جمعه 1387/01/30
عقابی بود و ککی آمد (فصل دوم)
عقاب تا به حال با کمتر موجودی احساس نزدیکی کرده بود، با این حال همه آنها را عاشقانه دوست داشت و قصد کرده بود تا بعضی از این موجودات دوست داشتنی را که در نگاه او شایسته و خواستنی بودند، قدرت جهیدن بدهد و از شر افعی های هلاک کننده برهاند و با خود به آسمان ببرد. چقدر دلش می خواست که با همه آنها چنین کند، ولی می دانست که اراده آسمان چیز دیگریست و این نیست...
روزهای عقاب در تنهایی و پرواز و نگاه کردن می گذشت؛ و حالا موجودی به سوی او آمده بود. کک کوچک و خودبینی که بسیار با او فرق داشت. موجودی بدبین و نزدیک بین. پر از بیماری های خطرناک، و سرایت دهنده آنها. خالی از عشق و مملو از نفرت و خشم. و چون در احاطه تاریکی بود پس به انکار حقایق انس گرفته بود. از آنجا که راهی برای رهایی از این نفرت و رسیدن به آرامش نداشت، برای راحتی خیالش به هر چیزی متوسل می شد؛ می خورد و می خوابید و در اوهام خود غوطه ور بود. حتی جثه کک از یکی از هزاران پر عقاب، هزار بار کوچکتر بود...
عقاب آسمانی همه این ها را می دانست. جهالت و حقارت کک را می دید. اما با چشم دیگرش به اسرار می نگریست. قلبش به او گفت: بگذار بیاید، پذیرایش باش. و این احساس به شکل مهری ظاهر شد که عقاب در دلش نسبت به کک کوچک حس می کرد.
عقاب به کک، که به پوستش چسبیده بود و با ولع خونش را می خورد نگاهی کرد و با مهربانی گفت: سلام.
اگر به اختیار کک بود، پاسخی نمی داد. اما طنین صدای عقاب، چنان تنش را لرزاند که از جا جنبید. با عصبانیت گفت: چه می گویی؟ چکار می کنی؟ نمی بینی دارم غذا می خورم؟ مرا ترساندی! این چه سلام نا به هنگامی است؟
چقدر این کک کوچک خودش را مهم می دانست! عقاب خندید. اما کک خنده او را ندید. او هیچ چیز را نمی دید به جز همان ذره از بدن عقاب که به آن چسبیده بود. فکر می کرد عقاب در همین یک ذره خلاصه می شود. اصلا عقاب برای او معنایی نداشت. او فقط همان را می دید که جلوی چشمانش بود و البته چشمان که تقریبا بسته بودند.
قاب با همان خنده و خشرویی گفت: ببخشید! فقط خواستم با تو حرفی بزنم. آخر گفتگو با یک دوست خیلی بیشتر از غذا خوردن لذت دارد.
کک با همان خشم و خودبینی گفت: من دوست تو نیستم. علاقه ای هم به گفتگو با تو ندارم. برو پی کارت. چرا رهایم نمی کنی؟ اشتباه کردم که روی پوستت آمدم تا تنها نباشی؟ نکند تو هم لیاقت همراهی مرا نداری. چرا مزاحم می شوی؟ اگر بخواهی همین طور حرف بزنی می روم و تنهایت می گذارم.
این بار اندوهی وجود عقاب را فرا گرفت. نه به خاطر حرف های کک، برای آنکه به یاد موجودات جنگل افعی زده افتاد. به یاد تنهایی و بیماری شان. کک راست می گفت؛ همه آنها از تنهایی وحشت داشتند. آنقدر که حاضر بودند حتی موجودی ذره ذره از خونشان بخورد و باعث مرگشان شود اما تنهایشان نگذارد. کک، عقاب را هم مثل دیگران می دانست؛ همان قدر ضعیف و تنها. البته که عقاب تنها بود اما در آن تنهایی اش همه جهان نهان بود و در نهانی پر از جهان.
پنجشنبه 1387/01/29
عقابی بود و ککی آمد (فصل اول)
عقابی بزرگ بر فراز جنگل سرد و تاریک در پرواز بود. چشمان تیزبینش همه چیز را زیر نظر داشت. اگر کسی می توانست به چشمانش نگاه کند، می دید که با چه اندوهی به موجودات جنگل که دچار سستی و رخوت و میزبان انگل ها و آفات شده بودند، می نگرد. شاید عقاب به یاد روزهایی بود که در جنگل و ساکنانش زندگی موج می زد...
روزهایی که روشنی شان با آمدن افعی هزار رنگ، حکمران مطلق تمامی خزندگان، به تاریکی گراییده بود. روزهایی که دیگر روزهای زندگی نبود. روزهای مرگ.
افعی رنگارنگ، فرزندان بسیاری داشت. او مادر همه مارهای جنگل بود. مارهایی که خودش پرورده و به سوی جنگل روانه کرده بود. هر کدام به رنگی. افعی ها با ظاهرشان موجودات جنگل را می فریفتند؛ آنان را مسموم و افسون می کردند و به خواب می بردند. افسون شدگان دیگر حقایق را نمی دیدند و اصل حقیقت را نیز از یاد می بردند. زهر افعی ها روح و جان حیوانات جنگل را فاسد و بیمار می کرد و آنان را به سوی مرگ می کشاند.
پیش از آمدن افعی ها همه حیوانات جنگل پرندگانی آسمانی بودند و قادر به پرواز. حتی اسب ها و میمون ها هم بال داشتند و همواره در دل آسمان زندگی در حرکت بودند. اما هر کدام که بر درختان و زمین نشستند و لحظه ای از مارهای سمی غفلت کردند، نیش خوردند و توان پرواز را از دست دادند. فضای زندگی شان محدود شد و خودشان در بند این محدودیت، راه مرگ و نیستی را در پیش گرفتند. آنها دیگر پرواز نمی کردند و به همین دلیل از ارتباط با آسمان محروم شدند و آن را از یاد بردند؛ و چون آسمان دیگر یادشان نیامد، آسمان هم آنها را فراموش کرد.
عقاب آسمانی، شاه پرجلال پرندگان، همچنان پرواز می کرد و در این اندیشه های حزن انگیز بود که ناگهان چشمش به روباه حیله گر و ریاکار افتاد که در پی پرندگان خواب زده ای بود که روی زمین راه می رفتند یا نزدیک زمین پرواز می کردند. عقاب بی درنگ شیرجه ای زد و در لحظه ای، روباه را به چنگ آورد و او را از ریاکاری و حیله گری ساقط نمود.
روباه نیز، همچون سایر ساکنان آن جنگل به خواب رفته، بدنش میزبان انگل هایی بود که از وجود او می کاستند تا به حیات خودشان ادامه دهند؛ حشراتی که از خون و پوست روباه تغذیه می کردند. یکی از این حشرات کک بود. شاید بدترین حشرات، خون آشامی کوچک، موجودی که تنها کارش انتقال بیماری و مرگ است؛ موجودی که محدودترین زندگی را دارد. آنچنان محدود که به سختی می توان به آن زندگی گفت. او نه بالی دارد و نه دید درستی که جهان اطرافش را ببیند، پس گمانش این است که تمام دنیا همان یک ذره جایی است که او ایستاده، و این گونه به اسارت انگل وارش ادامه می دهد.
عقاب همچنان مشغول طعمه حیله گر خود بود که دید کک کوچکی آرام آرام و به سختی از پوست روباه جدا می شود و روی چنگال های تیز عقاب می خزد و سعی دارد که از پاهایش بالا بیاید. و عقاب هر بالارونده ای را، حتی اگر ظاهرا بالا رونده باشد، گرامی می داشت. با اینکه کک هزاران بار از عقاب کوچک تر بود، اما عقاب، او و کوچکترین حرکاتش را می دید و حتی زمزمه هایش را می شنید...
عقاب به خوبی می دانست که کک چگونه موجودی است، اما او را نراند، حتی علاقمند بود و شاید کمی متعجب؛ که موجودی به این سستی چطور زحمت چنین حرکتی را به خودش داده و از بدن روباه خارج شده. شاید اگر خود کک هم آنقدر می فهمید که در این مورد فکر کند، متعجب می شد. اما او فکر نمی کرد، چون فکر و تامل برای او کاری دشوار بود.
با خروج کک از بدن روباه، عقاب جسد روباه را رها کرد و به پرواز در آمد. گویی دیگر حضور روباه معنایی نداشت.
کک در سطح بدن عقاب ساکن شد، بدون این که بداند به کجا پا گذارده است، و عقاب آمدنش را با نگاهی رازآلود خوشامد گفت.
گر چه کک را به راز می نگریست اما کافی بود لحظه ای اراده کند تا این راز به نور دانش روشن شود. همه چیز برای عقاب عیان شدنی بود...
آری و آنان آفرینش داستانی جاودانه را آغازیدند بدون آن که کک بداند و شاید بی آن که عقاب به یاد آورد آینده را و بر گشودن این راز اراده کند. در ذهن عقاب آسمانی، آینده خاطره ایست از یاد رفته که به یاد آمدنیست و گذشته خاطره ایست به یاد مانده که از یاد رفتنیست و حالا، زندگیست.
سه شنبه 1387/01/27
دو خط موازی

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید.
سه شنبه 1387/01/27
5 دقیقه
پنج دقيقه مهلت برای تصميم گرفتن
پنج دقيقه مهلت که می تواند طعم زندگی تو را دگر گون کند
پنج دقيقه مهلت برای اينکه بگويی آری يا نه ...
پنج دقيقه بيشتر نيست زود باش
دنيا را معطل نکن !
چيزی بگو !...
تا جهان دوباره از نو به دنيا بيايد !
دوشنبه 1387/01/26
فرشته باشیم که ابلیس ها چه بسیارند!!!
دوشنبه 1387/01/26
قول بده که هرگز با من موافق نباشی، حداقلش این که کاملا یا فی البداهه موافق نباشی. قول بده که همیشه دنبال موضوعی برای مخالفت خواهی گشت، دنبال استثناهایی برای چیزهایی که من نوشته ام و استدلال هایی که به نظرت بی ربط و غلط می رسد. این طوری به من فرصت می دهی که ازت یاد بگیرم. من اگر پاسخی ندادم این طور تعبیر کن که موافق نظرت بودم.
شنبه 1387/01/24
اشتباه
پردههاي ترديد
نگاههاي بيرابطه
شمعهاي خاموش
و
فرياد سكوت
لحظه
لحظه تاجگذاري مرگ است
پس
قدرتت را درود ای نازک من
قدرتت را درود
در باور حقیقتت
بخشش را بدرود
مهدیس هرندی
جمعه 1387/01/23
شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت.
چهارشنبه 1387/01/21
Eden
Did you ever think of me,
As your best friend.
Did I ever think of you,
I'm not complaining.
I never tried to feel.
I never tried to feel.
This vibration.
I never tried to reach.
I never tried to reach.
Your eden.
(Your eden. Your eden.)
Did I ever think of you,
As my enemy.
Did you ever think of me,
I'm complaining.
I never tried to feel.
I never tried to feel.
This vibration.
I never tried to reach.
I never tried to reach.
Your eden.
(Your eden. Your eden.)
I never tried to feel.
I never tried to ...
(Your eden.)
سه شنبه 1387/01/20
عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله
عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین. امیلی - 8 ساله
عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله
عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. تامی - 6 ساله
عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله
وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. کارل - 7 ساله
عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله
عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله
مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله
عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله
یکشنبه 1387/01/18
انکار
شب پشت پنجره امشب چقدر تاریک است
بیا پرده را بکشیم
من با یک چراغ شب را انکار می کنم
تو با لبخندت ثابت کن
که هرگز روزی اینچنین روشن ندیده ایم
یکشنبه 1387/01/18
برزخ

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود. استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت : اين كار شما تروريسم خالص است...
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد !!
وقتي با آرامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت :
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
پائولو کوئیلو
شنبه 1387/01/17
ردپا
تنها که می شوی
اگر خوب دقت نکنی،
کسی می آید،
پا می گذارد روی ِ عمق ِ خلوتت،
و می رود...
آنگاه
تو می مانی،
و نگاه ِ هاج و واجت
به رد ِ پای ِ رسیده به بی نهایتش.
چهارشنبه 1387/01/14
بدون شرح

تفاوتی که من با دیگری دارم مهم نیست. مهم اینست که با این تفاوت چگونه روبرو می شوم... مهم اینست که از این تفاوت چه حقیقتی را بیرون می کشم...
چهارشنبه 1387/01/14
جستجو
دوشنبه 1387/01/12
Do you really want to know my price?
I am the one nobody could affored to buy.
I turn down the one who bargains on the price
I solve them in my acid
Imprison him in my happiness
And get downed in it.
آیا خواهان آن هستی بدانی چه قیمتی دارم
من آنم که کسی نمی تواند خریداری کند
آن را که بخواهد بر سر قیمت لجاج کند پس می زنم
او را در جوهر خویش حل می کنم
و در خوشبختی خود زندانی، که در آن غرق شود.
رافائل آلبرتی
یکشنبه 1387/01/11

"ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق می شویم."
سام کین
شنبه 1387/01/10
ارزش انسان
دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دل ها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
حمید مصدق
جمعه 1387/01/09
داستاني كه اسم ندارد
مستطيل ها را مي بيني كه كنار هم افتاده اند و رنگ به رنگ . گاهي هم تلي خاك مي بيني كه مستطيل نشده و هنوز مي تواني جاي پاي عزاداران با گريه هايشان را احساس كني . هر وقت اينجا مي آيي مي ترسي . از نترسيدن خودت مي ترسي . شب و روز برايت فرقي ندارد .بين مستطيل ها راه مي افتي . پياده روي مي كني . قدم مي زني ، مي دو ي و حرف مي زني و بين مستطيل ها زندگي مي كني . شب كه تو را مي بينند بلند داد مي زنند كه : «كله تاس ات مي تواند همه جا را روشن كند و جن ها ديگر نزديك نمي شوند .» تو از كنار آنها نمي گذري . بوي الكل از كنار تو آهسته رد مي شود و اما تو ترجيح مي دهي زير درخت توت كه تمام فاميلت توي شاخه هاي آن زندگي مي كنند بنشيني و حرف بزني با نزديكترين به خودت . درد دل مي كني با تو درد دل مي كنند . از اين مي گويند كه افتاده اند توي خاك و جز تو هيچ كس را ندارند و اگر تر تازه باشند از طعم گوشتشان مي گويند كه كرمها از تلخي آن را تندتر مي خورند تا به استخوان شيرين برسند . با اين همه تو فقط گوش مي كني و گوشهاي تقريبا درازت هميشه در حال حركتند و پراند از رازهايي كه اگر بگويي ديگر نيمه شب ها نمي تواني راحت بيايي بيرون . با چكمه پلاستيكي ات علف ها را پشت سر مي گذاري و مستطيل ها را يكي يكي رد مي كني . از دروازه كه مي گذري همه جا تاريك است . با خودت حرف نمي زني راه مي روي و سرود مي خواني . كوچه ها را در خاوت خودشان پشت سر مي گذاري و دندانهاي سفيد و زرد تو دو تكه از شب را توي خودشان جا زده اند . لبخند مي زني و مي خندي . راه كه نمي مي ايستي . يك درخت توت مي بيني كه از پشت ديواري سرش بالا زده و تو فكر مي كني و دنبال دروازه باغ مي گردي . هوا كمي توي خودش باد دارد و درختها شاخه هايشان با نور لامپ هاي اطراف تكان مي خورد . تو دنبال دروازه مي گردي و سايه ات با چكمه پلاستيكي بزرگتر روي ديوار روبرو راه مي رود . دروازه را پيدا مي كني . عصباني مي شوي . با خودت مي گويي هر جا كه درخت توت افتاده بايد دروازه اش باز باشد . سايه ات آرام از روي ديوار روبرو بالا مي رود و تو خودت را پرت مي كني توي باغ . درخت ها كه باد تكانشان مي دهد از تو رد مي شوند . كف باغ علف دارد . انقدر كه چكمه پلاستيكي ات تا كمر توي آن فرو مي رود و گاهي هم نور لامپ همين طور روي چكمه و علف پخش مي شود . توي تاريكي كاملا سياه دنبال مستطيل هنوز مي گردي اما چيزي نيست كه نيست . پاي درخت توت مي نشيني و دنبال كسي مي گردي كه با تو درد دل كند . نور لامپ يك لحظه خودش را مي رزد روي تنه درخت . تو تكه اي گوشت مي بيني كه توي دهانش گير كرده و با خودش مي آورد پايين . گوشت را از دهان مورچه مي گيري . بو مي كشي . بوي گوشت تلخ خودت را مي شنوي . پاي درخت توت نمي ايستي و زود زود دست به كار مي شوي . زمين را مي كني . آنقدر مي كني كه به خودت مي رسي . با سر بي مو و دندانهايي كه با دو تكه شب لبخند مي زني و از گوشتت خبري نيست . لباست را مي بيني كه گشاد شده و از بس غذا نخورده اي مي تواني راحت از تويشان خودت را بكشي بيرون . بالاي سرت يعني بالاي مستطيلي كه ساخته اي سوراخ مي بيني . نزديك مي شوي . نزديكتر .آنقدر نزديك كه مي تواني جنگ مورچه را ببيني با كرمهايي كه از جنس خودت و از گوشت تو متولد شده اند . اما يك لحظه اگر خودت را كنار نمي كشيدي معلوم نبود چي پيش مي آمد . به عقب پرت مي شوي و موجودي را مي بيني كه مثل مار دور تا دور مستطيل را مي پوشاند و هر تكه اش هزار شاخه مي شود و هر شاخه ميليونها شاخه ديگر و همه با هم حمله مي كنند به تو و استخوان هاي تو را مي شكنند و سفيدي مغزت را با كرمها مي بلعند . تو نگاه مي كني و خودت را مي بيني روي شاخه درخت توت و شيريني استخوان و سفيدي مغزت كه زير پوست درخت پخش مي شوند . از درخت دور مي شوي و اطراف خودت هزازان دهان مي بيني كه باز اند و استخوانها را خرد مي كنند و مي بلعند . زير ديوار مي رسي . سا يه ات از ديوار روبرويي با آنكه توي باد تعادل ندارد كج مي افتد توي كوچه و راه مي رود . آرام كوچه را پشت سر مي گذاري زير سرعت شديد تاريكي راه مي روي و دو تكه شب دندانت را كه به شب دادي سياه تر شده و تو سخت تر مي تواني جاده را پيدا كني . بوي الكل لا به لاي هواي كوچه پخش شده و تو از كنار انها مي گذري و انها دنبال تو مي گردند تا ديوانه وار به تو بگويند ديوانه زنجيري . خل چل بدبخت و عد هم دنبالت بدوند و چكمه پلاستيكي آن وقت خودش را روي زمين بكشد تا نفست بند بيايد . نفست بند نمي آيد . از كنار ديوار بتوني كه بندهاي ترك خورده بلوكش معلوم است رد مي شوي و سايه ات راحت تر از خود راحتي از ديوار پرت مي شوي تو يك دنيا مستطيل كه افتاده اند كنار هم . نمي ايستي . مستطيل ها از كنارت رد مي شوند . مثل سربازاني كه پشت سرشان سلطان را روي ارابه اي مستطيلي سوار كرده اند و پايه هاي آن هم روي دوش سربازان افتاده . درخت توت به تو مي رسد . زير آن نمي نشيني . مي خواهي درد دل كني و كسي آن طرف تر نشسته . به تو نگاه مي كند و مي خندد با دندان زرد و سفيدش كه دو تكه شب را توي خودشان جا داده اند و اگر كمي نزديكتر شوي بوي چكمه مي تواند بوي الكل را كاملا از دماغت دور كند . به او نزديكتر نمي شوي . مي گويي از درخت فرار كند . امّا او مي خندد ، هر چه فرياد مي زني او چيزي نمي گويد ، امّا سرود مي خواند راه ميرود و مي خواند مي نشيندو مي خواند . دوباره كه زير درخت توت مي نشيند تو مي بيني كه قطره قطره چكه هاي سفيد روي سرش مي ريزد.
میثیم متاجی
جمعه 1387/01/09
به گزارش هواشناسي تو مي آيي
ترنادو
نمي دانم اسمت را چي بگذارند
هيچ کاسه و کوزه اي را هم بهم نمي ريزي
گرد و خاک مي کني تا
دل من را ببري
تو فکر کردي مگر چند کيلو است
اين صاحب مرده خراب شده
به گزارش هوا شناسي هوا ناجوانمردانه زيباست
و من منتظر تو ام
دکمه هاي پالتو ام را باز گذاشته ام
چشمهايم را بسته ام
و لبهايم نيمه باز
دستهايم کمي تا قسمتي مي لرزد
و اين بغض هاي پراکنده دارند جمع مي شوند تا هجوم بياورند به هنجره
قسمت توست انگار
وگرنه هوا شناسي از اين گزارش ها زياد داده
مادر باد نزاييده بود طوفاني که .....
و من چه کل کل مي کردم برايش
نيست در شهر نگاري که دل ما ببرد
حالا تو داري مي رسي
رسيده اي
و سينه ام حالا چه سبک است.
آرزوخمسه كجوري
جمعه 1387/01/09
چندتا؟چقدر؟

يک در قديمي چند بار محکم بسته ميشود؟
بستگي دارد که چقدر محکم آنرا به هم بزنيم.
يک نان بين چند نفر قسمت ميشود؟
بستگي دارد که تکه هاي آنرا چه اندازه ببريم.
در يک روز چقدر خوبي وجود دارد؟
بستگي دارد چقدر خوب زندگي کنيم.
از يک دوست خوب چقدر محبت مي بينيم؟
بستگي دارد که چقدر به او محبت کنيم.
شل سيلورستاين
پنجشنبه 1387/01/08
درخت

تو قامت بلند تمنائی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالائی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زيبائی ای درخت
سياوش كسرائی
چهارشنبه 1387/01/07
من را بـه جشـنِ هرچه نديده دلم ، ببـر

يـک سنـگ بود آيِنـه !! يک شيشه ، يک نفر
با پـلـک هـایِ آهـنـی و گـونـه هایِ تـر !
تـرکـيـبـی از دلـم ، و تـمـامِ گـذشته ام
خـالی تـر از خـلاء ... و پـر از حرفِ بی اثـر
تا مثـلِ زندگی هـمـه جا را به هم زدم
باور نمی کنم ! هيـجـان ؟ عاشقی ؟ خطر ؟
دارد نفس نفس تنِ اين مـرده ی چروک
در جمـعِ سرد و مبهمِ تابـوت هایِ نـر ...
مثـلِ نگـاهِ مـاه ... و شـايـد عـمـيق تر
مثلِ نسيمِ صبـح ... و لمـسِ لـطـيفِ هر
واژه کـه در غـزل به سـرِ عشق می زند .
من را بـه جشـنِ هرچه نديده دلم ، ببـر
سه شنبه 1387/01/06
اکنون سبکبار ام؛ اکنون در پرواز؛ اکنون می بینم خویشتن را در زیر پای خویش؛ اکنون خدایی در من رقصان است.
فردریش نیچه
دوشنبه 1387/01/05
زایش کاغذی
از پس زمستانی اندوه زده
یخبندان احساس را از سر گذرانده
و خزانی که نمایش رنگ هایش را پاس نداشته اند
دفتر شعر من روزی به دستانت خواهد رسید
از پس سال ها خموشی
سکوت
بی همزبانی ام
روزی چشمهایت بر این سطور خواهند لغزید
از پس عمری ندیدنم
نفهمیدنم
و در خاطر نسپردنم تا فراموشیم
در اینسان زاده مي شوم،
در دستهایت
در مردمکان چشم هایت
در خطوط کاغذها
...
شنبه 1387/01/03
موسیقی درونت را چه کسی می نوازد
که صدای سکوتش هستی ام را گرفته است؟
چه مضراب های ظریفی تو را به خانه ام آورده است.
امروز قفس ها را می گشاییم
برای آزادی پرندگانی که رسم کردیم
و هزار دانه از طلا نقش می کنیم
برای آفرینشی تازه
آسمان ها و منظومه های نو
سال ها آهنگ تو را ننواخته بودند
چه خوب شد آمدی
آوازت را بخوان
در این فصل که سال نو می آید.
جمعه 1387/01/02
هرگز از مرگ نهراسیده ام
هرگز از مرگ نهراسیده ام.
اگر چه دستانش ، از ابتذال، شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گور کن
از آزادی آدمی
افزون باشد.
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
باروئی پی افکندن ...
عکس اول مربوط به پاییز دو سال گذشته است...
...
عکس دوم مربوط به زمستان سال گذشته...
و عکس آخر
امروز
بهار امسال!
سین هفتم
سیب سرخی ست ،
حسرتا
که مرا
نصیب
از این سفره ی سنت
سروری نیست .
شرابی مرد افکن در جام هواست ،
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست .
سبوی سبزه پوش
در قاب پنجره
آه
چنان دورم
چنان دورم
که گویی جز نقش بی جانی نیست .
و کلامی مهربان
در نخستین دیدار بامدادی
فغان
که در پس پاسخ و لبخند
دل خندانی نیست.
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست .
احمد شاملو
پنجشنبه 1387/01/01
Lucky
This is a story about a girl named Lucky?
Early morning, she wakes up
Knock, knock, knock on the door
It's time for makeup, perfect smile
It's you they're all waiting for
They go?
"Isn't she lovely, this Hollywood girl?"
And they say?
She's so lucky, she's a star
But she cry, cry, cries in her lonely heart, thinking
If there's nothing missing in my life
Then why do these tears come at night
Lost in an image, in a dream
But there's no one there to wake her up
And the world is spinning, and she keeps on winning
But tell me what happens when it stops?
They go?
"Isn't she lovely, this Hollywood girl?"
And they say?
She's so lucky, she's a star
But she cry, cry, cries in her lonely heart, thinking
If there's nothing missing in my life
Then why do these tears come at night
"Best actress, and the winner is?Lucky!"
"I'm Roger Johnson for Pop News standing outside the arena waiting for Lucky"
"Oh my god?here she comes!"
Isn't she lucky, this Hollywood girl?
She is so lucky, but why does she cry?
If there's nothing missing in her life
Why do tears come at night?
She's so lucky, she's a star
But she cry, cry, cries in her lonely heart, thinking
If there's nothing missing in my life
Then why do these tears come at night




