تبليغاتX
رويای راهست اين

جمعه 1386/07/27

خانه ای خواهم ساخت

خانه ای خواهم ساخت
که در آن محو تماشای صداقت بشوی.

خلوتی خواهم ساخت؛که در آن
کودکی هم به تماشای سحر برخیزد
خواب سنگینش را
گل شب بوی خداوند جهان
از دو چشمش ببرد.

حوضک ماهی قرمز که در آن
عکس کلاغ ممنوع است
شود آبشخور امن بلبل؛
ماه آرام در آینه آب
که نسیم سحری مست درآن می رقصد
به خودش خنده کند.

خانه ای خواهم ساخت
و در آن اتاقی
دور تا دورش را
بوته های گل سرخ رنگ کنند
دو سه تا هم پله
تا شوی داخل آن
پله هایی سنگی
گرم و سنگین و متین
سنگهایی که درون دلشان
عقده ی حکاکی نیست
ساده؛بی آلایش
دشک ساده خاک
جای آسایش سنگ اول
آخری؛مامن کفشهای خسته؛کفشهای کهنه
وسطی یار و مدد کار دو سنگ دگر است
نام آن سنگ صبور...

احمد اصفهانی

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 11:14 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/07/26

کهکشان خالی

میان خدا و شیطان
چه قدر فاصله است؟
_ سئوال بعدی را بپرس
شب از صبح شروع می شود
یا غروب از خورشید؟
_ سئوال دیگری باید
خورشید عشق بر زمین همیشه خسته
همیشه یخ بسته
نمی تابد
می تابد؟
_ اگر بر عشق می کوشی
بر این کهکشان
ستاره دیگری را
به جست و جو بنشین
***
ستاره ها همیشه عاشق بوده اند
سرچشمه این همه نفرت کجاست؟
_ از خود ستاره سئوال کن!

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 23:14 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1386/07/21

من کیستم؟

من کجا هستم ...
به دنبال خود میگردم …
من آن نیستم که هستم ...
من هستم , آن که نیستم ...
اگر هستم
پس چرا نیستم !

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 21:31 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/07/19

کينه

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌ زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟ » بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌ زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌ زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ » چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

دیوار سکوت

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 21:8 |  لینک ثابت   •