تبليغاتX
رويای راهست اين

پنجشنبه 1385/09/30

لطیفه

مهندسان نرم افزار کامپیوتر چطور فیل شکار می کنند؟
این دسته شکار فیل را براساس اجرای الگوریتم زیر انجام می دهند :
گام 1) برو به آفریقا
گام 2) از دماغه رود نیل ( جنوبی ترین نقطه آفریقا ) شروع کن
گام 3) به سمت شمال حرکت کن و هر منطقه را از غرب به شرق بپیما .
گام 4) در هر گذر ،
الف – هر حیوانی را که می بینی شکار کن .
ب – آن را با فیل مقایسه کن .
ج – اگر با هم برابر بودند کار تمام است و گرنه برو به گام 3 .
برنامه نویسان با تجربه ، ابتدا یک فیل را در قاهره (شمال آفریقا) قرار می دهند تا مطمئن شوند که الگوریتم فوق خاتمه می یابد.

همه فن حريف

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 19:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/09/28

بازی زندگی

بازی زندگی آن نیست که تاس خوب بیاوریم بلکه آن است که تاس بد را خوب بازی کنیم.
علیرضا نوروزی
 
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 10:28 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/09/16

شوخی ای که جدی شد

* بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ مي زدند ولی گنجشک ها جدی جدی مي مردند.
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 8:21 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/09/13

?Why Does My Heart Feel So Bad

 

Why does my heart
Feel so bad?
Why does my soul
Feel so bad?

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 19:29 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/09/11

Sacrifice

It's a human sign
When things go wrong
When the scent of her lingers
And temptation's strong

Into the boundary
Of each married man
Sweet deceit comes calling
And negativity lands

Cold cold heart
Hard done by you
Some things look better baby
Just passing through

And it's no sacrifice
Just a simple word
It's two hearts living
In two separate worlds
But it's no sacrifice
No sacrifice
It's no sacrifice at all

Mutual misunderstanding
After the fact
Sensitivity builds a prison
In the final act

We lose direction
No stone unturned
No tears to damn you
When jealousy burns

Music by Elton John
Lyrics by Bernie Taupin

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 21:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/09/11

کیستی؟

این که چه کسی هستی مهم نیست. مهم آن است که بدانی چه کسی می خواهی باشی.

دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 11:41 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/09/09

از زمین تا خورشید

 

تو يك خورشيد شكسته
من زمين سرد و خسته
بي‌حرارتِ وجودت
توي بهت غم نشسته
من ديوانه عاشق
به خيالم، تو خدايي
همه شب بيدار مي‌ماندم
كه تو با سحر بيايي
من مي‌خواستم توي رگ‌هام
معني زندگي باشي
به تن خسته عاشق
نور آرزو بپاشي
واسه تو فرقي نمي‌كرد
بودن و نبودن من
پاي خستم را نديدي
لحظه تلخ شكستن
تو هنوز توي آسماني
من زمينم كه اسيرم
من بازم در انتظارم
كه نفس از تو بگيرم
تو غريبه
من يك عاشق
كه برات دل نگرانه
فاصله بين من و تو
از زمين تا آسمانه
روزهاي خوب گذشته
كاش بر مي‌گشت دوباره
شب‌هاي سرد جدايي
باز مي‌شد پر از ستاره
كاش مي‌ديدم كه نگاهت
پر عشق مهربانه
از لب تو مي‌شنيدم
غزل‌هاي عاشقانه
تن من پر از شكايت
دل من پر از حكايت
من مي‌خواستم با تو باشم
برسم تا بي‌نهايت
تو هنوز توي آسماني
من زمينم كه اسيرم
من بازم در انتظارم
كه نفس از تو بگيرم

                                       شهریار

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 8:53 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/09/08

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد...

پیرمردی تنها در مینه‌سوتا زندگی می‌کرد.او می‌خواست مزرعه سیب‌زمینی‌اش را شخم بزند، اما این کار خیلی سختی بود.تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود.پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب‌زمینی بکارم.من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت و من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام.اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی.دوستدار تو پدر.پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام.ساعت چهار صبح فردا، دوازده نفر از ماموران اف‌پی‌آی و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را زيرورو كردند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند.پیر مرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد:پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 7:47 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/09/07

طناب زندگی

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود.او پس از سال‌ها آماده‌سازي ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خودش مي خواست تصميم گرفت از كوه تنها بالا برود.شب بلندي‌هاي كوه را تماما فرا گرفت و مرد هيچ چيز را نمي‌ديد.همه چيز سياه بود.اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره‌ها را پوشانده بود.همانطور كه از كوه بالا مي رفت چند قدم مانده به قله كوه پايش ليز خورد و در حالي كه سقو ط  مي‌كرد از كوه  پرت شد .در حال سقوط فقط لكه‌هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي‌ديد و احساس وحشتناك مكيده‌شدن را بوسيله قوه جاذبه اورا در خود گرفته بود.همچنان سقوط مي‌كرد و در آن لحظات ترس عظيمي اورا فرا گرفته بود.همه رويدادهاي خو ب و بد زندگي به يادش آمد.اكنون فكر مي‌كرد مرگ چه قدر به او نزديك است.ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد.بدنش ميان آسمان و زمين معلق شد و فقط طناب او را نگه داشته بود.در اين لحظه برايش چاره نماند جز اينكه فرياد بكشد:
-خدايا كمكم كن.
ناگهان صداي پر طنيني كه از آسمان شنيده مي‌شد جواب داد:
-از من چه مي خواهي؟
-اي خدا نجاتم بده
-واقعا باور داري كه من مي‌توانم تو را نجات دهم؟
-البته كه باور دارم
-اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن .
يك لحظه سكوت و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.گروه نجات روز بعد يك كوهنورديخ زده را مرده پيدا كردند.بدنش از يك طناب آويزان بود وبا دستهايش محكم طناب را گرفته بود.و او فقط يك مترزمين فاصله داشت .

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 20:59 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/09/06

Hiroshima

there's a shadow of a man at hiroshima
where he passed the moon
in a wonderland at hiroshima
beneath the august moon
and the world remembers his face
remembers the place was here

fly the metal-bird to hiroshima
and the way a load
speak a magic word to hiroshima
let the sky explode
and the world remembers his name
remembers the flame was hiroshima

and the world remembers his name
remembers the flame was
hiroshima, hiroshima, hiroshima ...

Sandra

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 7:48 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/09/05

مرثیه آخر

تمام كه شدم
تازه فهميدم
تمام طول تباهيم را به تماشا نشسته بودم،
راهي به رهايي مي‌جستم،
كدام راه؟
نمي‌دانستم.
ستم
بر سرزمين سرنوشتم
پايدار ماند،
از بند نرستم،
اينك
از اندكي بودن آمده‌ام،
از روز‌هاي گرفته باراني
و رطوبت مهلك تني
در پيچ وتاب،
از شب بلند التهاب
كه روز ناغافل
به رويمان افتاد،
حال
سفري به انتهاي شب
به غروبي ممتد
به روزي بي‌رمق و آفتابي
كه بوي خاطرات كهنه مي‌دهد،
سفري به يادبود بودن‌ها
به سرزمين آرزوهاي محال،
بدرود،
آغوش باز نياز!
بدرود،
تنديس باران خورده انتظار
در پيچ خيابان!
بدرود،
مسير خيس كوهستاني!
بدرود،
احساس خوش سرگرداني
در پس كوجه‌هاي پرسه‌اي ناگهاني!
روبرو
لحظه‌هاي كشدار دلمردگي
در چين و چروك اين به اصطلاح زندگي

احسان (مجوز برای کشتن)

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 9:1 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/09/05

پیوند(5)

* It must not be forced on me that if I love someone today I must also love this same person tomorrow. It is not a requirement of nature. There is no intrinsic necessity that tomorrow the love will be there. It may be; it may not be. And the more you force it to be there, the more impossible it becomes.

Osho

* نبايد اجباري در ميان باشد كه اگر امروز كسي را دوست مي‌دارم، فردا نيز چنين باشد. اين نياز طبيعت نيست. اين ضرورت ذاتي نيست كه عشق فردا نيز حضور داشته‌باشد، شايد باشد و شايد نباشد. و هر قدر بيشتر بر حضور عشق اصرار ورزي، بيشتر و بيشتر غيرممكن مي‌نمايد.

اوشو

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 7:46 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/09/04

پیوند(4)


* When I want to be alone that does not mean that I am rejecting you. In fact, it is because of your love that you have made it possible for me to be alone.

Osho

* طلب كردن تنهايي به معناي از در راندن تو نيست. در واقع، به بركت عشق توست كه گذران در تنهايي ميسر شده است.

اوشو

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 16:37 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1385/09/03

I Love You ... I'll Kill You

I see love, I can see passion
I feel danger, I feel obsession
Don't play games with the ones who love you
Cause I hear a voice who says:
I love you ... I'll kill you ...

Loneliness, I feel loneliness in my room ...

Look into the mirror of your soul
Love and hate are one in all
Sacrifice turns to revenge and believe me
You'll see the face who'll say:

I love you ... I'll kill you ...
But I'll love you forever

Loneliness, I feel loneliness in my room ...
ٍٍEnigma
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 10:38 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/09/02

یک اتفاق

مدتها بود اتفاقی افتاده بود و من نمی دانستم. گاهی حس می کردم که انگشتانم بی اراده تکان می خورند و دستم جمع می شود. گاهی عصب دستم می گرفت و انگشتانم مثل چنگک به هم نزدیک می شوند. گاهی دستم شدیدا درد می گرفت و نمی دانستم چرا؟ گاهی دستم می لرزید. انگار می خواست قطعه قطعه شود. آری... مدتها بود اتفاقی افتاده بود و من نمی دانستم.

انگشت شستم شیفته انگشت کوچکم شده بود.!!!

شیوا(نازی حسامی)

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 7:53 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/09/01

نامه ای به پدر!

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 11:11 |  لینک ثابت   •