جمعه 1386/10/28
بن بست
به تو نگاه میکنم
و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی
تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت
تا به در آیی.
من پا پس می کشم
و درِ نیمه گشوده
به روی تو
بسته می شود.
مارگوت بیکل
پنجشنبه 1386/10/27
It isn't my day
تنهایی مرا درید و خورد
هضم کرد
اما هنوز تفاله من حاضر به همنشینی با تو نیست!
می پندارم که ستیز من با تو رو به صلح می رود
و این تعبیریست
از جدایی مطلق
تو را لیاقت محبت نیست
مرا تجربه چنین می گوید
من هنوز می ایستم
با دردی استخوان شکن از نبردی با تو
و به همبستری
بی ایمانی
چون تو
تن نمی دهم
روزی هم «او»ی من خواهد آمد ...
یکشنبه 1386/10/23
درس3
يه مرد ۷۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگی ها با يه دختر 20 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درخت ها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمین! پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود...
نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش!
جمعه 1386/10/21
درس2
چهار تا دوست كه 20 سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنند در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كردن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون…
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.
دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاه هاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي 2000 متري بهش هديه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف کنی؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه.
سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي!
دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي 2000 متري هديه گرفت!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!
جمعه 1386/10/21
درس1
يه شب خانم خونه اصلا به خونه بر نمي گرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر مي گرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوست هاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به 10 تا از صميمي ترين دوست هاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچ كدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نمي كنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنمي گرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوست هاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به 10 تا از صميمي ترين دوست هاي شوهرش زنگ ميزنه. ۶ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونه اونا مونده!! 4 تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست!
نتيجه اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوست هاي بهتري هستند!
دوشنبه 1386/10/17
The lady in red
I've never seen you looking so lovely as you did tonight
I've never seen you shine so bright
I've never seen so many men ask you if you wanted to dance
They're looking for a little romance
Given half a chance
And I've never seen that dress you're wearing
Or that highlights in your hair
That catch your eyes
I have been blind
The lady in red is dancing with me
Cheek to cheek
There's nobody here
It's just you and me
It's where I wanna be
But I hardly know this beauty by my side
I'll never forget the way you look tonight
I've never seen you looking so gorgeous as you did tonight
I've never seen you shine so bright you were amazing
I've never seen so many people want to be there by your side
And when you turned to me and smiled it took my breath away
And I have never had such a feeling such a feeling
Of complete and utter love, as I do tonight
The lady in red is dancing with me
Cheek to cheek
There's nobody here
It's just you and me
It's where I wanna be
But I hardly know this beauty by my side
I'll never forget the way you look tonight
I never will forget the way you look tonight
The lady in red
My lady in red
I love you
by Chris de Burgh
دوشنبه 1386/10/17
شازده کوچولو

شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سنتگزوپهری)
شنبه 1386/10/15
رویا
برای تحقق بخشیدن به رویاهایم،
و بعد،
چهارشنبه 1386/10/12
يه روز بهم گفت:«ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».بهش لبخند زدم و گفتم:«آره ميدونم.فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام».
يه روز ديگه بهم گفت:«ميخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».بهش لبخند زدم و گفتم:«آره ميدونم.فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
يه روز ديگه گفت:«ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا.آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».بهش لبخند زدم و گفتم:«آره ميدونم.فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
يه روز تو نامهش نوشت:«من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم:«آره ميدونم.فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام».
يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت:«من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم.آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم:«آره ميدونم.فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...
دوشنبه 1386/10/10
شعری از یک کودک آفریقایی(نامزد دریافت جایزه ادبی سال 2005)
When I born, I Black,
When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black,
When I scared, I Black,
When I sick, I Black,
And when I die, I still black…
And you White fellow, When you born you pink,
When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red,
When you cold, you Blue,
When you scared, you Yellow,
When you sick, you Green,
And you you die, you Gray…
And you call me colored???
وقتی که به دنیا می آیم، یک سیاه هستم،
وقتی که بزرگ می شوم، یک سیاه هستم،
وقیی که زیر آفتاب می روم، یک سیاه هستم،
وقتی که وحشت می کنم، یک سیاه هستم،
وقتی که بیمار می شوم، یک سیاه هستم،
وقتی که می میرم، هنوز یک سیاه هستم...
و اما تو، ای دوست سفید پوست، وقتی که به دنیا می آیی، صورتی هستی،
وقتی که بزرگ می شوی یک سفیدی،
وقتی که زیر آفتاب می روی، یک سرخی،
وقتی که سردت می شود، یک کبودی،
وقتی که وحشت می کنی، یک زردی،
وقتی که بیمار می شوی، یک سبزی،
و وقتی که می میری، یک خاکستری...
و با اینحال، تو مرا رنگین پوست می نامی؟؟؟
دوشنبه 1386/10/10
فقر

يه نفر خوابش مياد و واسه ي خواب جا نداره
يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره
يه نفر مي شينه و اسکناساشو مي شمره
مي خواد امتحان کنه که تا داره يا نداره
يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش
اون يکي اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا مي خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم مي کنه ، پولشو اما نداره
يکي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه
اون يکي مداد براي آب و بابا نداره
يکي ويلاي کنار درياشون قصره ولي
اون يکي حتي تو فکرش آب دريا نداره
يکي بعد مدرسه توپ چهل تيکه مي خواد
مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره
يه نفر تولدش مهمونيه ،همه ميان
يکي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره
يکي هر هفته يه روز پزشکشون مياد خونش
يکي داره مي ميره ، خرج مداوا نداره
يکي انشاشو مي ده توي خونه صحيح کنن
يکي از بر شده درد و ، ديگه انشا نداره
يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي
يکي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چيزي مي شه که همه دارن
يکي مي پرسه آخه چرا مال ما نداره
يکي دوس داره که کارتون ببينه اما کجا
يکي انقد ديده که ميل تماشا نداره
يکي از واحداي بالاي برجشون مي گه
يکي اما خونشون اتاق بالا نداره
يکي جاي خاله بازي کلاس شنا مي ره
يکي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره
يکي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
يکي طاقت واسه ي صدور ويزا نداره
يکي فکر آخرين رژيماي غذاييه
يکي از بس که نخورده شب و روز نا نداره
يکي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس
يکي هم براي گرماي دستاش ها نداره
دخترک مي گه خدا چرا ما ... مادرش مي گه
عوضش دخترکم ، او خونه ليلا نداره
يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه
هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره
يکي آزمايش نوشتن واسش ،اما نمي ره
مي گه نزديکياي ما آزمايشگا نداره
بچه اي که تو چراغ قرمزا مي فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤيا نداره
يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه
پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره
ياد اون حقيقت کلاس اول افتادم
دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره
راستي اسمو واسه لمس بهتر قصه مي گم
مليکا چه چيزايي داره که رعنا نداره ؟
بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش داره
يه چيزايي داره توش که توي دنيا نداره
هميشه تو دنيا کلي فرق بين آدما
اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره
خدا به هر کسي هر چيزي دلش مي خواد بده
همه چي دست اونه ،ربطي به شعرا نداره
آدما از يه جا اومدن ، همه مي رن يه جا
اون جا فرقي ميون فقير و دارا نداره
کاش يه روزي بشه که ديگه نشه جمله اي ساخت
با نمي شه ، با نمي خوام ،با نشد ، با نداره ...
جمعه 1386/10/07
چارلی چاپلین

آنچه می خوانید نامه ای است که چارلی چاپلین به دختر خود ژرالدین نوشته است :
ژرالدین عزیزم:
اینجا شب است، یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند. نه برادرونه خواهرونه حتی مادرت، به زحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم، خودم رابه این اتاق انتظار پیش ازمرگ برسانم. من ازتو دورم، خیلی دور... اماچشمانم کورباد، اگریک لحظه تصویرتو را از چشمان من دور کنند. تصویر تو آنجا روی میزهست. تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجائی؟ آنجادر پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پرشکوه شانزه لیزه می رقصی.این را می دانم وچنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدم هایت را می شنوم و در این ظلمت زمستان، برق ستارگا ن چشمانت را می بینم رویایی فردای تو را، رویای امروزتو، دختری می دیدم به روی صحنه ،فرشته ای می دیدم به روی صحنه ،فرشته ای می دیدم به روی آسمان، می شنیدم تماشاگران را که می گفتنند: دختر را می بینی ؟ این دختر همان دلقک پیره. شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پرشکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش وبرقص. ستاره باش وبدرخش. اما اگر قهقهه تحسین آمیزتماشاگران وعطرمستی گلهایی که برایت فرستاده اند تورافرصت هوشیاری داد، درگوشه ای بنشین، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرادار.من پدر تو هستم، ژرالدین من چارلی چاپلین هستم. وقتی بچه بودی، شب های دراز به بالینت نشستم وبرایت قصه ها گفتم. قصه زیبای خفته در جنگل، قصه اژدهای بیدار در صحرا،خواب که به چشمان پیرم می آمد ، طعنه اش می زدم ومی گفتمش برو. من در رویای دخترخفته ام رویا می دیدم ژرالدین، رویای فردای تو، رویای امروزتو، دختری می دیدم به روی صحنه، فرشته ای می دیدم به روی آسمان،که می قصید ومی شنیدم تماشاگران را که می گفتند: دختره را می بینی؟ این دخترهمان دلقک پیره. اسمش یادته؟ چارلی. آره چارلی هستم. من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت توست.برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو درجامه حریر شاهزادگان می رقصی. این رقصها، وبیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران،گاه تورا به آسمانهاخواهدبرد. برو. آنجا برو اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد. من یکی از اینان بودم ژرالدین و در آن شب ها در آن شب های افسانه ای کودکی های تو ، با لالایی قصه های من به خواب می رفتی و من باز بیدار می ماندم و در چهره تو می نگریستم ، ضربان قلبت را می شمردم واز خودم می پرسیدم : چارلی آیا بچه گربه هرگز تو را خواهد شناخت؟ ... تو مرا می شناختی ژرالدین . در آن شب های دور، بس قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم. ابن داستان شنیدنی است: داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام واز اینها بیشتر ، من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزد، اما سکه صدقه رهگذر خود خواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند نباید حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آید ، از تو حرف بزنم. به دنبال تو نام من است: چارلی چاپلین . با همین نام چهل سال بیشتر مردم را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند ، خود گریستم.
ژرالدین در دنیایی که تو در آن زندگی می کنی تنها رقص وموسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون میآئی ، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را هم بپرس... واگر آّبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت، چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار. به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام ، فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند اما برای خرج های دیگرت باید صورت حساب بفرستی. گاه گاه ، با اتوبوس، با مترو شهر را بگرد.
و....
چارلی چاپلین در بخشهای پایانی نامه خود به دخترش این چنین بیان می دارد:
حقیقت را با تو می گویم دخترم: مردمان بر روی ریسمان نا استوار سقوط می کنند. شاید که شبی در خشش گرانبهاترین الماس این جهان تو رافریب دهد. آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبای شاهزاده ای تورا گول بزند آن روز بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند. دل به زرو زیور نبند زیرا بزرگترین الماس این جهان آقتاب است و خوشبختانه این الماس بر گردن همه می درخشد... و اما اگر روزی دل به مردی بستی، با او یک دل باش. به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد او عشق را بهتر از من می شناسد و او برای تعریف یک دلی شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است این را می دانم . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند. برهنگی بیماری عصر ماست و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم. اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد ، مال دوران پوشیدگی ، نترس این ده سال تورا پیر نخواهد کرد... حرف بسیار برای تو دارم ولی بوقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام نامه را به پایان می بخشم: انسان باش، پاکدل و یکدل، زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن ، بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است.




