سه شنبه 1385/08/30
هجده
تا قدم آخر
عبورت را شمردم
به اضافه دوبار
نگاهم کردی
نامت بر روی لبانم جاماند
و پانزده ضربان قلبم
سرگردان شدند
می دانی
گناه تو
گناه من
گناه روز هفتم آفرینش
گناه ماه شب چهارده
و
گناه تاس شش و دو ما بود
اینسان
برای تو
این همه سکوت نذر کرده ام
باور کن
هفده ما
مدتهاست هجده شده است.
مهدیس هرندی
دوشنبه 1385/08/29
پیوند(3)
* Never hope that the other should change. In every relationship start the change from your side.
Osho
* هرگز نخواه كه ديگري تغيير كند. در هر پيوندي تغيير را از خود آغاز كن.
اوشو
چهارشنبه 1385/08/17
پیوند(2)
* In every relationship, you can always see the ego of the other, But you cannot see your own & the other one goes on seeing your ego.
Osho
* در هر پیوندی می توانی من دیگری را ببینی، اما من خود را نمی بینی و دیگری نیز شاهد من توست.
اوشو
دوشنبه 1385/08/15
پیوند(1)
* Real love is to transform loneliness into aloneness. To help the other if you love the other person, you help him to be alone. You don't try to complete the other in some way by your presence, You help the other to be alone to be so full out of her or his own being that you will not be a need.
Osho
* عشق واقعی تنهایی را به یگانگی مبدل می سازد. اگر دیگری را دوست می داری، اگر می خواهی یاریش کنی،کمک کن تا یگانه شود. نه نباید او را اشباع کنی! تلاش نکن با حضور خود بگونه ای او را کامل کنی. آن دیگری را کمک کن تا یگانه شود. چنان سیراب از وجود خود که نیازی به حضور تو نباشد.
اوشو
پنجشنبه 1385/08/11
My Heart Will Go On
Every night in my dreams
I see you, I feel you,
That is how I know you go on
Far across the distance
And spaces between us
You have come to show you go on
Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on
Love can touch us one time
And last for a lifetime
And never let go till we're one
Love was when I loved you
One true time I hold to
In my life we'll always go on
Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on
There is some love that will not go away
You're here, there's nothing I fear,
And I know that my heart will go on
We'll stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on
Celine Dion
سه شنبه 1385/08/09
تسلسل
ده سکه دادم تخمک هايش را خريدم. قرار کرديم اگر ماهي دو تخمک رها کرد به حساب همان يک تخمک بگذاريم. مادرش هم آمد، صورتش را چسباند به صورت دخترش. سيبي بودند که نيمش پلاسيده بود و کرم خورده و نيمش خودش بود و چه زيبا.
او زيبايي صورتش را نفروخته بود ديگر. گفته بود زيبايي ام از براي هرکس که مي بيند. نمي توانم روبند بگذارم تا نبينندم. دست هايش را هم نفروخته بود. گفته بود نمي توانم پنهانشان کنم و با ديگر انسان ها عهد نبندم، برسر آن چيزها که نفروخته ام. تنها به اصرار پشت دو کتفش را خريدم به دو سکه. نرمش زيباي بالاي شانه اش و استخوان نرم برآمده کتف هايش از پشت مثل شير غليظ بسته شده بود که به دست هايم آرامش مي داد. سينه هايش را به من نفروخت. گفت اگر تخمک ها را نخريده بودم، سينه هايش را مي فروخت به من. اما اکنون بايد يک سکه بپردازم و آن ها را براي تخمک هايي که فرزند مي شوند بخرم. که پرداختم. موهايش را به شرط سياهي خريدم به يک سکه. قرار کرديم اگر سفيد داشت، هميشه کوتاهشان نگاه دارد.
قرار کرديم هيچ گاه نگاه عاشقانه به يکديگر نيفکنيم. دستانمان يکديگر را نجويند. يکديگر را به صداي نرم مهربان صدا نکنيم. در خيالمان يکديگر را پرورش ندهيم و تنها در تاريکي مطلق تخمک ها را بارور کنيم.
او پندار من را نمي پذيرفت اما تن داده بود به اين قرار. من در معادلاتم همه روابط انسان را که برابر نهاده بودم، با يکديگر ساده شده بودند و تنها مانده بود تسلسل نسل که ساده نشده بود و بايد انجام مي شد. اگر هر تخمک را فرزندي بالقوه تصور مي کردي که هرماه اولين سلول خود را به دنيا رها مي کرد و اگر در نمي آميخت با نيمه ديگر خود، فنا مي شد. يعني تو انتخابش نکرده بودي. آن وقت زايش بيش تر شبيه گل يا پوچ بود.
عقايدش در باب غريزه هر روز وحشتناک تر مي شد. مي گفت گرسنگي را با لذت فرو مي نشانيم چون چيزي به نام مزه خرمان مي کند. تشنگي را هم. يک روز در حالي که روي اجاق مستراح چمباتمه زده بود و با روده هايش کج دارومريز مي کرد متوجه شد که زايمان هم از يک جهت شبيه است به قضاي حاجت. فکر کرد آدم عجب موجود بامزه اي است. از اسافل اعضاش شش جور ماده پس مي دهد که هرکدامشان را هم به مصرف جداگانه مي رساند. بعضي ها را به آب مي اندازد و بعضي ها را از آب مي گيرد. همان جا طرح يک آدم به ذهنش رسيد. آدمي که روي گودي کنار گردنش شالي برنج داشت، روي دست هايش ريحان و نعناع و پونه سبز مي شد و از زير بغلش بنا به فصل هاي سال ميوه هاي گوناگون مي داد. از سينه هايش آب گوارا مي آمد و از راه نافش شير مي گرفت. پير مي شد اما لازم نبود بميرد. آن چه هم که به اسم وسيله توليد مثل کار گذاشته بودند وسط بدنش، وسيله تفريح بود و به کار ديگري نمي آمد. دید این آدم بی دروغ تر است و احتیاج به دور و اطرافیان ندارد. هرکس را که دوست می داشت برای مدتی از شالی و سبزی های همدیگر می خوردند بعد دوست آن آدم مثلا از مزه ریحان هایش خوشش می آمد و دوستش می شد. لازم هم نبود اصلا قوه ناطقه داشته باشد. راستی چشم هاشان هم روشنایی می داد. می توانست دماغ شان هم جوری باشد که باد سرد و گرم بدهد. روی سرهایشان هم گل خوشبو بروید و هر کس یک جور گل روی سرش داشته بود. بعد دید اگر این جوری بهتر است پس چرا حالا درگیر این روده های لعنتی است. باورش شده بود.
با همه تلاشی که کردند در طول زمانی که قرار کرده بودند؛ چیزی حدود سی و پنج سال. پانزده بچه جورواجور حاصل کارشان شد. پنج تای اول طبیعی بودند. بعد یک کج و کوله گیرشان آمد. این شش تا. بعد سه تا آمدند که شبیه هیچ کدامشان نبودند. این نه تا. بعد یکی آمد که دندان داشت. این ده تا. بعد سه تا آمدند که زود راه افتادند، زود حرف زدند و زود مردند. این سیزده تا. بعد هم دوتا آمدند با هم و به هم و درهم.
ماهی که زن یائسه شد قراردادشان به آخر رسید. با هم دست دادند. او گل خریده بود و از زحمت های این سی و پنج ساله عذر می خواست. وقتی خداحافظی می کرد حتی بغض گلویش را نفشرد. ولی زن بفهمی نفهمی چندان پایش به رفتن نبود. این پا آن پا می کرد و من من گفت: کجا بروم؟ و بغضش ترکید. او زد پشتش، راهی اش کرد و در را بست و چشمانش را هم گذاشت.
پشت سرش را با چشم بسته نگاه کرد. دید پانزده نفر جورواجور صف بسته اند که سیزده تایشان می توانند مثل خودش پانزده تای دیگر به دنیا بیاورند. دید اگر بماند خانواده اش تا بیست سال دیگر می شوند صدونودوپنج نفر و این وحشتناک است. این شد که یک پایش را گذاشت این طرف که دیگر پیدا نبود. نصف بدنش نبود. آمده بود به عدم. کارهای باقی مانده زیادی نداشت در دنیا. تنها می خواست یک عکس دسته جمعی بگیرد.
در عکس او با پانزده اتفاقی که افتاده بود و با کسی که با او اتفاق ها را به وجود آورده بود ایستاده اند. عکس روی دیوار قدیمی و دودزده یک اتاق در یک خانه قدیمی است و دیگر کسی نگاهش نمی کند. زرد شده است و قابش سیاه است و چوبی. حتی من هم نگاهش نمی کنم دیگر.
علی صمدپور

