سه شنبه 1386/11/30
تبصره
فضـایِ بستـه ی من را کمی قـدم بزند
به خانه ی همه ی لحظـه ها سرک بکِشد
و رویِ آجـرِ احسـاس ... رنـگِ غم بزند
شعـارِ هـرچه نـبـوده بخـواند و گاهـی
بـه آن نگـاهِ کـويـری ، هـوایِ نـم بزند
شبـيهِ سکسکه ای بی امـان و درد آور
به حلقِ تلخِ غرورم بپاشدم ...بزند
به مغزِ خسته از اين رفت و آمد مشکوک
که عشـق تبصـره ای تازه را رقم بزند
مطـابقِ همـه ی آنـچـه داده ام بـر باد
و اشـتيـاقِ لطـيفـی که زيـرِ پا افتـاد!
به خـاطرِ همـه ی واژه هـایِ سيمـانی
که گِـل گـرفتـه تمـامِِ مـرا به آسـانی
بـرایِ آنـکـه نباشـی مـيـانِ افـکـارم
تکـان تکـان نخـوری در وجودِ بيمارم
رگِ حضورِ تو را تيـغ می کِـشـم در خـود
تو جيغ می زنی و ... من فقط در اين اِپيزود
به ضـجـه هایِ نگـاهم ، به عشق می خندم
و قطـره قطـره به رویِ تـو چشـم می بندم.
دوشنبه 1386/11/29
What a Wonderful World
I see trees of green, red roses too
I see them bloom for me and you
And I think to myself, what a wonderful world
I see skies of blue and clouds of white
The bright blessed day, and dark sacred night
And I think to myself, what a wonderful world
The colors of the rainbow so pretty in the sky
Are also on the faces of people going by
I see friends shaking hands
Saying how do you do
They're really saying I love you
I hear babies cry I watch them grow
They learned much more than I'll never know
And I think to myself, what a wonderful world
Yes, I think to myself, what a wonderful world
Louis Armstrong
دوشنبه 1386/11/29
سپندار مذگان

آیا تو آن گمشده ام هستی؟
یکشنبه 1386/11/28
بیا...
با هم از پيچ و خم سبز گياه
تا ته پنجره بالا برويم
و ببينيم خدا
پشت اين پنجره ها
لحظه اي کاشته است
من به پرواز خدا در دل من ، در دل تو...
بارها معتقدم
و قسم مي خورم اين بار به هر آيه ي نور
تا خدا فاصله اي نيست ... بيا !
جمعه 1386/11/26
گزینه
شاید زیادی زنده ماندهام
زنده ماندنم،
دشنامی است به آغاز هر تولد
در زنده ماندنم،
نه رویایی میشکفد
و نه صدایی اوج میگیرد
من به هرچه سفید است و پایدار،
لعنت فرستادهام
گزینههای هستی را یکبهیک خط میزنم
عشق
زندگی
ابدیت
جمعه 1386/11/26
آفرینش
روز تلخی بود
مهتاب هفت بار به ستارگان شک کرد
زمین
به هستههای پوسیده در بطنش، لعنت فرستاد
درختان بیاعتنا شدند
به رسوایی کوچ پرندگان
و به صدای اساطیری کبوترها
و آسمان
برای هر رهگذری آرام گریست
وسوسه زهرآلود آدم، بارور شد
در گلوی هوسانگیز حوا
سیب سبزی بیاندوه،
در دستان حوا رویید،
بی حضور آدم
و پس از دشنام سخت آ فرینش،
بشر متولد شد.
آزاده دواچی
جمعه 1386/11/26
حلقه
روزی در ضیافتی زن جوان عاشقی دیدم. چشمانش دوچندان آبی بودند و دوچندان میدرخشیدند و اصلا نمیتوانست احساساتش را پنهان کند. او به که عشق میورزید؟ مرد متشخص جوان ایستاده کنار پنجره، پسر صاحبخانه، آن لباس فرم به تن و شیر صدا. خدای من، چشمان زن چه عشقی به مرد جوان میورزیدند، و نشسته روی صندلی چه بیقراری میکرد.
از آنجا که او را خوب میشناختم، از نیمه شب گذشته که به خانه رفتیم گفتم: چه هوای سبک و معرکهای! امشب خوش گذشت؟ و از آنجا که میخواستم به خواهش دلش برسد، حلقهی نامزدی را از انگشتم درآوردم و در ادامه گفتم: ببین، حلقهات برایم خیلی تنگ شده، فشار میآورد، چطور است گشادش بکنی؟
او دستش را دراز و زمزمه کرد: به من بده تا گشاد بشود.
حلقه را به او دادم.
یک ماه میگذرد و دوباره او را میبینم و میخواهم از حلقه بپرسم، اما میگذرم. میاندیشم، چندان عجلهای نیست. بگذار بیش از یک ماه وقت داشته باشد.
او سر به زیر به خیابان مینگرد و میگوید: درست است _ حلقه. حلقهی بدشگونی بود، آن را بدجایی گذاشتم، گمش کردم. آنوقت منتظر جوابم میماند. با نگرانی میپرسد، عصبانی هستی؟
میگویم، نه.
خدای من، وقتی فهمید عصبانی نیستم با چه خیال آسودهای دور شد.
یک سال تمام از این گذشت. بار دیگر به محلهی قدیم بازگشتم و شبی در مسیری آشنایِ آشنا گشت میزدم.
در این حال زن به سویم میآید، چشمانش سه چندان آبیاند و سه چندان میدرخشند؛ اما دهانش زیادی گشاد و زیادی رنگ پریده است.
او از دور با صدای بلند میگوید:
بیا این هم حلقهات، حلقهی نامزدیات. عشق من، دوباره پیدا و گشادش کردم. حالا دیگر فشار نمیآورد.
به آن زنِ ول شده و به دهان گشاد و رنگ پریدهاش، آنگاه به حلقه نگاه کردم.
تعظیم غرایی کردم و گفتم، آخ، آن حلقه برای ما شگون ندارد. حالا دیگر زیادی گشاد شده است.
پنجشنبه 1386/11/25
مثل گوگوش
از جيب كتش چند اسكناس تا شده را با كاغذها و كارتهايي كه لاش بود درآورد. پاكت كوچكي كه دستش بود كنار ترازو گذاشت. مرد ميوه فروش گفت: "دو و سيصد."
پسر چند اسكناس تا شده را بازكرد كه ديد چند تار موي طلايي لاي اسكناسهاي بود. بي حركت مانده بود. ميوه فروش نايلون نفر بعد را روي ترازوي ديجيتالي گذاشت، نگاهي به پسر انداخت و با انگشت اشارهاش دكمههاي صفحه ترازو روبرويش را فشار داد و دوباره به پسر نگاه كرد كه به تار موهاي بين انگشتانش خيره شده بود. با صداي بلند گفت: "قابلي نداره."
"چند شد؟"
"دو و سيصد."
"بفرماييد." موها را داخل جيبش گذاشت و هر چه اسكناس دستش بود به ميوه فروش داد و او پول را پرت كرد داخل كشو: "به سلامت."
پسر كيسه بادمجان و پياز و سيب زميني را برداشت. از مغازه كه بيرون ميآمد، موبايلش زنگ خورد. نگاهي به صفحه گوشي انداخت و دكمه سبز رنگ را فشار داد و گفت: "سلام.
سر كوچه.
نه!
باز شروع كردي؟
تو راحتي. اون راحت نيست.
آهان.بله... تو نبودي صورتت چهار تا جوش ميزد, خودتو حبس ميكردي." پاكت ها را نگاه كرد. مكث كرد. به سرعت برگشت عقب. "چي؟"
رفت داخل مغازه. گفت: "گوشي." رفت جلوي سكوي ميوه فروش. كنار ترازو چيزي نبود. گفت: "آقا نايلون ام!" سرش را به اين طرف و آن طرف ميبرد: "يه پاكت اينجا بود."
ميوه فروش يكي يكي نايلونهاي مشتريها را روي ترازو ميگذاشت و دكمهها را فشار ميداد. پسر به سرعت به سمت در رفت. خانمي خم شده بود و از خيارهاي بزرگ و نيمه پلاسيده زير سكو برمي داشت. زانوي پسر به پشت زن خورد. زن برگشت. موهايش از جلو و پشت روسرياش بيرون ريخته بود. صورت تيره لاغر و استخواني داشت. پسر لحظه اي به موهايش خيره ماند. بعد رفت. زن گفت: "كوري!"
پسر خود را به پيرمردي كه ده قدمي از مغازه بيرون رفته بود، رساند. پيرمرد نايلون سفيد كوچكي داشت كه پنج شش تا گوجه داشت. به دستهاي پيرمرد نگاه كرد و گفت: "آقا! من يه نايلون گذاشته بودم اونجا." با دستي كه موبايل را گرفته بود به مغازه اشاره كرد. پيرمرد نگاهش كرد.
پسر گوشي تلفن همراه را به گوشش چسپاند: "الو...الو." به صفحه گوشي نگاه كرد، تاريك بود.
دويد جلو ميوه فروش: "آقا! نايلونم!" ميوه فروش پوزخند زد. از توي كشو اش كيسه اي درآورد. "اينه؟"
پسر پاكت اش را قاپيد و به سرعت بيرون رفت. دوباره تلفن اش زنگ خورد.
"سلام. ببخشيد.
ببين ميدونم تو راحتي... اون راحت نيست...دلش نميخواد كسي ببيندش. تو نمي دوني"
جلو در خانه رسيده بود. سرش را بالا كرد. چند قدم عقب رفت و نگاهي به پنجره طبقه چهارم انداخت. پردهها كشيده شده بود و لامپ خاموش بود. ابروهايش را در هم كرد و گفت: "چي گفتي؟"
كليد را از جيبش درآورد و در را باز كرد.
"آره، آره هستم. زن ذليلم.. زپرتيام. هر چي دلت مي خواد بگو. نمي تونم تنهاش بذارم. تو نمي دوني."
گوشي را از گوشش دور كرد. "بگو... بگو نه كه هيچ وقت نمي گي!... اصلاً بگو داداشم مرده."
دكمه قرمز را فشار داد و موبايل را داخل جيب شلوارش گذاشت. لامپ راهرو را روشن كرد و پلهها را بالا رفت. به طبقه سوم كه رسيد لامپ خاموش شد. دوباره كليد را زد. جلو در پر از كفش بود و سر وصدا مي آمد. چند دقيقه مكث كرد. يكي از توي خانه گفت: "حالا يه آهنگ مي ذارم هيچكي نتونه بشينه."
پسر چند پله را بالا رفت. صداي موسيقي خيلي بلند شده بود.: "خوشگلا بايد برقصن!"
جمعيت داخل آپارتمان يك صدا داد مي زدند و هورا مي كشيدند. سرش را برگرداند سمت در طبقه سوم. پاكت از دستش افتاد و از پله ها پايين رفت. پسر رفت پايين. نايلون را برداشت و به سرعت بالا آمد. دوباره صداي هورا بلند شد. برنگشت. جلو در طبقه چهارم كه رسيد زنگ زد. چند دقيقه اي ايستاد. پاكت ها را پايين گذاشت. پاكت را دست چپش داد. هنوز كليد را داخل در نچرخانده بود كه در باز شد. دختر لاغر و ظريفي پشت در بود. روسري و پيراهن سفيد پوشيده بود. سلام كرد و دستش را دراز كرد طرف نايلون ها. پسر گفت: "خودم مي آرم."
"نه! مي تونم."
به هم نگاه نمي كردند. پسر يكي از نايلونهاي كوچك را دست دختر داد. وقتي دختر داشت نايلون را بر مي داشت، پسر به آرامي به گونه ها و بيني قرمز دختر نگاهي كرد. دختر به سرعت داخل رفت. پسر پاكت را داخل جيب كتش گذاشت، كيسه هاي ديگر را بلند كرد و وارد آپارتمان شد.
دختر توي هال نبود. پسر جلو در آشپزخانه رفت. چند لحظه اي همان جا ايستاد. دختر برنگشت. پسر دستي دستگيره در را از هر دو طرف گرفت و گفت: "اين ديگه حسابي اوراقه. بگم صابخونه عوضش كنه."
صدايي نشنيد. در يخچال را باز كرد. دستهايش را روي دو زانو گذاشت و نگاه كرد. آب برداشت. گفت: "راستي." ليوان آبش را بالا كشيد. "جواب آزمايشاتو گرفتم. آقاي سعادتي مي گفت از هميشه بهتر بوده."
دختر زير لب چيزي گفت. نامفهوم بود.
پسر گفت: "نه! اين دفعه راست مي گفت." ليوان را روي كابينت گذاشت: "از قيافه ش معلوم بود."
رفت داخل هال و كتش را به چوبرختي آويزان كرد. پاكت را از جيش را درآورد. دستش را داخل نايلون برد و شي داخل نايلون را لمس كرد. زل زده بود به داخل نايلون. لبهايش تكان مي خورد. پاي راستش را به سرعت تكان
مي داد. ريشش را خاراند. دستش را توي موهايش كرد. عينكش را بالا زد. آشپزخانه را نگاه كرد. زير لب چيزهاي نامفهومي مي گفت و به در آشپزخانه نگاه مي كرد و به شيئ داخل نايلون. نشست. دستش را روي پيشاني اش گرفت. صداي زنگ تلفن همراهش بلند شد. به صفحه مانيتور گوشي نگاه كرد و بعد به آشپزخانه. همانطور كه سرش رو به آشپزخانه بود، يكي از دكمه هاي گوشي را زد: "الو... الو..." همانطور كه گوشي را روبرويش گرفته بود چند ثانيه متوالي دستش را روي دكمه قرمز گرفت. صفحه مانيتور خاموش شد. دوباره گفت: "الو... صدا نمي آد." باز به در آشپزخانه نگاه كرد. گوشه دامن سفيد زن را ديد كه سريع از كنار در رد شد.
تلوزيون را روشن كرد. يك سي دي از پاكت اش درآورد و توي سي دي پلير گذاشت و به پشتي تكيه داد و پاهايش را دراز كرد. به كارتنهاي گوشه اتاق نگاه كرد كه روي هم چيده شده بودند. گوگوش شروع كرد به خواندن. از آشپزخانه هيچ صدايي نمي آمد. پسر به صفحه تلوزيون كوچك خيره شد. برگشت و گفت: "نگين بيا دوستت داره مي خونه... نگين!"
نگين با حوله كوچك زردي در دست در چهار چوپ در پيدا شد.
پسر گفت:" بيا بشين." نگين حوله را روي در آشپزخانه آويزان كرد و آمد جلو و كنارش نشست زير لب با گوگوش زمزمه مي كرد. دختر به تلوزيون نگاه كرد و پسر به دختر.
پسر گفت: "اين جا، جاي خوبيه. نيست؟"
نگين چيزي نگفت.
"اينجا كه دلت نمي گيره؟"
"نه." پسر روسري اش را عقب كشيد. گره روسري اجازه نمي داد عقب تر برود. پسر گره را باز كرد و به موهاي نگين نگاه كرد. نگين روسري اش را جلو كشيد. پسر آرام روسري را باز كرد. صورت نگين از قبل قرمزتر شده بود. پسر داشت روسري را بر مي داشت كه نگين دستش را گرفت. به نگين خيره شد. مژه ها و صورتش خشك بود اما چشمهايش قرمز بود و اطراف پلكهايش ورم داشت. پسر روسري را برداشت و سر نگين را جلو صورتش گرفت. روي زانو نشست و موهاي نگين را نوازش كرد. گيره موها يش را باز كرد و موها را پخش كرد. سر نگين را پايين داد و به پوست سفيدي كه روي كله خالي از مويش بود دست كشيد. آب دهانش را قورت داد.
"خيلي هم معلوم نيست.... اگه موهاتو جمع كني."
نگين گفت: "كدوم مو رو جمع كنم؟"
پسر گفت: "خب، همه ش دوباره در مي اد."
نگين اشكهاشو پاك كرد. پسر دستپاچه گفت: "آخه اينطوري كه نمي شه!"
نگين چيزي نگفت.
پسر گفت: "هر شب مي خواي واسه يه تيكه ش گريه كني؟"
گفت: "خوب. عوضش درد نداري."
نگين روسري اش را روي سرش كشيد. گفت: "خيلي غير قابل تحمل شدم. نه؟" بعد زل زد به چشمهاي پسر.
"اين چه حرفيه؟!!"
نگين گفت: "ديگه كور كه نشدم."
"خب آره!...مي دوني... اينجوري، يه جوريه... نصفش هست نصفش نيست."
نگين بلند شد: "چرا آيينه ها رو قايم ميكني؟ كجا قايمشون مي كني؟"
"من قايمشون نمي كنم."
"فكر كردي نمي فهمم؟ تو شيشه كه مي تونم خودمو ببينم؟"
"باور كن من قايم نكردم. شايد تو اون كارتنهايي باشه كه هنوز باز نكرديم."
پسر سري تكان داد و گفت: " من فقط گفتم اگه يه دست باشه بهتر نيست؟"
نگين ابروهايش را جمع كرده بود و با دهان نيمه باز به پسر زل زده بود. پسر به تلوزيون نگاهي كرد گفت: "مثل گوگوش."
"مثل كي؟"
پسر گفت: "خيلي بهت مياد ها!"
نگين گفت: "چي؟"
پسر گفت: "مثل گوگوش."
نگين ساكت نگاه مي كرد. پسر گفت: "ببين!" بعد گفت: "اونجا هست مي خونه! موهاش خيلي كوتاهه!"
نگين نگاهش را از پسر گرفت. پسر گفت: "مي خواي؟"
پسر گفت: "خيلي خوشگل مي شه ها!" مكثي كرد: "دوست داري؟" گفت: "حالا بذار امتحان كنيم... ببين خيلي خوبه ها!"
نگين موهاي طلايش را كه روي دوشش ريخته بود توي دستش گرفت. دستش را كه از لاي موهايش بيرون كشيد مشتش پر از مو بود. پسر ساكت بود. نگين گفت:"خوبه."
نگين گفت:" ديشب خواب محله قديمي مونو مي ديدم."
"كجا؟"
"محله مون. خواب ديدم جوبهاي وسط كوچه پر فاضلاب شده بود. همه محله رو آب برداشته بود. "
"چرا؟"
"آبش تمييز بود اما نمي دونم چرا مي گفتن فاضلابه. من تو آب بودم."
"منم بودم؟"
"نه فقط من تو آب بودم. نمي دونم بقيه كجا بودين." هر دو مكث كردند. "بهنام!" نگين سرش را روي پاي پسر گذاشت.
"جانم؟" بهنام صورتش را نوازش كرد.
"اگه تا سال ديگه اين وقتها خوب بشم...!"
"خوب كه مي شي."
"يه دختر قند عسل مي آريم. دهن همه رو مي بنديم."
"من يه دختر قند عسل دارم.. دو تا مي خوام چي كار؟"
"نه دختر خوبه. دلسوزه. راستي به مامانم چي گفتي؟"
هيچي راستشو گفتم."
نگين بلند شد: "گفتي؟؟؟!!!!"
"نه اونطوري. همه ش مي گفت مي خواد بياد. گفتم يه چيز بگم ديدت ترس ورش نداره."
"روسري سر مي كنم."
"نمي گه چرا تو خونه روسري سر مي كني؟"
"چي گفتي بهش؟"
"گفتم رفته استخر. آبش آلوده بوده."
"اون كه مي دونه من استخر نمي رم."
"حالا گفتم يه بار رفتي."
"پس باور كرد؟"
"چي مي گفتم؟"
"وقتي هم خوب شدم بهش نمي گم."
"نه نگو عزيزم."
"واسه سال داداشم از اين مقنعه هاي كلاه دار مي ذارم."
"خيلي خوبه."
"بهنام!"
"جانم."
"برام يه كلاه گيس قشنگ مي خري؟."
"حتماً"
"چه رنگي بخريم؟."
"رنگ مو هاي خودتو."
"نه يه رنگ جديد."
"اين رنگ قشنگترين رنگ دنياست"
نگين دستش را دوباره توي موهايش انداخت و وقتي دستش را بيرون كشيد پراز مو بود. گفت:"اصلاً بيا همين ها را دوباره بچسپونيم. الكي پول اضافه هم نديم." خنديد..
بهنام بلند شد و پاكت كوچك را بر داشت و دوباره كنار نگين نشست. گفت: "يه ملافه بيارم؟"
"بيار."
تلوزيون را خاموش كرد و ملافه سفيد را كف اتاق پهن كرد. نگين وسط ملافه نشست. بهنام گفت: "پشت كن."
نگين رو به صفحه خاموش تلوزيون نشست. بهنام از داخل نايلون وسيله فلزي سفيد رنگي در آورد. دو دسته بلندش را لاي انگشت اشاره و شصت دست راستش گرفت. و روي دو زانويش بلند شد. موهاي نگين را لاي انگشتهايش گرفت. آب دهانش را قورت داد. دستش را توي موهاي نگين برد و موها را بلند كرد و صورتش را روي طره مو گرفت. نگين سرش را بر گرداند. بهنام به صفحه خاموش تلوزيون نگاه كرد كه تصوير ماتي از هردويشان نشان مي داد. گفت: "صبر كن بايد قيچي بيارم."
بلند شد داخل آشپزخانه رفت و با قيچي بزرگ برگشت. نگين نگاهش مي كرد. بهنام قيچي را كنار سرش گرفت. مي خنديد و قيچي را تند تند باز و بسته مي كرد. گفت: "آرايشگر مشهور ايران و جهان وارد مي شود." نگين لبخند زد. بهنام تعظيمي كرد گفت: "خواهش مي كنم تشويق نفرماييد." نگين چشمهايش را مالش داد. بهنام نشست و گفت: "پشت كن."
نگين گفت: "خب برو اونور بشين."
بهنام گفت: "حالا تو برگرد."
نگين برگشت و رو به در آشپزخانه نشست. بهنام روي زانو نشست. موها راتوي دست چپش گرفت و قيچي را تو دست راستش. بلند شد. دوباره نشست. باز بلند شد. رفت صندلي آورد. روي صندلي نشست و به نگين گفت:" رو زانو هات بشين."
نگين گفت: "چقدر اُرد مي دي."
بهنام موهاي نگين را روي پاهايش گذاشت. آفتاب از نور گير روي موهاي طلايي نگين افتاده بود. بهنام با دو دست از كنار گوش نگين موهايش را با ملايمت سمت خودش كشيد و روي پوست خالي سر نگين گذاشت. لبخند زد. انگشتهايش را روي پيشاني نگين گذاشت و سرش را روي زانويش خواباند. نگين مقاومت مي كرد. بهنام موفق شد صورت نگين را روي زانويش بگذارد. نگين چشمهايش را بسته بود. گونه هايش خيس بود.
بهنام سر نگين را جلو داد و شروع كرد به قيچي كردن. موها دسته دسته روي ملافه سفيد مي افتادند. بهنام سر نگين را كاملاً جلو برد. وسيله فلزي نقره اي را برداشت. چانه نگين را به سينه اش چسپاند. از كنار همان قسمتي از موهايش كه ريخته بود. شروع كرد. وسيله فلزي قرچ قرچ از روي سر نگين بالا مي رفت، موها روي پاي بهنام و روي زمين مي افتادند. پشت سر نگين يكدست صاف مي شد.
آسو حيدري
چهارشنبه 1386/11/24
پریچهرههای مچاله
پریچهره جان ببخش ! تو همین امشب باید همبستر مردی شوی . مردی كه پالتویش همرنگ چشمهایش است . نپرس چرا . فقط با او بخواب . چشمهایت را ببند و فكر هم نكن . گمان نمیكنم آقای عالیجاه به فكرهای تو در آن لحظه اهمیتی بدهد . میتوانی فكر كنی به گذشته . به یاد بیاوری روزی را كه جلوی دانشگاه ایستاده بودی و سعی میكردی خودت را خونسرد نشان بدهی : به ساعتاش نگاهی كرد . پای تكیهگاهاش را عوض كرد و دوباره به ساعتاش نگاه كرد . گمان كرد قرارشان روز دیگری بوده است و یا دست كم ساعت دیگری . نزدیك بود دوباره به انتظار ، دری وری بگوید كه دید از دور می آید . از آن سمت خیابان . با همان شلوار رنگ پریده و موهای كم پشتی كه باد امانشان را بریده بود . لبخند خفیفی را روی لبهایش انداخت .
ببخشید .
مهم نیس .
كاری پیش اومده بود . خیلی دیر كردم ؟
نه . كلاس من هم تازه تموم شده . بریم ؟
همان جای همیشگی . نیمكتی از پاركی خلوت كه كمترین احتمال دردسر را هم نداشت .
شَتَلَق . شَتَلَق . شَتَلَق . سرم گیج میرود . مادرم دوباره بند كرده است به من و بیكاریام . در اتاق بسته است و صدایش پیچ خورده لای آن شَتَلَقها از هشتی خانه می آید . چقدر بد است كه آدم تك فرزند خانه باشد و چقدر بدتر است كه پدرت صبحها برود و شبها خسته برگردد . حداقل خوبی خانههای شلوغ اینست كه آدم در فراوانی فرزندها كمتر دیده میشود .
پریچهره خوبم ! بگذار داخل اتاقات شود . سكوت كن تا گمان كند راضی هستی . بنشین لبه تختات تا فكر كند تو از او راغبتری . از زمختی انگشتهایش نترس و رنگ درنده چشمهایش . سعی كن خودت را به فراموشی بسپاری . رها كن خودت را و به خاطرههای خوبی فكر كن كه من برای تو ساختهام . به روز هفتم خرداد : پسر ، با ترسی از روی خجالت گفت : " تولدت مبارك پری خانم " دختر از خوشحالی نمیدانست چه بگوید . آنقدر نمیدانست كه بغضاش گرفت . پسر ابروهایش را بالا انداخت و با چشمهای گشاده و ترسیده خیره شد به صورت دختر . " این دومین باره كه از یه نفر هدیه میگیرم " ابروهای پسر در هم گره خوردند . دستش را كشید روی سر خلوتاش . " هدیه اول را از خانم معلممون گرفتم . كلاس اول بودم یا دوم یادم نیس " پسر نفس راحتاش را قاطی كرد با خنده .
به چی می خندی ؟ به تنهایی من ؟
نه . به تنهایی خودم كه دیگه داره . . .
این جمله ناتمام اولین جمله بود برای یك آغاز بلند . دختر ایستاد . نمیدانست چرا . آرام سرش را چرخاند و نگاه كرد به . . .
شَتَلَق . شَتَلَق . " . . . همین پسر كبری خانم كه تو هی ازش بد میگی ، ماشالا هزار ماشالا رفته سركار . ازدواج هم كرده . میشنوی ؟ میگم ازدواج هم كرده . كبری خانم . . . اَاَاَه ! بازم برید . بیا سوزن این لكنتی را نخ كن واسم . آره . كبری خانم دیروز پریروزا میگفت میخاد ماشین بخره . پسرش را میگم . از اون مدل بالاهاش . بیا نخش كن دیگه " همه این حرفهایش را از حفظام . داستان پسر كبری خانم را كه تمام كرد میرود سروقت پسرعموی خودم كه چقدر آقا شده و مایه افتخار . . . امشب شب خوبی نیست . این از مادر كه شبیه رادیو شده و برایش مهم نیست كه من به حرفهایش گوش میدهم یا نه ، آن هم از ماجرای صبح . مدام یاد حرفهای آن منشی عشوهایی میافتم و نفسم میخواهد بند بیاید : " اما شما ناامید نباش . آقای عالیجاه خودشون راه حل را پیش پاتون گذاشتن . ایشون گفتن از ماجرای اون پسره اصلاً خوشام نیومده . گفتن بجاش یه مرد قد بلند بذار با پالتوی بلند سبز رنگ . از اون مردا باشه كه . . . "
دلت برای آن پسر تنگ شده است . راستی هنوز هم نمیبخشیاش بخاطر آنروز كه ترا منتظر گذاشت و نیامد ؟ آن روزیكه نشسته بودی روی همان نیمكت كم دردسر ، و حتی من هم ترا با انتظارت تنها گذاشتم و با پسر راه افتادم توی خیابان : همینطور كه راه می رفت به ساعت مچیاش نگاه كرد . فرصت زیاد بود . توی ذهناش مرور كرد . برود ، جزوه را بگیرد ، با همكلاسیها هماهنگ شود برای حضور دسته جمعی در . . . ناگهان مردی دستش را چسبید . بی آنكه سر برگرداند و حتی نگاه كند كه دست چه كسی را گرفته است . پسر نگاهاش كرد . مرد یك پا كم داشت . گفت : یه بوی آشنا میاد . و سرفه كرد . پسر مانده بود كه آن مرد در همهمه خیابانی كه منتهی میشد به دانشگاه چرا دست او را چسبیده است . آنهم میان اینهمه آدم دیگر . مرد ادامه داد : اونجا . سرفه كرد . اونجا دارن . سرفه كرد . اونجا دارن سر میبرن . دست پسر را رها كرد . پسر رفت . یك . دو . قدم سوم را نتوانست بردارد . برگشت تا دوباره آن مرد یك پا را ببیند . گم شده بود لای سرفههایش . پسر با خودش . . .
پاشو برس به زندگیات . خدا منو مرگ بده . هیچ معلوم نیس چه دردی هس تو جون تو . پاشو دیگه . آخه بچه این چه فكر و خیالیه كه تمومی نداره ؟ اصلاً این نامهها را واسه كی مینویسی ؟ همینه دیگه . بابات هم باهاس سركوفت تو را بمن بزنه . كه چیه ؟ بچه خان داداش شده افتخار فامیل و . . .
من هم مثل تو خستهام و حالم از خودم بهم میخورد . نمیدانم چرا دیوار این اتاق رقصاش گرفتهاست . قابهایم كج و معوج شدهاند و حالاست كه جملههای داخلشان مثل ماست بریزند روی فرش .
بگذار صدای نالههایت اتاق را فتح كند . چه اهمیتی دارد كه آن سبزهای درنده را براق میكنی . آن مرد ، آبی است كه از سر هردومان گذشته است . بگذار پلكهایت همدیگر را ببوسند تا باز هم پسری كه دوستاش داری به یادت بیاید . همان پسری كه بخاطر زخمهایش ترا منتظر گذاشت .
پسر با قدمهایی كه تا دویدن فاصله كمی داشتند مسیر آمدن را برمیگشت . نمیدانست میرود یا فرار میكند . او حتی نمیدانست كه زیر چشماش سیاه شده و از پیشانیاش جریان سرخی جاری است . با قدمهای بلند و تند میرفت . چشمهایش كسی را نمیدیدند . توی سرش هیاهویی بپا بود . جنجالی كه رنگ خون داشت . جلوی دانشگاه شده بود جای رقص كاغذها . كاغذهایی كه هركدامشان از قید یك كلاسور رها شده بودند . فارغ از اینكه از كدام درس آمدهاند شانههاشان را بهم میمالاندند و با ساز باد میرقصیدند . یكهو صدایی توی گوشاش پیچید .
یادم اومد . اون بو را میگم .
همان مرد بود . همان مردی كه فقط یك پا كم داشت .
بوی شیمیایی بود .
وقتی از مرد دور میشد آشوب جلوی دانشگاه را فراموش كرد و فقط از خودش میپرسید آن مرد چرا دیگر سرفه نكرد ؟
پریچهره جان ! دلت می خواهد پیرزنی باشی كه گربهاش را بیشتر از نوههایش دوست دارد ؟ یا كودكی كه هر شب آدمهای قصه را در اتاقاش میزبانی می كند ؟ دوست دارم از من چیزی بخواهی .
راستی شما هیچ میدونستین آقای عالیجاه خودشون هنرمندن ؟ دست برقضا دستی به قلم هم دارن ؟ پس یه وقت فكر نكنی كه ایشون فقط مادیات را . . . اگه مایلید شماره اینجا را به شما بدم كه راحت تر پیگیر كارِتون باشین . همیشه هم خودم ور میدارم .
بخاطر تلاش در زمینه . . . لوح را به شما هنر . . . دورة جشنواره ادبیات داس . . . لكه های تحسین ، فرش را كثیف كرده اند . گلهای این قالی چقدر درشت شده اند . خوابم یا بیدار ؟ میخواهم كمی با مادرم حرف بزنم . شاید هم دنبال كاری گشتم . كاری كه كار باشد .
حبیب پرتاری
سه شنبه 1386/11/23
دریا همیشه جوان است
ماهیها، دلهای شناور دریایند
من اگر نانم سنگریزهی دغدغه نداشته باشد
وقتم، هیچگاه، بیرون آب نمیافتد.
*
قطرهها چه خوب به هم میآمیزند
و دریا را معنا میکنند!
در پنجرهی کشتی به گوهر دریا میاندیشم
دریا همیشه جوان است!
*
دریا، همیشه خود را میشوید
دریا، دوست خود است و چشمش
در همهی قطرهها باز است
*
در گرهِ سختِ واژگانم
به سرانگشتان زمان میاندیشم
در گرهِ سخت واژگانم
به سرانگشتان آب میاندیشم!
*
ماهیها، دلهای شناور دریایند
من اگر نانم سنگریزهی دغدغه نداشته باشد
وقتم، هیچگاه، بیرون آب نمیافتد.
سه شنبه 1386/11/23
بیسکوئیت
دوشنبه 1386/11/22
بلایای طبیعی و معجزات دولت نهم
سخنگوی دولت گفت: « برخی فکر می کنند باید بخاطر حوادث طبیعی هم به دولت تذکر داد.»
توضیح: بلایای طبیعی بلایایی هستند که بطور طبیعی نازل می شوند، مانند سیل، زلزله، توفان و احمدی نژاد. این بلایا توسط طبیعت و کره زمین و آسمان و دست اندرکاران مربوطه حادث می شود.
کارشناسان، اخیرا تعداد زیادی از بلایایی را که تا چند ماه قبل طبیعی نبودند، اما پس از ظهور و حضور دولت نهم طبیعی شدند، برشمردند:
بسته شدن راه: یکی از طبیعی ترین بلاهایی که در طول تاریخ باعث نازل شدن بلا سر مردم می شود، راهبندان است که بطور طبیعی هر وقت برف بیاید، جاده های کشور طبیعتا بسته می شوند و طبیعی است که تعداد زیادی در این حادثه کاملا طبیعی کشته می شوند و تا به حال سابقه نداشته است که در کشوری راه های کوهستانی به دلیل بارش بطور طبیعی برف بسته شود و کسی بتواند آن را باز کند.
کمبود نان: یکی از مهم ترین بلاهای طبیعی که بشر از ابتدای خلقت به آن دچار شده است، مشکل کمبود نان است. و طبیعی است که وقتی بلای آسمانی نازل شده و برف می آید، بارش برف به عنوان یک بلای آسمانی که طبیعتا در همه کشورها صدها کشته می دهد، طبیعتا باعث می شود همه خیابانها بسته شود و طبیعتا نانوایی ها هم بسته می شوند، دولت هم فقیر است و اصلا نمی تواند برای نان مردم کاری بکند، در نتیجه طبیعی است که هر وقت برف بیاید، بلای آسمانی کمبود نان بوجود می آید و طبیعتا دولت هیچ تقصیری ندارد.
قطع شدن گاز: قطع شدن گاز نیز یکی از بلایای طبیعی است که سالهاست بطور طبیعی وجود دارد و اصولا چون میهن بلاخیز و بلازده ایران گاز ندارد، همیشه ممکن است این بلا نازل شود و بخصوص این که ما چون گاز نداریم طبیعتا ترکمنستان به دلیل عدم پرداخت بدهی، گاز را قطع می کند و طبیعی است که دولت هم پولی برای پرداخت بدهی ندارد و مجبور است همین صد میلیارد دلاری را که دارد برای سفر رئیس جمهور به سراسر جهان و ایران مصرف کند، در نتیجه طبیعتا گاز قطع می شود.
گازگرفتگی و خفقان ملی: یکی از بلایای طبیعی این است که گاهی اوقات به دلیل بلای آسمانی تمام لوله کشی گاز و وسایل گاز سوز و کلیه وسایل گرمایی نفتی کشور بطور طبیعی مشکل پیدا می کنند، این بلا هر سی سال یک بار نازل می شود، مثلا تا به حال هزاران نفر در روسیه و سوریه و افغانستان به دلیل بارش برف، دچار خفگی ناشی از وسایل گرم کننده شده اند. وقتی برف می بارد، طبیعتا کارخانه های تولید بخاری از حالت استاندارد خارج می شوند، لوله کشی هم غیراستاندارد می شود و اصولا دولت نمی تواند در این مورد کاری بکند، چون گازگرفتگی یک بلای آسمانی و طبیعی است.
نابودی چاههای نفت: یک بلای طبیعی مهم در سراسر تاریخ این است که وقتی برف می آید و هوا سرد می شود، طبیعتا گاز هم قطع شده و چون ایران کشور نفت خیزی نیست، منابع نفتی هم نابود می شود، نفت هم که طبیعتا وسیله گرم کردن روابط خارجی و گرم کردن روابط دولت و ملت و گرم کردن تنور انتخابات است، فقط در فصل بهار و تابستان سر سفره مردم می تواند بیاید، به همین دلیل طبیعی است و واضح است که مردم در این حالت دچار یک بلای طبیعی می شوند و نفت نداریم.
رحمت الهی یا بلای آسمانی: اصولا برف در روز اول که می بارد، رحمت الهی است، اما طبیعتا برف باید بداند که نباید بیش از ده سانت ببارد، چون دولت ایران اصولا برای باریدن برف زیاد آمادگی ندارد و به همین دلیل لازم و ضروری است که قبل از باریدن برف، خداوند متعال باید هماهنگی های لازم را با سازمان آب کشور و وزارت راه و وزارت نفت و آموزش و پرورش و غیره بکند.
نتیجه گیری اخلاقی: دولت خدمتگزار مردم است، البته وقتی که هنوز برف نیامده است.
نتیجه گیری طبیعی: خداوند در دانشگاه کلمبیا به کمک دولت می آید، اما در برف اردبیل دخالت نمی کند.
نتیجه گیری منطقی: یکی از معجزات دولت نهم این است که فقط وقتی هوا گرم است معجزه می کند.
نتیجه گیری فلسفی: همین بلا پسری که رئیس دولت است خودش به اندازه همه بلایای آسمانی و زمینی کفایت می کند.
سید ابراهیم نبوی
یکشنبه 1386/11/21
عکس

پاییز واژگون

پایان

بر آب

پرواز
عکاس: طاهر رشیدی
یکشنبه 1386/11/21
راهی که به جلو می رود به نظر می رسد به عقب بازمی گردد.
راه مستقیم طولانی به نظر می آید.
قدرت حقیقی ضعف به نظر می آید.
خلوص ناب کدر به نظر می آید.
ثبات واقعی تغییر به نظر می آید.
وضوح راستین گنگی به نظر می آید.
والاترین هنر ساده به نظر می آید.
عشق راستین بی تفاوتی به نظر می آید.
خرد ناب کودکی به نظر می آید.
لائوتزو - تائو ت چینگ
شنبه 1386/11/20
به همين آساني...

عشقبازي به همين آساني است ...
كه گلي با چشمي
بلبلي با گوشي
رنگ زيباي خزان با روحي
نيش زنبور عسل با نوشي
كار همواره باران با دشت
برف با قله كوه
رود با ريشه بيد
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه اي با آهو
بركه اي با مهتاب
و نسيمي با زلف
دو كبوتر با هم
و شب و روز و طبعيت با ما
عشق بازي به همين آساني است ...
شاعري با كلماتي شيرين
دست آرام ونوازش بخش بر روي سري
پرسشي از اشكي
و چراغ شب يلداي كسي با شمعي
عشق بازي به همين آساني است ...
كه دلي را بخري
بفروشي مهري
شادماني را حراج كني
رنجها را تخفيف دهي
مهرباني را ارزاني عالم بكني
و بپيچي همه را لاي حرير احساس
گره عشق به آنها بزني
مشتري هايت را با خود ببري تا لبخند
عشق بازي به همين آساني است ...
به همين آساني ...
مجید(کوچه گرد)
شنبه 1386/11/20
کاردیل
جمعه 1386/11/19
عروسک کوکی
بيش از اينها آه آری
بيش از اينها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خيره شد در دود يک سيگار
خيره شد در شکل يک فنجان
در گلی بيرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر ديوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را يکسو کشيد و ديد
در ميان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگينش
ايستاده زير يک طاقی
گاری فرسوده ای ميدان خالی را
با شتابی پر هياهو ترک ميگويد
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فرياد زد
با صدايی سخت کاذب سخت بيگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چيره ی يک مرد
ماده ای زيبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمين
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر يک مست ‚ يک ديوانه ‚ يک ولگرد
عصمت يک عشق را آلود
می توان با زيرکی تحقير کرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بيهوده دل خوش ساخت
پاسخی بيهوده آری پنج يا شش حرف
می توان يک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضريحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را ديد
می توان با سکه ای نا چيز ايمان يافت
می توان در حجره های مسجدی پوسيد
چون زيارتنامه خوانی پير
می توان چون صفر در تفريق و در جمع و ضرب
حاصلی پيوسته يکسان داشت
می توان چشم ترا در پيله قهرش
دکمه بيرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکيد
می توان زيبايی يک لحظه را با شرم
مثل يک عکس سياه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده يک روز
نقش يک محکوم يا مغلوب يا مصلوب را آويخت
می توان با صورتک ها رخنه ديوار را پوشاند
می توان با نقشهايی پوچ تر آميخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شيشه ای دنيای خود را ديد
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فرياد کرد و گفت
آه من بسيار خوشبختم
فروغ فرخزاد
جمعه 1386/11/19
پنجشنبه 1386/11/18
اینجا در کنار من (Here with me )
Here with me
I didn't hear you leave
I wonder how am I still here
I don't want to move a thing
It might change my memory
Oh I am what I am
I'll do what I want
But I can't hide
Chorus:
I won't go
I won't sleep
I can't breathe
Until you're resting
Here with me
I won't leave
I can't hide
I cannot be
Until you're resting
Here with me
I don't want to call my friends
They might wake me from this dream
And I don't wanna leave this bed
Risk forgetting all that's been
Oh I am what I am
I'll do what I want
But I can't hide
Chorus -- 2x
Oh I am what I am
I'll do what I want
But I can't hide
Chorus -- 2x
Oh-oh-oh ...
اينجا درکنار من،
رفتنت را نشنيدم،
حيرت زده ام که چگونه هنوز اينجا مانده ام
قصد ندارم که چيزي را جابجا کنم،
که شايد خاطره اي از تو را تغيير دهد
من همانم که هميشه بوده ام،
هر آنچه را که بخواهم مي توانم انجام دهم،
اما قادر به انکار نيستم
از اين پس، جائي نخواهم رفت
نخواهم خوابيد
حتي نمي توانم نفسي بکشم
مگر آنکه تو
اينجا در کنارم آرميده باشي
دورتر نخواهم رفت
نمي توانم مخفي شوم
حتي نمي نوانم باشم
مگر آنکه تو
اينجا در کنارم آرميده باشي
تصميم ندارم که به دوستانم زنگ بزنم
ممکن است که آنان مرا از اين رويا به در آورند
و تصميم ندارم که اين تخت خواب را ترک کنم
از آن ميترسم که هرآنچه بوده است را فراموش کنم
من همانم که هميشه بوده ام،
هر آنچه را که بخواهم مي توانم انجام دهم،
اما قادر به انکار نيستم
چهارشنبه 1386/11/17
بیانیه ای بر ضد همه

اولاً : اروپا غلط کرد ، آمریکا هم شکر خورد ، ننگ بر کشور دوست و برادر عربستان سعودی که گفت من به جای اون نفت میفروشم و من خودم انتحاری میکنم علامت تعجب
دوماً : ما اگر چه به شدت ثابت کرده ایم که میهن فروش هستیم ، اما به هر قیمتی نمی فروشیم و به هر کسی هم که بفروشیم به آمریکای چیزخوار نمیفروشیم نقطه
سوماً : سه
چهارماً : از رفیق فیدل و رفیق هوگو و بقیه رفقا تشکر به عمل می آید ، از دولت بنی اسد هم شکراً یا اخی ! ( هر چند وظیفه شان بود )
پنجماً : این رفقای شوروی میگفتند که این چشم بادومیها تجدید نظر طلب هستند و همه چیز را به پول میفروشند ما باور نمیکردیم و میگفتیم رفقای روس حسودند ولی حالا دستشان رو شده بنابراین مرگ بر هر چی رفیق چشم بادومی !
ششماً : هزار بار گفتم عدد فارسی را با تنوین عربی چیز نکن غلطه – توضیح از ویراستار مطبعه
هفتم : آمریکا بیاید حمله کند اصلاً به ما ، خودش ضرر میکند ما که چیزی نداریم از دست بدهیم ، تازه اگر نفت را هم بیاید ببرد خیالمان راحت می شود و کمی به فکر توسعه می افتیم ویرگول آمریکا جون مادرت ( منظورش ملکه انگلستان است ) بیا مارو بزن علامت تعجب ، بنابراین برای اولین و آخرین بار از رئیس جمهور خودمان حمایت به عمل می آورم علامت تعجب
هشتم : به واژه انگلستان در سطر بالا توجه کنید ویرگول خب توجه کردید علامت سوال حالا اینجوری تلفظش بکنید ؛ اَنگَلستان ، متوجه شدید ؟ نه ؟! خیلی ساده است واژه انگل همان چیزی که از خون بدن دیگر موجودات تغذیه میکند ، آها ! حالا شد ، خب به سابقه تاریخی این کشور در چند صده اخیر توجه کنید ، خب فکر میکنید این اسم واقعاً برازنده نیست ؟! ( مدتها است که آرزو میکردم روابطمان با انگلستان بد بشود که این حقیقت را برملا کنم ، آخیش راحت شدم !!!!!!!! – توضیح از بنده معیوب )
بیانیه ای که در فوق آمد نظرات اینجانب میباشد که طی یک اقدام انقلابی بر ضد همه و از جمله خودم و میهن و بقیه از خودم متساعد کرده ام و اعلام میکنم به هیچ وجه حاضر به پایین آمدن از یابوی شیطان نبوده و اگر بقیه هم کنار بیایند من کنار نمی آیم که نمی آیم .
بیانیه فوق در عدم سلامت روحی و جسمی کامل نوشته شده و نویسنده هیچ مسئولیتی را درقبال نوشته هایش نپذیرفته و اعلام میکند که همه اش پاپوش بوده و کار دشمن است .
همین .
هیوا سعید پور(نشريه الکترونيک فصل نو )
سه شنبه 1386/11/16
نانوشته
شنبه 1386/11/13
هميشه صداهاي بلند را مي شنويم، پررنگ ها را مي بينيم، سخت ها را مي خواهيم. غافل از اينکه خوب ها آسان مي آيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند...
جمعه 1386/11/12
سوال: چرا مرغ از خيابان رد شد؟
ــ ارسطو : طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.
ــ موسي: و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت «به آن سوي خيابان برو » و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همي گشت.
ــ مارکس: مرغ بايد از خيابان رد ميشد .اين از نظر تاريخي اجتناب ناپذير بود.
ــ خاتمي: چون ميخواست با مرغهاي آن طرف خيابان گفتگوي تمدن ها بکند.
ــ رياضيدان: مرغ را چگونه تعريف مي کنيد؟
ــ نيچه: چرا که نه؟
ــ فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان مي دهد که به نوعي عدم اطمينان جنسي دچار هستيد.آيا در بچگي شصت خود را مي مکيديد؟
ــ داروين : طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است.
ــ همينگوي: براي مردن .در زير باران .
ــ اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبي است .
ــ سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمال شدهء اوست.رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنت ها وارزش هاي مردسالارانه را نشان مي دهد.
ــ پاپ اعظم: بايد بدانيم که هرروز ميليون ها مرغ در مرغداني مي مانند و از خيابان رد نمي شوند .توجه ما بايد به آنها معطوف باشد.چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از خيابان رد مي شود؟
ــصادق هدايت: از دست آدم ها به آن سوي خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر.
ــ شیرين عبادي : نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است .در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسي را فراري نمي دهد .
ــ روانشناس : آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که مي خواهد از خيابان رد شود؟
ــ نيل آرمسترانگ : يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغ ها .
ــ حافظ: عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت .
ــ کافکا : ک .به آن سوي خيابان کثيف رفت .مرغ اين را ديد و به سوي ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک . نگاهي بي توجه و وحشتزده انداخت . اين ک . را مجبور کرد که دوباره به سوي ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکي خود مواجه کند و دستکم او را به احترامي وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاري که براي مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثه اش دشوارتر مي نمود .
ــ بيل کلينتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم.
ــ فردوسي : بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و سپاه .
ــ ناصرالدين شاه: يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود.آن پدرسوخته هم رد شد .
ــ سهراب سپهري : مرغ را در قدم هاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم.
ــ طرفدار داستانهاي علمي -تخيلي: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد .مرغ خيابان و تمام جهان هستي را ? متر و ??سانتيمتر به عقب راند .
ــ اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان مي کند .مگر آنتن هاي روي سر مرغ را نديديد؟
ــ جرج دبليو بوش: اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريسم جهاني بود و حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزش هاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است.
ــ سعدي: و مرغي را شنيدم که درآن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود .وي را گفتم : از چه رو تعجيل کني؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم واگر گويم انکار کنم .
ــ احمد شاملو: و من مرغ را، درگوشه هاي ذهن خويش، مي جويم .من، مي مانم.و مرغ، مي رود، به آن سوي خيابان .و من، تهي هستم، از گلايه هاي دردمند سرخ .
ــ رنه دکارت : از کجا مي دانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟
ــ لات محل : به گور پدرش مي خنده!هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده .آي نفسکش .
ــ بودا : با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفي مي کني .
ــ پدرخوانده : جاي دوري نمي تواند برود .
ــ فروغ فرخزاد : از خيابان هاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد .
ــ ماکياولي : مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد .. دليلش هيچ اهميتي ندارد.رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه مي کند .
ــ پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده.
ــ هيتلر : اگر ارادهء ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد.
ــ احمدي نژاد: خيابان و فناوري رد شدن از خيابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمي جوانان ايران و حق ملت ايران است. ما به رد شدن از خيابان ادامه خواهيم داد .موج معنويت و بيداري در دنياي اسلام، به اميد خدا به زودي اين مرغ را از دامان دنياي اسلام پاک خواهد کرد.
ــ فردوسي پور : چه ميـــــــــکــنه اين مرغه.
جمعه 1386/11/12
غوغا
چهارشنبه 1386/11/10
It's all the same
don't mind where you come from
As long as you come to me
I don't like illusions I can't see
Them clearly
I don't care no I wouldn't dare
To fix the twist in you
You've shown me eventually
What you'll do
I don't mind...
I don't care...
As long as you're here
Go ahead tell me you'll leave again
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's all the same
Hours slide and days go by
Till you decide to come
And in between it always seems too long
All of a sudden
And I have the skill, yeah I have the will
To breathe you in while I can
However long you stay
Is all that I am
I don't mind...
I don't care...
As long as you're here
Go ahead tell me you'll leave again
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's always the same
Wrong or right
Black or white
If I close my eyes
It's all the same
In my life
The compromise
I close my eyes
It's all the same
Go ahead say it you're leaving
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's all the same
سه شنبه 1386/11/09
چقدر زود گذشت!!
و اينچنين است كه شوكت بي پايان تفكر مجهول انقباض دستان پرمهر شعور بشريت به پايان مي رسد بي آنكه در حادثه اي تكراري مردود شود و به قسم هاي هولناك يك هويت معصوم اعتماد كند. من نمي گويم فرقي بين تعادل با افتادن نيست، اما تازگيها خشونت زمين بر روح غضبناك يك پري افتاده ، در منجلاب زيستن اوج گرفته و هرگز اين خيانت اسطوره شده زمين ازياد نخواهد رفت.
ما افتاده ايم مثل سيبي كه افتادنش شعور كشش را بر ملا كرد. حال ديگر وقت ايستادن نيست بنشينم بر حرمت پاك سياهي ها اعتقاد ببنديم كه رمز يكي شدن در تقسيم شدن نهفته است. ديگر پيچكها براي فريفتن پروانه و شاپرك نيست. اينجا ملخ ها تعبير يك حركت پيوسته و موزون در نگاه تيره و تار فرشته هاي معقول است.
و چقدر زود صدسال از عمر اين انقلاب زميني گذشت.
تا ديروز راه كمي دشوارتر بود. اما امروز راه كمي راحتر است و اين تضاد ذهن بشر است در گير و دار رفتن يا ماندن ...
چقدر زود گذشت!!
شنبه 1386/11/06
دیدار...
هرگز نمی دانیم که می رویم
وقتی روانه ایم
در به شوخی می بندیم
سرنوشت در پی ما می آید
و کلون در را می اندازد
و ما را دیگر دیداری نیست
امیلی دیکنسون
دوشنبه 1386/11/01
Everything I Do, I Do It For You
Look into my eyes - you will see
What you mean to me
Search your heart - search your soul
And when you find me there you'll search no more
Don't tell me it's not worth tryin' for
You can't tell me it's not worth dyin' for
You know it's true
Everything I do - I do it for you
Look into my heart - you will find
There's nothin' there to hide
Take me as I am - take my life
I would give it all I would sacrifice
Don't tell me it's not worth fightin' for
I can't help it there's nothin' I want more
Ya know it's true
Everything I do - I do it for you
There's no love - like your love
And no other - could give more love
There's nowhere - unless you're there
All the time - all the way
Don't tell me it's not worth tryin' for
I can't help it there's nothin' I want more
I would fight for you - I'd lie for you
Walk the wire for you - Ya I'd die for you
Ya know it's true
Everything I do - I do it for you
Written by:
B. Adams
M. Kamen
R.J. Lange







