تبليغاتX
رويای راهست اين

سه شنبه 1385/03/23

اسیر

من
در گذر از گذشتن از خود هستم
رهايت مي‌كنم
و به تنها ماندنت نمي‌انديشم
باور كن
تو از هميشه
اسير تنهايي بودي
آري
من گذشتم از خود
و به سادگي
از من هم مي‌گذرم
و
تا هميشه
تنهايي را اسير نامم مي‌كنم.

مهدیس هرندی

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 15:45 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/03/22

من، خودم و تنهایی

خانه دلم تاريك است
من مانده‌ام
و خودم
و تنهايي
در پي پدر گم‌شده كودك احساسم
من
به‌ كوچه بن‌بست تو رسيده‌ام
و
خاكسترين باورها را
در حضور تلخ تو
تصوير كرده‌ام
نا آرامم
خسته از ادامه راه
و بيزار از پروانگي دوباره
و چه‌بيهوده
تمام راه
تحمل را جايگزين چاره كردم
مي‌دانم
تنها رنگ اين كادر افق
تاريكي‌ست.

مهدیس هرندی

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 16:5 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1385/03/19

خانه دوست کجاست؟

خانه دوست كجاست؟ در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثی كرد.
رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت به تاريكی شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان‌داد سپيداری و گفت:
«نرسيده به درخت
كوچه باغی است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به‌اندازه پرهای صداقت آبی است
می‌روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد
پس به سمت گل تنهايی می‌پيچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاويد اساطير زمين می‌مانی
و تو را ترسي شفاف فرا می‌گيرد
در صميميت سيال فضا، خش‌خشی می‌شنوی
كودكی می‌بينی
رفته از كاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می‌پرسی
خانه دوست كجاست؟»

سهراب سپهری

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 22:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/03/16

سایه انسان

الي‌ويسل، برنده جايزه ادبي نوبل مي‌نويسد:«خداوند سايه انسان است. همان‌گونه كه سايه حركات بدن را تكرار مي‌كند، خداوند حركات روح را تكرار مي‌كند.»
- بدين شيوه، همواره رابطه‌اي ميان آن‌چه مي‌كنيم و آن‌چه در برابر دريافت مي‌كنيم، وجود دارد. اگر سخاوتمند باشيم، سايه خداوند كارهايي را كه در جهت سود هم‌نوع خود كرده‌ايم، تكرار مي‌كند و سخاوتي چند برابر عظيم‌تر نثارمان مي‌كند. اگر سنگدل باشيم، سنگدلي ما در طرح سرنوشت ما باز تابيده مي‌شود و به‌سوي ما باز مي‌گردد.
مردم بسياري ناشادي خود را توجيه مي‌كنند و اعتقاد دارند اكنون تاوان آن‌چه را كه در زندگي‌هاي پيشين خود انجام داده‌اند، پس مي‌دهند. موارد نادري وجود دارند كه چنين چيزي رخ داده‌باشد، ولي حتي در همين موارد يك كردار حاصل از عشق راستين، آتش هر گناهي را خاموش مي‌كند. بايد خود را بر حركات هماهنگ متمركز سازيم، تا سايه‌اي كه در جهان روحاني فرافكنده‌ايم، همواره آيتي از ستايش پروردگار باشد.

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 9:28 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/03/13

مرگ نرگس

وقتي نرگس مرد، گل‌هاي باغ همه ماتم گرفته و از جويبار خواهش كردند براي گريستن به آنها چند قطره آب وام دهد.
جويبار آهي كشيد و گفت:«به درجه‌اي نرگس را دوست مي‌داشتم كه اگر تمام آب‌هاي من به اشك مبدل شده و آنها را بر مرگ نرگس بپاشم باز كم است»
گل‌ها گفتند:«راست مي‌گويي، چگونه ممكن بود با آن همه زيبايي نرگس را دوست نداشت؟»
جويبار پرسيد:«مگر نرگس زيبا بود؟»
گل‌ها گفتند:«تويي كه نرگس غالبا خم شده، صورت زيباي خود را در آب‌هاي شفاف تو تماشا مي‌كرد، بايد بهتر از هر كس بداني كه نرگس زيبا بود!»
جويبار گفت:«من نرگس را براي اين دوست داشتم كه وقتي خم شده و به من نگاه مي‌كرد، مي‌توانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم.»

اسكاروايلد
ترجمه: علی‌دشتی

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 16:26 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1385/03/12

برای کشتی‌ای که عازم هیچ بندری نیست، باد موافق معنا ندارد.

میشل دومنتی

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 18:6 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/03/10

درآمد

تو به من خنديدی
و نمی‌دانستی
من، به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب‌آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سال‌‌ها هست كه در گوش من آرام
آرام
خش‌خش گام تو تكراركنان
می‌دهد آزارم
و من انديشه‌كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما
سيب نداشت.

حميد مصدق

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 18:18 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/03/09

وزن دعا

روزي زنی با لباس‌های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد و به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی‌غذا مانده‌اند. صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت:«آقا شما را به خدا به‌محض این که بتوانم پولتان را می‌آورم». اما صاحب مغازه گفت که نسیه نمی‌دهد.
مشتری دیگری که در کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت‌وگوی آن دو را می‌شنید به مغازه‌دار گفت:«ببین خانم چه می‌خواهد؟ خرید این خانم با من».
خواروبار فروش با اکراه گفت:«لازم نیست خودم می‌دهم لیست خریدت کو؟».
زن گفت:«اینجاست.»
فروشنده گفت:«لیست ات را روی ترازو بگذار به اندازه وزنش هرچه خواستی ببر.»
زن با خجالت یک لحظه مکث کرد و از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پائین رفت.خواروبار فروش باورش نشد و مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد.کفه ترازو برابر نشد؛ آن قدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند.در آن وقت خواروبار فروش با دلخوری و تعجب تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده‌است.
کاغذ لیست خرید نبود  دعای آن زن بود که نوشته بود:«ای خدای عزیزم  تواز نیازمن باخبری خودت آن را برآورده کن.»
فروشنده با بهت جنس‌ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.زن خداحافظی کرد و رفت. مشتری یک اسکناس 50 دلاری به فروشنده داد و گفت:«تا آخرین پنی‌اش را حساب کن».
آري،فقط خداست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه‌قدر است..

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 12:52 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/03/09

پروانه

یک روز سوارخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج‌شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد. سپس فعالیت پروانه متوقف شد و بنظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی‌تواند ادامه دهد آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد.
پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بال‌هایش چروک بود. آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد. چون انتظار داشت که بال‌های پروانه باز،گسترده و محكم شوند واز بدن پروانه محافظت كنند. اما! هيچ اتفاقي نيفتاد در واقع پروانه بقيه عمرش خزيد و هرگز نتوانست پرواز كند.
چيزي كه آن شخص با همه مهربانيش نمي‌دانست اين بودكه محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن ، راهي بود  كه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بال‌هايش قرارداده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز كند.
نكته در اينجاست گاهي اوقات تلاش تنها چيز نيست كه در زندگي نيازداريم؛ اگر خداوند اجازه مي‌دادكه بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم فلج مي‌شديم و به‌اندازه كافي قوي نبوديم و هرگز نمي‌توانستيم پــــــــــرواز كنيم.

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 0:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/03/08

نجات عشق

در جزیره‌ای زیبا تمام حواس، زندگی می‌کردند. غم، شادی، غرور، عشق و .......
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهدرفت. همه ساکنین جزیره قایق‌هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می‌خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می‌رفت،عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.
غرور گفت:«نه، نمی‌توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی‌کرد.»
غم در نزدیکی عشق بود. عشق به او گفت: «اجازه بده، تا من با تو بیایم.»
غم با صدای حزن‌آلود گفت: «آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.»
عشق این بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می‌آمد و عشق دیگر ناامید شده‌بود که ناگهان صدای سالخورده‌ای گفت: «بیا عشق، من تو را با خواهم‌برد.»
عشق آنقدر خوشحال شده‌بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده‌بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد عالمی که مشغول حل مساله‌ای روی شن‌های ساحل بود، رفت و از او پرسید: «آن پیرمرد که بود؟»
عالم پاسخ داد: «زمان»
عشق با تعجب گفت: «زمان؟ اما چرا او به من کمک کرد؟»
عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت: "زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است".

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 15:53 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/03/07

weep

She turns, she burns, she feels concealed by someone that she doesn't know
She hopes some day he'll find his way into these tears that she weeps
She knows, she gave, she feels enslaved by what she gave too easily
She hopes in time she waits in line for all these things that will make her real
I feel that she woke up, feel she's had enough
Feel it's time she opened up her eyes
She holds the cold, she feels so fooled by all this pain she has revealed
She hopes, she cries, she holds inside all these things that will make her real 
She screams "put your hands on me" 
"Put your hands on me", "put your hands on I need to feel you touch"

آن دختر تغيير مي‌كند، مي‌سوزد، او احساس مي‌كند توسط كسي كه نمي‌شناسد گرفتار شده‌است.
آن دختر آرزو مي‌كند كه روزي او راهش را در اشك‌هايي كه مي‌ريزد پيدا كند.
آن دختر مي‌داند، او باور دارد، او بابت آنچه به‌سادگي از دست داده متاثر است.
آن دختر در اين زمان آرزو مي‌كند، او صبر مي‌كند براي تمامي چيزهايي كه حقيقتش را آشكار خواهدكرد.
من احساس مي‌كنم كه آن دختر بيدار خواهدشد، احساس مي‌كنم او به‌اندازه كافي چشيده‌است.
احساس مي‌كنم زمانش رسيده كه چشم‌هايش را باز كند.
آن دختر سرما را اختيار كرده‌است، او احساس مي‌كند كه فريب تمامي رنج‌هايي كه آشكار شده‌اند را خورده‌است.
آن دختر آرزو مي‌كند، او مي‌گريد، او تمامي چيزهايي كه حقيقتش را آشكار خواهندكرد را درون خود نگه‌داشته است.
آن دختر فرياد مي‌كشد:«در آغوشم بگير»
«در آغوشم بگير، من نياز دارم كه احساست كنم»

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 22:10 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/03/07

مناجات

خدايا! چگونه زيستن را تو به من بياموز . چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
خدايا! عقيده ام را از دست عقده ام مصون دار.
خدايا! رحمتي کن تا ايمان ،نان و نام برايم نياورد،قوتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افکنم .
خدايا! به هر که دوست مي داري بيآموز که عشق از زندگي‌کردن برتر است و به هر که دوست‌تر مي‌داري بچشان که دوست‌داشتن از عشق برتر .
خدايا! به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ بر بي‌ثمري لحظه‌اي كه براي زيستن گذشته‌است حسرت نخورم و مردني عطا كن كه بر بيهودگي‌اش سوگوار نباشم. 

دکتر علي‌شريعتي 
                                                                                           

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 19:42 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/03/07

انتخاب

اگر صحبت از انتخاب است، جهنم شناخته شده خود، بهتر از بهشت ناشناخته ديگران است.

 

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 16:44 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/03/06

نارگیل

يك ضرب‌المثل قديمی می‌گويد:«ميمون پير دست‌اش را داخل نارگيل نمی‌كند.»
در هندوستان، شكارگران برای شكار ميمون سوراخ كوچكی در نارگيل ايجاد می‌كنند، يك موز در آن می‌گذارند و زير خاك پنهان‌اش می‌كنند. ميمون دست‌اش را به داخل نارگيل می‌برد و به موز چنگ می‌اندازد، اما ديگر نمی‌تواند دست‌اش را بيرون بكشد؛ چون مشت‌اش از دهانه سوراخ خارج نمی‌شود. فقط به‌خاطر اين‌كه حاضر نيست ميوه را رها كند. در اين‌جا، ميمون درگير يك جنگ ناممكن معطل می‌ماند و سرانجام شكار می‌شود.
همين ماجرا، دقيقا در زندگی ما هم رخ می‌دهد. ضرورت دست‌يابی به چيزهای مختلف در زندگی، ما را زندانی آن چيزها می‌كند. در حقيقت متوجه نيستيم كه از دست‌دادن بخشی از چيزی، بهتر است تا از دست‌دادن كل آن چيز. در تله گرفتار می‌شويم، اما از چيزی كه به دست آورده‌ايم، دست نمی‌كشيم. خودمان را عاقل می‌دانيم، اما می‌دانيم كه اين رفتار يك‌جور حماقت است.

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 18:48 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/03/06

سه آزمون

مردی به سقراط نزديك شد و گفت:«از آنجا كه بسيار با شما دوست هستم، لازم است چيزی را بگويم!»
سقراط گفت:«صبر كن! آيا سه آزمون را گذرانده‌ای؟ نخستين آزمون را انجام داده‌ای؟ آيا می‌دانی كه آنچه به من می‌گويی حقيقت دارد؟»
-«خوب... مطمئن نيستم، اما شنيده‌ام كه می‌گويند...»
حكيم گفت:«پس آيا آزمون دوم را انجام داده‌ای؟ آزمون خوبی را. آيا گفته تو برای من خوب است؟»
-«نه... كاملا برعكس...»
-«اگر آزمون حقيقت و خوبی را انجام نداده‌ای، پس حتما آزمون فايده را انجام داده‌ای. آنچه می‌خواهی برايم بگويی، مفيد است؟»
مرد گفت:«مفيد؟ خوب... مفيد نيست»
فيلسوف با لبخند نتيجه گرفت:«اگر موضوع نه حقيقت دارد، نه خوب است و نه مفيد، بهتر است خود را نگران‌اش نكنی.»

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 9:3 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1385/03/05

سودمندي

ژان با پدربزرگش در ميداني در پاريس قدم مي‌زد. آنها به كفاشي رسيدند كه گرفتار مشتري سخت‌گيري شده بود. كفش مشتري اشكالي داشت. كفاش آرام به اعتراض او گوش داد، عذرخواهي كرد و قول داد نقص را بر طرف كند. سپس آنها براي نوشيدن يك قهوه به كافه‌اي رفتند. در ميز كنارشان پيش‌خدمت از مردي كه ظاهر متشخص و مهمي داشت خواهش كرد كمي صندلي‌اش را جابه‌جا كند تا فضا باز شود. مرد متشخص موج اعتراضي بر سر پيش‌خدمت فرو باريد و حاضر نشد جابه‌جا شود.
پدربزرگ گفت:«هرگز چيزي را كه ديدم، فراموش نمي‌كنم. آن كفاش يك اعتراض را پذيرفت، اما اين مرد حاضر نشد از جايش تكان بخورد. آدم‌هاي مفيدي كه كارهاي مفيد انجام مي‌دهند، آزرده نمي‌شوند اگر مثل بي‌مصرف‌ها با آنها برخورد شود. اما بي‌مصرف‌ها هميشه خود را مهم مي‌دانند و تمام بي‌قابليتي‌شان را پشت ظاهري مقتدر پنهان مي‌كنند.»

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 9:36 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/03/04

To be a star

To be a star you've got to shine
To be the light in someone's heart
You gotta be bigger than you are
Gotta be bigger than you are

If you can't reach what you can see
When dreams are your reality
It's time to be bigger than you are
Time to be bigger than you are

Are you ready for the sudden awakening
Are you ready for the total recall
Are you ready for the truth when it's told and
How do you know that it's the truth at all
Sometimes that truth isn't honest
Sometimes it cuts like a knife
Some days take more than all day and
Some lives take more than one life

To be a star you've got to shine
To be the light in someone's heart
You gotta be bigger than you are
Gotta be bigger than you are

If a smile would break on every face
At once our planet human race
Would learn how to find the path with heart
We could be bigger than we are, bigger than we are

Are you ready for the rock and roll ending
Are you ready for the rigamarole
Are you ready when you gave it all and you'll
Be damned if you know where you're gonna get
Some more

Are you ready, are you ready
Ready to be bigger, are you ready,
Ready to be bigger

To be a star you've got to shine
To be the light in someone's heart
You gotta be bigger than you are
Gotta be bigger than you are

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 21:37 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/03/04

من خدا را دیدم

پسربچه‌اي مي‌خواست خدا را ملاقات كند. او فكر كرد خدا در دوردست زندگي مي‌كند و بنابراين سفر درازي در پيش دارد. چمدان خود را بست و راهي سفر شد.
پسربچه در راه پيرزني را ملاقات كرد. پيرزن در پارك نشسته‌بود و به كبوترها نگاه مي‌كرد. پسربچه كنار او نشست و چمدانش را باز كرد و از درون آن نوشابه‌اي بيرون آورد و خواست آن را بنوشد كه ديد پيرزن نگاهش مي‌كند. براي همين نوشابه خود را به پيرزن تعارف كرد. پيرزن نيز با سپاسگزاري فراوان پذيرفت و به پسربچه لبخند زد. لبخندش به قدري زيبا بود كه پسربچه تصميم گرفت دوباره آن را ببيند. بنابراين كيك خود را هم به پيرزن داد. بار ديگر لبخند بر لبان پيرزن نقش بست. پسربچه شادمان شد. آن دو تمام عصر را آنجا نشستند، خوردند و خنديدند. اما هرگز كلمه‌اي نگفتند.
هوا كه تاريك شد، پسربچه تازه فهميد كه چقدر خسته است. بنابراين تصميم گرفت به خانه برود. اما چند قدم بيشتر دورنشده بود كه برگشت و پيرزن را بغل كرد. پيرزن نيز چنان لبخندي زد كه پسربچه تا‌به‌حال در عمرش نديده بود.
پسربچه كه به خانه رسيد، مادرش از چهره شاد و خندان او متعجب شد. براي همين پرسيد:«چه چيزي تو را امروز اينقدر خوشحال كرده است؟» پسربچه پاسخ داد:«من با خدا غذا خوردم» اما پيش از آن كه مادرش چيزي بگويد، ادامه داد:«مي‌داني چيه! او زيباترين لبخندي را كه در عمرم ديده بودم به من زد»
از آن سو پيرزن در حالي كه سرشار از شادماني بود به خانه‌اش بازگشت. پسرش كه از آرامش خاطر مادر متعجب شده بود پرسيد:«مادر! چه چيزي تو را امروز اينقدر خوشحال كرده است؟» پيرزن پاسخ داد:«من با خدا غذا خوردم» و پيش از آنكه پسرش چيزي بگويد ادامه داد:«مي‌داني! او جوان‌تر از آن بود كه من فكرش را مي‌كردم».

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 9:8 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/03/03

انجمن خدایان

در افسانه‌هاي كهن مكزيك آمده:
ابتدا فقط يك خدا بود به نام پدر روزي‌رسان، و يك الهه به نام مادر روزي‌رسان. از وصلت آن دو كاردي از سنگ آتش‌زنه پديد آمد. كارد از آسمان‌ها به زمين افتاد و از آن هزاروششصد خدا به‌وجود آمد كه دنيا را پر كردند.
نيرومندترين اين خدايان هوئيت‌زيلوپوچتلي، تزكاليپوكا، تلالوك و كتزال‌كواتل بودند.
هوئيت زيلو پوچتلي كه خداي آتش، گرما و خون بود بر جنوب حكم مي‌راند. شمال به تزكاليپوكا تعلق داشت كه خداي سرما، شب، مرگ و جنگ بود. به‌عكس از طرف شرق تاثير بسيار خوب و ثمربخش تلالوك مي‌آمد كه خداي آب، باروري و جواني بود. و بالاخره در غرب هم كتزا‌كواتل بود كه فرزانه‌ترين و نيرومندترين و خداي هوا، روشنايي و زندگي بود و سپيد رنگ بود.
خدايان براي اينكه خدمتكاراني داشته باشند تعدادي از استخوان‌هاي كهنه تزكاليپوكا را دزديدند و كمي از خون خودشان را روي آن‌ها ريختند و آدم‌ها را خلق كردند. ديري نگذشت كه آتش كينه و رقابت بين خدايان سركشيد. هزاران سال فقط جنگ‌هاي بي‌پايان بود. گاهي اين و گاهي ديگري موفق مي‌شد قدرت مطلق را در اختيار بگيرد ولي هر بار دوران قدرت اين مستبد جديد با بليه‌اي جهاني به پايان مي‌رسيد.
چهاربار دنيا ويران شد. بار اول، آتش بود كه همه جا را ويران كرد. بار دوم، بادي جادويي بود كه همه چيز را نابود كرد و بار سوم، آب بود كه همه‌جا را فرا گرفت و فنا كرد. بليه چهارم خورشيد خاموش شد و سرماي مرگباري زمين را فرا گرفت. ظلمت همه‌جا را گرفت.(مكزيكي‌ها اعتقاد داشتند عصري هم كه ما در آن زندگي مي‌كنيم بر اثر بليه‌اي به پايان مي‌رسد و اين‌بار زمين بر پايه‌هاي خود به لرزه در مي‌آيد و هر چه را كه در آن است نابود مي‌كند.)
خدايان در تاريكي در دل دشتي گرد آمدند كه مجلس خدايان ناميده مي‌شود. كتزال‌كواتل بر همه خدايان رياست داشت و به ديگران گفت:«برادران، جنگ‌هاي ما بايد پايان يابد. بر اثر خطاي ما دنيا چهاربار مرده است. وظيفه ما است كه آن را دوباره زنده كنيم.
در درجه اول هم بايد راز روشنايي را بيابيم. آن را نه با زور بازو بلكه به كمك قرباني مي‌توانيم به دست آوريم. يكي از ما بايد قبول كند كه قرباني شود. دمي كه از زندگي او برخيزد آتش در آسمان خواهد افكند و دوباره صاحب خورشيد مي‌شويم. برادران، كدام يك حاضريد محض خاطر ديگران بميريد؟ چه‌كسي مي‌خواهد خورشيد شود؟»
سكوتي طولاني پديد آمد. سپس تكسيزتكاتل قدمي پيش نهاد و او يكي از غني‌ترين خدايان بود. تكسيزتكاتل گفت:«اين افتخار بايد نصيب من شود. مگر نه آنكه من اختيار زادوولد را دارم؟ مگر نه آنكه خداي بهار و بازگشت فصول هستم؟ مگر نه آنكه زيباترين خدايانم؟». تكسيزتكاتل غرور و خودپسندي فراوان داشت، با قدرت و جواني در برابر برادرانش قد علم كرد. سرش را صدف‌هاي گرانبها پوشانده بود. جامه‌اش از الياف سبزي بود كه گل‌هاي اركيده رنگارنگ دور تا دور آن را مي‌گرفتند. قطعا خدايي زيباتر از او نبود.
كتزال‌كواتل پرسيد:«آيا براي مردن آماده‌اي؟»
تكسيزتكاتل جواب داد:«اگر لازم باشد، همين الان»
و بعد ضمن اينكه به برادرانش مي‌نگريست با لحني تمسخر بار افزود:«و به نظرم كه تنها من آماده‌ام كه بميرم»
ولي صدايي برخاست:«اي برادر شكوهمند، اگر اجازه مي‌دهي من هم ميل دارم بميرم»
همه برگشتند و نگاه كردند. كسي كه اين حرف را زده بود خدايي فقير، زمين‌گير، جذامي، بسيار بي‌ارج و قرب بود كه كمترين قدرتي نداشت و در آخرين رده خدايان جاي مي‌گرفت. اين مخلوق زار و نزار دوباره گفت:«حال كه لازم است يكي از ما بميرد، اگر اجازه مي‌دهي بهتر است من كه هيچ اميدي به زندگي ندارم بميرم. پس بگذار با دادن نفس خودم، تنها چيزي كه دارم، اندك ارزشي پيدا كنم.
تكسيزتكاتل قاه قاه خنديد و گفت:«ها! ها! ها! نفس ناناهواتزين! نفس او حتي يك چراغ موشي را هم روشن نمي‌كند و حالا مي‌خواهد خورشيد را روشن كند! خيلي خنده‌دار است!
كتزال‌كواتل خيلي جدي گفت:«تكسيزتكاتل ساكت! مقدر است كه آنهايي كه در رده آخر هستند روزي در رده اول جاي بگيرند و ضعيف‌ترين به قوي‌ترين بدل شوند. فداكاري ناناهواتزين به اندازه كار تو ارزش دارد. شايد هم بيش از آن ارزش داشته باشد. بنابراين عقيده‌دارم كه هر دوي شما را بپذيرم. و به اين ترتيب به‌جاي يك خورشيد، دو خورشيد خواهيم داشت و در نتيجه روشنايي هميشه بر دنيا حكم خواهد راند...»
تزكاليپوكا با نارضايتي گفت:«به اين ترتيب، شب ديگر سهمي نخواهد داشت؟»
كتزال‌كواتل پاسخ داد:«برادر متاسفانه اين طور نخواهد شد، زيرا خدايان هر قدر هم كه نيرومند باشند در برابر شب و تاريكي قادر به انجام كاري نخواهند بود. برادران، آيا فداكاري تكسيزتكاتل و ناناهواتزين را مي‌پذيريد؟»
خدايان گفتند:«بلي، ولي عجله كنند! خيلي سردمان است»
كتزال‌كواتل ادامه داد:«تكسيزتكاتل، ناناهواتزين، پيشكشي‌هايتان را روي قربانگاه بگذاريد و بعد هم طلب بخشش كنيد»
ابتدا تكسيزتكاتال به سنگ مقدس نزديك شد. مقداري پرهاي رنگارنگ، چند شاخه مرجان سرخ، مرواريد ظريف، جواهراتي از طلا و مشت‌مشت الماس، سنگ يشم و عقيق سياه روي آن گذاشت. اين گنجينه شگرف در ظلمات مي‌درخشيد. آن وقت ناناهواتزين پيش رفت. دست‌هايش تهي بود. با خفت و خواري سر فرود آورد و تاج خاري را كه بر سر داشت بر قربانگاه نهاد. خار از خون او سرخ شده بود و از اين خون درخششي مرموز شبيه سپيده‌دماني كه از دور سرزند بر مي‌خاست. خدايان احساس كردند قلبشان تندتر مي‌تپد و در همان حال سنگ‌هاي قيمتي تكسيزتكاتل كدر مي‌شود. پس از آن هر يك از دو داوطلب شروع به ساختن هرمي كردند. هرم ناناهواتزين بلندتر بود، زيرا زندگي فقرآلود، او را به انجام كارهاي يدي عادت داده‌بود. سپس تكسيزتكاتل و ناناهواتزين، هركدام روي هرم خود رفتند، تا گوشه بگيرند و آماده مرگ شوند. بامداد روز چهارم، كتزال‌كواتل آتش بزرگي در دشت افروخت و آن دو را به صداي بلند فراخواند. خدايان در دوطرف صف بسته بودند. دو قرباني شانه به شانه پيش آمدند و در اين حال خود را براي مرگ آراسته بودند. تكسيزتكاتل نيم‌تاجي رنگارنگ از پرهاي كتزال بر سر داشت اما بر سينه ناناهواتزين فقط چند نوار كاغذي آويخته بود.
كتزال‌كواتل گفت:«هر كدام بايد به درون توده آتش خود بپريد. اول كداميك مي‌پريد؟»
تكسيزتكاتل فرياد زد:«من!»
و به سوي آتش خيز برداشت. ولي درست در لحظه‌اي كه نزديك بود در آن فرو رود، كاملا لرزان ايستاد و چند قدم عقب رفت. كوششي كرد و به خود مسلط شد و باز خيز برداشت ولي باز هم راهش را كج كرد. رفته‌رفته نجواهايي به گوش رسيد. وقتي خيز سوم هم به نتيجه نرسيد صداي فريادهايي از صف‌هاي خدايان برخاست. تكسيزتكاتل رنگ باخته بود. باز هم خيز برداشت و اين‌بار به كنار آتش رسيد. زبانه بلندي از آتش غرش‌كنان به سويش سركشيد. تكسيزتكاتل خيزي به عقب برداشت و در برابر پاهاي كتزال‌كواتل به زمين افتاد.
كتزال‌كواتل گفت:«ببينم، شايد ناناهواتزين كمتر از تو بترسد»
خداي زخمي و طاس كه بزحمت خود را پيش مي‌كشيد با نهايت آرامش به سوي آتش رفت و در يك چشم به هم زدن از نظر ديگران پنهان شد. تكسيزتكاتل كه گويي تازيانه شرم بر او وارد شده بود قد برافراشت و با يك جست در دل شعله‌ها به برادرش ملحق شد. چوب‌ها اندك اندك سوختند. آخرين شراره‌ها خاموش شدند و خدايان در تاريكي ماندند و انتظار كشيدند كه معجزه صورت بگيرد. مدت درازي انتظار كشيدند، نمي‌دانستند روشنايي چه‌زمان باز خواهد گشت و يا از كدام سو باز خواهد گشت. بالاخره از شرق، نوري شبيه آن چه از خون ناناهواتزين بر مي‌خاست به نظر رسيد. به سرعت تمام آسمان را فرا گرفت و ديري نگذشت كه بر فراز افق گوي آتشين عظيمي آشكار شد. نفس ناناهواتزين، خورشيد را روشن كرده بود. ولي پشت سر اين خورشيد، گوي بزرگ ديگري رسيد و به تعقيب آن پرداخت. تكسيزتكاتل از اين‌كه بخواهد اول باشد صرف‌نظر نكرده بود.
كتزال‌‌كواتل فرياد زد:«برادران آيا بايد بگذاريم اين ترسو تمام افتخار را نصيب خودش كند؟»
اين را گفت و خرگوشي را كه در دشت مي‌دويد گرفت و به سوي صورت تكسيزتكاتل پرتاب كرد و اين نشانه ترس و بزدلي را بر او نهاد. بلافاصله صورت خورشيد دوم ترك برداشت و كدر شد و ديگر جز روشنايي بسيار ضعيفي، نوري از آن برنخواست.(از اين رو است كه هنوز كساني كه چشمان قوي دارند مي‌توانند شبح خرگوشي را بر صفحه بدرماه تشخيص دهند)
دو ستاره كه در آسمان آويخته بودند اشعه خود را برزمين مي‌افكندند. گرما خفقان‌آور شد. دو ستاره نيز رفته‌رفته آتش گرفتند.
تزكاليپوكا گفت:«اين وضع نمي‌تواند ادامه پيدا كند. شب هم بايد سهمي داشته‌باشد. چرا ستاره‌ها بايد ثابت بمانند و به حركت در نيايند؟»
كتزال‌كواتل مدت درازي فكر كرد. وقتي سر برداشت جدي و رنگ پريده بود.
كتزال‌كواتل گفت:«برادران، خورشيد و ماه براي آن حركت ندارند كه مرده‌اند. دم ناناهواتزين و تكسيزتكاتل براي روشن كردن آنها كافي بوده‌اند ولي نتوانسته‌اند به آنها زندگي هم بدهند. اين زندگي را ما بايد به آنها بدهيم. براي اين كه زمان گردش خود را از سر بگيرد و شب‌ها جانشين روزها شوند ما همه بايد بميريم»
بعد كمانش را برداشت و پيكان‌هايش را برداشت و شروع به كشتن شش‌هزار برادرش كرد. تنها يكي از آنها از مرگ بيم داشت. اكسولوتل، قاصد خدايان بود. خيلي چابك توانست خودش را از تيرها در ببرد و بعد هم خود را به صورت يك خوشه ذرت در آورد. كتزال‌كواتل داسي برداشت و شروع به دروي ذرت‌ها كرد. آن‌وقت اكسولوتل خودش را به صورت گياهي زيبا و داراي شيره‌اي معجزه‌آسا در آورد. كتزال‌كواتل قداره‌اي برداشت و شروع به بريدن برگ‌هاي اين گياه كرد. بالاخره اكسولوتل خودش را به صورت سمندري در آورد و در اعماق مردابي مخفي شد. كتزال‌كواتل نيز به شكل سمندري در آمد و با او به نبرد پرداخت. آب مرداب از خون آن دو رنگ گرفت ولي بالاخره اكسولوتل شكست خورد.
آن‌وقت اكسولوتل به برادرش گفت:«برادر، مي‌بينم كه ديگر وقتش شده كه به قرباني شدن رضايت بدهم. حال كه قبل از تو مي‌ميرم در آسمان ستاره حسرت و خاطره مي‌شوم و وظيفه اميدبخشيدن را به تو واگذار مي‌كنم.
اين را گفت و در ميان برقي كوركننده محو شد و بلافاصله ستاره شامگاهي در افق به درخشيدن پرداخت. حال نوبت كتزال‌كواتل بود. رو به درياي شرق به حركت در آمد و وقتي به ساحل آن رسيد توده آتشي افروخت. بعد رو به آسمان كرد و به پيشگويي پرداخت.
«اكنون عصر پنجم و آخر دنيا فرا مي‌رسد. اگر انسان‌ها بخواهند ممكن است دوران سعادتباري باشد. زيرا اين‌بار خدايان محض خاطر آنها مرده‌اند. ولي خدايان مي‌ميرند تا از نو زاده شوند. به انسان‌ها مربوط مي‌شود كه خداياني زنده داشته‌باشند نه مرده. كافي است كه آنها ياد بگيرند از فداكاري ما تقليد كنند. خودم هم در وقت مناسب باز مي‌گردم تا به انسان‌ها چيزهايي را كه بايد بدانند بياموزم.»
و سپس خود را به آب‌ها سپرد و بلافاصله در افق شرق ستاره صبحگاهي روشن شد. به محض آشكار شدن آن، آسمان‌ها به حركت در آمدند. خورشيد از افقي به سوي افق ديگر به حركت درآمد. شب آرامش بخش جانشين روز روزي دهنده شد. آن وقت ماه با خرگوش تكسيزتكاتل كه بر چهره‌اش بود آشكار مي‌شد و همان‌طور كه تزكاليپوكا خواسته بود تاريكي هم سهم خود را داشت. هر شب اكسولوتل بدرود جهان را براي روشنايي مي‌برد و هر بامداد كتزال‌كواتل به آن نويد بازگشت مي‌داد.
به اين ترتيب بود كه زمان آغاز شد.

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 17:58 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/03/02

نیایش

پروردگارا
به من آرامش ده، تا بپذيرم آنچه را كه نمی‌توانم تغيير دهم
دليری ده، تا تغيير دهم آنچه را كه می‌توانم تغيير دهم
بينش ده، تا تفاوت اين دو را بدانم
و فهم ده، تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند.
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 14:31 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/03/01

دریائی

يك روز بلند آفتابي
در آبي بيكران دريا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترانه بار تنها

چشمان تو رنگ آب بودند
آندم كه ترا در آب ديدم
در غربت آن جهان بي‌شكل
گويي كه ترا به خواب ديدم

از تو تا من سكوت و حيرت
از من تا تو نگاه و ترديد
ما را مي‌خواند مرغي از دور
مي‌خواند به باغ سبز خورشيد

در ما تب تند بوسه مي‌سوخت
ما تشنه خون شور بوديم
در زورق آب‌هاي لرزان
بازيچه عطر و نور بوديم

ميزد، ميزد، درون دريا
از دلهره فرو كشيدن
امواج، امواج ناشكيبا
در طغيان به هم رسيدن

دستانت را دراز كردي
چون جريان‌هاي بي‌سرانجام
لب‌هايت با سلام بوسه
ويران گشتند روي لب‌هام

يك لحظه تمام آسمان را
در هاله‌اي از بلور ديدم
خود را و ترا و زندگي‌ را
در دايره‌هاي نور ديدم

گويي كه نسيم داغ دوزخ
پيچيد ميان گيسوانم
چون قطره‌اي از طلاي سوزان
عشق تو چكيد بر لبانم

آنگاه ز دور دست دريا
امواج بسوي ما خزيدند
بي‌آنكه مرا به خويش آرند
آرام ترا فرو كشيدند

پنداشتم آن زمان كه عطري
باز از گل خواب‌ها تراويد
يا دست خيال من تنت را
از مرمر آب‌ها تراشيد

پنداشتم آن زمان كه رازيست
در زاري و هاي‌هاي دريا
شايد كه مرا به خويش مي‌خواند
در غربت خود، خداي دريا.

فروغ‌فرخزاد

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 19:57 |  لینک ثابت   •