تبليغاتX
رويای راهست اين

چهارشنبه 1386/12/29

عیدی

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 17:41 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/12/28

دلم خیلی گرفته

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 10:17 |  لینک ثابت  

جمعه 1386/12/24

Pierre Sylvestre

Click Here

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 14:39 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1386/12/24

سراب

Cemalettin-Guzeloglu-Turkey

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 14:34 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1386/12/24

بی تو

" بی تـو "  هـنـوز شیـشـه ی قلـبم مکـدّر است
روزم شب است و  ... شب ...
چـه شـبـی  ؟
 گور بهتر است
در حیـرتم  ، چگونه حضـورِ تو سـایه شد !  
شایـد محـال ، عاقـبتِ عشق و باور است
گرچـه نفـس به سیـنه ی من چنگ می زند
ایـن قصه ی همیـشگیِ طفـل و مـادر است
چـرخ ِ حـیـات ، رفـتـه به گـودالِ انـتـظـار
آنجـا که حـسِ بـودن و رفتـن شـناور اسـت
من در عـبـور از غـمِ تـو پـیـر مـی شـوم
هر ثانیه چو ضـربه ی داسـی به  پیـکر است
افسوس می خورم که چرا "بـی "نبوده ام ؟
"بـی " با "تـو "است و من ...
چه بگویم ...
مکرر است .

 ماندانا ابری

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 14:29 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/12/23

یا ربی

انتي بعدك حلوة وصرتي احلى

تو هنوز به زیبایی گذشته و حتی زیباتر از قبل هستی

شو هالصدفة مافى احلى

آن لحظه ای که در آن تو را دیدم باشکوه ترین لحظه ی زندگیم بود

وقلبي يشوفك يا ما استحلى

و قلبم دیگر نمی تواند این عشق را تحمل کند

قوليلى كيفك انتي

به من بگو حالت چطور است

 

انت بعدك انت وما بتتغير

تو هنوز همان هستی و تغییر پیدا نکرده ای

محيرلى قلبى ومحير

قلب و روحم را پریشان ساختی و خود نیز سرگردان شده ای

وبعدو قلبك طفل صغير

و هنوز قلبت همچون کودکی معصوم می باشد

طمننى كيفك انت

به من اطمینان بده که حالت چطور است

 

مشي نتذكر عا دروب

دوباره در حال قدم زدن در همان راه هایی هستم که در گذشته از آنها عبور می کردیم

ويمرجحنا الغرام

و عشق همچون تابی ما را به آسمان می برد

ليش بعدنا وكيف قدرنا

چرا از یکدیگر دور شدیم و چگونه توانستیم

ننسى هاك الاحلام

چگونه توانستیم که آن رویاها را فراموش کنیم

ياليل البعدو ناطرنا

هنوز شب در انتظار ماست

عا مفارق هالايام

و دیگر هیچ روزی را از یکدیگر دور نخواهیم بود

 

ياربى تدوم ايامنا سوى

خدایا کاری کن که تا ابد در کنار یکدیگر باقی بمانیم

ويبقى عا طول جامعنا الهوى

و همیشه عشق ما را در کنار یکدیگر نگه دارد

ياربى تدوم ياربى تدوم

خدایا این احساس را تا ابد آتشین نگه دار

يارب نعيد هالحب اللى كان

خدایا کاری کن که تمام آن عشقی را که در گذشته نسبت به یکدیگر داشتیم دوباره تکرار کنیم

واحلى بكتير من الماضى كمان

و حتی زیباتر و باشکوه تر از گذشته این عشق آتشین را احساس کنیم

ياربى نعيد يا ربى نعيد

خدایا باعث تکرار تمام گذشته ی زیبا بشو

 

بحبك بحب عيونك لما بتحكي

دوستت دارم و چشم های تو را زمانی که با من حرف می زنند دوست دارم

وكيف بترسم هيك الضحكة

و چگونه این لبخند زیبا را به تصویر می کشند

خلي راسك فوقي يبكي

و اگر زمانی اشکی از گونه ات چکید سرت رو بر روی شانه هایم قرار می دهم

واملك هالدنيي كلها

و اینگونه خود را صاحب تمام جهان احساس می کنم

 

بحبك مبارح انت اليوم وبكرة

دوستت دارم تو دیروز امروز و فردای من هستی

اشتقتلك ماعندك فكرة

نمی دانی که چقدر دلم برایت تنگ شده بود

وصعب بعمري تصبح ذكرى

و برایم غیر ممکن است که تو را تنها همچون خاطره ای در فکرم نگه دارم

ياللي من الدنيي اغلى

ای کسیکه از تمام دنیا برایم با ارزشتر می باشی

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 11:18 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/12/22

مقصد

آنگاه که زندگیت به مویی بند است،

و تو

از شاخه درخت زندگی آویزانی،

تمامت زمین ، آه

تجسمی از مرگ گرسنه است.

 

Click Here

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 13:38 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/12/22

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 13:21 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/12/21

پشت هیچستان

به سراغ ِ من اگر می آیید ،
پشت ِ هیچستانم
پشت ِ هیچستان جایی است
پشت ِ هیچستان رگهای هوا ، ُپر ِ قاصد هایی است
که خبر می آرند،
از گل ِ وا شده ی دور ترین بوته ی خاک.
روی شن ها هم ،
نقش های سم ِ اسبان ِ سواران ِ ظریفی است که صبح
به سر ِ تپه ی معراج ِ شقایق رفتند .
پشت ِ هیچستان ، چتر ِ خواهش باز است.
تا نسیم ِ عطشی در ُبن ِ برگی بدود ،
زنگ ِ باران به صدا می آید .
آدم اینجا تنهاست.
و در این تنهایی ، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ ِ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بر دارد
چینی نازک ِ تنهایی من.

سهراب سپهری

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 19:57 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/12/21

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 15:30 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/12/21

What Goes Around

Hey girl, is he everything you wanted in a man?
You know I gave you the world
You had me in the palm of your hand
So why your love went away
I just can't seem to understand
Thought it was me and you babe
Me and you until the end
But I guess I was wrong

Don't want to think about it
Don't want to talk about it
I'm just so sick about it
Can't believe it's ending this way
Just so confused about it
Feeling the blues about it
I just can't do without ya
Tell me is this fair?

Is this the way it's really going down?
Is this how we say goodbye?
Should've known better when you came around
That you were gonna make me cry
It's breaking my heart to watch you run around
'Cause I know that you're living a lie
That's okay baby 'cause in time you will find...

What goes around, goes around, goes around
Comes all the way back around
What goes around, goes around, goes around
Comes all the way back around
What goes around, goes around, goes around
Comes all the way back around
What goes around, goes around, goes around
Comes all the way back around

Now girl, I remember everything that you claimed
You said that you were moving on now
And maybe I should do the same
Funny thing about that is
I was ready to give you my name
Thought it was me and you, babe
And now, it's all just a shame
And I guess I was wrong

Don't want to think about it
Don't want to talk about it
I'm just so sick about it
Can't believe it's ending this way
Just so confused about it
Feeling the blues about it
I just can't do without ya
Can you tell me is this fair?

Is this the way things are going down?
Is this how we say goodbye?

were gonna make me cry)
That you were going to make me cry
Now it's breaking my heart to watch you run around
'Cause I know that you're living a lie
That's okay baby 'cause in time you will find

What goes around, goes around, goes around
Comes all the way back around
What goes around, goes around, goes around
Comes all the way back around
What goes around, goes around, goes around
Comes all the way back around
What goes around, goes around, goes around
Comes all the way back around

What goes around comes around
Yeah
What goes around comes around
You should know that
What goes around comes around
Yeah
What goes around comes around
You should know that

Don't want to think about it (no)
Don't want to talk about it
I'm just so sick about it
Can't believe it's ending this way
Just so confused about it
Feeling the blues about it (yeah)
I just can't do without ya
Tell me is this fair?

Is this the way things are going down?
Is this how we say goodbye?

were gonna make me cry)
That you were going to make me cry
Now it's breaking my heart to watch you run around
'Cause I know that you're living a lie
But that's okay baby 'cause in time you will find

What goes around, goes around, goes around
Comes all the way back around
What goes around, goes around, goes around
Comes all the way back around
What goes around, goes around, goes around
Comes all the way back around
What goes around, goes around, goes around
Comes all the way back around

[Comes Around interlude:]

Let me paint this picture for you, baby

You spend your nights alone
And he never comes home
And every time you call him
All you get's a busy tone
I heard you found out
That he's doing to you
What you did to me
Ain't that the way it goes

You cheated girl
My heart bleeds girl
So it goes without saying that you left me feeling hurt
Just a classic case
A scenario
Tale as old as time
Girl you got what you deserved

And now you want somebody
To cure the lonely nights
You wish you had somebody
That could come and make it right

But girl I ain't somebody with a lot of sympathy
You'll see

(What goes around comes back around)
I thought I told ya, hey
(What goes around comes back around)
I thought I told ya, hey
(What goes around comes back around)
I thought I told ya, hey
(What goes around comes back around)
I thought I told ya, hey

[laughs]
See?
You should've listened to me, baby
Yeah, yeah, yeah, yeah
Because
(What goes around comes back around)
[laughs]

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 15:6 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/12/19

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 14:40 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/12/19

طلسم

بشکن طلسم حادثه را
بشکن
 مهر سکوت از لب خود بردار
 منشین به چاهسار فراموشی
 بسپار گام خویش به ره
 بسپار
 تکرار کن حماسه خود تکرار

برخیز ...
 رخش سرکش خود زین کن
 امید نوشداروی تو از کیست ؟

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 14:38 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/12/19

7 کوتاه

۱

صلح

عکاس به سرباز گفت: تفنگت را بذار کنار و کمی باهاش دوستانه‌تر باش. این عکس را برای روی جلد مجله می‌خوام.

سرباز گفت: حیف که مرده و گرنه وادارش می‌کردم لبخند بزنه.

عکاس جواب داد: عیبی نداره. اونو با فوتوشاپ درست می‌کنم.

 

۲

بختک

سه شب پیش بختک خواب بود. خواب دید که جسم سیاهی روی سینه‌اش نشسته و نمی‌تواند نفس بکشد. بختک دو روز است که اختلال هویت گرفته است.

                                                                                                                                                                  

۳

سلام! من یک آدمم!

آن روز بعد از ظهر قرار بود دور هم جمع شویم و برای چند ساعتی همانی باشیم که از آن بیم داریم: آدم باشیم. اول آقای «سلام،خسته نباشید،ببخشید» آمد، بعد «هیچی، سلامتی» و «خوبم، تو چطوری» همزمان رسیدند. آخرین نفر هم «خوشحال شدم، قربان تو» بود. با کامل شدن گروه به این نتیجه رسیدیم که آدم بودن کار بسیار تهوع آوری‌ست و ختم جلسه را اعلام کردیم.

 

۴

خیلی اتفاقی

بعد از تحویل دادن روح مرد و پایان قرارداد ، فرشته‌ی شانه‌ی چپ عضو کلوب فرشتگان بازنشسته شد. همان‌جا بود که برای اولین بار فرشته‌ی شانه‌ی راست را دید: با یک سگ راهنما و عصایی سفید.

 

۵

کبری

کبری هیچ تصمیمی نگرفته بود، این را خودش به من گفت. همان موقعی که داشت کتابش را می‌انداخت توی سطل آشغال. و من با خودم فکر کردم که سه بار از روی تصمیم کبری نوشته بودم با کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه.

 

۶

هویجم

تقصیر من بود. هرگز خودم را نمی‌بخشم. به شوخی به‌او گفتم که خیال دارم یک خرگوش دست‌آموز بخرم و او سکته کرد. هویجم مرد.

 

۷

زن

خواب کودکی را می‌بینم که با او به هزاران زبان سخن می‌گویم، به زبان‌هایی که می‌دانم و زبان‌هایی که نمی‌دانم و او تمام کلمات مرا از من می‌گیرد. بیدار که می‌شوم، لالم.

 

                                                                                                                                                     نفیسه طوسی

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 13:23 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/12/19

عاشقانه

در انتهاي شب
لباس پوشيديم هريك با شتاب
تا خداحافظي كنيم...
ساق هايمان به هم ساييد
و سپيده در بستر غافلگيرمان كرد...
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 13:11 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1386/12/17

Mother

When your mother has grown older,
When her dear, faithful eyes,
No longer see life as they once did,
When her feet, grown tired,
No longer want to carry her as she walks,
Then lend her your arm in support, escort her with happy pleasure the hour will come when, weeping, you must accompany her on her final walk.
And if she asks you something, then give her an answer.
And if she asks again, then speak!
And if she asks yet again, respond to her, not impatiently, but with gentle calm.

And if she cannot understand you properly, explain all to her happily.
The hour will come, the bitter hour, when her mouth asks for nothing more.

Adolf Hitler

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 23:41 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1386/12/17

زمان

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 20:37 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/12/16

پاسخ

Walking alone in the dark 

دست ها بالا بود
هر کسی سهم خودش را طلبید
سهم هر کس که رسید
داغ تر از دل ما بود
نوبت من که رسید
سهم من یخ زده بود
سهم من چیست مگر؟
یک پاسخ
پاسخ یک حسرت
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگی ها
شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند...

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 19:0 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/12/16

پوپک

پوپکم
پوپكم
پوپك شيرين سخنم
اين چنين فارغ از اين شاخه به آن شاخه مپر
اين همه قصه شوم از كس و ناكس مشنو
غافل از دام هوس
در بر هر كس و ناكس منشين
پوپكم
پوپك شيرين سخنم
تويي آن شبنم لغزنده گلبرگ اميد
من از آن دارم بيم
كاين لجنزار تو را پوپكم آلوده كند
اندرين دشت مخوف
كه تو آزاديش اي پوپك من
مي خواني
زير هر بوته گل
لب هر جويه آب
پشت هر كهنه فسونگر ديوار
كه كمين كرده تو را زير درختان كهن
پوپكم دامي هست
گرگ خونخواره بدكاره بد نامي هست
سالها پيش
دل من
كه به عشق دل تو ايمان داشت
اندرين مزرع آفت زده شوم حيات
شاخ اميدي كاشت
چشم به راه تو بودم
كه تو كي مي آيي
بر سر شاخه سر سبز اميد دل من
كه تو كي مي خواني
پوپكم
يادت هست
در دل آن شب افسانه اي مهتابي
كه بر آن شاخه پريدي
لحظه اي چند نشستي
نغمه اي چند سرودي
گفتم اين دشت سيه
خوابگه غولان است
همه رنگ است و ريا
همه فسون است و فريب
صيد هم چون تويي
اي پوپك خوش پروازم
مرغ خوش الحان خوش آوازم
بخدا آسان است
اين همه برق كه روشنگر اين صحراست
پرتو مهري نيست
نور اميدي نيست
آتشين برق نگاهي ز كمين گاهيست
همه گرگ و همه ديو
در كمين تو زيبايي تو
پاكي و سادگي و رعنايي تو
مرو اي مرغك زيبا
كه به هر رهگذري
همه ديوند كمين كرده نبينند تو را
دور از دست وفا
پنهان از ديده عشق نفريبند تو را.

دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 13:10 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/12/13

معشوق من

معشوق من
 با آن تن برهنه ی بی شرم
 بر ساق های نیرومندش
چون مرگ ایستاد
خط های بی قرار مورب
اندام های عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال می کنند
معشوق من
گویی ز نسل های فراموش گشته است
گویی که تاتاری در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواریست
گویی که بربری
در برق پر طراوت دندان هایش
مجذوب خون گرم شکاریست
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه ی قدرت را
تایید می کند
او وحشیانه آزاد ست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نامسکون
او پاک می کند
با پاره های خیمه مجنون
از کفش خود غبار خیابان را
معشوق من
همچون خداوندی  ‚ در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبایی
او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار می کند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی
او با خلوص دوست می دارد
ذرات زندگی را
ذرات خاک را
غم های آدمی را
غم های پاک را
او با خلوص دوست می دارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را
معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
در لابلای بوته ی پستانهایم
پنهان نموده ام.

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 21:53 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1386/12/11

معجزه صدا

راز می شود
حکایتِ اقتدارِ بی سرانجامِ صدا...
روی این همه خطِ تا بی نهایت - بی اختیار - خاک می شوم.
چه مانده باقی
حالا
جز این سه نقطه های سرگردان...
بی نام٬ بی نشانه
سایه هایِ خمیدهءِ لغزان بر سطحِ بی مهرِ تا انتها غریبه
آرامشِ مقدسِ تو٬ تاخیرِ بی توجیه دارد...
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 10:42 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1386/12/10

تو را می خواهم

نمي خواهم براي زيستن
جزاير، قصرها و برجها را.
چه لذتي فراتر از
زيستن در ضماير!
اكنون دگر بر كن لباست را
نشاني ها و تصاوير را
من،
تو را اينگونه نمي خواهم
همواره در هيبت ديگري،
هميشه از چيزي
تو را ناب مي خواهم ، آزاد
تو؛ بي هيچ كاستي ...
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 13:20 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1386/12/10

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 13:2 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/12/09

Un-Break My Heart

Don't leave me in all this pain
Don't leave me out in the rain
Come back and bring back my smile
Come and take these tears away
I need your arms to hold me now
The night are so unkind
Bring back those nights when I held you beside me

Un-break my heart
Say you'll me again
Undo this hurt you caused
When you walked out the door
And walked out of my life
Un-cry these tears
I cried so many nights
Un-break my heart
My heart

Take back that sad word good-bye
Bring back the joy to my life
Don't leave me here with these tears
Come and kiss that pain away
I can't forget the day you left
Time is so unkind
And life is so cruel without you here beside me

Un-break my heart
Say you'll love me again
Undo this hurt you caused
When you walked out the door
And walked out of my life
Un-cry these tears
I cried so many nights
Un-break my heart
My heart

Don't leave me in all this pain
Don't leave me out in the rain
Bring back the nights when I held you beside me

Un-break my heart
Say you'll love me again
Undo this hurt you caused
When you walked out the door
And walked out of my life
Un-cry that tears
I cried so many, many nights
Un-break my

Un-break my heart
Come back and say you love me
Un-break my heart
Sweet darlin'
Without you I just can't go on
Can't go on....

Toni Braxton

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 21:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/12/08

The CROSS Of Changes

If you understand or if you don't
If you believe or if you doubt

There's a universal justice
And the eyes of truth
Are always watching you.

enigma

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 11:7 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/12/08

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 0:39 |  لینک ثابت  

چهارشنبه 1386/12/08

غوغا

چرا كم رنگـه حضورت ، نمي خوام كه سايه باشي
نمي خـوام رو دلِ تنـگـم ، عـطـرِ يادت رو نپاشي

نمي خوام بِري و گم شه ، سهمِ داشتنِ تو در خواب
اي هـميشـگي تر از مـاه ، بيـا اين شـبامو در ياب

هنوزم تـو عمـقِ قلـبم ، خونه ي عشقِ تـو باقيست
بـرايِ گـرمـيِ خـونـه ، بـردنِ اسـمِ تـو كافيست

هنوزم تو باغچه ي شوق ، گلِ خنده هات شكوفاست
هنـوزم رنـگِ نگـاهـت ، رو تـنِ خـاطـره غـوغـاست

خـواسـتنت بي اخـتياره ، قـصـه ي نفس كـشيدن
دوري اما مي شـه هرجا ، لحظه لحظه تـو رو ديدن

دلـخـوشيـم ترانه هـامه ، جـايِ پاهاتو نِــگا كـن
اگـه خـواستي كـه بمـيـرم ، يادتـو ازم جـدا كن


 آلبوم :‌ شب خاكستري
 آهنگساز و خواننده : عمران طاهري
 ترانه سرا : مانـدانا ابـري

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 0:32 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/12/07

بهترین عکس‌های طبیعت در سال 2007 به انتخاب مجله Nature’s Best Photography

- روباه قرمز: در دمای صفر درجه پارک ملی Yellowstone، روباه قرمزی در تلاش گرفتن موش است. عکاس: Steve Hinch

- مرغابی ماندارین: پارک Sterne در کلرادوی آمریکا. عکاس: Russ Burden

 دو حواصیل برفی: جزیره سانیبل، فلوریداری آمریکا. عکاس: Fabiola del Alcazar

- باقرقره دم سفید: جنگل ملی Arapaho،‌ کلرادوی آمریکا. عکاس: Chris Loffredo

- گورخرها: صحرای کالاهاری در بوتسوانا، عکاس: Richard du Toit

- عکاس و طبیعت: Jupiter فلوریدای آمریکا، عکاس: Michael Patrick O’Neill

- بایسون: (گاومیش وحشی اروپا و آمریکای شمالی): پارک ملی Yellowstone National آمریکا، عکاس: Steve Hinch

- شیر دریایی و توله‌اش: جزایر گالاپاگوس اکوادور، عکاس: ddie Schermerhorn

- خرس قهوه‌ای و زنبور عسل: باغ وحش بوفالو در نیویورک، عکاس: Terry Ross Cervi

- بچه گوریل کوهی، گونه در معرض خطر: پارک ملی Volcanoes در روآندا، عکاس: Rita Summers

- چکاوک نارنجی: سانتا باربارای کالیفرنیای آمریکا. عکاس: Robert Goodell

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 12:20 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/12/06

اشتباه مي‌كني

«تو آسمان‌ها دنبالت مي‌گشتم.»
چنان بر پشت مرد كوبيد كه نزديك بود ليوان از دستش بيفتد. مرد هراسان ليوان را روي ميز گذاشت.
«چه كار مي‌كنيد؟»
عباس همچنان خم ماند روي ميز و چشمان ريزش را دوخت به مرد:
«به خيال خودت فلنگ را بستي؟»
مرد تكان سختي خورد. آب دهان را قورت داد. دستي به گلو برد و دستي به عينك استخواني كه تا نوك دماغش پايين آمده بود.
«هرجا مي‌رفتي به خدا پيدات مي‌كردم! لحظه‌اي از فكرت غافل نبودم. مدام با خودم مي‌گفتم، قبل از مردن مي‌بينمش؟»
صداي مرد لرزيد:
«ببخشيد، بجا نمي‌آورم.»
عباس قد راست كرد و كيف را روي ميز گذاشت:
«چطور مخلصت را فراموش كردي؟»
مرد با صدايي كه حالا خش‌دار بود، گفت:
«اشتباه گرفتيد. مطمئنم تا به حال شما را نديده‌ام.»
عباس صندلي را كشيد عقب:
«اجازه هست؟»
و نشست.به نجوا گفت:
«بانوي بزرگ! چيزي به يادت نمي‌آورد؟»
سر را عقب كشيد و ساكت نگاهش كرد. مرد دهانش باز مانده بود. عباس بلند گفت:
«شماره‌ي بند چي؟ اين هم چيزي را به يادت نمي‌آورد؟»
«بند؟ كدام بند؟»
عباس سر تكان داد:
«هي، هي، يعني آن زندان را هم فراموش كردي؟ آشويتس وطني را؟ اعتصاب كارگرهاي چيت‌سازي؟ آن اعدام‌هاي پشت هم»
مسلسل خيالي را تو دست گرفت و گفت:‌
«ت ت تق... ت ت تق...»
و بالاتنه را به چپ و راست چرخاند.
«نخير، اصلا... گفتم كه... حضرت‌عالي حتما اشتباه گرفته‌ايد.»
عباس صدايش را بلند كرد:‌
«اشتباه گرفته‌ام؟ مي‌دانم، مي‌دانم حتما اسم مستعارت هم اشرفي نبود؟»
مرد زوركي خنده‌اي كرد:
«شوخي مي‌كنيد... كدام اسم مستعار آقا؟ من هيچ‌وقت زنداني نبودم.»
و با همان لبخند دهان را پر از غذا كرد. عباس نگاهي به دور و بر انداخت. همه جا پر بود از همهمه، صداي قاشق‌هايي كه به بشقاب‌ها مي‌خورد و گارسون‌هايي كه فرياد مي‌كشيدند. چشمان عباس روي مرد دودو مي‌زد. عباس بلند خنديد:
«نه اشرفي عزيز خودت را به كوچه‌ي علي‌چپ نزن.»
«بله؟ يعني چه؟»
«چرا بريدي؟ ترسيدي داد بكشم، مردم... آهاي... اينجاست عنصر ضدخلق؟»
گارسون با لباس چرك كنارش ايستاد. با يك دست ژتون‌ها را برداشت و با دست ديگر بشقاب چلو و ديس كباب را روي ميز گذاشت:
«نوشابه؟»
«آره قربان دستت يكي هم براي اين دوست عزيزم... بدجوري گلويش خشك شده...»
عباس خم شد روي ميز و كتف مرد را گرفت:
«نترس، تو حتما به اندازه كافي بلا كشيدي...»
لبي ورچيد و زل زد به مرد.انگار با خودش حرف بزند آهسته گفت:
«آره، خيلي سختي كشيدي»
كتف مرد را تكان داد و رهايش كرد. قاشق و چنگال را از نايلن بيرون كشيد:
«من با تو كاري ندارم...فقط..»
«آقا اين چه فرمايشاتي است؟»
عباس محكم گفت:
«اشرفي خودت خوب مي‌داني از چي حرف مي‌زنم.»
مرد گوشه‌ي لب را بالا كشيد و نگاه از چشمان عباس دزديد:
«اين روزها اوضاع همين است.... مردم مدام يكديگر را اشتباه مي‌گيرند.»
«من كه گفتم نترس، كينه‌اي ازت به دل ندارم.»
كره را ميان چلو چال كرد:
«نمي‌خواهم انتقام بگيرم.»
نگاهش را دوخت به مرد.
«شما طوري حرف مي‌زنيد...»
عباس پريد وسط حرفش:‌
«داري حوصله‌ام را سر مي‌بري، ديگر فيلم بازي نكن...»
قاشق و چنگال را ول كرد و كيف را برداشت:
«چطور شد آمدي نهار اينجا؟»
از توي كيف دسته كاغذي بيرون كشيد:
«من هرروز سر ظهر اينجام... آنجا...»
با دست ميز انتهاي سالن زير كانال كولر را نشان داد:
«مي‌نشينم و يادداشت مي‌كنم... بعضي وقت‌ها يادداشت، بعضي وقت‌ها هم نامه مي‌نويسم، چندتاييش مال تو است.»
كيف را روي ميز گذاشت:
«مي‌خواهم برايت بخوانم.»
دسته‌ي كاغذ را تكان داد و گفت:
«همه‌اش را... ولي نه الان... بايد بيايي خانه‌ام، نقاشي‌هايم را ببيني، عكست را كشيده‌ام تو حالت‌هاي مختلف، بخصوص وقتي مي‌گفتي اشتباه مي‌كني جوان، تو آن پرتره چشمانت شده عين... نمي‌دانم بايد خودت ببيني... همه‌ي صورتت انگار شده چشم.»
كاغذها را زير و رو كرد و يكي را بيرون كشيد و گذاشت روي بقيه:
«بايد بيايي ببيني... حالا گوش بده... اشرفي عزيز، پس از اينهمه سال حتما هنوز معني عشق را نفهميدي. آزادي اين نعمتي كه انسان بخاطرش آفريده شده... نه من نگران توام. نمي‌دانم حالا كجا هستي يا چه مي‌كني؟‌ دادگاه و زندان امروز گرچه با سابق تفاوت دارد ولي زندان زندان است و بازجويي بازجويي...»
مرد دست تكان داد:
«آقا من حوصله‌ي سخنراني...»
عباس دست مرد را گرفت و كشيدش پايين:
«يك دقيقه حوصله كن، اشرفي از نگاه تو، زندگي من از دست رفته، تو نمي‌تواني بفهمي چقدر احساس تعالي مي‌كنم. من باعث شدم زنم جايگاهي بس والا بيابد. اشرفي با تمام ضعفي كه شايد از نگاه ديگران نشان دادم، باعث تجلي مقام زن دز اين مملكت هستم. زن، كه ظلم و جور استعمار و استثمار در تمامي دوران حكومت‌هاي ضدبشري تاريخ ما پايمالش كرده بود، امروز همتراز و همدوش بهترين مردان اين مرز و بوم جهت تحقق خواستهاي خلق‌هاي از بند رسته گام برمي‌دارد.»
عباس ساكت شد. كمي نوشابه توي ليوان ريخت. گوشه‌ي چشمش مي‌پريد. جرعه‌اي نوشيد. كاغذها را توي كيف گذاشت و نگاه به مرد دوخت:
«من از تو گله‌اي ندارم.»
مرد گفت:
«دوست گرامي مثل اينكه خيالاتي شده‌ايد...»
عباس دست روي زانو ستون كرد:
«من هم اگر جاي تو بودم همينطور رفتار مي‌كردم. نه گله‌اي ندارم، حتا برايت احترام قايلم. تو ايمان داشتي، اعتقاد داشتي. مساله همين بود. تو به من حاكم شدي.»
آرنج را تكيه داد به ميز:
«خيلي دنبالت گشتم. آب شده بودي رفته بودي تو زمين. تا سر و صداها راه افتاد جلوي اداره‌ات كشيك كشيدم. دلم مي‌خواست تو چشمانت نگاه كنم و بپرسم: «اين هم بازي است،... ولي پيدايت نبود كه نبود»
مرد جدي شد. عرق پشت لب را با دست گرفت:
«مثل اينكه شما دست بردار نيستيد.»
عباس تند گفت:
«تو دست بردار نيستي»
مرد زهرخندي زد و آخرين قاشق را به دهان گذاشت:
«جل الخالق... آدم نمي‌تواند يك نهار راحت بخورد.»
و همانطور كه غدا را مي‌جويد، پرسيد:
«من كه از قصه‌ي شما چيزي نفهميدم... از اين شرفي...»
«بس كن اشرفي.»
لحظه‌اي ساكت به مرد خيره شد. پخي زد زير خنده، چشمانش آب افتاد:
«باز رنگت شد عين گچ... بخدا همه جا شهادت مي‌دهم بهترين بازجوي عالمي... هر جا كه بخواهي.»
«شما دچار مشكل شده‌ايد.»
عباس سر تكان داد:
«بله، اشرفي جان دچار بد مشكلي هستم. فقط تو مي‌تواني كمكم كني.»
مرد بي‌اعتنا به حرف‌هاي او گفت:
«حق هم داريد... آن‌ها هركاري دلشان خواست كردند، هر بلايي دلشان خواست سر مردم آوردند، شما بايد آن مرد ملعون را پيدا كنيد و انتقامتان را بگيريد... بايد انصاف داد، زير فشار بوديد.»
عباس انگار گوش نمي‌داد:
«قيافه‌ات تغيير كرده اما آن نگاه...»
سر تكان داد:
«نه، آن نگاه هيچ فرقي نكرده... آن اطمينان هنوز هم توي نگاهت هست، همانطور ترسناك. وحشتم تو زندان از همين نگاهت بود.»
عباس به صندلي تكيه داد و سر را به عقب خم كرد:
«تازه وقتي شكستم كه آزادم كردي. گفتم با اينهمه كار كه كرده بودم، با اينهمه نقشه كه تو سرم بود، يعني تو واقعا اطمينان داشتي كاري از دستم ساخته نيست. نه از دست من، نه از دست حزب.»
دست را گذاشت لبه‌ي ميز، نوك پا را به زمين فشار داد و پايه هاي جلو صندلي را بلند كرد:
«خودم ماندم و خودم. از همدوره‌اي‌ها ديگر كسي نمانده بود. چندتا تو خانه تيمي كشته شده بودند. دو تا هم كه زير شكنجه رفتند.»
نگاه را كشيد تا روي صورت مرد:
«يادت كه هست؟»
مرد آب دهان را قورت داد.
عباس چشم ها را بست:
«آنها كار تو نبود. مي دانم. كار آن قرمساقها بود... من خيلي پوست كلفت بودم. نه زير شكنجه مردم، نه وقتي تو آزادم كردي مثل بقيه خودكشي كردم.»
دست از لبه ميز برداشت و صندلي آمد پايين، صورت را جلو مرد گرفت و گفت:
«يادت مي آيد... اشتباه مي كني، اشتباه مي كني.»
ابرو بالا انداخت:
«ترجيع بند حرفهايت بود.»
مرد دستمال به لب كشيد:
«متاسفانه بايد بروم... دلم مي خواست كمكتان كنم،‌ ولي كاري ازم ساخته نيست...»
عباس چهره در هم كشيد. مچ مرد را گرفت:
«بنشين. بنشين...»
مچ مرد را ول كرد و پرصدا نفسي بيرون داد:
«همين رئيس جمهور انتقام ما را از تو گرفت.»
دو آرنج را روي ميز گذاشت و دانه هاي برنج را با دست جابه‌جا كرد:
«ديدي چه كار بزرگي كرد... تو اين بلا را سرم آوردي.... وگرنه الان هم زنم را داشتم هم سهمي تو اين پيروزي.»
دست روي صورت كشيد:
«نه،‌ خودخواهي نمي كنم... مهم زندگي خلق ها بود كه آزاد شدند.... تو يك نامه برايت نوشتم.... بگذار بخوانم.»
دست دراز كرد تا كاغذها را بردارد:
«آقا وقتم را بي خود نگيريد...»
عباس دست بلند كرد:
«خيلي خب، خيلي خب. فقط بدان زنم بخاطر عشق به بشريت، به انسانهاي پاك و شريف تركم كرد. مي خواست انتقام كاري را كه تو با ما كردي از تو بگيرد...»
لبها را گاز گرفت. چشمانش توي حدقه مي چرخيد. دست را روي ميز كوفت و بلند گفت:
«مي داني بهش مشكوك بودم، فكر مي كردم نفوذي است... بايد تيربارانم كنند... من به همين رئيس جمهور مشكوك بودم...»
مرد نيم خيز شد و دست روي دهان عباس گذاشت:
«ساكت شو...»
صداها قطع شد و همه سرها به سوي آنها چرخيد. عباس دست مرد را پس زد:
«بايد همه بدانند من چه موجودي هستم...»
مرد صورت عباس را ميان دستان گرفت:
«قبول، آرام باش تا با هم مشكل را حل كنيم.»
عباس صورت را از ميان دستان مرد بيرون كشيد:
«واقعا به رئيس جمهور مديونم، هيچ كاري نكرد، رفقا را از من دور كرد، حتي زنم را هم نجات داد،‌ يعني به فكر تك تك رفقا بود... مي‌بيني؟ اين باعث افتخار نيست؟ من را به حال خودم رها كرد تا به حقيقت برسم، تمام آن روزهايي كه فرياد مي كشيدم اين نفوذي است،‌ با رژيم همكاري مي‌كند، هيچ واكنشي نشان نداد، نگفت يك گوشه‌اي سرم را بكنند زير آب، من به خاطر همه اين چيزها و به خاطر بانوي بزرگ احساس دين مي كنم... من به بانوي بزرگ افتخار مي‌كنم... باور مي كني؟ وقتي كنار رئيس جمهور مي بينمش با آن صلابت... احساس غرور مي كنم... هيچ وقت خودم را نمي بخشم... چقدر ايمانم سست بود، چرا تسليم تو شدم... ولي حالا زمانش شده كه بفهمند من حقيقت را پيدا كردم...»
چشمهاي مرد گشاد شده بود:
«كم مانده از دست شما شاخ در بياورم... البته شك شما بخشودني نيست... اما افتخاري كه نصيبتان شده...»
عباس لبها را به هم فشرد:
«افتخارش مال من ... روسياهيش براي تو...»
سرش را فرو برد تو شانه و زد زير گريه. مرد به اين سو و آن سو نگاهي انداخت. آرام دست روي ميز گذاشت:
«عميقا متاسفم... از آشنايي با شما خوش بخت شدم، اما رنجهايتان...»
بلند شد:
«واقعا تكان دهنده است.»
عباس دست زير چشم كشيد:
«كجا؟ هنوز تمام نشده... صبر كن من هم مي‌آيم.»
دو قاشق را پر كرد و تكاند توي دهانش. پاشد و كاغذها را چپاند توي كيف. مرد گفت:
«آقاي محترم تا حالا تحمل كردم... دلم نمي خواهد با وضعي كه شما داريد توهيني بكنم... ولي مجبورم از اين به بعد...»
عباس بلند گفت:
«از اين به بعد؟ ... سخت نگير دو قدم راه مي رويم و گپ مي زنيم.»
مرد نگاه تلخي كرد و رفت طرف پله ها. عباس روزنامه و كيف را شتابزده برداشت و پشت سرش راه افتاد. مرد شانه بالا انداخت و انگار نه انگار كه عباس هم دنبال اوست، وارد خيابان شد. عباس سيگاري روشن كرد و كنارش قدم برداشت:
«بيرون كه آمدم از حزب بيرونم كردند... گفتند شده آنتن. عين خيالم نبود... زنم تركم كرد... بزرگ بانوي اين مملكت... گفتم اشتباه مي كني... انگار تو بودي كه حرف مي‌زدي... چقدر سست بودم.»
مرد ايستاد داد زد:
«چرا دست از سرم بر نمي داريد؟ چه از جانم مي خواهيد؟»
عباس به نيشخند گفت:
«‌ديگر خوددار نيستي... زود عصباني شدي.»
مرد سعي كرد آرام باشد:
«خيلي خب چه بايد بكنم؟ مي خواهي بريم كلانتري؟ دادگستري؟ يا هر جا كه مي گويي؟ چه كنم كه بفهمي اشتباه مي كني؟»
«نه ، نه دوست عزيز، نه الان اشتباه مي كنم نه آن روزها.»
«راحتم بگذار... دست از سرم بردار.»
عباس سيگار را زير پا چلاند:
«نه صحبت دادگستري و اينها نيست... حتما كارت آن جاها كشيده،‌ نه؟»
و رو كرد به مرد،‌ اما او نگاهش را از عباس دزديد.
اگر شكنجه ام كرده بودي حالا شايد مي گرفتمت زير مشت و لگد يا مي رفتم شكايتت را مي كردم... اما حالا ازت كمك مي خواهم...»
مرد دو دست را تكان داد:
«من اشرفي نيستم... به خدا، به پير به پيغمبر...»
«يادت هست؟ يادت هست مي گفتم ما ملاكيم؟ مردم دانشجوها... مي گفتم امروز و فردا نه ولي بالاخره يك روز صبر مردم تمام مي شود؟ حالا مي بيني درست مي گفتم، حالا مي بيني چطور دموكراسي حاكم شد؟»
سر چرخاند. سيگار ديگري بيرون آورد. با دستان تكيده و سياهش كبريتي زير آن گرفت:
«نمي‌خواهم شرمنده‌ات كنم، نه اصلا قصدم اين نيست... حالت را مي‌توانم بفهمم... همين حال را من به آن بانوي بزرگ دارم. ولي من تو را بخشيدم... كاش او هم بخشيده باشدم... تو از من خجالت نكش.»
پك جانانه اي به سيگارش زد:
«در كمال حماقت دستانش را گرفتم و گفتم تو اشتباه مي كني، اين مردك حتي يكبار بازداشت نشده. به سبيل پرپشتش نگاه نكن، به حرفهايش گوش نده. به خيال خودم از بلا نجاتش دادم، از سياست كشيدمش بيرون، بعد او مي‌خواست دوباره با پاي خودش برود خانه‌ي تيمي، آنهم با آن مردي كه يكشبه شده بود دبيركل...»
دود سيگار را بيرون داد:
«همان حرفهايي كه تو به من مي‌گفتي. مي گفتي نه من نه تو، برنامه‌ها جاي ديگري نوشته مي‌شود... ما مجري هستيم چه بخواهي چه نخواهي نقشي را كه مي‌گويند بازي مي‌كنيم... يادت هست؟»
نشست كنار خيابان روي سكوي جلوي مغازه اي:
«مي‌گفتي شما را تحريك مي كنند و سر ميز معامله از دولت امتياز مي‌گيرند و اسلحه مي‌فروشند... من سرم پر از غوغا بود،‌ مي گفتي دلت خوش است بمب گذاشتي؟ اعلاميه پخش كردي؟ ميتينگ راه انداختي؟ تو هنوز فكر اينكارها را نكردي خارجي بو برده و سر ميز مذاكره پايش را روي پايش انداخته ومي‌گويد: يك دقيقه ولتان كنيم اينها مي‌خورندتان.»
پا شد ايستاد:
«اما ديدي،‌ ديدي مردم‌اند كه حرف مي‌زنند؟ ...مردم...»
و با دست رهگذرها و ماشين‌ها را نشان داد:
«حالا آزادي هست... روزنامه هست.»
روزنامه را تكان داد وصاف جلوي خودش گرفت. اخمش را در هم برد:
«من هم سهم خودم را ادا كردم. بيشتر نتوانستم ولي بالاخره پاي بانويي را كه امروز افتخار همه است من به سياست باز كردم، به دنياي مبارزه...»
زيپ كيف را كشيد و روزنامه را تا كرد و داخلش گذاشت:
«ديدي دموكراسي بالاخره آمد.»
مرد بيحوصله گفت:
«مي‌خواهم بروم...»
«يك دقيقه صبر كن...»
روبروي مرد ايستاد،‌ به التماس گفت:
«دو خط بنويس بده به من... بعد برو.»
زل زد به مرد. مرد پوزخندي زد. عباس چشمانش گشاد شد:
«نگو يادت نمي‌آيد... حتما ديده بوديش،‌ مي‌آمد ملاقاتم.»
كت مرد را كشيد و بردش كنار پياده‌رو. كيف را باز كرد:
«بيا ببين...»
دفتر بادكرده‌اي را از آن بيرون كشيد. شانه‌اش را چسباند به شانه‌ي مرد:
«نگاه كن...»
و دفتر را داد دست مرد:
«خجالت نكش نگاه كن... آن اول عكس عروسيمان است... خوب نگاهش كن... بقيه هم عكس هايش كنار رئيس جمهور است، از روز اول،‌ كمي شكسته شده ولي خب تو حتما مي‌تواني بشناسيش؟ نه؟»
مرد دفتر را ورقي زد و داد به عباس. كيف را گرفت رو به مرد:
«همه چيزهايش اين تو است، همه چيزهاي بانوي بزرگ... شانه‌اش، گوشواره‌اش...»
عباس دفتر را توي كيف گذاشت و نگاه به مرد كرد:
«حالا چه مي‌گويي؟ دوكلام بنويس كه اين حرفها را تو به من گفتي، بنويس كه من نمي‌ترسيدم، فريب حرفهاي تو را خورده بودم...»
مرد همانطور پوزخندي بر لب داشت. عباس زيپ كيف را كشيد:
«مي‌دهم به زن سابقم... يعني به بانوي بزرگ... براي تو هم درخواست عفو مي‌كنم... درخواست مي كنم تو را هم توي حزب ملت ايران بپذيرند... مي‌داني چند هزار صفحه نامه برايش نوشتم؟ منتظر همين دو خط نوشته‌‌ي توام... فقط بداند نمي‌ترسيدم...»
مرد بي آنكه حرفي بزند، پشت به عباس كرد و راه افتاد. عباس هاج و واج ماند:
«برايت امان نامه مي‌گيرم.... هر كاري بگويي مي‌كنم... بايست...»
پا تند كرد و شانه‌ي مرد را گرفت:
«صبر كن... خيلي خب،‌ همان حرفهايي را كه تو زندان زدي بگو، حتما بازداشت شدي كه؟ همان حرفهايي را كه آنجا گفتي بنويس... اصلا بگو خودم مي نويسم... بگو كدام زندان بودي،‌ تاريخش را هم بگو، خودشان تحقيق مي كنند...»
خودكار را از جيب پيراهن بيرون كشيد. مرد برگشت و پوزخندي زد:
«خيلي دلت مي خواهد بنويسي؟»
عباس سر تكان داد. مرد نگاهش را دوخت به عباس. نگاه سرد و مطمئن. پشت عباس لرزيد:
«تو اشتباه مي‌كني.»

بابك تختي

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 13:39 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/12/06

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 13:32 |  لینک ثابت  

دوشنبه 1386/12/06

پريِ كوچك دریائی

هیچ می دانی ، كه در اين بي خبري
تـو چـه نـزديـك تـر و خـوب تري

جايِ هر لحظه چه تنگ است ، چه تنگ !!
يا تـو يا لحـظه .... تو محبـوب تـری

تـنِ تـنـهائيِ مـن ، تنـهـا نيسـت
تـو بـر ايـن قـامـتِ يخ پيـرهنـي

آيِـنه خـيره بـه چـشمانـم گفت:
اينـك انـدازه تـر از مـن به منـي

زيـرِ پلـكِ شـبِ من غـوغائيـست
كوچه هايِ خوابم ،  مهتابي ست
 
و من  از خـاطـره ها مـي دزدم
وسعتـي را كـه همیشه آبـي ست

قـصـه ي گُـم شـده در عمـقِ تو اَم
پـريِ كوچكِ احساسـم را ياري كن

تا غـروبِ قلبم فرصتي باقي نيست
جادويِ عشقت را بر تَنم جاري كن

ماندانا ابری

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 13:18 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/12/05

Goodbye Blue Sky

    Blue Sky

    "Look mummy, there's an aeroplane up in the sky"

Did you see the frightened ones?
Did you hear the falling bombs?
Did you ever wonder why we had to run for shelter when the
promise of a brave new world unfurled beneath a clear blue
sky?

Did you see the frightened ones?
Did you hear the falling bombs?
The flames are all gone, but the pain lingers on.

Goodbye, blue sky
Goodbye, blue sky.
Goodbye.
Goodbye.
Goodbye.

    "The 11:15 from Newcastle is now approaching"
    "The 11:18 arrival...."

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 13:7 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1386/12/04

چقدر حسودند
انگشتان کرخت از سرمایم
وقتی درخیالِ لمس بند بندِ جسورترین مأمن دنیا
به دستهایت خیره می شوند
مست می شوند، می خزند...
چقدر تنهایند
وقتی به دهان می برمشان
با دم من گرم نمی شود چرا؟
می شود تو هم امتحان کنی، آقا...

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 10:11 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/12/01

مثل افتادن برگ

زندگي فرصت بس کوتاهيست
تا بدانيم که مرگ
آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست 
مرگ هم حادثه است
مثل افتادن برگ
که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک
نفس سبزبهاري جاريست...

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 11:36 |  لینک ثابت   •