شنبه 1386/06/31
كوتاه ترين معنا!
روزي پسر و دختري جوان نزد شيوانا آمدند و از او خواستند تا راه حلي براي مشكل عقيده آن دو ارائه دهد.
شيوانا نيم نگاهي به چهره آنها انداخت و از پسر خواست تا مشكل را در كوتاه ترين جمله ممكن برايش توضيح دهد. پسر گفت:" من به اين دختر علاقه دارم ولي براي ازدواج عجله اي ندارم و مي گويم كه دو زوج بايد قبل از ازدواج مدتي كنار هم باشند تا از خلق و خوي هم سردرآورند و در صورتي كه همديگر را كاملا درك كردند با هم به طور دائم پيمان زناشويي ببندند و ...."
شيوانا به ميان حرف پسر پريد و گفت:" گفتم در كوتاه ترين جمله ممكن مشكل خود را برايم توضيح دهيد."
اينبار دختر شروع به صحبت كرد و گفت:" ببينيد! استاد! اين پسر مدعي است كه مرا دوست دارد اما براي اثبات عشقش نياز به زمان دارد و تا اين زمان سپري نشده است او ضروري نمي داند كه با من پيمان زناشويي ببندد و..."
شيوانا به ميان حرف دختر پريد و گفت:" وقتي مي گويم كوتاه ترين جمله ممكن منظورم دو يا سه كلمه است! در دو يا سه كلمه بگوئيد كه مشكلتان چيست!؟"
پسر گويي عصباني شده باشد با خشم فرياد زد:" ببين آقا! من صلاح نمي بينم كه فعلا با اين خانم پيمان ابدي ببندم و ...."
شيوانا خونسرد و آرام گفت:" در دو يا سه كلمه برايم بگوئيد كه مشكلتان چيست!؟"
دختر سرش را پائين انداخت و گفت:" او مي خواهد با من بازي كند و بعد رهايم كند و...."
شيوانا بي حوصله سرش را تكان داد و گفت: كوتاه تر ! باز هم كوتاه تر! در دو يا سه كلمه به من بگو كه مشكلتان چيست!؟ "
پسر كه خشمگين شده بود فرياد زد:"آدم زير بار تعهدي مي رود كه ارزشش را داشته باشد و ..."
شيوانا سري تكان داد و گفت:" اين كوتاه نبود!"
و دخترك نفس عميقي كشيد و با احتياط خود را از پسر دور كرد و با صدايي پر طنين گفت:" او ارزش مرا ندارد!"
شيوانا به علامت نفي سرش را به چپ و راست تكان داد و گفت:" هنوز هم كوتاه نيست!من هنوز نفهميدم مشكل شما چيست!؟"
دخترك سرش را پائين انداخت و شرم زده از شيوانا و پسر همراهش دور شد. پسر مقابل شيوانا تنها ايستاد و با نگاهي خشمگين به او گفت: " همه بافته هايم را از هم تافتي! همه جملاتي كه شب و روز در گوشش نجوا كرده بودم را به يكباره آتش زدي و دود كردي! من عمري روي مغز اين دختر كار كرده بودم و تو با اين جمله مسخره "كوتاه ترت همه چيز را خراب كردي! از تو منتفرم!"
شيوانا نگاه فروزانش را به چشمان پسر دوخت و گفت: من منظور شما را نمي فهمم آقا! كوتاه و ساده بگوئيد مشكلتان چيست!؟"
پسربلافاصله ساكت شد و مدتي در نگاه شفاف شيوانا خيره شد و ناگهان گويي از چيزي ترسيده باشد. سراسيمه و وحشتزده از مقابل نگاه شيوانا گريخت!
دوشنبه 1386/06/26
بی عرضه
چند روز پيش ، خانم يوليا واسيلی يونا ، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسويه حساب كنم. گفتم:
ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واواسيلی يونا! بياييد حساب و كتابمان را روشن كنيم … لابد به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد كه به روي مباركتان نمي آوريد … خوب … قرارمان با شما ماهي ۳۰ روبل …
ــ نخير ۴۰روبل … !
ــ نه ، قرارمان ۳۰روبل بود … من يادداشت كرده ام … به مربي هاي بچه ها هميشه ۳۰ روبل مي دادم … خوب … دو ماه كار كرده ايد …
ــ دو ماه و پنج روز …
ــ درست دو ماه … من يادداشت كرده ام … بنابراين جمع طلب شما مي شود ۶۰روبل … كسر ميشود۹ روز بابت تعطيلات يكشنبه … شما كه روزهاي يكشنبه با كوليا كار نميكرديد … جز استراحت و گردش كه كاري نداشتيد … و سه روز تعطيلات عيد …
چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد ، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تكانش داد اما … اما لام تا كام نگفت! …
ــ بله ، ۳ روز هم تعطيلات عيد … به عبارتي كسر ميشود ۱۲ روز … ۴ روز هم كه كوليا ناخوش و بستري بود … كه در اين چهار روز فقط با واريا كار كرديد … ۳ روز هم گرفتار درد دندان بوديد كه با كسب اجازه از زنم ، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها كار كرديد … ۱۲ و۷ ميشود ۱۹ روز … ۶۰ منهای ۱۹ ، باقي ميماند ۴۱روبل … هوم … درست است؟
چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد ، با حالت عصبي سرفه اي كرد و آب بيني اش را بالا كشيد. اما … لام تا كام نگفت! …
ــ در ضمن ، شب سال نو ، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس كسر ميشود ۲ روبل ديگر بابت فنجان … البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ يادگار خانوادگي بود ــ اما … بگذريم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه يك ني ، چه صد ني … گذشته از اينها ، روزي به علت عدم مراقبت شما ، كوليا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد … اينهم ۱۰ روبل ديگر … و باز به علت بي توجهي شما ، كلفت سابقمان كفشهاي واريا را دزديد … شما بايد مراقب همه چيز باشيد ، بابت همين چيزهاست كه حقوق ميگيريد. بگذريم … كسر ميشود ۵
روبل ديگر … دهم ژانويه مبلغ ۱۰ روبل به شما داده بودم …
به نجوا گفت:
ــ من كه از شما پولي نگرفته ام … !
ــ من كه بيخودي اينجا يادداشت نمي كنم!
ــ بسيار خوب … باشد.
ــ ۴۱ منهاي ۲۷ باقي مي ماند ۱۴ …
اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد … قطره هاي درشت عرق ، بيني دراز و خوش تركيبش را پوشاند. دخترك بينوا! با صدايي كه مي لرزيد گفت:
ــ من فقط يك دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همين … پول ديگري نگرفته ام …
ــ راست مي گوييد ؟ … مي بينيد ؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم … پس ۱۴منهاي ۳ ميشود۱۱ … بفرماييد اينهم ۱۱ روبل طلبتان! اين۳ روبل ، اينهم دو اسكناس ۳ روبلي ديگر … و اينهم دو اسكناس ۱ روبلي … جمعاً ۱۱ روبل … بفرماييد!
و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت:
ــ مرسي.
از جايم جهيدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسيدم:
ــ « مرسي » بابت چه ؟!!
ــ بابت پول …
ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان ، غارتتان كرده ام! علناً دزدي كرده ام! « مرسي! » چرا ؟!!
ــ پيش از اين ، هر جا كار كردم ، همين را هم از من مضايقه مي كردند.
ــ مضايقه مي كردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد ، تا حالا با شما شوخي ميكردم ، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را ميدهم … همه اش توي آن پاكتي است كه ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست كه اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟!
به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممكن است! »
بخاطر درس تلخي كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش ، ۸۰ روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئي ، تشكر كرد و از در بيرون رفت … به پشت سر او نگريستم و با خود فكر كردم: « در دنياي ما ، قوي بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! ».
آنتوان پاولويچ چخوف
یکشنبه 1386/06/25
آخر دنیاست بخند

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمك مرگ همين جاست بخند
آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخنــــد
فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت
فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد
صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست بخنــــد
راستي آن چـه بـه يـادت داديـم
پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد
آدمك نغمه آغاز نخوان!!
به خدا آخر دنیاست بخند
چهارشنبه 1386/06/21
گمورزی
زن به زردیِ دری محکم کوبید. کوبید. مرد در بعدی را با مشت به در میکوبید. کوچهها دراز و باریک بودند. در خود قوس برمیداشتند و میپیچیدند. در تاریکیِ نیمهشب به هزارکوچهی دیگری متصل میشدند که هیچکدام به جای معلومی منتهی نمیشد. مرد پشت به دیوار یله داد و سُر خورد. روی زمینِ خیس که نشست گفت: «لامصب بس کن، بس کن دیگه.»
زن خیره به مرد، دستش مدام به دری کوبیده میشد، بالا میرفت پایین میآمد، بالا، پایین، و با تِپ آرامی روی شانهی لخت و خیسِ عرقِ مرد کوفته میشد، موهای لَختش را به پشت گوش راند و پُری و طراوت لبش را به نرمی گوش مرد نزدیک کرد: «میدونی چی فکر میکنم؟ فکر میکنم... اینقدر خوشم که اصلن نمیخوام به هیچی فکر کنم.»
مرد با نوک انگشت روی بازوی زن ضرب گرفته بود. خطِ تاریکروشن نور را تا روی شانه دنبال کرد و خیره به انعکاس مرمریِ پوست زیر نور ماهی که از پنجره میتابید، پشت گردن او را مالاند و گفت: «تو رو خدا!»
زن سینه بالا داد و به پشت خوابید: «نه، حالا نه.»
ـ «آخه این شب اولی...»
زن ریز خندید و ملافه را تا روی سینه بالا کشید: «وا! مگه میخوان اون رو ببینن؟»
مرد غلت خورد، روی دستش خوابید. نفسش، داغ و خیس، روی گردن زن میرفت و میآمد. دست برد میان دو نرمای سینه. نزدیکای مماس پس کشید، برقِ سیاهِ موهای دست مرد دیگری را پشت دستش دید که مالانده میشد به سفیدی سفیدتر از همه جای دیگر مابینِ دو پستان. دست پس کشید و به پشت خوابید. زن دست لغزاند پشت دست مرد: «عزیزم چی شد؟»
ـ «چی؟ نمیدونم.»
زن به یک طرف غلتید و لختی پاها را روی پاهای برهنهی مرد انداخت و همینطور که با کمی موهای سینهی مرد بازی میکرد، گفت: «میدونی دلم میخواد چهکار کنم؟ دلم میخواد همینجا از خوشی جیغ بزنم، جیغ که اون نامردِ خیلی نامرد بشنود تا گوشهاش بومب، اینطوری بترکد.»
لپها باد کرد، باد کرد، یهو ترکید و ریزیِ جیغی از بر گوش مرد گذشت و دور شد، شد تا دیگر شنیده نشد.
بعد همینطور که خم میشد روی مرد، گفت: «حالا اون بیرونیها چی فکر میکنن آقاپسر؟»
و قهقاه خندید و چانهی مرد را مالید و جیغ ریز دیگری کشید، انگار که بگوید آخ یا میخواهد بگوید آخ یا قبل از اینکه بگوید آخ، صدایی ازش بیرون زده باشد. مرد، هول گفت: «چی کار میکنی؟»
ـ «هر کاری میکنم باز نمیشه، کلید بهش نمیخوره.»
مرد، پشتِ زن ایستاده، گفت: «همهی کلیدا رو امتحان کردی؟»
زن عصبی چرخید رو به مرد: «کلید دیگهای ندارم.»
مرد دست گذاشت روی زنگ و فشار داد: «یعنی چه؟»
از جیبش دستهکلیدی بیرون کشید و گفت: «نیست، ولی امتحانشون کن.»
هیچکدام به قفل در نخوردند. زن گفت: «کسی خونه نیست که زنگ میزنی. مطمئنی که همون دره؟»
مرد رفت سر کوچه، نگاه کرد. درها را یکییکی شمرد تا رسید به سه و دری کوچک که دو پله بلندی داشت. گفت: «خود خودشه.»
ـ «پس چرا؟ چرا این لعنتی باز نمیشه؟»
رو کرد به مرد: «مطمئنی، خیلی مطمئنی؟»
ـ «همینقدر که مطمئنم تو الان اینجایی.»
زن گفت: «زکی.»
گفت: «خیلی باهوشی آقاباهوش! نمیبینی رنگش فرق داره، خیلی فرق داره، همون نیست.»
ـ «روز بود اونموقع، الان شبه، شاید واسه همین که شبه، تو شب رنگش فرق میکنه.»
ـ «مطمئنم که این اون نیست.»
مرد دوباره رفت سر کوچه. به نام کوچه روی پلاکِ آبیرنگ خیره شد، برگشت: «امکان نداره اشتباه کنم.»
ـ «اشتباه میکنی زرنگآقا.»
و عصبی به در کوبید کوبید کوبید تا مرد گفت: «اگه همون خونه نیست پس چرا هیچ لامصبی در رو باز نمیکنه؟»
زن نالید. مینالید و تکانتکان میخورد. سینهاش بالا پایین میرفت. رفت. با صدای جیغی از خواب پرید. نفسش خسخسی میزد بیرون. مرد پتو را تا روی شانه بالا کشید و زل زد به موهای کوتاهشدهی زن زیر نور چراغهای کنار خیابان که از پنجره میافتاد روی موها و به هالهی شفاف دور آن و نوک موها که برقبرق انگار میسوخت. آن وقت خیلی بعد گفت: «چهت شد؟»
زن به پشت دراز کشید. عرقش موها را خیس چسبانده بود روی پیشانی. مرد چشمهاش را بست و غلتید. زن پرسید: «بیداری؟»
دیوار مقابل پنجره، روشن میشد بعد خاموش. زن گفت: «خواب دیدم، نمیدونم چی خواب دیدم.»
مرد غلتید پشت به زن و پتو را تا روی پیشانی بالا کشید. زن همینطور که موهای پشت سر مرد را به هم میزد، گفت: «فهمیدم باید چه کنیم.»
ـ «فهمیدی که صبح زود باید برم سر کار.»
زن سرفه کرد: «نع، فهمیدم چرا نمیشه، اِشکالش رو فهمیدم.»
ـ «دیر وقته، بذار بخوابم.»
ـ «میرم آشپزخونه چای بذارم.»
و بلند شد، لامپ را که روشن کرد. مرد آهی کشید و نیمخیز شد: «چی کار میکنی این وقت شب؟»
ـ «باید بیایی با هم چای بخوریم.»
ـ «صبح باید برم سر کار...»
ـ «زن نگرفتی آقاپسر که بگی میخوام برم سر کار، میآیی و چای میخوریم.»
توی آشپزخانه دو جفت دست، با فاصله روی میز کوچکی تکانتکان میخوردند، انگشتان یک دست مرد روی میز ریتم گرفته بودند و شست دست دیگرش با ناخن طرحگونهای ناپیدا روی میز، آنجایی که سایهی سر زن افتاده بود میکشید. بخار چای از لیوانهای میان آنها، بلند میشد، زن زیر نور سفید و کمِ تنها مهتابی روشن پشت سرش، همینطور که موهایش را به پشت گوش میسُراند گفت: «باید بریم یک جایی، مثلن مسافرت، یک جای دیگه، اونجا که باشیم بعد اینقدر خوشیم، اینقدر خوشیم که بعد هیچی برام اِشکال نداره، بعد حتمنِ حتمن دیگه...»
مرد حالا ساکت لیوان چای را بیشتر مزهمزه میکرد.
ـ «میدونی؟ هنوز اونطوری که میخوام باورم نشده که از اون کثافت جدا شدم.»
و پقی خندید: «باور نمیکنم که زنِ تو خوشگل شدم.»
بعد گفت: «بریم یک جای دیگه، هر جا، بعد من میتونم، میشه، دیگه نمیترسم.»
دست جلو آورد کشید به گونههای روشن مرد: «اَه ه ه چقدر زبر، خوشم نیومد.»
ـ «نکن، مردم میبینن، زشته اینجا.»
از روی سبزی نیمکت پارک بلند شد، به آسمان نگاه کرد: «وای هوا چقدر تاریک شده، مگه ساعت چنده؟»
زن گفت: «اندازهی ده تا از اینجور بوسهها.»
بلند شد دست مرد را گرفت و کشید. از زیر سایهها گذشتند. زیر درختها، سایهها تاریکتر بودند و دورتر هیچی دیگر پیدا نبود، جز روشنای مدور لامپهای رنگی؛ آبی، سبز، زرد. دست مرد دور گردن زن چرخید که گفت: «اِه ه ه، اینجا زشت نیست؟»
دست مرد سرید پایین و روی نرمی دست زن فشرده شد که با ناز، جیغ نازی کشید. مرد گفت: «قبل از اینکه باهات آشنا بشم از پارک اینقدر بدم میاومد.»
ـ «پس بختم گفته بود که اونروز نشسته بودی تو پارک.»
رو به مرد ایستاد: «میدونی من از ساعت خیلی خوشم میآد.»
زن صدایش را کلفت کرد: «ببخشید خانم ساعت چنده؟»
حالا با صدای نازکشده گفت: «ده رفت و برگشت به شش.»
کلفت: «چرا اینقدر میرین و میآین؟»
نازک: «باید به شمام جواب بدم؟»
کلفت: «ببخشید اگه ناراحت شدین، منظوری نداشتم، حالا میگین ساعت چنده؟»
نازک: «گفتم اینقدر که ده بار دیگه برم و بیام. میبینی؟ اینجوری.»
مرد گفت: «مات مونده بودم آخه این زن چشه هی میره و هی میآد، بیش از یک ساعت.»
زن گفت: «همون روزی بود که دیگه میخواستم ازش جدا شم. انگار میخواستم پوست بندازم خیلی بهم فشار میاومد.»
و دوباره با صدای کلفت گفت: «مثلن داشتی خودت رو تخلیه میکردی.»
به خنده ترکید و با صدای خودش گفت: «میوه و شیرینی، فراموشمون نشه.»
ـ «دوست ندارم این رو بگم، ولی انگار شانس ما بوده که بعدِ اینهمه مدت، همین امروز صبح اعدامش کنند.»
ـ «وقتی کلید رو بهم داد، دستاش همچی میلرزید. کاش میشد اون نمیمرد و باز ما اینطوری تنهای تنها خوش میگذروندیم.»
ـ «تنها که نه. عکس اون...!»
ـ «وای.»
با صدای کلفتشده گفت: «ببخشید اگه ناراحتتون کردم.»
نازک: «میخوام عکسش باشه و ببینه چقدر با تو خوشم، عزیزم.»
مرد گفت: «کاش یه کم من رو هم اندازهی اون اینطوری لوس میکردی.»
و دستش لغزید در گودی کمر زن.
ـ «آقا تو خیابونیما.»
بغل میوهفروشی دست زن را رها کرد و همینطور که منتظر مانده بود تا صاحبمغازه، میوهها را وزن کند، چرخید طرف زن و یکهو پرید عقب. از پشت محکم خورد به میزِ روبهروی مغازه. ترازوی روی میز بالاپایین رفت. زن روی سینهی پا ایستاده بود و دستانش دو طرف صورت، چشمانش را درانده بود، زیر لامپ آویزان از رشتهسیمی بالای میز سایهروشنهای روی صورتش درهم گره خورده بود. مرد که هایی کشید، زن خودش را رها کرد، قهقاه خندید. مردِ صاحبمغازه برگشت، نگاه کرد، لب ورچید و دوباره مشغول کارش شد. مرد که برگشت طرف مغازه، زن از همان پشت دستانش را دور کمر مرد حلقه کرد و چانهاش را گذاشت روی شانهی او و رو به مرد صاحبمغازه گفت: «ببخشیدا، ولی مثلن اومدیم شبهِ ماهعسل.»
مرد پوزشخواهانه گفت: «مگه آدم چند بار عروسی میکنه؟»
زن گفت: «من دو بار، این آقاپسر یه بار، اینقدر ازش خوشم میآد!»
مرد کیسهی میوهها در دست راه افتاد. زن تلویی خورد و دستش از دور کمر مرد باز شد. پشت سرش راه افتاد. به مرد که رسید گفت: «شیرینی یادت نره، نوشیدنی یادت نره، امشب خیلی کار داریما.»
ـ «یه چیزی بگم؟»
زن روبهروی مرد روی سینهی پا ایستاد دستانش را دو طرف باز کرد طوری که انگار بخواهد پرواز کند یا تازه از پروازی روی زمین، هنوز کامل ننشسته باشد. مرد همینطور که جلو میرفت خورد به سینهی زن، کنارش زد و به راهش ادامه داد. زن مدتی همانطور ماند بعد چرخید و دوید. دوباره جلوی مرد گارد گرفت: «آمدی، نیامدیا.»
مرد به زن که رسید صورتش را جلو برد. زن چشماش را بست صورتش را جلو کشید و لبش را غنچه کرد. مرد گفت: «میدونی؟ اصلن نمیتونم اینها رو باور کنم، انگار دارم خواب میبینم، به این خوشی شک دارم، به این روزها شک دارم، به خودم، به تو، این مثلن خوشبختی و.. و.. تو میدونی چم شده؟»
زن یکه خورد: «باز هم بگو تقصیر منه، بگو تو نمیذاری.»
ـ «اصلن حال خوشی ندارم.»
پیچید سمت شیرینیفروشی. از هر سینیِ شیرینی چند تایی برایشان توی جعبه گذاشتند. زن دانهای شیرینی برداشت، ناخن بلندِ لاکصورتی خوردهی زن، توی سفیدی خامهی شیرینی فرو رفت. بعد بیرون آمد و یک نوک انگشت خامهای آمد جلوی دهان مرد. مرد پیچید طرف شیرینیفروش: «چقدر بدَم خدمتتون؟»
انگشت خامهای در هوا معطل ماند. زن برش گرداند آن را لیسید تا صورتی از زیر سفیدی بیرون زد. بیرون نمنم ریزی توی تاریکی هوا معلق بود. مرد زیر همینِ نمنم، منتظر زن مانده بود. مستطیل نوری کنار مرد، روی خیسی آسفالت، کشیده شده بود تا درختها و دیوار پشت سر مرد، آنجا میشکست و از دیوار بالا میرفت. زن از توی همان شیرینیفروشی به مرد که در تاریکیِ بغلِ مستطیلِ نور پیدا نبود گفت: «نون یادت نره، فردا خوابیدن تا هر وقت دلمون خواستِها.»
و رو به جوان پشت پیشخوان لبخندی زد و بیرون رفت. مرد گفت: «نمیدونم، ولی گمونم یه چیزی رو فراموش کردهایم.»
در تاریکی کوچه به کوچهای پیچید و زن در پیاش نیمهدوان آمد. گاهی شوخ روی یک پا لیلیکنان، یکوری که میشد جیغی ریز و خوش میکشید. از چند کوچه گذشتند، به میدانی رسیدند، پیچیدند در کوچهی دیگری. کوچهی بعدی یا بعدتری ناگهان مرد ایستاد و زن از پشت به او خورد: «کجا من رو دنبال خودت هی میکشی، خسته شدم.»
مرد گفت: «اینقدر ورجهوورجه نکن، کمتر بپربپر کنی، کمتر خسته میشی.»
دور خودش چرخید و اطرافش را دید زد: «هی، ما کجاییم؟»
زن رفت تا یکجایی و برگشت. رفت، برگشت: «نمیدونم، نمیشناسی اینجا رو؟»
مرد رفت تا سر کوچه، وقتی برگشت در سیاهی کوچه ندید که زن کجا ایستاده، بلند گفت: «اصلن نمیدونم کجاییم.»
ـ «از بس حواسمون به هم بوده، نفهمیدیم داریم کجا میریم. قشنگ نیست؟»
مرد نیشخندی زد کیسههای میوه و جعبهی شیرینی را دو طرفش، زمین گذاشت. زن گفت: «حالا چهکار کنیم؟»
ـ «دیگه اینقده هم سخت نیست، پیدا کردنش راحته.»
ـ «خیلی سوژه است اگه گم بشیم، یه زن و مرد تازه ازدواجکرده گم توی کوچهها، شاعرانه نیست؟»
و خندید. بعد دست مرد را که داشت از بغلش رد میشد گرفت. مرد چرخید. زن مرد را بغل کرد. مرد شانههای زن را مالید و زن همینطور که زل زده بود به صورتِ محو او با صدای خشداری گفت: «کاش زود برسیم.»
مرد زن را سفتتر به خودش فشرد. «همینطور که صبح رفتیم، حالا هم میریم.»
ـ «نشانی که همرات هست؟»
ـ «میدان ورودی شهر، پیاده. خیابان دست راست، مستقیم. اولین کوچه میپیچیم. سمت چپ، زنگ بالاییِ درِ سوم. از این سرراستتر دیگه نمیشه.»
ـ «خوب وقتی رسیدیم، نَه صبحِ صبح، نه ظهر، بهترین ساعت، ساعت ده.»
زنی جوان در را باز کرد: «بیایین تو.»
چشمهاش پف کرده و قرمز شده بود. زن گفت: «نکنه تا حالا خواب بودی؟»
خندید. چیزی نگفت. از راهپله که میرفتند بالا، نرسیده به در آپارتمان، درِ گوشی گفت که بابای شوهرش را دیشب اعدام کردهاند. گفت که قرار بوده عفو بخورد.
گفت: «خیلی یهویی بود. صبحی سپیده زدهنزده خبرمان کردند، با تلفن.»
گفت: «اینا وضعشون مساعد نیست، یه کم داغونن.»
گفت: «مادرشوهرم هم اینجاست.»
توی هال، چشمهای مادرشوهر بسته بود، سرش روی شانه همراه با نیمتنه به چپ و راست میرفت و چیزی نامعلوم زیر لب زمزمه میکرد. شوهر، ساکت، جلوی مهمانها بلند شد. بعد مادرش را فرستاد توی اتاق دیگری و آمد پیش زن و مرد نشست. بلند شد و رفت به همان اتاقی که مادرش رفته بود. زن چای آورد. گفت: «میوه هم هست ولی جلو اینها گفتم خوب نیس بیارم. اشکالی که نداره؟»
انگار خواست دوباره بلند شود که زنِ تازهرسیده نگذاشت و خودش رفت و استکان و سینی آورد. مانتو را کند، کنار خود مچاله گذاشت بغل کیف. وقتی که داشت چای میریخت، آن یکی زن مانتو پوشید. شوهر و مادرشوهر، منتظر، کنار در هال ایستاده بودند. زنِ مانتوپوشیده کلید را پیش زن و مرد گذاشت و گفت: «باید ببخشید. متوجه هستید که؟!»
همینطور که دگمههای مانتو را دگمه به دگمه میبست گفت: «میریم شهر اینها، واسه مراسم.»
دستمال به چشمهاش کشید. بینیاش را بالا کشید. لبخند زد: «خونه دست شما، دیگه خودتون از خودتون پذیرایی کنید.»
و با شوهر و مادرشوهرش بیرون رفتند. زن و مردِ از راهرسیده تا پایین راهپله بدرقهشان کردند. برگشتند بالا، توی خانه، در هال را که پشت سر خود بستند، نفسِ انگار گیرکردهای را بیرون دادند و به هم نگاه کردند. روی دهانشان لبخندی ماسیده بود.
مرد ننشسته لیوان چای را سر کشید و رو کرد به زن که داشت با لبهی بالایی تاپش ور میرفت. دستش را گرفت زن را کشید نزدیک خود: «حالا میشه؟!»
ـ «هولآقا، صبر بد نیستها.»
مرد صورتش را به صورت زن نزدیک کرد لبها مماس شدهنشده، زن بلند شد و رفت از توی کیفش عکسی بیرون کشید و گذاشت روی تلویزیون.
ـ «برا چی، این؟»
ـ «تو را خدا عصبانی نشو. میخوام، میخوام ما رو ببینه، همهی این چیزها رو ببینه.»
مرد رفت طرف عکس که زن دستش را گرفت و بغلش کرد. دستای مرد از دو طرف آویزان بودند.
ـ «خیلی نازی آقاپسر.»
مرد دستاش را دور کمر زن حلقه کرد برآمدگی زیر چشمش را مکید که زن از بغل مرد بیرون آمد و گفت: «بریم تو اون اتاق.»
ـ «چرا؟»
ـ «آخه جلو این عکس، انگار یکی داره نگام میکنه، بعد لختم رو میبینه، بریم، بریم تو اون اتاق.»
مرد را کشانکشان دنبال خودش کشاند.
ـ «چه میکنی؟»
زن گفت: «بیا دنبالم شاید بتونیم بفهمیم کجاییم.»
هر کوچه به سیاهی کوچهی دیگری ختم میشد که آشنا نبود. ساعتهای بعد از نیمهشب را طی میکردند و هیچ جای شناختهای نمیدیدند که از آن به جایی که میخواستند بروند. کسی در تاریکی کوچهها پیدا نبود و زیر دایرههای روشن زردی که متناوب کوچهها را روشن کرده بودند هیچ نشان آشنایی نبود. مرد گفت: «آخه تو شهر به این کوچکی مگه کسی هم میتونه، یعنی میشه گم بشه؟»
ـ «کاش از یکی نشانی میپرسیدیم. کروکیها رو که با خودت آوردی؟»
ـ «بیا این هم کروکی خانه، نانوایی، سوپری و هر چیزی که آقای صاحبخونه، میگم عجیب نیست حال داشته، یعنی تو اون وضعیت برامون اینا رو بکشه؟»
زن کروکیها را نگاه کرد قهقاه خندید. زجری، صدایش در گوش مرد پیچید که گفت: «حتمن میدونسته که قراره گم بشیم. میدونی قرار بوده ما گم بشیم همین. باور نمیکنی این هم نشونهاش.»
روی خیسی آسفالتِ وسط کوچه نشست، کروکیها را مچاله میکرد: «بیا از یکی بپرسیم کجا باید بریم.»
دراز کشید: «بیا دستم رو بگیر، خیلی خستهام، میخوام بلند شم.»
مرد که دست زن را گرفت بلندش کند کیف زن افتاد زمین و از کیف عکسی افتاد بیرون، مردی توی عکس لبخند میزد. زن جلدی عکس را برداشت. مرد دست زن را رها کرد و گفت: «همین، همین.»
زن تلپ افتاد جلوی مرد، دستش محکم کشیده شد روی زبری آسفالت: «میدونم حتمن تقصیر منه. حتمن میخوای بگی واسه اینه که عکس اون رو همهجا با خودم میآرم و میبرم.»
بلند شد روبهوری مرد ایستاد: «اگه واسه نحسی اینه، آقاپسر! بیا، همین الان خیال تو و هر کی دیگه رو راحت میکنم.»
نشست توی زردی دایرهایشکل نوری و زل زد به عکس. تا کرد تا پاره کند یا بیندازدش توی جدول، توی آبی که کثیف و پرشتاب میرفت تا زیر پلی و آن ور دوباره با کف بیرون میزد. دستهایش به عکس که فشار وارد کرد تا پاره کند یا مچاله، لرزید. مرد روبهروی عکس، روبهروی زن نشست: «داری گریه میکنی؟»
زن گفت: «نه، نع.»
ناخواسته پشت دستش به چشمهایش کشیده شد. به عکس نگاه کرد. خندید. «عکسش هم مثل خودش لجنه. یه نکبت واقعی، میبینی داره باهامون چهکار میکنه؟»
ـ «ببینم از منم عکسی چیزی داری؟»
ـ «آره، آره، ایناها.»
دست کرد توی کیف. میان رژلب، دستمال کاغذی، آدامس و ادکلن: «تو رو خدا ببین، میبینی؟ همرام نیست. حالا که باید باشه نیست.»
مرد پشت کرد به زن پاهایش را انداخت توی آب جدول که تا زیر زانو، خیسی بالا آمد. زن عکس را تا نیمه، پاره کرد: «همهش این کثافت، داره این بلاها رو...»
ـ «منظورت چیه که هر جا میری این رو با خودت میبری؟»
ـ «میخوام ببینه که چهطور وقتی نیستش دارم خوش میگذرونم.»
ـ «پس من رو میخوای، میخوای که به اون...؟»
بلند شد. پاچهی شلوار تا زیر زانو سیاهتر از بالاتر بود. رفت تا کنار کیسهی میوه و شیرینی، زن گفت: «نون هم نخریدیم.»
ـ «میدونی چی یادم رفته بود. یادم رفته بود یه خیلیبدبختم، یه بدبخت بیچارهی مترسک.»
زن دست مرد را گرفت. کشید. دست خیس مرد توی دستش لیز خورد. دستش را کشید به پوست عرقعرقی مرد و همینطور که نفسنفس میزد سرش را گذاشت روی موهای کمِ سینهاش: «خسته شدهایا!»
مرد روبالا خوابیده بود. سیگاری روشن کرد و همینطور که دود سیگار را از سوراخ بینی و دهان بیرون میآمد چشمهایش را بست. زن، با ناخن روی شانهی مرد میکشید و وقتی زیر ناخن پرِ عرق میشد دستش را میتکاند: «نازم! خیلی ساکتی!»
ـ «به نظر تو من خوشبختم؟»
زن سفیدی پُر سایهی ملافه را تا روی برجستگیِ سینه بالا کشید: «نمیدونم.»
غلت خورد روی شانه و همینطور که موهای روی پیشانی مرد را با انگشت شانه میکرد گفت: «همهچی با پرسیدن خراب میشه. هر وقت از خودم یه چیزی پرسیدم، توش شک اومده! خراب شده.»
بینی مرد را کشید: «مثل دوستی و امتحان. اگه امتحانش کنی...»
ـ «این رو دیدی؟»
خم شد صورتش را در موهای زن فرو کرد و دود سیگار را با فشار دمید میان موهای زن. دود، خاکستری و آبی، جابهجا، مثل شعلههای نامریی آتشی ناپیدا از میان انبوه موهای هایلایت زن سر کشید. آرام و درهمپیچان موج میخورد و بالا میآمد. روی موها میخزید و بالاپایین میشد. مرد گفت: «دیدی؟»
ـ «آخه چجوری؟ چجوری ببینم؟»
مرد آینهای را از روی عسلی پای پنجره برداشت و دوباره لپهاش پر از دود سیگار شد و وقتی که آینه آمد روبهروی زن، زن دید که چگونه دود زیبا و ترسناک از لابهلای موها بالا میآید. مرد گفت: «دیدی؟ این زندگی منه. زیبا، ترسناک، پر از چهکنم چهکنم، آیا درست، آیا غلط. همین الان، همین قضیهی اعدام و بعد کار الانِ ما.»
ـ «ولی من همین که با تو خیلی خوشم همین برام خیلی هم کافییه، چیز بیشتری نمیخوام، یعنی چیز بیشتری نیست که بخوام.»
ـ «با اون خوش نبودی؟»
ـ «اولش چرا، ولی بعدش نمیدونم چی شد که دیگه نه.»
ـ «شاید با من هم بعدش دیگه نه باشه.»
ـ «نمیدونم، الان هیچی نمیدونم. نمیخوام هم بدونم، اگه هی نپرسی خراب نمیشه، نازم!»
خندید و مرد را کشید روی خودش. مرد سیگار در دهان کشیده شد طرف زن: «میدونی؟ من نمیتونم باور کنم که داره بهم خوش میگذره. اصلن به اصلِ این قضیه شک دارم. اینقدر نشه، نشه، نتونیم، بعد امروز که صبحش...»
ـ «ول کن عزیزم. بیا این چند روز فقط خوشی باشه، میخوام خیلی خوشی تو این روزام باشه. عصری هم میریم بیرون، پارک، حالا که اینا رفتن میریم خریدِ همهی چیزایی که واسهی مهمونی دادن به خودمون لازم داریم.»
آرام و با شیطنت مشت کوبید بر بازوی مرد. دستش رفت بالا آمد پایین. بالا پایین. بالا پایین و بر دری کوبیده میشد و صدای کوبهی در میان آنها باصدا میپیچید و با نمنمِ ریز روی کف آسفالت کوچه پخش میشد. «آخه چرا هیچکی تو این خونهها نیست؟»
مرد، بیراه، روی زمین نشست: «این همه کوچه از کجا پیداشون شد؟»
زن پشت به در، تکیه داد به در، سُر خورد: «از بیعرضگی آقا.»
ـ «دارن هی زیاد میشن، همینطور زیاد میشن انگار یکی نشسته اون بالا و اینها رو میزاد.»
ـ «زاده نمیشن، بیخایگی آقا رو نشون میدن.»
رو کرد به آسمان، قطرهقطره از گونههاش آب میچکید و در تاریکی گم میشد: «آخ خدا، اگه شانسم رو میدیدم.»
ـ «شانست خیلی بده، نظر منم همینه. اینقدر بده که تا بیوه شدی یه پسری رو تور کردی برا خوشخوشانت. برا اینکه به یه عکس نشون بدی چقدر خوشخوشانت میشه.»
ـ «راس میگی آقا! شانسم اینقدر خوبه که اون زندگی رو ولش کنم گرفتار یه پیرپسرِ بیعرضه بشم که نتونه، نتونه، بعد من رو بکشه اینجا که...»
ـ «من نمیتونستم یا حضرتِ خانم اجازه نمیدادن؟»
ـ «من نباید بذارم، تویی که باید بتونی آقای خیلیچیزدان.»
ـ «من بیعرضهام اینقدر بیعرضهام که شدهام مترس یه بیوهخانم که هنوز دلش برا اون یکی شوهرش اینجوری اینجوری میشه.»
ـ «اگه ازش متنفر نبودم که جدا نمیشدم ازش، داری خیلی بد میشی آقاپسر.»
ـ «به خاطر سوز هوا بود که چشمات ناودون شد، وقتی میخواستی پارهش کنی دستات اینطوری میلرزید؟»
سحر با سرمای خیس ریزریز پیچید دور تن آن دو. مرد بیتوجه به زن پیچید در کوچهای و صدای پاهاش کم و کمتر شد. زن نشسته بود. باد میپیچید دور سرش. روسریاش رو کنار زد. بلند شد. رفت سمتی که مرد رفته بود. نرسیده به درگاه کوچه پارههای عکس را دید، در پارهی عکسی چشمان مردی بهخنده خمارشده، داشت نگاه میکرد. دورش ریشهها و پارهتارهای کاغذی، خیس خورده بود. زن خم شد تا پارهی عکس را بردارد. دست مماسشدهنشده، راست ایستاد. برنداشت. باد لابهلای لباسهای خیسش میپیچید. تندیِ بادی پارهی عکس را روی زمین خیزاند. بلند کرد. انداخت. دوباره خیزاند و عکس کج و معوج، روی موجی ناپیدا، با باد میخیزید. در تاریکی ناپدید میشد و در روشنای زرد گاهگاهی تیربرقها پیدا میشد. رفت در کوچههایی که در تاریکی از هم زاده میشدند و در تاریکی در هم فرو میرفتند. به هم میرسیدند و از هم دور میشدند.
سعید شریفی
سه شنبه 1386/06/20
ساده است
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلطکی میرود
و گفتن که: سگ من نبود!
چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد
ساده است بهرهجویی از انسانی
دوست داشتناش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که: دیگر نمیشناسمش
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن
به حساب ایشان
و گفتن که : من اینچنینام
ساده است که چگونه میزیایم
باری! زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم.
و هنوز از خماری آن قبلی در نیامده میخواهم این یکی را گریه کنم که:
چه مدت لازم بوده تا کلمه عفو بر زبان جاری شود؟
تا حرکتی اعتماد انگیز انجام گیرد
بیا تا جبران محبتهای ناکرده کنیم
بیا آغاز کنیم!
فرصتی گران را به دشمنخویی از کف دادهایم
و کسی نمیداند
چقدر فرصت باقی است
تا جبران گذشته کنیم
دستم را بگیر!
مارگوت بیگل ( به ترجمه شاملو)
دوشنبه 1386/06/19
ابر نیمه تمام و تمام آسمان
پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود ، چندین سال نزد استاد ، درس ِ معرفت و عشق می آموخت .
شیوانا نام او را "ابر نیمه تمام " گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر جوان نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند؟
شیوانا از "ابر نیمه تمام" پرسید: چطور فهمیدی که عاشقش شده ای؟!
پسر گفت : هر جا می روم به یاد او هستم . وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم !
شیوانا گفت : اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نیز مجبور است به پدرش در کار آشپزی کمک کند. آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای بقیه همکلاسی هایت غذا می پزد و ظرف های آنها را تمیز می کند.
ابر نیمه تمام کمی در خود فرو رفت و بعد گفت : به این موضوع فکر نکرده بودم . خوب این نقطه ضعف مهمی است که باید در نظر می گرفتم .
شیوانا تبسمی کرد و گفت: پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زود گذر و التهابی گذرا بیش نیست و بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!
دو هفته بعد "ابر نیمه تمام " نزد شیوانا آمد و گفت که نمی تواند فکر دختر آشپز را از سر بیرون کند. هر جا می رود او را می بیند و به هر چه فکر می کند اول و آخر فکرش به او ختم می شود. شیوانا تبسمی کرد و گفت: اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار ، ضخیم و ترک خورده است. به راستی بد نیست که همسر تو فردی چنین زشت و خشن باشد. آیا به زیبایی نه چندان زیاد او فکر کرده ای ! شاید علت این که تا الان تردید کرده ای و قدم پیش نگذاشته ای همین کم بودن زیبایی او باشد!؟ پسر کمی در فکر فرو رفت و گفت؟ حق با شماست استاد! این دختر سن و سال بالایی هم دارد و چند سال دیگر پیر و شکسته می شود. آن وقت من باید با یک مادر بزرگ تا آخر عمر سر کنم!
شیوانا تبسمی کرد و گفت : پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوس زودگذر و التهابی گذرا بیش نیست پس بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن !
پسرک راهش را کشید و رفت . یکی از شاگردان خطاب به شیوانا گفت که چرا بین عشق دو جوان شک و تردید می اندازید و مانع از رسیدن این دو به هم می شوید. شیوانا تبسمی کرد و پاسخ داد : هوس لازمه رسیدن آن دو نفر به هم نیست. عشق لازم است و " ابر نیمه تمام " هنوز چیزهای دیگری را بیشتر از دختر آشپز دوست دارد.
یک ماه بعد خبر رسید که " ابر نیمه تمام " بی اعتنا به شیوانا و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است و چون شغلی نداشته در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.
یکی از شاگردان نزد شیوانا آمد و در مقابل جمع به بدگویی " ابر نیمه تمام " پرداخت و گفت: این پسر حرمت استاد و مدرسه را زیر پا گذاشته و به جای آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزی رفته است. جا دارد او را به خاطر این بی حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بیرون کنید!؟
شیوانا تبسمی کرد و گفت: دیگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جدید مدرسه " ابر نیمه تمام" بگوید. از این پس نام او "تمام آسمان" است. اگر من از این به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از "تمام آسمان" بپرسید. همه این درس و معرفت برای این است که به مرحله و درک او برسید. او اکنون معنای عملی و واقعی عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است.
یکشنبه 1386/06/18
گل صداقت
250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر، ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد، ملکه آينده چين مي شود.
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آميختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد.
روز ملاقات فرا رسيد، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند. لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت… همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود.
سه شنبه 1386/06/13
کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند. (گوته)


