سه شنبه 1386/01/28
ویکتور هوگو
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!
یکشنبه 1386/01/26
قطرات سه گانه
روزی هنگام سحر گاهان رب النوع سپیده دم از نزدیکی گل سزخ شکفته ای می گذشت . سه قطره آب بر روی برگ گل مشاهده نمود که او را صدا کردند.
-چه می گویید ای قطرات درخشان ؟
-می خواهیم در میان ما حکم شوی.
-مطلب چیست؟
-ما سه قطره ایم که هریک از جایی آمده ایم می خواهیم بدانیم کدام بهتریم .
-اول تو را معرفی کن .
یکی از قطرات گفت :
من از ابر فرود آمده ام .من دختر دریا و نماینده اقیانوس مواجم.
دومی گفت :
من ژاله و پیشرو بامدادم .مرا مشاطه صبح و زینت بخش ریاحین و ازهار می نامند.
-دخترک من!تو کیستی ؟
من چیزی نیستم . من از چشم دختری افتاده ام .نخستین بار تبسمی بودم مدتی دوستی نام داشتم و اکنون اشک نامیده می شوم.
دو قطره اول از شنیدن این سخن به خنده افتادند اما رب النوع قطره سوم را به دست گرفت و گفت:
- هان! به خود بازآیید و خود ستایی ننمایید .این از شما پاکیزه تر و گرانبها تر است .
-ولی گفت :من دختر دریا هستم.
- دومی گفت من دختر آسمانم.
-رب النوع گفت :چنین است اما این بخار لطیفی است که از قلب بر خاسته و از مجرای دیده فرود آمده است !
این بگفت و قطره ی اشک را مکید و از نظر غایب شد.
شاعر فرانسوی تریللو
شنبه 1386/01/25
لئوناردو داوینچی
شنبه 1386/01/25
man zendegi ro doost daram wali ta oon ghadresh ke maleh khodameh...
Afshin.E
پنجشنبه 1386/01/23
دل تنگيهايت را جمع كن اي بهار تنها !
فردا تقسيم را خواهيم آموخت
سه شنبه 1386/01/21
یکی بود یکی نبود
يكي بود يكي نبود، يكي بود كه ديگري اومد. يكي بود اوني كه نبود يك روز مياد.يكي بود كه ديگه نيست.يكي نبود اگر كه بود...
سه شنبه 1386/01/07
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
از زندگی متنفرم...
دوشنبه 1386/01/06
Winston Churchill
You can always count on Americans to do the right thing - after they've tried everything else.
یکشنبه 1386/01/05
1386
سال نو مبارک... هفت سیر دل خوش چند؟ هفت سانت آرزو نسیه؟! هفت سیلی داغ روزگار تا کی؟ هفت سبد نفرت بین کیا؟ هفت ساقه فراموشی کجا؟ هفت ساعت پایانی از چه وقت؟ هفت آرزوی محال ۱۳ بدر در می شه.
یکشنبه 1386/01/05
Everything I Do) I Do It For You )
| |||||||

