تبليغاتX
رويای راهست اين

پنجشنبه 1386/04/14

عشق عمومی

 

اشک رازي‌ست
لب‌خند رازي‌ست
عشق رازي‌ست


اشک ِ آن شب لب‌خند ِ عشق‌ام بود.




قصه نيستم که بگوئي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...


من درد ِ مشترک‌ام
مرا فرياد کن.



درخت با جنگل سخن مي‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي‌گويم


نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات براي ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هاي‌ات با دستان ِ من آشناست.


در خلوت ِ روشن با تو گريسته‌ام
براي ِ خاطر ِ زنده‌گان،
و در گورستان ِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترين ِ سرودها را
زيرا که مرده‌گان ِ اين سال
عاشق‌ترين ِ زنده‌گان بوده‌اند.




دست‌ات را به من بده
دست‌هاي ِ تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم
به‌سان ِ ابر که با توفان
به‌سان ِ علف که با صحرا
به‌سان ِ باران که با دريا
به‌سان ِ پرنده که با بهار
به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن مي‌گويد


زيرا که من
ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صداي ِ من
با صداي ِ تو آشناست.

شاملو-۱۳۳۴

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 9:41 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/04/11

فراموش کن هر آنچه را که نمی توانی بدست بیاوری و بدست بیاور هر آنچه را که نمی توانی فراموش کنی...

شکسپیر

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 13:29 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/04/05

سکوت

سکوت، بستری آشنا
نیاز یک تفکر نآرام
نه رضایتی بی نشان از تصمیمی آرام
سکوت، بی نهایتی بی صدا از گذشته ای نازیبا
نه رضایتی زیبا از هیاهویی با هیا
سکوت
جستجویی بی ثمر در گذشته ای پر اثر
برای آینده ای پر خطر
سکوت نشان است
نه نشان رضایت
نه نشان
نه رضایت...
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 12:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/04/03

تو را دوست می‌دارم

تو را دوست می‌دارم
 تو را به جای همه‌ی کسانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه‌ی روزگارانی که نمی‌زيسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گستره‌ی بيکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر جانوران پاکی که آدم نمی‌رماندشان
تو را به جای همه‌ی کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم برای خاطر نخستين گناه
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خويشتن را بس
اندک می‌بينم.
بی‌تو جز گستره‌ای بی‌کرانه نمی‌بينم
ميان گذشته و امروز 
از جدارِ آينه‌ی خويش، گذشتن نتوانستم
می‌بايست تا زندگی را لغت به لغت فراگيرم
راست از آن‌ گونه که لغت به لغت از يادش می‌برند.
 تو را دوست می‌دارم، برای خاطر فرزانگيت  که از آن من نيست
 تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه‌ی آن چيزهايی که بجز وهمی نيست دوست می‌دارم.
برای خاطر اين قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم.
تو می‌پنداری که شکی، حال آنکه بجز دليلی نيستی.
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خويشتن در اطمينانم.

پال الوارد

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 13:21 |  لینک ثابت   •