تبليغاتX
رويای راهست اين

دوشنبه 1385/06/13

گمراهی

سيب سرخ هوس
از بلندای درخت احساس من افتاد
اما
در خلاء ترديد
عمود بر افق آرزوها
معلق ماند
جاذبه زمينی حضور تو
در نقطه انعكاس ناچاری
تنها
در دفع سيب سرخ عمل می‌كند
و ما
در پيوند طبيعت
قانون گمراهی سيرن‌ها را تكرار می‌كنيم.

مهدیس هرندی

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 9:8 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/06/08

بچه مردم

خوب من چه مي‌توانستم بكنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه مال خودش نبود. مال شوهر قبلي‌ام بود، كه طلاقم داده بود و حاضر هم نشده‌بود بچه را بگيرد. اگر كس ديگري جاي من بود چه مي‌كرد؟ خوب من هم مي‌بايست زندگي مي‌كردم. اگر اين شوهرم هم طلاقم مي‌داد چه مي‌كردم؟ ناچار بودم بچه را يك جوري سربه‌نيست كنم. يك زن چشم و گوش بسته، مثل من، غير از اين چيز ديگري به فكرش نمي‌رسيد. نه جايي را بلد بودم، نه راه و چاره‌اي مي‌دانستم. نه‌ اينكه جايي را بلد نبودم. مي‌دانستم مي‌شود بچه را به شيرخوارگاه گذاشت يا به خراب شده ديگري سپرد. ولي از كجا كه بچه مرا قبول مي‌كردند؟ از كجا مي‌توانستم حتم داشته باشم كه معطلم نكنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روي خودم و بچه‌ام نگذارند؟ از كجا؟ نمي‌خواستم به اين صورت‌ها تمام شود. همان‌روز عصر هم وقتي كار را تمام كردم و به خانه برگشتم و آنچه را كه كرده بودم براي مادرم و ديگر همسايه‌ها تعريف كردم، نمي‌دانم كدام يكي‌شان گفتند:«خوب، زن، مي‌خواستي بچه‌ات را ببري شيرخوارگاه بسپري. يا ببريش دارالايتام و...» نمي‌دانم ديگر كجاها را گفت. ولي همان‌وقت مادرم به‌او گفت كه:«خيال مي‌كني راش مي‌دادن؟ هه!» من با وجود اينكه خودم هم به فكر اينكار افتاده بودم، اما آن زن همسايه‌مان وقتي اين را گفت باز دلم هري ريخت تو و به خودم گفتم:«خوب زن، تو هيچ رفتي كه رات ندن؟» و بعد به مادرم گفتم كاشكي اين كارو كرده بودم. ولي من كه سررشته نداشتم. من كه اطمينان نداشتم راهم بدهند. آن وقت هم كه ديگر دير شده‌بود. از حرف آن زن مثل اينكه يك دنيا غصه روي دلم ريخت. همه شيرين زباني‌هاي بچه‌ام يادم آمد. ديگر نتوانستم طاقت بياورم و جلوي همه در و همسايه‌ها زار زار گريه كردم. اما چقدر بد بود! خودم شنيدم كه يكيشان زير لب گفت:«گريه هم مي‌كنه! خجالت نمي‌كشه.» باز هم مادرم به دادم رسيد و دلداريم داد. خوب راست هم مي‌گفت. من كه اول جوانيم است چرا براي يك بچه اينقدر غصه بخورم؟ آن هم وقتي شوهرم مرا با بچه قبول نمي‌كند. حالا خيلي وقت دارم كه هي بنشينم و سه‌تا و چهارتا بزايم. درست است كه بچه اولم بود و نمي‌بايد اينكار را مي‌كردم ولي خوب، حالا كه كار از كار گذشته است. حالا كه ديگر فكركردن ندارد. من خودم كه آزار نداشتم بلند شوم بروم و اين كار را بكنم. شوهرم بود كه اصرار مي‌كرد. راست هم مي‌گفت، نمي‌خواست پس افتاده يك نره خر ديگر را سرسفره‌اش ببيند.خود من هم وقتي كلاهم را قاضي مي‌كردم به او حق مي‌دادم. خود من آيا حاضر بودم بچه‌هاي شوهرم را مثل بچه‌هاي خودم دوست داشته باشم؟ و آنها را سر بار زندگي خودم ندانم؟ آنها را سرسفره شوهرم زيادي ندانم؟ خوب او هم همين‌طور. او هم حق داشت كه نتواند بچه مرا، بچه مرا كه نه، بچه يك نره خر ديگر را ـ به قول خودش ـ سرسفره‌اش ببيند. در همان دو روزي كه به‌ خانه‌اش رفته‌بودم همه‌اش صحبت از بچه بود. شب آخر خيلي صحبت كرديم. يعني نه اينكه خيلي حرف زده باشيم. او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم. آخر سر گفتم:«خوب، مي‌گي چه كنم؟» شوهرم چيزي نگفت. قدري فكر كرد و بعد گفت:« من نمي‌دونم چه بكني. هر جور خودت مي‌دوني بكن. من نمي‌خوام پس‌افتاده يه نره خر ديگرو سرسفره خودم ببينم.» راه و چاره‌اي هم جلوي پايم نگذاشت. آن شب پهلوي من هم نيامد. مثلا با من قهر كرده‌بود. شب سوم زندگي ما با هم بود. ولي با من قهر كرده بود. خودم مي‌دانستم كه مي‌خواهد مرا غضب كند تا كار بچه را زودتر يكسره كنم. صبح هم كه از در خانه بيرون مي‌رفت گفت:«ظهر كه ميام نبايس بچه‌رو ببينم، ها!» و من تكليف خودم را از همان‌وقت مي‌دانستم. حالا هر چه فكر مي‌كنم نمي‌توانم بفهمم چطور دلم راضي شد! ولي ديگر دست من نبود. چادرنمازم را به سرم انداختم؛ دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بيرون رفتم. بچه‌ام نزديك سه‌سالش بود. خودش قشنگ راه مي‌رفت. بديش اين بود كه سه سال عمر صرفش كرده بودم. اين خيلي بد بود. همه دردسرهاشتمام شده‌بود. همه شب بيدار ماندن‌هاش گذشته‌بود و تازه اول راحتي‌اش بود. ولي من ناچار بودم كارم را بكنم. تا دم ايستگاه ماشين پابه‌پايش رفتم. كفشش را هم پايش كرده‌بودم. لباس خوب‌هايش را هم تنش كرده‌بودم. يك كت و شلوار كوچولو همان اواخر، شوهر قبلي‌ام برايش خريده‌بود. وقتي لباسش را تنش مي‌كردم اين فكر بهم هي زدكه:«زن! ديگه چرا رخت نوهاشو تنش مي‌كني!» ولي دلم راضي نشد. مي‌خواستمش چه بكنم؟ چشم شوهرم كور،‌ اگر باز بچه‌دار شدم برود و برايش لباس بخرد. لباسش را تنش كردم. سرش را شانه زدم. خيلي خوشگل شده‌بود. دستش را گرفته‌بودم و با دست ديگرم چادر نمازم را دور كمرم نگهداشته بودم و آهسته آهسته قدم بر مي‌داشتم. ديگر لازم نبود هي فحشش بدهم كه تندتر بيايد. آخرين دفعه‌اي بود كه دستش را گرفته بودم و با خودم به كوچه مي‌بردم. دو سه جا خواست برايش قاقا بخرم. گفتم:«اول سوار ماشين بشيم بعد برات قاقاهم مي‌خرم»، يادم است آن روز هم مثل روزهاي ديگر هي از من سوال مي‌كرد. يك اسب پايش توي چاله جوي آب رفته‌بود و مردم دورش جمع شده‌بودند. خيلي اصرار كرد كه بلندش كنم تا ببيند چه خبر است. بلندش كردم و اسب را كه دستش خراش برداشته‌بود و خون آمده بود ديد. وقتي زمينش گذاشتم گفت:«مادل! دسس اوخ سده بودس». گفتم:«آره جونم، حرف مادرشو نشنيده، اوخ شده»؛ تا دم ايستگاه ماشين آهسته آهسته مي‌رفتم. هنوز اول وقت بود و ماشين‌ها شلوغ بود. من شايد نيم‌ساعت توي ايستگاه ماندم تا ماشين گيرم آمد. بچه‌ام هي ناراحتي مي‌كرد و من داشتم خسته مي‌شدم. از بس سوال مي‌كرد حوصله‌ام را سر برده بود. دو سه بار گفت:«پس مادل چطول سدس؟ ماسين كه نيومدس. پس بليم قاقا بخليم.» و من بازهم برايش گفتم كه الان خواهد آمد و گفتم وقتي ماشين سوار شديم قاقا هم برايش خواهم‌خريد. بالاخره خط هفت را گرفتم و تا ميدان شاه كه پياده شديم بچه‌ام بازهم حرف مي‌زد و هي مي‌پرسيد. يادم است يك‌بار پرسيد:«مادل تجاميليم؟» من نمي‌دانم چرا يك‌مرتبه بي‌آنكه بفهمم، گفتم:«مي‌ريم پيش بابا.» بچه‌ام كمي به‌صورت من نگاه كرد بعد پرسيد:«مادل! تدوم بابا؟» من ديگه حوصله نداشتم. گفتم:«جونم چقدر حرف مي‌زني. اگه حرف بزني برات قاقا نمي‌خرم. ها!» حالا چقدر دلم مي‌سوزد. اينجور چيزها بيشتر دل آدم را مي‌سوزاند.چرا دل بچه‌ام را در آن دم آخر اينطور شكستم؟ از خانه كه بيرون آمديم با خود عهد كرده‌بودم كه تا آخر كار عصباني نشوم. بچه‌ام را نزنم. فحشش ندهم و باهاش خوش‌رفتاري كنم. ولي چقدر حالا دلم مي‌سوزد! چرا اينطور ساكتش كردم؟بچهكم ديگر ساكت شد و با شاگرد شوفر كه برايش شكلك در مي‌آورد و حرف مي‌زد، گرم اختلاط و خنده شده‌بود. اما من نه به او محل مي‌گذاشتم نه به بچه‌ام كه هي رويش را به من مي‌كرد. ميدان شاه گفتم نگهداشت و وقتي پياده مي‌شديم بچه‌ام هنوز مي‌خنديد. ميدان شلوغ بود و اتوبوس‌ها خيلي بودند و من هنوز وحشت داشتم كه كارم را بكنم. مدتي قدم زدم. شايد نيم‌ساعت شد. اتوبوس‌ها كمتر شدند. آمدم كنار ميدان. ده‌شاهي از جيبم در آوردم و به بچه‌ام دادم. بچه‌ام هاج‌وواج مانده بود و مرا نگاه مي‌كرد. هنوز پول گرفتن را بلد نشده‌بود. نمي‌دانستم چطور حاليش كنم. آن طرف ميدان يك تخم‌كدويي داد مي‌زد. با انگشتم نشانش دادم و گفتم:«بگير. برو قاقا بخر. ببينم بلدي خودت بري بخري.»، بچه‌ام نگاهي به پول كرد و بعد رو به من گفت:«مادل تو هم بيا بليم». من گفتم:«نه من اينجا وايسادم تو رو مي‌پام... برو ببينم خودت بلدي بخري». بچه‌ام باز هم به پول نگاه كرد. مثل اينكه دودل بود و نمي‌دانست چطور بايد چيز خريد. تا به‌حال همچه‌كاري يادش نداده‌بودم. بربر نگاهم مي‌كرد. عجب نگاهي بود! مثل اينكه همان دقيقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خيلي بد شد. نزديك بود منصرف شوم. بعد كه بچه‌ام رفت و من فرار كردم تا حالا هم حتي آن روز عصر كه جلوي دروهمسايه‌ها از زور غصه گريه‌كردم، هيچ اينطور دلم نگرفت و حالم بد نشد. نزديك بود طاقتم تمام شود. عجب نگاهي بود! بچه‌ام سرگردان مانده‌بود و مثل اينكه هنوز مي‌خواست چيزي از من بپرسد. نفهميدم چطور خود را نگهداشتم. يكبار ديگر تخمه‌كدويي را نشانش دادم و گفتم:«برو جونم، اين پول را بهش بده؛ بگو تخمه بده، همين. برو باريكلا». بچهكم تخم‌كدويي را نگاه كرد و بعد مثل وقتي مي‌خواست بهانه بگيرد و گريه كند گفت:«مادل من تخمه نمي‌خام. تيسميس مي‌خام». من داشتم بيچاره مي‌شدم. اگر بچه‌ام يك خرده ديگر معطل كرده بود، اگريك خرده گريه كرده بود، حتما منصرف شده‌بودم. ولي بچه‌ام گريه نكرد. عصباني شده‌بودم. حوصله‌ام سر رفته‌بود. سرش داد زدم:«كيشمش هم داره! برو هر چي مي‌خواي بخر. برو ديگه». و از روي جوي كنار پياده‌رو بلندش كردم و روي آسفالت وسط خيابان گذاشتم. دستم را به پشتش گذاشتم و يواش به جلو هولش دادم و گفتم:«ده‌ برو ديگه دير مي‌شه». خيابان خلوت بود. از اواسط خيابان تا آن ته‌ها اتوبوسي و درشكه‌اي پيدا نبود كه بچه‌ام را زير بگيرد. بچه‌ام دو سه قدم كه رفت برگشت و گفت:«مادل تيسميس هم داله؟» من گفتم:«آره جونم. بگو ده‌شاهي كيشمش بده» و او رفت. بچه‌ام وسط خيابان رسيده‌بود كه يكمرتبه يك ماشين بوق زد و من از ترس لرزيدم و بي‌اينكه بفهمم چه مي‌كنم، خودم را وسط خيابان پرتاب كردم و بچه‌ام را بغل زدم و توي پياده‌رو دويدم و لاي مردم قايم شدم. عرق از سرورويم راه افتاده بود و نفس‌نفس مي‌زدم. بچهكم گفت:«مادل، چطول سدس؟» گفتم:«هيچي جونم. از وسط خيابون تند رد مي‌شن. تو يواش مي‌رفتي نزديك بود بري زير هوتول.» اينرا كه مي‌گفتم نزديك بود گريه‌ام بيفتد. بچه‌ام همان‌طور كه توي بغلم بود گفت:«خوب مادل منو بزال زيمين! ايندفعه تند ميلم». شايد اگر بچهكم اين حرف را نمي‌زد من يادم رفته‌بود كه براي چه‌كار آمده‌ام. ولي اين حرفش مرا از نو به صرافت انداخت. هنوز اشك چشم‌هايم را پاك نكرده‌بودم كه دوباره به ياد كاري كه آمده‌بودم بكنم افتادم. به ياد شوهرم كه مرا غضب خواهد كرد؛ افتادم. بچهكم را ماچ كردم. آخرين ماچي بود كه از صورتش برمي‌داشتم. ماچش كردم و دوباره گذاشتمش زمين و بازهم در گوشش گفتم:«تند برو جونم. ماشين ميادش». باز خيابان خلوت بود و اينبار بچه‌ام تندتر رفت. قدم‌هاي كوچكش را به عجله برمي‌داشت و من دوسه بار ترسيدم كه مبادا پاهايش توي هم بپيچد و زمين بخورد. آن‌طرف خيابان كه رسيد برگشت و نگاهي به من انداخت. من دامن‌هاي چادرم را زير بغلم جمع كرده‌بودم و داشتم راه مي‌افتادم. همچه كه بچه‌ام چرخيد و به‌طرف من نگاه كرد، من سر جايم خشكم زد. درست است كه نمي‌خواستم بفهمد من دارم در مي‌روم ولي براي اين نبود كه سرجايم خشكم زد. مثل يك دزد كه سر بزنگاه مچش را گرفته باشند شده‌بودم. خشكم زده بود و دست‌هايم همان‌طور زير بغل‌هايم ماند. درست مثل آن دفعه كه سر جيب شوهرم بودم، همان شوهر سابقم؛ و كندوكو مي‌كردم و شوهرم از در رسيد. درست همان‌طور خشكم زده‌بود. دوباره از عرق خيس شدم. سرم را پايين انداختم و وقتي به هزار زحمت سرم را بلند كردم، بچه‌ام دوباره راه افتاده‌بود و چيزي نمانده‌بود كه به تخمه‌كدويي برسد. كار من تمام شده‌بود. بچه‌ام سالم به آن‌طرف خيابان رسيده‌بود. از همان‌وقت بود كه انگار اصلا بچه نداشته‌ام. آخرين باري كه بچه‌ام را نگاه كردم، درست مثل اين بود كه بچه مردم را نگاه مي‌كردم. درست مثل يك بچه تازه‌پا و شيرين مردم به او نگاه مي‌كردم. درست همان‌طور كه از نگاه‌كردن به بچه مردم مي‌شود حظ كرد، از ديدن او حظ كردم. و به عجله لاي جمعيت پياده‌رو پيچيدم. ولي يك دفعه به‌وحشت افتادم. نزديك بود قدمم خشك بشود و سرجايم ميخكوب بشوم. وحشتم گرفته بود كه مبادا كسي زاغ سياه مرا چوب زده باشد. از اين خيال موهاي تنم راست ايستاد و من تندتر كردم. دوتا كوچه پايين‌تر، خيال داشتم توي پس‌كوچه‌ها بيندازم و فرار كنم. به‌زحمت خودم را به كوچه رسانده‌بودم كه يكهو، يك تاكسي پشت سرم تو خيابان ترمز كرد. مثل اينكه الان مچ مرا خواهند گرفت. تا استخوان‌هايم لرزيد. خيال مي‌كردم پاسبان سر چهارراه مرا مي‌پاييده، توي تاكسي پريده و حالا پشت سرم پياده‌شده و الان كه مچ دستم را بگيرد. نمي‌دانم چطور برگشتم و عقب سرم را نگاه كردم. وارفتم. مسافرهاي تاكسي پولشان را هم داده‌بودند و داشتند مي‌رفتند. من نفس راحتي كشيدم و فكر ديگري به سرم زد. بي‌اينكه بفهمم و يا چشمم جايي را ببيند پريدم توي تاكسي و در را با سروصدا بستم. شوفر قرقر كرد و راه افتاد و چادر من لاي در تاكسي مانده‌بود. وقتي تاكسي دورشد و من اطمينان پيداكردم، در را آهسته باز كردم. چادرم را از لاي آن بيرون كشيدم و از نو بستم. به پشتي صندلي تكيه دادم و نفس راحتي كشيدم . و شب بالاخره نتوانستم پول تاكسي را از شوهرم در بياورم.

جلال‌آل احمد

 

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 12:48 |  لینک ثابت   •