تبليغاتX
رويای راهست اين

یکشنبه 1385/07/30

هدیه سال نو

يك دلار و هشتاد و هفت سنت! تمام پولش همين بود و شصت سنت آن را پول‌خوردهايي تشكيل مي‌داد كه دلا با چانه‌زدن با بقال و قصاب و سبزي‌فروش جمع كرده‌بود. اين دفعه سوم بود كه دلا پول‌ها را مي‌شمرد. يك دلار و هشتاد و هفت سنت! فردا هم روز عيد بود.
ظاهرا بجز اين‌كه روي نيمكت كهنه بيفتد و زارزار بگريد چاره ديگري نداشت؛ همين كار را هم كرد. او بخوبي پي‌برده‌بود كه زندگي معجون دردآوري است از لبخندهاي زودگذر و انبوه غم و اندوه و سيلاب اشك و زاري. هنگامي كه صداي گريه خانم خانه كم‌كم فرونشست وضع خانه از اين قرار بود: اطاق مبله‌اي كه هفته‌اي هشت دلار كرايه داشت. البته وضع ظاهري خانه طوري نبود كه آن را مطعلق به گدايان بدانيم ولي در عين حال بي‌شباهت به كلبه درويشان هم نبود.
در راهرو پايين يك صندوق نامه به ديوار نصب شده‌بود كه هرگز پستچي نامه‌اي در آن نينداخته بود و دكمه زنگي در پهلوي در قرار داشت كه دست هيچ بشري روي آن فشار نياورده بود، همچنين پلاكي كه‌نام مسترجيمز روي آن حك شده‌بود روي در جلب نظر مي‌كرد. به‌نظر مي‌رسيد آن وقتي كه صاحب‌خانه هفته‌اي سي دلار حقوق مي‌گرفته حروف نامي كه روي پلاك حك شده بود درخشندگي بيشتري داشته است. ولي اكنون به مناسبت تنزل حقوق صاحب‌خانه به هفته‌اي بيست دلار آن درخشندگي اوليه را از دست داده‌بود. هر وقت كه مستر جيمز به‌خانه مي‌آمد و به اتاقش در طبقه فوقاني مي‌رسيد جيم ناميده مي‌شد و در كنار خانم جيمز يا همان دلا جا مي‌گرفت. دلا زاريش تمام شد. گونه‌هايش را با پودرپاش صاف و مرتب كرد و به كنار پنجره آمد و با چشماني تار به بيرون؛ به گربه خاكستري رنگي كه از كنار نرده مي‌گذشت خيره‌شد.
دلا با خود فكر كرد: فردا روز عيد خواهدبود و من براي خريد هديه جيم فقط يك دلار و هشتاد سنت دارم. و اين نتيجه ماه‌ها پس‌انداز و پول صرفه‌جويي او بود. از بيست دلار در هفته كه چيزي باقي نمي‌ماند. مخارج مثل هميشه بيشتر از انتظار او شده‌بود. فقط يك دلار و هشتاد و هفت سنت داشت كه براي جيم هديه بخرد. يك هديه زيبا و تمام عيار و نادر، هديه‌اي كه لايق جيم باشد. ناگهان از پشت پنجره به جلوي آيينه آمد، چشمانش برقي زد و به‌فاصله بيست ثانيه رنگ از چهره‌اش پريد؛ به سرعت گيسوان بلندش را كه تا زير زانوهايش مي‌رسيد به‌جلو سينه‌اش ريخت. جيمز داراي دو چيز بود كه خودش و دلا به آن دو مي‌باليدند. يكي از آن دو چيز ساعت جيبي طلايي بود كه از پدربزرگش به پدرش و پس از او به جيم به ارث رسيده‌بود و ديگري گيسوان بلند دلا بود. گيسوان زيباي دلا چون آبشار طلايي رنگ مي‌درخشيد و تقريبا شبيه دامني تا زير زانويش را پوشانيده‌بود. دلا آنها را ماهرانه برروي سرش جمع كرد و پس از مكث كوتاهي در مقابل آينه دو قطره اشك از روي گونه‌هايش لغزيد و به‌روي قالي فرسوده و قرمز رنگ افتاد. بلوز كهنه قهوه‌ايش را پوشيد و كلاه همرنگ آن را بر سرگذاشت و به عجله از در خانه خارج شد. در مقابل آرايشگاه مادام صوفيا ايستاد و جمله همه رقم موي مصنوعي موجود است در روي شيشه ويترين مغازه توجهش را جلب كرد. از پلكان به سرعت بالا رفت و در حالي كه مثل بيد مي‌لرزيد خودش را جمع كرد و وارد سالن شد و با پيرزن فربه سفيدمويي كه سردي و خشكي از سر تا پايش مي‌باريد روبرو گشت و گفت: مادام موي مرا مي‌خريد؟ و پيرزن جواب داد: آري، كلاهت را بردار ببينم چه ريختي است. دلا كلاهش را برداشت و از زير آن آبشار طلايي رنگ سرازير شد. مادام صوفيا در حالي كه چنگال حريص خود را در خرمن زلف دلا فرو رده‌بود و آن را با ولع زير و رو مي‌كرد با خونسردي گفت: بيست دلار. چشمان دلا از خوشحالي برق زد و با عجله گفت: حاضرم.
در ظرف دو ساعت كليه مغازه‌ها را براي خريد هديه جيم زيرپا كرد تا بالاخره آن را يافت. مدتي آن را ورانداز كرد، در هيچ‌يك از مغازه‌ها مانند آن يافت نمي‌شد. مسلما آن را فقط براي جيم او ساخته بودند. زنجيري از طلاي سفيد بسيار سنگين و ساده؛ البته چون ديگر چيزهاي خوب ظاهر فريبنده‌اي نداشت بلكه ارزش معنوي داشت و در خور ساعت جيم بود. دلا به محض ديدن آن دريافت كه اين زنجير فقط لياقت جيم او را دارد و بس؛ زيرا چون خود او سنگين و گران‌بها بود.
پس از چانه زياد آن را به بيست و يك دلار خريد و با هشتاد و هفت سنت باقي‌مانده به خانه بازگشت. جيم ديگر با داشتن چنين زنجيري هميشه جوياي وقت خواهد بود چون گاهي اوقات به واسطه تسمه چرمي كهنه‌اي كه بجاي زنجير به ساعتش بسته‌بود يواشكي به‌آن نگاه مي‌كرد.
هنگامي كه دلا به خانه رسيد به فكر چاره‌اي براي ته‌مانده چپاول مادام صوفيا افتاد؛ چراغ را روشن كرد و پس از گرم كردن انبر فر، به ترميم غارتي كه از سخاوت توام با عشق به سرش آمده بود پرداخت. پس از چهل دقيقه سرش با فرهاي ريزي پوشيده شده‌بود. در آيينه عكس خودش را كه به مردان بيش از زنان شباهت داشت نگاه كرد. با خود گفت: جيم مرا خواهد كشت. با يك نگاه بومي آفريقايي خواهد خواند. باشد آخر چه‌كار مي‌توانستم بكنم؟! با يك دلار و هشتاد و هفت سنت چه‌كاري از دستم ساخته بود؟
در سرساعت قهوه درست كرد و تاوه را براي گرم شدن كنار فر گذاشت. جيم هرگز دير نمي‌كرد. دلا زنجير را در دستش گرفت و در گوشه ميز نزديك دري كه جيم هميشه از آن داخل مي‌شد قرار گرفت؛ سپس صداي پاي او را در پايين پلكان شنيد و لحظه‌اي رنگ از چهره‌اش پريد، عادت كرده‌بود كه براي هركار جزئي و ساده روزانه‌اش در دل دعا كند تا بدين وسيله مشكلش را آسان نمايد. حالا هم در دل دعا مي‌كرد: خدايا كاري‌كن كه از نظرش نيفتم و همچنان زيبا به‌نظر بيايم.
در باز و جيم وارد شد!! در را پشت سر خود بست. جواني باريك و جدي به‌نظر مي‌آمد. طفلك بيست و دو سال از سنش مي‌گذشت و بار خانواده‌اي را به‌دوش مي‌كشيد. دستكش نداشت و به پالتوي نوي محتاج بود. جيم پشت در ايستاد و مثل مجسمه خشك شد. چشمانش را به دلا دوخته بود و با حالتي به دلا خيره شده‌بود كه دلا از بيان و پي‌بردن به احساسات دروني او عاجز شد و به وحشت افتاد! نه حالت خشم بود نه تعجب، نه سرزنش بود و نه هيچ يك از حالاتي كه دلا خودش را براي برخورد با آنها حاضر كرده‌بود. او با همان حالت مخصوص بدون آن‌كه چشم از دلا برگيرد، به او خيره شده‌بود. دلا از پشت ميز به‌سمت او رفت. فرياد كرد: جيم عزيزم مرا اين‌طوري نگاه نكن. موهايم را زدم و براي خريدن عيدي خوبي براي تو فروختم. باور كن عزيزم بدون دادن عيدي خوبي به تو اين عيد برايم ناگوار بود. غصه نخور دوباره بلند خواهند شد. مجبور بودم اينكار را بكنم، اهميتي ندارد. خيلي زود بلند مي‌شوند. تبريك بگو. بيا روبوسي كنيم. نمي‌داني چه عيدي قشنگي برايت گرفته‌ام!
جيم مثل اينكه هنوز هم به اين حقيقت آشكار پي‌نبرده باشد با زحمت بسيار پرسيد: موهايت را زدي؟ دلا جوب داد: زدم و فروختم. آيا در هر صورت مرا مثل سابق دوست نداري؟ من خودم هستم. همان دلاي قديم تو. فقط موهايم را زدم. مگر اين‌طور نيست؟ جيم باكنجكاوي اطراف اطاق را گشت و باز احمقانه پرسيد: مي‌گويي موهايت را چيدي؟ دلا گفت: بيخود دنبالش نگرد؛ مي‌گويم فروختم، شب عيد است، عصباني نشو براي خاطر تو موهايم را از دست دادم. ناگهان لحن صدايش تغيير كرد و در حالي كه بغض گلويش را گرفته بود گفت: جيم؛ ممكن است موهاي سرم بشماره درآيند ولي عشقم نسبت به تو از شمار اعداد خارج است! جيم شام را بكشم؟! جيم ناگهان به‌هوش آمد، دلايش را در آغوش كشيد و در همان حال بسته‌اي را از جيب پالتو بيرون آورد و بروي ميز گذاشت و گفت: دلاي عزيزم! بيخود درباره من اشتباه مكن! هيچ‌يك از اين چيزها نمي‌تواند ذره‌اي از عشق و علاقه‌ام نسبت به تو كم كند؛ اما اگر آن بسته را بازكني علت بهت اوليه مرا درك خواهي‌كرد!
پنجه‌هاي سفيد با عجله نخ‌ها و كاغذها را پاره كرد و فريادي از خوشحالي بركشيد! سپس ماتمي گرفت و شيوني بپا كرد كه جيم با تمام قدرتش از عهده دلداريش بر نمي‌آمد. زيرا يك دست شانه‌اي كه مدتها آرزوي تصاحب آنها را كرده‌بود روي ميز قرار داشت! شانه‌هايي در صدف لاكپشت با دوره‌هاي جواهرنشان كه هر روز اقلا يك دقيقه آنها را در پشت ويترين مغازه مي‌نگريست. شانه‌هاي گران‌بهايي بود كه او ساليان دراز فقط به ديدارشان دلخوش بود و هرگز خيال نمي‌كرد روزي مالك آنها شود و اكنون آنها از آن او بودند ولي گيسواني را كه بايستي باآن زيور گران‌بها آراست از دست داده‌بود. آنها را به سينه خود چسبانيد سرش را بلند كرد و با چشمان پر اشك و لبخندي گفت: جيم! موهايم خيلي زود بلند مي‌شوند. سپس دلا چون گربه‌اي كه حمله كند براي ارايه جيم از جايش پريد. جيم هنوز عيدي زيبايش را نديده‌بود؛ دستش را مشتاقانه جلوي او گرفت و مشتش را باز كرد و فلز گران‌بها از آتش درون او مي‌درخشيد. دلا گفت: قشنگ نيست جيم؟ براي يافتنش تمام شهر را زير پا كردم! حالا ديگر روزي صدبار به ساعت نگاه خواهي كرد، ساعتت را بده ببينم بهش مي‌آيد يا نه؟
به‌جاي دادن ساعت، جيم نتوانست سرپا بايستد، خود را بروي نيمكت انداخت و خنده تلخي سر داد. سپس رو به دلا كرد و گفت: دلاي عزيزم بيا عيدي‌هايمان را مدتي نگاهداريم. به قدري اين‌ها زيبا و قشنگ هستند كه بهتر است به اين زودي مصرفشان نكنيم. من هم ساعتم را فروختم و با پولش شانه را براي تو خريدم...

ویلیام سیدنی پورتس

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 22:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/07/16

Another Day In Paradise

She calls out to the man on the street
"Sir, can you help me?
It's cold and I've nowhere to sleep,
Is there somewhere you can tell me?"

He walks on, doesn't look back
He pretends he can't hear her
Starts to whistle as he crosses the street
Seems embarrassed to be there

Oh think twice, it's another day for
You and me in paradise
Oh think twice, it's just another day for you,
You and me in paradise

She calls out to the man on the street
He can see she's been crying
She's got blisters on the soles of her feet
Can't walk but she's trying

Oh think twice...

Oh lord, is there nothing more anybody can do
Oh lord, there must be something you can say
You can tell from the lines on her face
You can see that she's been there

Probably been moved on from every place
'Cos she didn't fit in there

Oh think twice...

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 9:5 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1385/07/14

شلیک نهایی

ساعت 1دقيقه به 25...
دلم را در يك سيني لاجوردي فام گذاشتم و
درست سر ساعت 2دقيقه بعد...
گوي رقصان روشني كه متشكل از
سرخي آتشين قلب و آبي بيكران اقيانوس بود را
چرخان در آسمان سياه قلبش مشاهده كردم
كه همچون يك توپ
به دروازه ناتمام زني
شليك شده‌بود.

فواد ذکایی

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 22:49 |  لینک ثابت   •