع گرسنگی، ذهن کک ها را به خود مشغول کرد؛ چه چیز باعث می شد که یک کک از خوردن آن همه خون و پادشاهی این همه کک صرف نظر کند؟ همه می پرسیدند: چه چیز چنین اثری دارد؟
از آن میان ککی گفت: مدتها پیش از کسی شنیدم چیزی هست به نام عشق که وقتی کسی دچار آن می شود احساس بزرگی می کند. در اثر عشق آنقدر بزرگ می شود که حتی پادشاهی نیز برایش ارزشی ندارد. آن موقع فکر کردم که این دروغ است و چنین چیزی نیست. اما حالا می بینم که می تواند باشد. به نظرم آن کک عاشق شده است. باید از او بخواهیم تا به ما هم راه عشق را بیاموزد تا مثل او بزرگ و قوی شویم.
همه کک ها از فکر این که می توانند آنقدر بزرگ و قوی باشند به شوق آمدند. همه به سوی کک رفتند و در نزدیکی بدن عقاب ایستادند. برای رفتارشان از او پوزش خواستند و به او گفتند: تا با ما نیایی و فرمانروایمان نشوی از اینجا نمی رویم. با ما بیا و عشق را به ما بیاموز تا مانند تو شویم. با ما بیا. با ما بیا. بدون تو از اینجا نمی رویم، حتی اگر از گرسنگی و تشنگی بمیریم.
کک که دیگر رمقی نداشت به سختی لبخندی زد و به زمزمه با خود گفت: از عشق چه می دانید جز آن شنیده ها؟
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید از این مرگ مترسید
از این خاک برآیید و سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید از این نفس ببرید
که این نفس چون بند است و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه میر و وزیرید
بمیرید بمیرید از این ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگ است
هم از زندگی است این که ز خاموش نفیرید
ممکن نیست معبودم را با چیزی عوض کنم، همیشه با معشوقم و بدون او هرگز، هرگز هرگز.
نوبت وصل و لقاست، نوبت حشر و بقاست
نوبت لطف و عطاست، بحر صفا در صفاست
این آخرین چیزهایی بود که کک با خود گفت. دیگر سخنی نبود. تنها در لحظاتی وجودش را دید که همچنان گسترده و گسترده تر می شود. و نوای سحرانگیز را با همه ذرات وجود گسترده اش می شنید. همان نوایی که روزی ندانسته او را از بدن روباه جدا کرد و به سوی عقاب آورد. همان نوایی که روزی دانسته به او گفت همسفر عقاب شود، حتی تا آخرین نبرد، تا آنسوی مرگ...
و بعد از این فرزند عقاب دیگر نشنید و نگفت. ککی آمد، اما فرزند عقاب رفت. به زبان زمین کک مرد و به زبان آسمان کک زندگی دیگری یافت.
جمعه 1387/02/13
عقابی بود و ککی آمد (فصل هشتم)
کک دید که دسته ای از کک ها به سویش می آیند، اما نگران نبود. می دانست که باید چکار کند. او عزم خود را جزم کرده بود که به عقاب آسمانی ملحق شود و چه بهتر که مسیر این پیوستن را با دفاع از پیکر معشوق محبوبش می پیمود. دیگر از هیچ چیز هراسی نداشت. پیش از این از عقاب شنیده بود و یقین داشت که بعد ار این جهان، جهان هایی هست و او می رفت تا در آن جهان ها به عقاب بپیوندد. اکنون دیگر زندگی در این جهان معنایی نداشت؛ گویا که جهان از همه چیز خالی بود. چرا که برای کک، عقاب همه چیز بود. با رفتن عقاب، چیزی نبود که کک را در این جهان نگاه دارد. او عزم رفتن داشت؛ عزم کندن از این جهان و رفتن به سوی محبوبش. پس بی ترس و تردید در حالی که عقاب را در یاد خود داشت و نام قدرت بخش عقاب آسمانی را که تنها خودش آن را می دانست؛ زمزمه می کرد، با نیرویی شگفت آور به مبارزه کک های مهاجم رفت. کک ها به بدن عقاب رسیدند. آن کک ها بر خلاف او، بدن عقاب را نمی شناختند و به دام انداختنشان، برای او کار ساده ای بود. کک صبر کرد تا نزدیک شوند. تک تک آنها را زیر نظر می گرفت و در لحظه مناسب، جداگانه به آنها حمله ور می شد و هلاکشان می کرد. کک از فنونی که عقاب به او آموخته بود بهره می گرفت و شکار را به دام می انداخت. آنچنان سریع که حریفش حتی فرصت اندیشیدن هم پیدا نمی کرد و او را نمی دید. او سربازان هلاک شده را پشت سر هم از بدن عقاب بیرون می انداخت.
با دیدن این صحنه، سپاهیان کک دچار وحشتی عظیم شدند. نمی دانستند در آنجا چه خبر است و چه اتفاقی افتاده؛ فقط می دیدند که اجساد سربازان بر زمین می افتد. ناگهان یکی از سربازان که از دست کک گریخته بود به سویشان آمد؛ زخمی بود و چشمانش از شدت وحشت و حیرت داشت از حدقه بیرون می زد. زبانش بند آمده بود. به زحمت این جملات را گفت: او همه ما را نابود می کند. همه مان را می کشد. او عقابی در لباس کک است. او به تنهایی از همه ما قوی تر است. او راست می گفت. او واقعا فرزند عقاب است. همه مان را می کشد... اینها را گفت و همان جا جان داد.
همه از دیدن این صحنه به هراس افتاده بودند. سکوتی مرگبار فضا را پر کرده بود. ساعت ها در هراس و ناباوری بر قبیله کک ها سپری شد.
زمان می گذشت. نزدیک صبح بود و کک بسیار خسته. در تمام طول شب، کک با تمام وجودش جنگیده بود. در اثر نبرد با کک های مهاجم بدن کوچکش پارا پاره و پر از زخم شده بود. گرسنه و تشنه بود. بدن عقاب در دسترسش بود و می توانست تجدید قوا کند اما این فکر حتی از ذهنش هم نگذشت. انگار او واقعا کک نبود. انگار متحول شده بود. تحولی بزرگ...
پنجشنبه 1387/02/12
عقابی بود و ککی آمد (فصل هفتم)
بعد از گذشت مدتي، کک به هوش آمد و جسم بي جان و خونين عقاب را مقابل چشمانش ديد. در لحظه اي خودش را به عقاب رساند و خود را به او فشرد؛ به قلبش که هميشه در هم رقصي شان آنچنان تپنده بود که سينه اش را مي لرزاند و اکنون بي صدا بود. جهان براي کک سياه شد. اندوه و غم آنچنان قلبش را فشرد که حتي توان گريستن هم نداشت. چشمش به عقاب بود و لحظات شيريني که با او داشت- تنها لحظاتي که حقيقتا زندگي کرده بود- بي اراده ظاهر مي شدند و از جلوي چشمانش مي گذشتند. لحظاتي را مي ديد که عقاب او را نوک منقارش مي گذاشت تا از آن بالا برود و بعد از بالاي منقار سر بخورد تا بفهمد صعود چه سخت است و سقوط چه آسان، لحظاتي که روبروي چشمان عقاب مي نشست تا آيينه اش شود، لحظاتي که بر انحناي بال عقاب جاي مي گرفت و شکافتن فضا و اوج پرواز را تجربه مي کرد و چنان دچار غرو و شعف مي شد که لحظه اي، پرواز کننده را از ياد مي برد و متکبرانه خود را شکافنده هوا مي ديد و آن گاه بود که عقاب از غفلت برحذرش مي داشت و متوجه شاه آسمانش مي کرد. لحظاتي را به ياد مي آورد که با عقاب مي نشستند و با عشق و شور و شيريني بسيار در نگاه و کلام و رفتار، با هم و از هم سخن مي گفتند. به ياد روزهايي مي افتاد که براي عقاب مي خواند.
يار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
يار تويي غار تويي خواجه نگه دار مرا
نور تويي روح تويي فاتح و مفتوح تويي
سينه مشروح تويي پر در اسرار مرا
نور تويي سور تويي دولت منصور تويي
مرغ که طور تويي خسته به منقار مرا
قطره تويي بحر تويي لطف تويي قهر تويي
فتنه تويي زهر تويي بيش ميازار مرا
مجره خورشيد تويي خانه ناهيد تويي
روضه اميد تويي بار بده يار مرا
گفتمش اي جان جهان مفلس و بي مايه شدم
گفت منم مايه تو نيک نگه دار مرا
روز تويي روزه تويي حاصل دريوزه تويي
آب تويي کوزه تويي آب ده اي يار مرا
دانه تويي دام تويي باده تويي جام تويي
پخته تويي خام تويي خام بمگذار مرا
خواند مرا خواند مرا گفت بيا گفت بيا
مي روم اي واي به من گر ندهد بار مرا
حور تويي نور تويي جنت معمور تويي
حجت مسرور تويي سرور و سالار مرا
اين تن اگر کم تندي راه دلم کم زندي
راه شدي تا نبندي اين همه گفتار مرا
و عقاب چشمانش را مي بست يا به او مي خنديد؛ عقاب از موجود کوچکي مي گفت که قلب بزرگش را به تپش مي انداخت و کک از وجود بزرگي مي گفت که قلبش براي تحمل عشق او بسيار کوچک بود...
و اکنون قلب کوچکش داشت از فشار غم پاره پاره مي شد. هيچ کاري از دستش ساخته نبود. دور پيکر خون آلود عقاب مي گشت. سعي مي کرد تکانش دهد. نوازشش مي کرد. مي بوسيدش. مي بوييدش. اما عقاب همچنان بي حرکت بود. قلب کک آتش گرفته بود؛ آه کشيد و مي گريست...
بوي خون عقاب در فضا پيچيده بود و خون خواران قبيله کک به دنبال بوي خون از لاشه روباه به سوي پيکر عقاب به راه افتادند.
کک کوچک آنقدر که آغوشش جا داشت، عقاب را در بر گرفته بود. قطرات رنجش از چشمانش مي باريد و بر پوست عقاب مي چکيد. در همان حال با آه و زاري به عقاب مي گفت: اي محبوب من! اين افعي پليد چه بر سرت آورد که اين طور خون آلود و بي جان اينجا افتاده اي؟ اي کاش من تکه تکه مي شدم و رنج و درد تو را نمي ديدم. من آنقدر ضعيفم که حتي ديدن آن افعي مرا ار پاي انداخت. کاش به هوش مي ماندم و با تو در کنار تو مي جنگيدم و سرانجامم چون تو مي شذ. به تو گفتم که هرگز از تو جدا نمي شوم، پس آنقدر اينجا در کنارت مي مانم تا جانم به تو ملحق شود و باز با تو همراه و همسفر گردد. با تو مي مانم. تا ابد وفادارم اي محبوب من.
به خدا کز غم عشقت نگريزم نگريزم
وگر از من طلبي جان نستيزم نستيزم
قدحي دارم بر کف، به خدا تا تو نيايي
هله تا روز قيامت نه بنوشم نه بريزم
سحرم روي چو ماهت شب من زلف سياهت
به خدا بي رخ و زلفت، نه بخسبم نه بخيزم
به خدا شاخ درختي که ندارد ز تو بختي
اگرش آب دهيدم شود او کنده هيزم
بپر اي دل سوي بالا، به پر و قوت مولا
که در آن صدر معلا چون تويي نيست ملازم
در همین حال کک لحظه ای چشمانش را گشود و نزدیک شدن کک ها را دید. به سرعت از جا برخاست. اکنون وقت مبارزه بود. او روزی در میان کک ها بود و خوی و خصلتشان را خوب می شناخت. می دانست که اگر دستشان به عقاب برسد تا آخرین قطره خونش را می مکند. حتی لحظه ای هم از فکرش نگذشت که خودش هم یک کک است و می تواند در این مهمانی دسته جمعی شرکت کند. تنها فکرش حفاظت از پیکر محبوبش بود به هر قیمتی که شده.
کک های گرسنه به نزدیک پیکر عقاب رسیدند که فریادی متوقفشان کرد. صدای کک بود که گفت: بایستید! نزدیک نشوید! اگر پایتان را بر بدن پدرم بگذارید همه تان را هلاک می کنم.
کک کوچک دانسته یا ندانسته خود را فرزند عقاب بزرگ خوانده بود و این چنان قدرت و اعتمادی به او می داد که بتواند در برابر کک ها بایستد. حتی اگر کشته شود. هر لحظه که می گذشت خود را قوی تر می دید. حس می کرد که بدن کوچکش باز و بازتر می شود و وسعت می گیرد.
قدرتی که در کلام و عمل کک موج می زد فرماندهان سپاه کک را دچار تردید کرد. خودشان هم نمی دانستند چرا، آنها یک سپاه بزرگ بودند و اکنون ککی در مقابلشان ایستاده بود که خود را فرزند عقاب آسمانی می خواند.
ناگهان یکی ار کک ها فریاد زد که: آهای، من این کک را می شناسم. او از خانواده خودمان است. نگاهش کنید! و بعد رو به کک کرد و گفت: ای دوست من! این مدت کجا بودی؟ این اداها چیست؟ شوخی و مسخرگی را بس کن. همه گرسنه ایم. خواهران و برادران و اقوامت را ببین! می خواهی آنها را منتظر نگه داری؟
کک فریاد زد: خاموش! شما دوستان و خویشاوندان من نیستید. من خواهر و برادری ندارم. مرا با شما هیچ نسبتی نیست. من فرزند شاه آسمانم و او تنها خویش من است. از پیکر پدرم دور شوید ای نامحرمان! دور شوید! دور شوید!
این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام
این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام
دل را ز خود برکنده ام با چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشید آن کاندر دل اندیشیده ام
ایوان کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریده ام
امروز عقل من ز من یکبارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام
... چندان که خواهی در نگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کمر دیده ا من صد صفت گردیده ام
در دیده من اندرآ و ز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام
همه از رفتار او متعجب شده بودند. یکی از فرماندهان گفت: حتما آنجا خبری است که او با این شجاعت و جسارت سخن می گوید. بهتر است گروهی از سربازان را به سویش بفرستیم تا ما را از اوضاع باخبر کنند یا آنکه شر او را کم کنند.
دیگران هم از لحن و فریاد کک به هراس افتاده بودند. این را دستاویز خوبی برای گریز از آنچه می دیدند و نمی فهمیدند، دانستند و برای فرار از رودررویی با کک با فرستادن گروه سربازان به سوی بدن عقاب موافقت کردند.
دوشنبه 1387/02/09
عقابی بود و ککی آمد (فصل ششم)
عقاب، کک کوچکش را بر انحنای بالش نشاند و گفت: دوست من آنجا را نگاه کن.
کمی جلوتر کک بقایای لاشه همان روباه را دید که روزی مسکنش بود. لاشه اکنون گندیده بود و کک حدس می زد که قبیله ای از کک ها گرد آن جمع شده اند. آنها بی گفتگو به آنچه پیش رویشان بود می نگریستند. بله لاشه روباه پر از کک بود و کک کوچک از قبل، آنها را به خوبی می شناخت؛ حتی از صدا و حرکاتشان. اگر کمی نزدیک تر می رفت به راحتی چهره خواهران و برادرانش را تشخیص می داد. هنوز نسبت به آنها احساس خویشاوندی می کرد و از همین حسرت می خورد. حسرت برای آنان که از پرواز غافلند و از لذت زندگی بی بهره اند. چقدر دلش می خواست که آن خاک نشینان هم لذت پرواز را چشیده بودند. همان طور که یکی با او چنین کرد...
در این احوال ناگهان صدایی مهیب برخاست. افعی بود که شلاق زنان به سوی لاشه روباه می آمد. کک تنها یک لحظه او را دید و از همان یک نگاه از شدت ترس و وحشت از هوش رفت و به زمین افتاد.
افعی پلید حمله به عقاب را آغاز کرد. جدال شروع شد. عقاب می کوشید که سر افعی را به چنگ آورد اما افعی دور بدن عقاب می پیچید و حرکت عقاب را سخت می کرد. عقاب با منقار قدرتمندش به او ضربه می زد و افعی هم پی در پی او را می گزید. هر دو با همه توانشان می جنگیدند. خون از جای جای بدن عقاب جاری شد. افعی هم کم کم از توانش کاسته می شد. و سرانجام عقاب در لحظه ای مناسب سر افعی را به چنگ آورد و آنقدر در میان چنگالهایش فشرد تا افعی هلاک شد.
جسم عقاب پر از درد بود اما دلش آرامش یافته بود. در حال مرگ بود اما با همه وجودش نغمه آشنای زندگی را می شنید که به سوی جنگل باز می گشت؛ جنگلی که پر از هزاران افعی ناپاک بود. فرزندان افعی پلید. و عقاب با خود گفت: ریشه فساد برکنده شد. حتما کسانی هستند که شاخه های این درخت را برکنند و نابود کنند، کسانی که زنده اند و در فکر گستردن زندگی هستند. جویندگان زندگی حقیقی. عقاب خواست کک را ببیند اما دیگر نتوانست حرکتی کند. به زمین افتاد و در خون خود جای گرفت...
جمعه 1387/02/06
عقابی بود و ککی آمد (فصل پنجم)
در يکي از روزهايي که عقاب و کک بر فراز ابرها پرواز مي کردند، گذرشان به همان مکاني افتاد که عقاب روباه صيد شده را به آنجا برده بود؛ همان جايي که کک بر بدن عقاب پا گذارد.
عقاب فرود آمد و آنجا نشست. کک گفت: آه، اين مکان آشنايي ماست.
عقاب با لحني شوخ و مهربان گفت: اي کوچک من! ما خيلي پيش تر با هم آشنا بوده ايم و با هم بوده ايم. بسيار پيش از اينها...
کک به نرمي گفت: پس تو مرا دوباره پيدا کردي! تو آن زمان که از تن روباه جدا شدم مرا پيدا کردي.
و عقاب گفت: حتي قبل از آن... آن گاه که نگاهم به روباه افتاد و دانستم که بايد او را صيد کنم؛ تو بودي که بايد صيد مي شدي. صيد و آزاد.
و با مهري بي سابقه، کک را نوازش کرد و ادامه داد: پيش از اين به تو گفته ام، فقط کاري را که بايد انجام مي دهم... وقتي تو را ديدم شناختمت. تو را پذيرفتم و پروردم. تو را انتخاب کردم و مي دانم که بعد از اين چه خواهد شد و اين اتفاق و انتخاب به کجا خواهد انجاميد...
کک با کنجکاوي پرسيد: به کجا؟
عقاب لبخند مبهمي زد و از فراز چشمان کک نگاهي به دور دست انداخت و گفت: خواهي فهميد. حالا بايد از هم جدا شويم.
کک فرياد زد: جدا شويم؟ جدا؟ جدا؟ مگر مي شود؟ اصلا چطور جدا شويم؟ من بدون تو؟ دور از تو؟ از چه حرف مي زني؟!
اي توبه ام شکسته، از تو کجا گريزم
اي در دلم نشسته، از تو کجا گريزم
اي نور هر دو ديده، بي تو چگونه بينم
وي گردنم ببسته، از تو کجا گريزم
اي شش جهت ز نورت چون آينه است شش رو
اي روي تو خجسته، از تو کجا گريزم
دل بود از تو خسته، جان بود از تو رسته
جان نيز گشت خسته، از تو کجا گريزم
گر بندم اين بطر را، ور بگسلم نظر را
از دل نئي گسسته، از تو کجا گريزم
عقاب گفت: آرام باش! من بايد کاري انجام دهم که از توان تحمل تو خارج است و برايت بسيار خطرناک است. ممکن است نابود شوي...
کک حرفش را بريد که: نابودي من در دوري از توست. برايم مهم نيست که کجا مي روي و چه مي کني؛ به استقبال خطر مي روي يا خوشي. هر جا که باشي و هر جا که بروي من با تو مي آيم و با تو مي مانم. با تو بودن زندگي من است و بي تو مرگ من.
بي همگان به سر شود بي تو به سر نمي شود
داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نمي شود
ديده عقل مست تو چنبر چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بي تو به سر نمي شود
خمر و خمار من تويي باغ و بهار من تويي
خواب و قرار من تويي بي تو به سر نمي شود
جاه و جلال من تويي ملکت و مال من تويي
آب زلال من تويي بي تو به سر نمي شود
گاه سوي وفا روي گاه سوي جفا روي
آن مني کجا روي بي تو به سر نمي شود
دل بنهم تو برکني توبه کنم تو بشکني
اين همه خود تو مي کني بي تو به سر نمي شود
بي تو اگر به سر شدي زير جهان زبر شدي
باغ ارم سقر شدي بي تو به سر نمي شود
گر تو سري قدم شوم ور تو کفي قلم شوم
ور بروي عدم شوم بي تو به سر نمي شود
حاصل روزگار من رهبر و يار غار من
بي تو بد است کار من بي تو به سر نمي شود
خواب مرا ببسته اي نقش مرا بشسته اي
وز همه ام گسسته اي بي تو به سر نمي شود
بي تو نه زندگي خوشم بي تو نه مردگي خوشم
سر ز غم تو چون کشم بي تو به سر نمي شود
جان ز تو جوش مي کند دل ز تو نوش مي کند
عقل خروش مي کند بي تو به سر نمي شود
گر نشوي تو يار من من بي تو خراب کار من
مونس و غمگسار من بي تو به سر نمي شود
هر چه بگويم اي سند نيست جدا زنيک و بد
هم تو بگو به لفظ خود بي تو به سر نمي شود
شاه مني و دلبري شمس جهان اکبري
از مه خور تو انوري بي تو به سر نمي شود
عقاب گفت: مي داني اين جنگل چرا در خواب رفته؟ مي داني چه کسي اينچنين موجودات را مسموم کرده؟ آيا افعي پليد را مي شناسي؟ من به جنگ او مي روم و به قصد نابودي اش. مي روم تا جنگل را از وجودش پاک کنم و زندگي را باز گردانم...
رنگ از روي کک پريد. پس معشوق محبوب او، دوست عزيز او، همبازي پر هيبت او تنها براي رهايي او نيامده بود. او رهاننده بسياري ديگر هم بود.
کک همچنان مبهوت بود که عقاب مي خواست بال بگشايد و کک از بهت در آمد. اين بار محکم تر از پيش، کک با ضجه و فريادي ملتمسانه گفت: من با تو مي آيم و مي مانم. حتي اگر بميرم. هرگز ترکت نخواهم کرد.
يک لحظه و يک ساعت دست از تو نمي دارم
زيرا که تويي کارم زيرا که تويي بارم
از قند تو مي نوشم، با پند تو مي کوشم
من صيد جگر خسته تو شير جگر خوارم
جان ن و جان تو گويي که يکي بوده است
سوگند بدين يک جان کز غير تو بيزارم
زندگي من با تو معنا مي يابد و مرگم نيز. محبوبم! بودن من بدون تو چه معنا دارد؟ اين چشمان اگر تو را نبينند به چه کار مي آيند؟ زيستن بدون تو چه معنا دارد؟ زندگي بي تو آيا تجربه مرگ زجرآور تدريجي نيست؟ آيا مي خواهي مرا در زجر تنهايي رها کني؟ اگر نمي خواهي مرا با خودت ببري پس هلاکم کن. ضربه اي به من بزن و هلاکم کن. اين آخرين لطف را در حقم بکن و مرا با دستان خودت هلاک کن که اين برايم خلاص شدن است. تنها و بي ماندن، جز تاريکي و رنج معنايي ندارد. بدون تو هيچ چيز را نمي خواهم. جز تو هيچ چيز را نمي خواهم. بگذار با تو بمانم...
کک اين ها را مي گفت و از شدت اندوه و رنج از پاي افتاده بود و مي لرزيد. عقاب در دلش شاد از آن که کک اينچنين سرافراز از آزمون عشق و وفاداري بيرون آمده، با پري از بالش او را که مي لرزيد از زمين بلند کرد تا جايي که مي شد نزديک چشمانش برد و در لحظه اي چنان کک را در چشمانش گرفت و غرق خويش کرد که گويي او را با چشمانش مي بوسيد. کک که بوسه چشمان عقاب را در مي يافت چنان در شعف نگاه عشق آلود او غرق شده بود و از آن سرشار که در خود نمي گنجيد. و عقاب نيز مسرور از تجلي جادوي عشق با چشمانش کک را بوسه مي داد. از حياتي فراسوي مرگ. از سرور آسماني اش در او مي ريخت و در آن غرقش مي کرد...
پنجشنبه 1387/02/05
عقابی بود و ککی آمد (فصل چهارم)
روزها و شب ها می گذشتند و هر چه بیشتر می گذشت، کک بیشتر و بیشتر معنای زندگی حقیقی را می فهمید. او دیگر به فکر خوردن خون حیوانات نبود. کم کم لذت صید را حس می کرد. عقاب او را با خود بر فراز ابرها می برد، به بالای قله ها. به او نشان می داد که چطور می شود بر ابرها سوار شد. به او می آموخت که چه حیواناتی را و چگونه باید صید کرد. کک هم از شکارهای او تغذیه می کرد. سعی می کرد کارهایش شبیه او باشد، چون دوستش داشت و البته می فهمید که بسیار کوچکتر از آن است که توان کارهایی را که عقاب انجام می دهد داشته باشد. با این حال همه سعی اش را می کرد. با وجودی که می دانست عقاب به او نیازی ندارد اما دلش می خواست هر طور شده به او خدمت کند.
بیخود شده ام لیکن بیخودتر از این خواهم
با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم
من تاج نمی خواهم، من تخت نمی خواهم
در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم
در این خدمت ها حکمت ها نهفته بود. حکمت هایی شیرین و لذتبخش. گر چه عقاب آسمانی نیاز به خدمت هیچ موجودی، خاصه موجودی چنین کوچک نداشت اما گویی این خدمتگذاری راهی برای نزدیکی بود. راهی برای عشق ورزی و راهی برای صعود. کک با هر خدمت، قابلیتی را در خود رشد می داد و بی نهایتش که عقاب آسمانی بود، نزدیکتر می شد؛ و هر چه کامل تر می شد بیشتر عقاب را در می یافت و هر چه بیشتر او را در می یافت، عقاب بیشتر در او می ریخت و هر چه بیشتر عقاب در او می ریخت، آن دو شبیه تر می شدند و هر چه شبیه تر می شدند، عشق و مهر افزون می شد و روح هایشان شادمانه در هم آمیخته تر.
وقتی عقاب می خوابید کک بیدار می ماند و نگهبانی می داد، مبادا موجودی به حریم عقاب نزدیک شود، مزاحمش شود یا خوابش را بر هم بزند. گرچه عقاب در خواب هم هشیار بود اما به کک اجازه نگهبانی می داد تا هشیاری و بیداری او افزون شود.
گاهی کک به هنگام شکار، دیده بانی و جهت یابی می کرد. گرچه چشمان تیزبین عقاب قادر به دیدن هر ذره ای بود اما به کک مجال عمل می داد تا دیدگانش بازتر گردد و توانش بیشتر. و البته عقاب نیز از دیدن شور و شوق کک که به مرور زندگی را در می یافت، به شوق می آمد و شوقش کک را بیشتر به شور می آورد و اینگونه لحظاتشان در شیرینی عشق می گذشت.
وقتی عقاب به خوردن شکارش می پرداخت یا وقتی در جایی برای استراحت می ماند، کک مراقب بود که مبادا حشره ای از بدن شکار، یا از محیط اطراف به لا به لای پرهای عقاب نفوذ کند. گرچه عقاب خودش از هر حرکتی در اطرافش آگاه بود و خود، بزرگترین حافظ و نگهبان. اما به کک امکان رشد و بالندگی می داد.
پس از این که عقاب غذایش را می خورد، کک روی پنجه های عقاب می رفت و غذایی را که به چنگال های او چسبیده بود می خورد و چه حال شیرینی داشت این خدمت عاشقانه؛ عقاب با نگاهش کک را نوازش می کرد و کک به آرامی با دستان کوچکش و با دهان، پنجه های عقاب را در نوازشی آرام، پاک می کرد.
یکی از شیرین ترین خدمات کک به عقاب، که بسیار برایش لذتبخش بود، این بود که گرد و غبار را از پرهای عقاب بزداید. گاهی ساعت ها تلاش می کرد تا با مهر و حوصله ای بسیار، ذرات بی شمار غبار را از یکی از پرهای عقاب بزداید و این در حالی بود که عقاب می توانست با یک شیرجه در باد و یا یک تکان محکم در یک لحظه تمامی گرد و غبار را از بدن خود پاک کند. ولی عقاب به سادگی راه های دیگر نمی اندیشید و می گذاشت که سرنوشت راه خود را در کک بپیماید.
گاهی وقت خواب، در آن لحظات پر از آرامشی که هر دو کنار یکدیگر می آرمیدند، کک برای عقاب داستان می گفت. داستان هایی از گذشته سیاه خودش؛ اما چه عجیب که دلچسب بودند. چرا که امروز در سایه عشقی پرشور، سیاهی شان رنگ باخته بود. گویی زندگی قبلی کک جامه ای بود که از تن به در آورده و امروز از تنگی و زشتی، پارگی و بی قوارگی و پوسیدگی و کهنگی آن برای عقاب می گفت و هر دو با تصور آن می خندیدند و باز آن رشته جادویی میانشان محکم تر می شد و کوتاه تر و آن دو را بیشتر و بیشتر به درون هم می کشید...
در واقع عقاب در اعماق وجود خود از حکمت و علت تمامی این چیزها باخبر بود. او بسیار دانا بود اما دانایی اش را آشکار نمی کرد و آنچه می دانست را به یاد نمی آورد. حتی گاهی خود را به نادانی می زد و این طور نشان می داد که خیلی چیزها را نمی داند. بعضی چیزها را از کک می پرسید. او بسیار مغرور و در عین حال بسیار متواضع بود. بسیار قدرتمند بود اما به همان اندازه نرم و انعطاف پذیر. بسیار ساده و در همان حال بسیار پیچیده. شوخ طبع و مهربان و خوش رفتار. عقاب بسیار پیش بینی ناپذیر بود. کک هیچگاه نمی توانست رفتار عقاب را پیش بینی کند. هرگاه قضاوت می کرد که عقاب چنین یا چنان می کند، رفتار عقاب عکس آن یا متفاوت با آن بود. کک هم کم کم دانست قادر به شناخت مبنای اعمال عقاب و قضاوت درباره او نیست. گویی عقاب بر اساس ناشناخته ای عمل می کرد که بر کک پوشیده بود و از این رو قادر به درکش نبود. روزی به عقاب گفت: زیبای محبوبم! ای کاش تو را بیشتر می شناختم. کاش می فهمیدم که چه می کنی و چرا. می دانم تو بسیار دانایی. می دانم که همه اعمالت دلیلی دارند. اما آنها را نمی فهمم و احساس نادانی و دوری می کنم. آه؛ کاش می فهمیدم...
عقاب با محبت گفت: دوست من! روزی تو فکر می کردی که همه زندگی یعنی خوردن خون موجودات دیگر. امروز آنچه از وسعت زندگی می بینی، لذت همراهی، شکار، بازی و سفر ما با هم است. ولی واقعیت چیز دیگری است. من با هر حرکتی که ممکن است تو به آن سفر، بازی یا شکار بگویی؛ قصدهای زیادی را به انجام می رسانم. اموری که آسمان در درونم می گوید...
من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
نه از اینم نه از آنم من از شهر کلانم
نه پی زمر و قمارم، نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاک نه ز آبم نه از این اهل زمانم
خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دم
که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم
مشنو این سخن از من و نه زین خاطر روشن
که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم
رخ تو گرچه که خوب است، قفس جان تو چوب است
برم از من که بسوزی که زبانه ست زبانم
نه زبونم نه زرنگم نه ز نامم نه ز ننگم
حذر از تیر خدنگم که خدایی ست کمانم
کک در چشمان عقاب خیره شده بود بلکه حرف او را بفهمد، اما چیزی را که می دید درک نمی کرد، به نظرش نوعی عشق، امید و ابهام بود که در هم آمیخته بودند. دیگر چیزی نپرسید. همان طور که خود را به نگاه عقاب می سپرد، اندیشید باید خود را آماده کند تا زندگی در تازه ای را به رویش بگشاید. دری به بخش تازه ای از وجود بی انتهای محبوبش. در دیگری به درون عقاب. همان طور که به چشمان عقاب خیره شده بود، خوابش برد...
دوشنبه 1387/02/02
عقابی بود و ککی آمد (فصل سوم)
روزها می گذشتند. عقاب همچنان به کک مهر می ورزید؛ و کک که از حماقتش، دلیل محبت را نیاز او به خودش می دید، برایش فخر فروشی می کرد.
کک تمام مدت از خون عقاب می مکید، آنقدر که از خستگی دیگر توان نداشت و به خواب می رفت. همیشه در حال خوردن خون بود؛ نمی دانست سیری یعنی چه. جای خوبی پیدا کرده بود، جایی راحت که بتواند آنجا بنشیند، بخورد و بنوشد. اما سوالی به ذهنش آمده بود که رهایش نمی کرد. پرسشی که کم کم داشت آزارش می داد.
همه همنوعان او می دانستند که با خوردن خون مسموم حیوانات آن جنگل، سم وارد بدنشان می شود، اما برایشان مهم نبود؛ چون فکر می کردند زندگی همین است و حیات دیگری را نمی شناختند.
آنها از حیوانات سمی تغذیه می کردند و سم را به دیگر حیوانات هم انتقال می دادند. طعمه هایشان به مرور می مردند و خودشان هم هر روز فرسوده تر می شدند تا سرانجام بمیرند.
کک همه اینها را می دانست اما ناراحت نبود. برای او این جریان طبیعی زندگی بود، اگر بشود اسمش را زندگی گذاشت. ناراحتی او ناشی از اتفاقی بود که بنظرش غیرطبیعی می آمد؛ با آن که این همه از خون میزبان جدیدش می خورد ولی بدنش مسموم تر نمی شد، حتی احساس می کرد که سم از بدنش خارج می شود و این به او حس عجیبی می داد و همین می ترساندش، چون برایش غیر عادی بود. پس به تدریج میزبانش برای او به موجودی متفاوت و عجیب تبدیل می شد. به یک سوال بزرگ: او کیست؟
و این اولین سوال زندگی کک بود؛ با آنکه کک، عقاب را مثل خودش می دانست از عقاب پرسید: تو کیستی؟ و عقاب آسمانی به آرامی گفت:
بزرگ هستم و کوچک نیستم. من آسمانم و از آسمان آمده ام. رو به سوی آسمان دارم و پیوسته به آسمان می روم و به آسمان می برم. معشوق پروازگرانم و شاه پرندگان. پر رازم... پروازم و روح پروازم. برای آنکه پیدا شوی خود را در من کم کن... برای پریدن کافیست در من خیره شوی و اگر می خواهی بجهی در من بجو و بایست، زیرا من بال پروازم و پایان نیازم. پر پریدن منم و راز جهیدن منم. امید به خاک نشستگانم و آرزوی فرا روندگانم. و من دردم و درمانم. پایان مرگم و آغاز زندگی ام. لکن اگر مرا بشناسی، بیمار می شوی. گرفتار می شوی و در من می میری اما خوشا به حال آنکه در من می میرد زیرا من زندگی ام و مرگ در من راه ندارد... و من خوشبختی تو و پایان حقیقی تنهایی توام.
کک کوچک اگر چه از پاسخ عقاب بزرگ چیز زیادی نفهمید اما مبهوت و مجذوب حرف های عقاب شده بود. حرف هایی که به سردی آسمانی می مانست. کک معنی پاسخ عقاب را نمی دانست اما در حرف های عقاب آهنگی سحرانگیز وجود داشت، و از آن رو که ان آهنگ به حس درونی کک تبدیل شده و در او رسوخ کرده بود، کک می فهمید که او چیز دیگریست، او زنده است، جریان دارد و زنده می کند.
و با خود اندیشید: او با همه چیزهایی که شنیده ام و دیده ام فرق دارد. او پر از اسرار است. شک ندارم که او کک نیست. حتی یک کک خیلی بزرگ. ولی اگر مجبور شوم که بپذیرم او یک کک است مطمئنم که حقیقت چیز دیگری است.
همچنان که کک در افکار خود غوطه ور بود عقاب نگاهی به آسمان انداخت و لحظاتی به آسمان خیره شد. سپس سرش را به سمت کک پایین آورد و از فاصله ای بسیار نزدیک، با چشمانش که گویی همه آسمان بی انتها در آن بود، خیره در کک نگریست و کک ناگه خاموش شد؛ خیره و غرق در چشمان بی انتهای عقاب...
چشمان عقاب چون آیینه ای شد که حقارت کک را بر وی عیان کرد؛ و بی کرانی نگاهش، سرشار از جاذبه ای بود که کک حقیر را به درون خود می کشید. نگاه عقاب مانند خورشید در چشمان کک نشست و چشمان بی سویش را نور بخشید. کک در چشمان عقاب خیره بود و این خیرگی چشمانش را می گشاد و بینایش می کرد و هر چه بیناتر می شد در نگاه عقاب بیشتر گم می شد و وسعت بیشتری به رویش گشوده می شد. هر چه عقاب خیره تر، درون کک متلاطم تر، روشنی اش آشکارتر و او نوریافته تر و بیناتر...
شمس و قمر آمد، سمع و بصرم آمد
وان سیمبرم آمد، وان کان زرم آمد
مستی سرم آمد، نور نظرم آمد
چیز دگر ار خواهی، چیز دگرم آمد
آن راهزنم آمد، توبه شکنم آمد
وان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد
آنکس که همی جستم، دی من به چراغ او را
امروز چو تنگ گل بر رهگذرم آمد
از مرگ چرا ترسم، کو آب حیات آمد
وز تیغ چرا ترسم، چون او سپرم آمد
امروز سلیمانم کانگشتری ام دادی
وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد
از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم
یارب چه سعادت ها کز این سفرم آمد
وقتست که در تابم چون صبح در این عالم
وقتست که برغرم چون شیر نرم آمد
وقتست که می نوشم، تا برق زند هوشم
وقتست که بر پرم، چون بال و پرم آمد
و در این بینایی بود که ناگه گمشده خود را دید، همان که درد دیدارش را داشت و خود نمی دانست و اکنون به بیماری عشقش گرفتار آمده بود؛ به بیماری عقاب آسمانی؛ آن بیماری که درمانش جز عقاب آسمانی نیست. اکنون آن میل دیرینه پنهان، آتشی آشکار و سوزنده شده بود که کک را می گداخت. آتش شوق پیوستن به آن معشوق ناشناخته که اکنون خود را نمایانانده بود. گرچه پیش تر هم نمایان بود اما کک اکنون به دیدارش رسید و این آتش، آتشی که از نگاه عقاب زاده بود، تنها لحظه ای پس از آن خیرگی عمیق، فضای محقر درون کک را شعله ور ساخت؛ و کک خود را در حال سوختن از نگاه عقاب یافت.
این کیست این، این کیست این، این یوسف ثانیست این
خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانیست این
این باغ روحانیست این یا بزم یزدانیست این
سرمه صفاها نیست این یا نور سبحانیست این
این جان جان افزاست این یا جنه الماواست این
ساقی خوب ماست این یا باده جانیست این
تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این
این سیم و زر را ماند این شادی و آسانیست این
رستم من از خوف و رجا عشق از کجا خوف از کجا
ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانیست این
امروز مستم ای پدر توبه شکستم ای پدر
وز قحط رستم ای پدر امسال ارزانیست این
مست و پریشان توام موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام کاین عید قربانیست این
گلهای سرخ و زرد بین آشوب بردابرد بین
در قعر دریا گرد بین موسی عمرانیست این
هر جسم را جان می کند، جان را خدادان می کند
داد سلیمان می کند یا حاکم دیوانیست این
گویی شوی بی دست و پا چوگان او پایت شود
در پیش سلطان می دوی کاین سر ربانیست این
هر جا یکی گویی بود بر ضرب چوگان می دود
چون گویی شو بی دست و پا هنگام وحدانیست این
خورشید رخشان می رسد مست و خرامان می رسد
با گو و چوگان می رسد سلطان میدانیست این
آن آب باز آمد بجو، بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانیست این
گویی آن کک حقیر می سوخت و تنها از دور فریاد می زد: با من چه کردی؟ مرا به کجا بردی؟ بر من چه رفت؟ بر من چه رفت؟... و بعد، آن فریاد هم خاموش شد، شاید دیگر کسی نبود که پرس و جویی کند. کک حقیر کجا رفته بود؟ آن دنیای محقر و صاحب کوچکش کجا بودند؟ گویی همه سوخته بود.
کک گرم از شور عشق عقاب، وجود گداخته اش زیر بار شرم از گذشته، در حال خرد شدن بود، عظمت عقاب او را بر حقارت خودش آگاه کرده بود، اکنون می دید که چه ابلهانه و جاهلانه خود را که به این ناچیزی بوده چنان بزرگ می پنداشته و چقدر از جهل خود کور، که در کنار چنین عظمتی می زیسته و غافل از آن بوده. به یاد لحظه هایی می افتاد که به خیال خود به عقاب زخم می زد تا به خواسته او تن سپارد، گر چه اکنون می دید که برای زخم زدن چه خوار بوده، اما شرم آن اعمال چنان کک را در خود می فشرد که عزم رفتن کرد. می خواست از هر آنچه بوده و کرده بگریزد؛ از این عظمتی که به خاطر جهالتش آن طور آن را خرد شمرده بود. آرزو می کرد کاش در آن لحظه بمیرد و از این شرم رها شود.
ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها
زان سوی او چندان کرم، زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان نعم، زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد، چندین خیال و ظن بد
زان سوی او چندان کشش، چندان چشش، چندان عطا
چندان چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه؟ تا در رسی در اولیا
از بد پشیمان می شوی، االه گویان می شوی
آن دم ترا او می کشد تا وارهاند مر ترا
از جرم ترسان می شوی، وز چاره پرسان می شوی
آن لحظه ترساننده را، با خود نمی بینی چرا
این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با نا خوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها
می خواست برود اما هر چه می کرد پای رفتنش نبود. گویی تمامی وجودش با زنجیری ناگسستنی به عقاب پیوند خورده بود و لحظه به لحظه در او حل می شد. عشق به عقاب، هر حس و فکر دیگری را در او بی اعتبار می کرد. عشق در همه وجودش گسترده بود و هر چه غیر را در خود می بلعید. دیگر رفتن معنایی نداشت. اصلا کک کجا می توانست برود، غیر از وجود عقاب جایی وجود نداشت؛ تمامی حیات و امید و خواست و زندگی اش با عقاب و در عقاب معنا می یافت...
عشقش او را به ماندن می خواند و شرمش به رفتن. در لحظه ای که به اوج این کشش ها و خواهش ها رسید از حال رفت و چنان فوران کرد که در تکانی ناگهانی از پیکر عقاب به سوی زمین افتاد.
عقاب او را در هوا گرفت و میان پرهایش جای داد. عقاب بزرگ تپش قلب کوچک کک را حس می کرد و قلب بزرگش برای او می تپید...
عقاب گفت: بس است. خودت را به خاطر اعمال گذشته ات سرزنش نکن. تو دوباره متولد شده ای. تو اکنون موجود جدیدی هستی، موجودی که با خودش رو به رو شده، موجودی که واقعا وجود یافته. می توانی گذشته را جبران کنی. گرچه من و تو ظاهرا با هم فرق داریم اما هر دو یک روح داریم، همان روحی که اینطور قلب های ما را بتپش واداشته. ما می توانیم با هم باشیم و با هم بمانیم.
کک این بار از شوق می لرزید. آنچنان شوری داشت که می خواست برای همیشه در قلب عقاب فرو رود. نابود شود و به او بپیوندد. قسم خورد که هرگز از عقاب جدا نشود و برای ابد تسلیم او باشد. از شدت شوق، اشک از چشمانش جاری شده بود و عقاب ریزش اشک های او را بر سینه اش حس می کرد.
جهان کک نور تازه ای یافته بود و عقاب بار دیگر نوای راز آلود هستی را می شنید که آهنگی نو می نواخت. آهنگی که با صید روباه آغاز شد، به عشق کک رسید و نوای سحرانگیزش هنوز زندگی را به سویی می برد که کسی نمی دانست.

