تبليغاتX
رويای راهست اين

دوشنبه 1385/11/30

بدون عنوان

" سومین مرد از سمت راست,همون منو کشت "

مطمئنی؟

بله

سومین مرد از سمت راست , بیا جلو!ساعت 9 دیشب کجا بودی؟

خونه !

خونه چیکار می کردی؟

... زن می کشتم

کدوم زن؟

زنی که نمی شناختم

حالا اونو می شناسی؟

... آره ,چون کشتمش...ذره ذره کشتمش تا بهتر بشناسمش

به مردی که قاتلم بود نگاه کردم,چشمای زیبایی داشت , چطور وقتی منو می کشت متوجه چشماش نشدم؟

برای چی این زنو کشتی؟

... نمی ذاشت هیچ کار دیگه ای باهاش بکنم , حتی نمی ذاشت عاشقش بشم یا چند کلمه باهاش حرف بزنم

بازرس گفت : خانم از خونش می گذرید؟

گفتم: نخیر , قصاص

! گفت: نصف دیه اش را باید بپردازید

گفتم: می پردازم

گفت : چطور ؟ شما که مردید و به جز چند دست لباس و یک مشت دست نوشته چیزی از خودتون به جا نذاشتید

گفتم : می پردازم

این بار قاتلم بود که می پرسید : آخه چطوری؟

گفتم : یک عمر عاشقت می شم بس نیست؟

گفت : اما تو مردی

گفتم : بهتر , دیگه هیچ وقت از دستم نمی دی

مرد خندید , ردیف دندان های سفیدش را نشان داد و گفت : قبول

بازپرس گفت : مبارکه ... پس تا پایان عمر مرد صبر می کنیم که تو دیه ات را بپردازی...آن وقت قصاص مرد جاری خواهد شد

مرد گفت : چه قصاص شیرینی

و دوباره ردیف دندان های سفیدش را نشان داد ومن مانده بودم که یه دختر مرده با مردی با چشمانی چنین زیبا ,لبخندی چنین شیرین و قلبی چنین سنگی جه کند که حق مطلب ادا شود؟؟؟؟

با خود فکر کردم : باشه... من زنم...طوری عاشقت میشم که حتی نتونی تو قصه ها قایم بشی ,خواب از چشمات فرار می کنه , و روزی هزار بار آرزوی مردن می کنی...نمی دانی که با این عشق غم انگیز چه کنی...بمان و صبر کن!من زنم...هرچند یک زن مرده...اما طوری عاشقت می شوم که ...

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 18:54 |  لینک ثابت  

یکشنبه 1385/11/22

تله موش

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

                                                                                                         نتيجه اخلاقي : اگر شنيدید مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به شما ندارد ، كمي بيشتر فكر كنید. شايد خيلي هم بيربط نباشد!

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 11:50 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/11/19

داوینچی

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد، مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل " يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد.كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل ها ي آرماني اش را پيدا كند. روزي دريك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهرة يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد. وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم.
 
مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند.
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 14:57 |  لینک ثابت   •