سه شنبه 1386/09/27
Always remember to forget the things that made you sad but never forget to remember the things that made you glad...
یکشنبه 1386/09/25
مدرسه ای در غار
پنجشنبه 1386/09/15
یک نفر هم یک نفر است؛ و حتی شاید بیشتر...
- گریه نکن خب...
- نمی تونم. خاله منم جزو اعدامیاشون بود. همین روزا بود که خبر دادن بیاین لباساشو ببرین... بیچاره دخترهم بود. می دونی که...
- آره ادامه نده حتی نمی خوام تصورش بیاد تو ذهنم
- تازه من فقط واسه خالم گریه نمی کنم. واسه اون همه آدمایی که این دردی رو که ما کشیدیم کشیدن هم زجر می شکم چراکه دقیقا می فهممم چی کشیدن...
حرفی نداشت که بگوید. خودش هم بغضش گرفته بود و نمی دانست چطور آرامش کند. تنها به نوازش کردن موها و بوسیدن قطرات اشکش ادامه داد . ناگهان فکری به ذهنش رسید.
- بیا واست یه قصه بگم اصلا
- چه قصه ای آخه؟ اونم تو این حال بد؟
- اگه بگم گوش می کنی؟
- اخه...
- یعنی گوشاتو می گیری؟
- نه خب...
- پس گوش کن:
"می ترسید. بیشتر از همه شب هایی که قرار بود شکنجه شود. یاد حرفهای مادرش افتاده بود که همیشه سعی می کرد آن شب کذایی را برایش شبیه سازی کند تا از ترسش و عوارض شوک آن شب بکاهد. بیچاره مامان؛ کابوسی را از آن شب خودش سالهای سال به روح کشیده بود. پدر یک مرد 35 ساله بود که تا آن شب زن ندیده بود و مامان دختری 12 ساله. پدر حتی ناز و نوازش هم بلد نبود و مامان فکر می کرد این تنها یک بازی جدیده و چه بازی وحشتتناکی؛ وحشتناک و خشن؛ خشن و دردناک؛ دردناک و آغشته به بوی خون. هنوز هم که هنوز است از تصور لمس خشنِ پوست به اندازه کودکی لطیفِ مامانْ بوسیله دستان به اندازه ده ها سال جان کندن در کوره پزخانهْ زبر و پینه بسته پدرْ تنش مورمور می شد. مامان احتمالا به دلیل داشتن این خاطرات نقش بسته در ذهنش از گذشته، از روزهای اول بلوغ سعی کرده بود ذهن او را برای چنین شبی آماده کند. مادر گفته بود که درد مال اوایل است و به محض زاییدن یک بچه دیگر چیزی حس نخواهد کرد. مادر گفته بود حتی زمانی می رسد که زمان کار می توانی به برنامه های فردایت فکر کنی؛ پس از شب اول نترس و آن زمان سعی کن به آینده ای فکر کنی که دیگر از این خبرها نیست و با این امید درد آن شب را تحمل کن. گفته بود که طرف لااقل تورا دوست دارد. اما مگر پدر مادر را دوست نداشت؟ مادر در جواب این سوال به تغییر دوره زمانه و فهم و شعور مردم اشاره می کرد. اما هرطور که حساب می کرد شرایطی که مادرش از آنها حرف زده بود، با امشب فرق داشت. مردی می آمد که دوستش نداشت. مردی که می خواست او به جهنم واصل شود. مردی که می خواست از او به خاطر تمام کمبودهای زندگی اش انتقام بگیرد. سلول سلول مخصوصی بود؛ وسیعتر و پرنورتر از سلول های انفرادی.ظهر یک دست تشک و ملافه آوره بودند گذاشته بودند گوشه سلول. اما با این اوصاف بسیار با تصور هر دختری از حجله فرق داشت. امروز بعد ماهها اجازه گرفته بود حمام کند. اما نکرده بود. یعنی شوهر یکشبه اش به این چیزها مثل بوی گند تن توجه می کرد؟ بعید می دانست. دعا دعا می کرد فاصله بین زفاف و دار هرچه کمتر باشد. از افکاری که آن بین به مغزش هجوم می آوردند می ترسید. هرچه با خود کلنجار می رفت نمی توانست تصمیم بگیرد که چه عکس العملی نشان دهد؟ غریزه مخالف خوانی با زورگویی را تا حد ممکن ارضا کند و تا پایان ماجرا با کتک و زور مقاومت کند؟ یعنی با این کار لذت آن شب را هم برای طرف حرام می کرد؟ با توجه به روحیات سادیستیکی که در این خراب شده دیده بود بعید می دانست نتیجه معکوس ندهد و بر لذت طرف افزوده نشود؛ یا اصولا شل بگیرد تا هرچه زورتر تمام شود. در اینصورت از خودش می ترسید. امکانش زیاد بود بدنش خیانت کند و لذت جسمی ببرد شاید حتی ارگاسم شود. لعنت به این تن لعنتی؛ در حالی که روحش هیچ جا وا نداده بود، ممکن بود آخرین روزش را به همدستی لذتناک با خصمْ آلوده کند؛ همنوای ای خیانت آلود در کشاکش لذت. با این حال امید زیادی داشت به این که با مردی زن ندیده و خروس صفت طرف شود که از تن زن چیزی نمی داند؛ در نتیجه اصولا بلد نباشد او را وارد میدان کند و با تنها چند دقیقه تلمبه زدن یک طرفه کارش ساخته شود. با همه این تصور عکس العمل های احتمالی که از ذهنش می گذشت، بعید می دانست در عمل جز از نخاعش عکس العمل خاصی بر بیاد که اصولا عملی خودآگاه نمی شد که برای آن برنامه ریزی کند. دردناکی این لحظات در این بود که داشت در ذهنش بارها و بارها به او تجاوز می شد. کاش می توانست فکر نکند و این تصور ذهنی انواع تجاوزها تمام می شد. رفت سمت رختخواب. ناخودآگاه برای اینکه برای خود مشغولیتی ایجاد کند شروع کرد به مرتب کردن ملافه. مثلا قرار بود این ملافه سفید وقتی آغشته به خون شد، سند تضمین جهنمی بودنش را به بیرون از سلول و نزد مسئولین آن دنیا منتقل کند. لحظه ای با خود فکر کرد اگر بهشت جایی است که زندانبانان او می روند، چه بهتر کاری می کردند که پیش آنها نباشد. چه مزخرفاتی؛ او که به این چرندیات باور نداشت؛ ناسلامتی مارکسیست بود. لبخند تلخی زد. با خود فکر کرد که چقدر خوب بود ابزاری می داشت که خودش کار را تمام کند تا در آخرین روز هم به این قوم اشقیا دهن کجی کرده وآخرین جفتکش را می زد. چند باری در گذشته جزو جیره شان خیار بود اما آنروزها نهایت اعدام خود را متصور بود نه این مراسم مزحک تعیّن آخرت. از صبح چند باری با انگشتان خود سعی کرده بود کاری کند؛ اما از انگشتان ظریف و کوچکش آبی گرم نشده بود. مامان بیچاره. چه حالی می شد وقتی مهریه را می بردند در خانه. این را شکنجه گرش امروز گفته بود. وقتی مثلا در پوشش چانه زدن سر مبلغ مهریه آمده بود کمی احساسات سادیستیک خود را فرو بنشاند. موفق هم شده بود. چقدر التماسش کرده بود؛ اما جواب شنیده بود که "مهریه از احکام اسلام است و کاریش نمی شود کرد" و در نهایت شکنجه گر محترم خودش برایش ده هزار تومان مهریه تعیین کرده بود. مامان پیر و کم شن و سالش؛ همان چیزی که سالها کابوس خودش بوده و در نتیجه به کابوسی که برای دخترش می دید هم تبدیل شده بود، تحقق پیدا می کرد."
با صدای گریه از مود خود بیرون آمد.
- بس کن این داستان تو که حالمو داره بدتر می کنه.
- تا آخرش بشنو.
"چند ساعتی گذشت. در سلول با صدای جیری باز شد. لرزید. صدای پاهای درون سلول پیچید و در سلول با صدای جیری راه بازگشت انعکاس صدای پاها را سد کرد. جرات نداشت سرش را بالا بگیرد. از همه چیز می ترسید؛ از خشونت؛ از خون؛ از سکس؛ از تصور قیافه طرف از تصویر شکسته خودش با رانهای خونین...
- سلام
اگر هم می خواست جوابی بدهد دهنش برای جواب باز نمی شد.
- نمی دونم چه تصوری از من داری اما نترس من اونی نیستم که فک می کنی.
یعنی یک بازجوی دیگر؟ دیگر حرفی برای گفتن نداشت آنها هم خوب می دانستند.
- کی هستی پس؟ چی می خوای؟
- ببین اگه دقیقتر بخوام بگم من قراره اونی باشم که تو فک می کنی؛ ولی نیستم.
منظورش را نمی فهمید. این بازیْ جدید بود؛ اما نمی فهمید در این روز آخر چه معنی داشت؟ نگاه پرسش آلودش را برای اولین بار بالا گرفت و با صورت جوانی که ریش های تنک بوری آنرا قرا گرفته بود، روبرو شد.
- بذار برات توضیح بدم. من کسیم که قراره امشب با تو... تا بری جهنم. اما من این قصدو ندارم
- چی؟
- من دوسِت دارم؛ مدتهاست و می خوام بری بهشت تا اونجا باز ببینمت.
مدتی سکوت لازم بود تا بتواند حرفهای طرف را برای خود تحلیل کند
- یعنی تو نمی خوای...
- نه نمی خوام
- جواب مافوقاتو چی می دی؟ اونا منو عقد یکی دیگه می کنن و تا منو راهی جهنم نکنن ول کن نیستن
- فکر اینشم کردم
در حین گفتن این جمله آستین پیراهنش را تا کتف بالا زد و یک چاقوی تیه کوتاه از زیر جوراب بیرون کشید. با این بازومو زخم می کنم و با خون اون هم تن تورو خونی می کنم هم ملافه ای که قراره از اینجا ببرم بیرون.
ترسش ریخته بود. حتی از سکس.
- نگشتنت؟
- چرا
- پس این چاقو رو چطور رد کردی
- بهشون گفتم شاید تمکین نکنی و لازم بشه...
لرزش خفیفی به اش دست داد. سرش را پایین انداخت و به مرز موزاییکها خیره شد. چه فاجعه ای از سرش گذشته بود.
- آخه پسر واسه چی اینهمه برای خودت دردسر درست می کنی؟
- چون دوسِت دارم و می خوام بری بهشت
- بهشت چیه؟ از این خبرا نیست. اینا فقط دل خوش کُنک واسه جوونایی مثل تواِه. هدفشون اینه که تنها چیزی که دارین رو فدای امیالشون کنی یعنی زندگیتون
- سس. ممکنه بشنون. البته خوب رلمو بازی کردم. بعید می دونم گوش کنن ولی به هر حال احتیاط کن
- یعنی هیچ میل جنسی ای به من که مثلا زن عقدیتم نداری؟
- چرا. خیلی زیاد. ولی نمی خوام فقط یه شب باشه. می خوام تو بهشت تا ابد باهات باشم. راستی سعی کن سرو صدای سکس را در بیاری.
- آخه بلد نیستم...
- چه می دونم جیغ و ویغ کن.
در حینی که داشت مثلا سرو صدای سکس را باز سازی می کرد، پسر جوان روی بازویش خراشی ایجاد کرد و رفت سراغ ملافه. خوب که ملافه خونی شد، برگشت طرفش.
- ببین... شرمنده ولی باید یه جاهایی از تن تورو هم خونی کنم...
پاهایش را از هم باز کرد واجازه داد کارش را بکند. بعید نمی دانست پسرک در حین دستمالی تحریک شود و نتواند خودش را کنترل کند. با خودش تصمیم گرفته بود در این صورت خودش هم همکاری کند. پیش خودش فکر کرد این می تواند پاداشی باشد به حسن نیت این جوانک در آخرین لحظات. به علاوه که دوباره سکس در ذهنش به همان تعریف ماتریالیستی اش بازگشته بود. اما پسر در حالی که سرخ شده بود و عرق از سر و تنش سرازیر بود، جز آغشتنش به خون کار دیگری نکرد. بیچاره؛ با این سرو صدای آه و فغان باید شدیدا تحریک شده باشد.
- چطوری تونستی قانعشون کنی؟
- زیاد کار سختی نیست قانع کردن رئیس؛ اونم وقتی عشقت هم واقعی باشه. اونا دل یه مامور معتقد و خوش سابقه رو برای یه همچین کار پیش پا افتاده ای زمین نمی اندازن.
- به هر حال ممنون
- نیازی به تشکر نیست بهشت می بینمت و رسیدن به معشوق بهترین پاداشه
- من که چنین فکری نمی کنم. اما تو پسر پاکی به نظر می آی؛ مراقب خودت باش.
- می بینیم همو؛ حالا می بینی. من دیگه برم؛ مشکوک می شن
- راستی یه خواهش
- امر کنین
- ماجرای اینکه اتفاقی برای من نیافتاد رو برای مامانم تعریف کن. بهش بگو شوهر من تو بودی و کاری هم نکردی.
- حتما
با نگاه حرکاتش را تعقیب کرد تا ملافه خونی را جمع کرد و زد زیر بغل. بعد از بستن بازویش با تکه پارچه ای که همراه داشت، آستیتش را پایین کشید و رفت سمت در سلول.
- کف دست و مُچات هنوز خونیه...
- ایراد نداره باید طبیعی باشه.
قبل از باز کردن در سلول به چشمانش زل زد.
- نگران نباش. بهشت جای خوبیه
سری به تایید تکان داد. دلیلی نمی دید مخالفت کند.
- مراقب خودت باش فکر نکنم وسط این گرگها دووم بیاری
- نه اینها یه سری اشتباهات فردیه که مسئولینش جواب پس می دن. بالاخره امام خودش به حسابشون می رسه.
نتوانست جلوی لبخند تلخش را بگیرد. باز هم دلیلی نمی دید بحث کند. جوانک در را باز کرده بود. با مهربانی اندام نحیف جوانک را بر انداز کرد و گفت:
- خداحافظ
جوانک در حالی که در را می بست به چشمانش زل زد و گفت:
- من ترجیح می دم بگم به امید دیدار."
- تموم شد؟ اینکه با داستان من فرق داشت.
- یعنی واست فرق می کنه؟
- نه!
دوشنبه 1386/09/12
آری
آغاز راه دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان ره نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست...
شنبه 1386/09/10
بخش هايی از متن فيلمنامه سکس و فلسفه(ساخته مخملباف)

مرد 40 ساله اي، تولد خود را در تنهايي جشن گرفته است. او در جست و جوي ريشه هاي تنهايي خويش، چهار معشوق اش را به کلاس رقصي که در آن تدريس مي کند، فرامي خواند. او بر آن است تا با کاوش در داستان عشق هايي که شکل گرفتند و سپس از بين رفتند، ريشه هاي تنهايي خود را بکاود. در اين کاوش در مي يابد که انسان دنياي معاصر، هرچه عشق را بر وجوه جنسي آن متمرکز کرده، به همان نسبت از عشق، دور شده است.
***
ـ الو مريم. من جان هستم. اگه توي خونه هستي گوشيرو بردار. اگه نيستي، پيغام منو گوش كن. من امروز چهل ساله شدم و تصميم گرفتم عليه خودم انقلاب كنم. تولدمرو توي خيابون جشن گرفتم. تنهاي تنها. چهل تا شمع روشن كردم و يك ساعته در پي دو نوازندة دورهگردي هستم كه منو به ياد پدر و مادرم مياندازند.
***
ـ سلام. خوبي؟
ـ تشكر.
ـ من امروز جشن دارم.
ـ مبارك باشه.
ـ آواز ميخوونين.
ـ با جان و دل.
ـ شهررو دور ميزنيم.
ـ باشه.
ـ چقدر پول ميگيرين؟
ـ بيا اينجا.
ـ هر چقدر ميدين.
ـ از صميم قلب ميخوونين.
ـ البته.
ـ سوار شين. نشستين؟
ـ نشستيم.
ـ برو بريم.
***
ـ موسيقيرو ميشنوي مريم؟ البته ميشنوي وقتي كه بيدار شوي. راستي! ساعت 2 به سالن رقص بيا. دو ساعت قبل از اون كه دخترهاي ديگه بيان. فراموش نكن با رُز سُرخت بياي. با عشق آسمونيات. كليد سالن رقص مثل هميشه داخل درخته. بيا برات يه سورپريز دارم. فعلاً اين موسيقيرو گوش كن براي احساس لطيفت.
***
ـ الو فرزانه. منم جان. امروز تولدمه. ميخوام ساعت 2 به سالن رقص بياي. لطفاً لطفاً سگتو نيار. كليد مثل هميشه داخل درخته. اگه كليد نبود، به سالن رقص بيا. در بازه. اونجا منتظرت هستم. پيش من بيا، اما بدون غم و گريه. من ميخوام فرزانه شادرو ببينم. بيا برات يه سورپريز دارم.
ـ جان! من آمدم. الو، جان. من آمدم.
***
ـ سلام. منم جان. تهمينه ميشه ساعت 2 به سالن رقص بياي؟ ساعت چهار نه. اگه ساعت 2 بياي برات يه سورپريز دارم. نه، ملاقاتمون به روز تولدم ربطي نداره. يه چيز ديگه است. يه چيز پيش افتاده، اما ترا به حيرت مياندازه. ميخوام كه حقيقترو به چشم خودت ببيني. من دارم عليه خودم انقلاب ميكنم.
ـ جان! كجايي؟
***
ـ الو ملاحت! منم جان. چطوري؟ بهتر شدي؟
اميدوارم كه حالت بهتر شده باشه. خوب ميشد اگه امروز به سالن رقص مياومدي. ساعت 2. شراب دوست داشتني مونو فراموش نكن. برات يه سورپريز دارم.
ـ جان. جان.
***
ـ همزمان با چهار دوست دختر؟ اين عشقه؟
ـ اين جستجوست مريم. با هر يك از شما من پارهاي از قلب خودمو يافتم. ميدونم كه اين پاپان ماست اما ميخوام با يكي يكيتون گفتگو كنم. اجازه بدين از كسي گفتگو رو شروع كنم كه عشق اولم با اون شروع شد. حالا برميگردين سر تمرين رقص؟
ـ باورم نميشه كه اين آخرين باريه كه با تو ميرقصم. تقدير نبوده كه من و تو با هم باشيم. تو و رقصرو براي هميشه ترك ميكنم.
ـ اولين باري كه همديگرو ديديم يادت هست؟
***
ـ Wellcome
ـ تو گفتي خوش آمدي. يادت هست؟ اون روز ميخنديدي و دستهاتو تكون ميدادي. براي چي؟
ـ اين اولين بار بود كه هواپيماي من با يك مسافر ميپريد.
***
ـ مسافرين محترم كمربندهاي مخصوص پرواز را ببندين. خانمها آقايان در هنگام لزوم ماسك اكسيژن بطور اتوماتيك از بالاي سر شما آويخته ميشود. درهاي خروج ...
ـ خانمها آقايان در هنگام خروج اضطراري دو در در انتهاي هواپيما و دو در در ميان هواپيما وجود دارد. مسافرين محترم براي پرواز آماده باشين.
ـ يادت ميآد گفتي مدت پرواز يك ساعته و از مسافرين با انواع نوشيدنيهاي سرد و گرم پذيرايي ميشه؟ يادت ميآد؟
ـ من نگفتم. صدام از يك نوار ضبط شده پخش ميشد.
ـ خانمها و آقايان مدت پرواز يك ساعت است و از مسافرين با نوشيدنيهاي سرد و گرم پذيرايي ميشود. چايي ميخورين؟
ـ يادت ميآد پرسيدم چايي ميخوري و تو گفتي نه.
ـ يادت ميآد گفتم اگه چايي بخورم تپش قلب ميگيرم، و باز احساس ميكنم عاشق شدم.
ـ يادت ميآد پرسيدم پس چي ميخوري؟
ـ يادت ميآد گفتم عشق تو شنيدي قهوه.
ـ قهوة گرم لطفاً.
ـ ميدوني مادرم توي بچگي چي به من داد؟ گفت دو چيزرو نپذير. اول نگاه سرد، دوم قهوة سرد. نظر شما در اين باره چيه؟
ـ قهوه تون سرد بود؟
ـ قهوهام سرد بود.
ـ برات قهوه گرم آوردم.
ـ جان. تو كي با من حرف ميزني؟
ـ البته كه با تو حرف ميزنم. برو برقص. من تپش قلب گرفتم نفسم بند اومده بود.
ـ يادت ميآد؟
ـ حالتون چطوره؟
ـ هوا را از من بگير، خندهات را نه.
ـ يادته ازت پرسيدم چرا من تنها مسافر هواپيمام؟ يادته جواب دادي بعد از حمله تروريستها مسافرها ميترسيدند پرواز كنند.
***
ـ خب! ميخواستي بفهمم كه غير از من سه تا دوست دختر ديگه هم داري؟ خب فهميدم. اما غير از من همه شاگردام فهميدند.
ـ يك مرد و يك زن، تنها روي آسمون. مثل آدم و حوا. و نخستين ملاقات آنها در بهشت. تا حالا همة عشقها زميني بودند، اما الان احساس يك عشق آسمونيرو دارم. حالا ممكنه بگين دوستم دارين.
ـ من يك مهماندارم و بايد به وظايفم برسم. به ما ياد دادند اونقدر به مهمونها نزديك بشيم كه احساس كنند توي خونه خودشون هستند، اما بيهيچ نوع رابطة نزديكي.
***
ـ شنيدم.
ـ يك قهوة سرد با يك نگاه سرد لطفاً.
ـ چي ميخواي.
ـ ميتوونم يك قهوه سرد با يك نگاه سرد داشته باشم، لطفاً.
ـ منظورتون چيه؟
ـ نگاه سرد لطفاً.
ـ قهوه مريم گرم بود؟
ـ آره باهاش قرار ملاقات گذاشتم.
ـ هر وقت عاشق شدم از يك درخت خشك يك مجسمه ساختم.
ـ اينو براي من ساختي؟
ـ اون يكي رو براي تو تراشيدم.
ـ ميدوني من كليد خونهمو هربار مثل يك راز پيدا ميكنم.
ـ اين چيه؟ ساعت؟
ـ اين كورنومتره.
ـ براي چي.
ـ لحظات خوش زندگيمو باهاش اندازه ميگيرم.
ـ تا حالا چقدر شده؟
***
ـ يادم ميآد گفتي 19 ساعت و اگه 21 ساعت ديگه اضافه بشه، ميشه 40 ساعت عاشقي. اونوقت سالي يك ساعت خوشبخت بودم. راستي امروز 40 ساله شدي! تولدت مبارك!
ـ تشكر. چهل سالمه، اما چهل ساعت بيشتر زندگي نكردم. يادم ميآد پرسيدي براي چي با كورنومتر تايم ميگيرم. يادم ميآد بهت گفتم عمر مفيدمرو اندازه ميگيرم.
***
ـ يافتي؟
ـ هنوز نه. ميدوني عمر پروانهها فقط يه روزه. توي همون يه روز به دنيا ميآن، عاشق ميشن، بچهدار ميشن، به هيچ چيز فكر نميكنند تنها پرواز ميكنند و گلهاي خود را بوسه ميزنند. پروانهها در اون يك روز از ما بيشتر عمر مفيد دارند. من در اين چهل سال حتي به اندازة عمر يك روزة يك پروانه نزيستم. تو چي؟
ـ من؟
ـ منظورم اينه كه حجم زماني خاطرات عاشقانه تو چقدره؟
ـ كورنومتر را پيدا كردي؟ توي دستت بود.
ـ هنوز نه. هيچ وقت عاشق شدي؟
ـ نه.
ـ شايد به خاطر اين كه در هواپيما طبق مقررات مهماندارها بايد قلبشون از سنگ باشه.
ـ راستش فقط يك بار عاشق شدم. اوندفعهرم خودم نفهميدم. مادرم فهميد. يادم ميآد بچگيام وقتي ميرفتم به كوچه يه پسريرو ميديدم اون هميشه منو نگاه ميكرد، همچون گربهاي كه بخواد كبوتري رو بگيره. من ازش ميترسيدم و قلبم تاپ تاپ ميكرد. از اون خيلي ميترسيدم. به مادرم گفتم من از اين پسر ميترسم، هروقت اونو ميبينم قلبم تاپ تاپ ميكنه. مادرم گفت تاپ تاپ قلب علامت ترس نيست، علامت عشقه. تو عاشق شدي دختركم!
***
ـ حالا قلبت تاپ تاپ ميكنه؟ميخوام ترا در آغوش بگيرم.
ـ چرا مردها همهاش ميخوان جسم زنرو تسخير كنند؟
ـ براي اين كه ميخوام عشقمو ثابت كنم.
ـ تصاحب تن، عشقه؟
***
ـ من عشقبازي ميكنم، پس هستم. فلسفة من اينه.
ـ من دوست داشته ميشوم، پس هستم. فلسفة منم اينه.
ـ ميخواستم در آغوشات بگيرم، اما تو ...
ـ جسم من مال كسي است كه روحمرو تسخير كرده باشه.
ـ دخترها تمرين. دستها بالا. يك، دو، سه، چهار. يك، دو، سه، چهار. چرخش. مثل يخ بيحركت. يك، دو، سه، چهار. يك، دو، سه، چهار.
ـ مريم! همة عشقها معلول چند حادثة پيش پا افتاده است. اگه من با اون هواپيما پرواز نميكردم و يا اگه تو در اون هواپيما مهماندار نبودي. اصلاً عشقي اتفاق نميافتاد. يا الان دو كس ديگه درحال جدايي از هم بودند.
ـ وايسا. گوش كن. من به دنبال يه عشق زميني، توي آسمون ميگشتم. اما تو روي زمين هم عشقات آسموني موند. تو حتي نگذاشتي من تو را ببوسم. ميدوني لحظات خوش من با تو چقدر بوده. دو ساعت و بيست دقيقه.
گوش كن. من با چهل سال عمر، اندازه عمر يك پروانه نزيستم. وايسا. اين كورنومتر رو براي يادگاري ببر. از مادرت بپرس در كودكيات چند دقيقه قلبت براي اون پسر به تپش افتاده. اونو در كورنومتر ثبت كن. از اين به بعد هم لحظات خوش زندگيتو ثبت كن، ببين در طول زندگيات قلبت چقدر به تپش ميافته. بگذار اقلاً سالي يك دقيقه قلبت به تپش بيفته وگرنه اين كورنومتر از بيكاري از كار ميافته. راهِ سپيد.
***
ـ جان، چرا اينكار رو كردي؟ من فكر كردم تو فقط با من اينجوري شراب مينوشي. حالا فهميدم تو با همه يكجور بودي. اين كورنومترو بگير، اين سه ساعت و سيزده دقيقهاي كه خاطرات شيرين زندگي من بوده، حالا خاطرات تلخ منه.
ـ برو برقص. دخترها. رقص نو.
ـ تو به من رقص ياد نده. من از تو رقصرو بهتر بلدم.
ـ اين رقصرو من از راه رفتن تو الهام گرفتم. اون شب مهمان من يك شاعر بود. يك شاعر معروف.
***
ـ پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نميبرد.
اين جامها كه در پي هم گشتهاند تهي.
درياي آتشند كه ريزم به كام خويش
گرداب ميربايد و آبم نميبرد.
ـ تشكر. چه نوع شرابي دوست دارين استاد؟
ـ ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نميبرد.
پر كن پياله را.
ـ سلام استاد. به شهر ما خوش آمدين.
ـ زنده باشين.
ـ يك امضاء لطفاً.
ـ باشه.
***
ـ جوانها اون شاعرو شناختند و ميخواستند با اون همراه باشند، اما شاعر از آنها ميگريخت.
ـ قصة شاعر به من چه ربطي داره؟
ـ چطور به تو مربوط نيست؟ تو بايد بدوني قبل از اون كه من ترا ببينم چه اتفاقاتي افتاد. من به اون شاعر گفتم براي چي به هوادارانت توجه نميكني؟
***
ـ استاد اين سه جوان دوستدار شما هستند. پنج دقيقه به آنها وقت بدين.
ـ جان، اينها دوستداران شعر من و قاتلين وقت من هستند. تمام عمر من با اين 5 دقيقهها به هدر رفت. دقيقهها اسمشون وقته ولي ماهيتشون عمره. عمر كوتاهه و براي حفظ عمر نبايد شرم كرد.
ـ ببخشيد استاد.
ـ جان نرو. رنگ خطره.
ـ دقيقهها اسمشون وقت است ...
ـ بهترين شعر عمرتان كدام است استاد؟
ـ بهترين شعر؟ همين شعري كه حالا سروده ميشود.
***
ـ به نام عشق.
ـ به نام عاشقان.
ـ صبر كن. اجازه ميدي به روسي حرف بزنم؟ يك رسمي هست كه براي عاشقانه نوشيدن، نه اين كه فقط گيلاسهارو به جنگ هم بندازيم، بلكه هر كي عاشقتره بايد گيلاسشرو پائينتر ببره.
ـ يك لحظه. منم ميخوام يه چيزيرو به تو ياد بدم. خواب شيرين.
ـ تو چرا نميخوابي؟
ـ نميدونم. تو قلب داري؟
ـ هان. دارم.
ـ براي من روسي حرف زدن آسونتره. تو ميتووني به روسي حرف بزني؟
ـ اوهون.
ـ قلبت كجاست؟ ميخوام صداشو بشنوم.
ـ اينجاست. بيا گوش كن.
ـ اين چه قلبيه كه نميتپه. مگه مرده؟
ـ نه.
ـ تو صداي قلب منو گوش كن ببين از عشق تو چگونه به تپش افتاده. گوش كن.
ـ اين صداي قلب نيست. اين صداي كورنومتره. تو براي چي همراهت كورنومتر داري؟
ـ تايم خوشيهامو اندازه ميگيرم. هيچ وقت عاشق بودي؟
ـ نه، بقيه عاشق من ميشدند.
ـ از كجا ميفهميدي كه عاشقات شدند؟
ـ من تپش قلب اونها رو از پشت اين پرده ميشنيدم.
ـ بعد؟
ـ وقتي به اين ور پرده مياومدند، قلبشون از تپش ميافتاد. ميشنوي قلب تو سخت ميتپه. دارم صداشو ميشنوم. بيا اينور.
***
ـ اينجا كجاست؟
ـ كلاس رقص. منم معلم رقصم. رقص بلدي؟
ـ من شرم ميكنم.
ـ اين رقص نيست. راه رفتن تو خودش رقصه. برو بشين تماشا كن اين رقص توئه.
ـ تو به دنبال اين رنگ آمدي يا به دنبال اين رنگ.
ـ من اغواي راه رفتن تو شدم. زنانگي راه رفتنات. ديوانگي راه رفتنات. اين مرا به دنبال خود برد. راه برو.
ـ پشت اين در چيه؟
ـ پشت اون در يه رازه.
ـ چه رازي؟
ـ هر وقت تو رازتو گشودي منم رازم رو ميگشايم.
ـ من رازي ندارم.
ـ براي چي كفشهات رنگارنگه.
ـ سرخشو بو كن.
ـ تو گريه كردن رو دوست داري؟
ـ نه. گريه كردن رو دوست ندارم. چون آرايشم پاك ميشه، زشت ميشم.
ـ داره قلبت تاپ تاپ ميكنه. تو يكباره عاشق شدي.
ـ نه من عشقرو دوست ندارم. وقتي مردها با منند، دوستشون ندارم. وقتي تركم ميكنند، عاشقشون ميشم.
ـ پس من رفتم.
***
ـ تو با اين كفشها خوب راه نميري.
ـ فراموش كردي كه تو عاشق راه رفتن من بودي، به خصوص با همين كفشها.
ـ نه فقط اين كفشها. همه عشقها از حوادث پيش پا افتاده شروع ميشن. اگه من اون شب تحت تأثير حرفهاي اون شاعر نبودم كه نبايد عمررو بيهوده هدر داد. شايد صداي كفشهاي تو اون شب مرا اغوا نميكرد. اگه تو با دوست پسرت قهر نكرده بودي شايد اصلاً به من توجه نميكردي. پس اين عشق نبود، اين يك شرايط عاشقانه بود. و شرايط عاشقانه فقط تا شرايط عاشقانه بعدي ادامه پيدا ميكنه.
ـ فراموش نكن كه تو به خاطر همين كفش عاشق من شدي؟ تو بودي كه ميگفتي كفشهاتو دوست دارم.
***
ـ من ترا دوست دارم.
ـ به زبان تاجيكي بگو.
ـ من ترا دوست دارم. اين ترجمه نميشه.
ـ من كلمه تاجيكي عشقرو دوست دارم. من كلمه روسي عشقرو احساس نميكنم. ـ من تا ابد تورو دوست دارم.
ـ چقدر؟ فقط يك ماه.
ـ تا ابد.
ـ هر مردي به من گفت تا ابد، يك ماه بيشتر با من نموند.
جان وايسا. چتر را بگير. تر ميشي. وايسا.
***
ـ تشكر.
ـ حق با تو بود. هيچ چيز ابدي نيست. حتي تپش عاشقترين مرد، براي زيباترين زن. تو كجا ميري؟
***
ـ وايسا. شما منو دوست داشتين، چون من هم شمارو دوست داشتم پس اين عشق نبود، يك معامله بود.
***
ـ صبر كن من تورو ميرسونم. بشين.
ـ نه. تايم عشق ما به پايان رسيده.
ـ وايسا. نه به عنوان يك عاشق. به عنوان يك راننده تاكسي. كجا ميرين خانوم.
ـ به زمان گذشته. به يك سال قبل. وقتي كه خوشبخت بودم.
ـ تو روز تولد منو ياد داري. وقتي كه براي 39 سالگي من 39 شمع هديه آوردي.
***
ـ حراج. حراج. پرترة لنين.
ـ چطوري آقاي ولاديمير.
ـ خوبم.
ـ چي دارين؟
ـ پرترة لنين كه وقت زنده بودنش كشيده شده.
ـ من پرترة لنين خودمو فروختم پرترة مسيح رو ازت خريدم. يادت ميآد پرترة مسيح رو به خودت پس دادم و به جاش كورنومتر گرفتم؟
ـ يادمه. بفرمائين. توي اين مغازه همه چيز پيدا ميشه. كورنومتر ميخواين؟ ايناهاش. كورنومتره نوة تولستوي. ببينيد. اين كورنومتر چخوف.
ـ راست ميگي؟ خود چخوف؟! چخوف رو خوشات ميآد يا تولستوي؟
ـ اين.
ـ اين مال كيه؟
ـ مال نوة ... نه! مال پسر استالينه.
ـ پسر استالين؟ نوة تولستوي. خود چخوف. خوشات ميآد؟
ـ آره.
ـ خب.
ـ ميخرين؟
ـ ميخريم.
***
ـ تو ميدوني تايم خوشيهاي ما چقدر بوده؟ تو ميدوني تايم خوشيهاي ما چقدر بوده؟
ـ الو
ـ الو. منم جان.
ـ تهمينه هستم.
ـ تو ميدوني تايم خوشيهاي ما چقدر بوده؟
ـ نه نميدونم. پاكش كردم.
ـ صدامو ميشنوي؟ ميشنوي؟
***
ـ همه عشقها معلول چند حادثه پيش پا افتادهاند. اگه من اسهال نگرفته بودم تا سر از بيمارستاني كه تو توش دكتر بودي دربيارم و اگه تو از من نپرسيده بودي كه شغلم چيه و اگه من نگفته بودم كه شاعرم و اگه تو نگفته بودي كه به شعر علاقه داري، الان بين من و تو جدايي صورت نميگرفت. تو خودت گفتي عشقها جز اون كه اتفاق ميافتند هيچ معنايي ندارند. نه دل بستن دو دلداده چيزيرو در جهان عوض ميكنه. نه جدايي دو دلداده چيزي رو از جهان ميكاهه. اينها حوادث پيش پا افتادة بشريه. همه عشقهاي تاريخ جهان به اندازة سوارخ شدن لايه ازون بر زمين اثر نگذاشته. پس از عشق، يك ايدئولوژي نساز. عاشقي به عشق بايد دوام داشته باشه نه به وفاداري. صداي منو ميشنوي؟
***
ـ غذا چي ميخورين؟
ـ شير.
ـ شكمتون چند بار كار كرده؟
ـ يك بار.
ـ يك بار؟ اين كه طبيعيه.
ـ يك بار. اما از صبح تا شب.
ـ كجاي شما درد ميكنه؟
ـ شكمم.
ـ خيلي زياد؟ شغلتون چيه؟
ـ شاعر.
ـ شاعر. مگه شاعري هم شغله؟ منم شعررو دوست دارم، گاهي هم شعر ميگم، اما شغلم پزشكيه. حالا شغل شما چيه؟
ـ فعلاً كه مريضم. عادتاً وقتي كه سالمم شغلم عشقه.
ـ عشق؟ مگه عشقم شغله؟
ـ بهترين شغل دنياست. اما بيزينس خوبي نيست. تا حالا شما سوژة عشق يك مرد بودين؟
ـ زياد. بعضي از مريضهام هنوزم عاشقم هستند. ميگن اين بيمارستان ويروس عشق داره.
ـ پس اجازه بدين يه بيمار مبتلا به اين ويروس شمارو به زير بالكن شاعر دعوت كنه كه همة عاشقانرو جمع ميكنه و با آخرين شعري كه سروده، فال عشقشون روميگيره. الان وقت دارين؟
ـ اول سلامت شو.
***
ـ ديگر كسي به عشق نينديشيد
و هيچ كس ديگر به هيچ چيز نينديشيد
در خيابانهاي سرد شهر جز خداحافظ خداحافظ صدايي نيست.
***
ـ الو
ـ جان. منم.
ـ پس چرا رفتي؟! من بايد با تو صحبت ميكردم.
ـ موندن توي سالن رقص ديگه برام معنايي نداشت. تو ميآي پيش من؟
ـ الان ميآم.
ـ نه. مثل هميشه ساعت دوازده شب بيا. ميآي؟
ـ باشه.
***
ـ تشكر. اجازه بدين جانرو معرفي كنم. امروز تولدشه. او چهل ساله شد.
ـ تولدت مبارك.
ـ بشينين. ميبخشيد. من اينهارو به هم معرفي نكردم تا تو هم بياي. اين صفر. لطفالله. نيك. ملاقات امروز ما مديون صداقت جانه. من در زندگي از او بسيار آموختم. و ميخوام ... ميخواين چيزي بنوشين. بايد بگم ... اينو بگير شمعهاي تولدت رو خودت روشن كن. ميبخشيد ... من اعلام ميكنم كه عليه خودم انقلاب كردم ... ملاقات ما مديون صداقت جانه... چه جوري بگم ... الان ميگم ... من ... تصميم گرفتم كه عليه خودم انقلاب كنم و چيزي رو ميگم كه فكرشم نميكردين. خلاصه كلام ... هر چهار نفر شما دوست پسر من بودين. من تورو دوست دارم صفر. تورو دوست دارم جان. تورو دوست دارم لطفالله. و تورو نيك.
ـ فاحشه.
ـ صفر ... صفر.
ـ شما در اين باره چي فكر ميكنين؟
ـ در بارة چي؟
ـ در بارة عشق. وفاداري؟ من فكر ميكنم عشق كه به پايان رسيد، كسالت بار ميشه. من از حضور دائمي زنها و عشق ميترسم. يك بار دوستي از من پرسيد وفاداري چيه؟ ميدوني چي جواب دادم؟ گفتم اول عشق گرمه و آخرش سرد. عشق معجزه يك لحظه است. هيچ معجزهاي اگه خودش دوام نيابد با هيچ قراردادي دوام نمييابد. چرا ساكت هستين؟
ـ چي بگم؟!
ـ شما خيلي جدي به نظر ميآئين.
ـ ممكنه به روسي حرف بزنم.
ـ خواهش ميكنم.
ـ همه چيزهاي جدي جهان براي من مضحكه. همة حرفهاي مهم يا فلسفههاي مهم سفسطه است. ما تنها هستيم و تنهايي ما تقدير ماست. ما تنهائيم.
ـ اما دربارة وفاداري چيزي نگفتين.
ـ ما ناتوانيم از عشق دائمي. هر عشق تنها شعلهاي است كوتاه كه از حوادث پيش پا افتاده شكل ميگيره. درواقع عشق ابدي وجود نداره.
ـ عشق چيه؟ كنار ديگري بودن؟ يا تا مرگ كنار ديگري بودن؟
ـ نميدونم. اما هر معشوقهاي جزئي ناشناخته از راز عشقرو براي من گشوده. هر چند احساس ميكنم در جهان معاصر عشق واقعي زير خطره. ما چه ميدانيم. شايد عشق واقعي روي زمين داره ميميره. همه عمر عشقرو جستجو كردم اما تنهايي رو يافتم. پس بگذار هر كس شمع تنهايي خودش رو روشن كنه.
***
ـ الو.
ـ الو. منم.
ـ كجايي؟
ـ نزديك تو. خيلي نزديك. جان. من از تو خيلي آموختم. آموختم كه عشقبازي فراموشي رنجهاي بودنه. جان. ميتوونم تورو ببوسم؟
ـ ميدوني چه فكري به سرم زد؟ فكر كردم اگه به جاي چهل سال، هزار سال عمر كرده بودم، الان توي هزار سالگي عشق ما، بوسه برام چه مزهاي داشت؟ قصة ليلي و مجنون و رومئو و ژوليت متعلق به گذشته است. ما به اين قصهها ديگه نميتوونيم اتكا كنيم. ما به آزادي رسيديم. آزادي در سكس. ولي وحشتناك اينه كه محروميم از عشق. الو.
ـ سلام ... باز به هم رسيديم. بشينين. بشينين. امروز روز تولد تنهايي منه. سرود ميخوونين؟
ـ البته.
ـ برو بريم.
يك رسمي هست كه براي عاشقانه نوشيدن، نه اين كه فقط گيلاسهارو به جنگ هم بندازيم، بلكه هر كي عاشقتره بايد گيلاسشرو پائينتر ببره.
جمعه 1386/09/09
راز خردل جادویی
زنی که تنها پسرش را از دست داده بود اندوهگین و افسرده نزد پدر روحانی رفت و گفت: شما چه دعایی پیشنهاد می کنید تا پسرم به زندگی برگردد؟
مرد روحانی به جای اینکه او را از خود براند یا برایش دلیل بیاورد گفت: برو و برای من دانه خردلی از خانه ای بیاور که صاحبانش هرگز اندوهگین نبوده اند. ما از آن استفاده می کنیم تا اندوه را از زندگی تو برانیم.
زن به جست و جوی دانه خردل جادویی رفت. ابتدا به یک خانه مجلل اعیانی رسید و در خانه را زد و گفت: من در جست و جوی خانه ای هستم که هرگز غم و اندوه را نمی شناسد. آیا غم و اندوه در این خانه جایی دارد؟ آنها گفتند: مطمئنا اشتباه آمده ای و تمام اتفاقات اسف باری را که این اواخر برایشان رخ داده بود تعریف کردند. زن که خود نیز غمگین بود آن ها را تسلی داد و سپس به جست و جوی خانه ای رفت که هرگز اندوه را نمی شناسد. اما به هر خانه ای که می رسید داستان های غم انگیزی می شنید.
زن آنقدر درگیر کمک به دیگران شد که اندوه خودش را فراموش کرد و بدین ترتیب راز خردل جادویی را متوجه شد.



