تبليغاتX
رويای راهست اين

یکشنبه 1385/02/31

جعبه‌هاي طلايي و سياه

در دستانم دو جعبه دارم كه خدا به من داده‌است. او گفت:«غصه‌هايت را درون جعبه سياه بگذار و شادي‌هايت را درون جعبه طلايي». به حرف خدا گوش كردم. شادي‌ها و غصه‌هايم را درون جعبه‌ها گذاشتم. جعبه طلايي روزبه‌روز سنگين‌تر مي‌شد و جعبه سياه روزبه‌روز سبك‌تر.
روزي از روي كنجكاوي جعبه سياه را باز كردم تا علت را دريابم. ديدم كه ته جعبه سوراخ است و غصه‌هايم بيرون مي‌ريزد. سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:«درشگفتم كه غصه‌هاي من كجا هستند؟». خدا با لبخند دلنشيني گفت:«اي بنده من! همه آنها نزد من اينجا هستند». پرسيدم:«پروردگارا! چرا اين جعبه‌ها را به من دادي؟ چرا ته جعبه سياه سوراخ بود؟». خدا پاسخ داد:«اي بنده من! جعبه طلايي را به تو دادم تا نعمت‌هاي خود را بشماري و جعبه سياه را براي اينكه غم‌هايت را دور بريزي».

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 14:48 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/02/31

God's wheel

God says to me with a kind of smile, "Hey how would you like to be God awhile and steer the world?"
"Okay" says I."I'll give it a try. Where do I set? How much do I get? What time is lunch? When can I quit?"
"Gimme back that wheel." says God. "I don't think you're guite ready yet."

Shel Silverstein

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 14:46 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/02/30

قیچی و چسب جادویی

روزگاری پسری بود به نام تیم که اغلب شیطنت می کرد. در این مواقع مادرش می گفت،" تیم!" و پدرش فریاد می زد،" تیم!" اما مادربزرگش همیشه می گفت،" تیم واقعا پسر خوبیست." تیم مادربزرگش را خیلی دوست داشت. اغلب به دیدن او می رفت؛ و، وقتی به آنجا می رفت مادربزرگش همیشه به او یک هدیه ی مخصوص می داد.
یک روز مادر تیم پیغامی دریافت کرد و فهمید مادربزرگ او بیمار است. تصمیم گرفت فورا به دیدنش برود، و تیم گفت،" من هم می آیم."
مادرش گفت،" نه، تو نمی توانی بیایی. مادربزرگ خیلی بیمار است."
تیم اخم کرد و پایش را به زمین کوبید. او خیلی عصبانی بود.
مادرش گفت،" تو باید تنها در خانه بمانی. باید خوب باشی. من دیر نمی کنم."
تیم چیزی نگفت. فقط اخم کرد و اخم کرد.
" و اگر زنگ در خانه را زدند، تیم، نباید اجازه بدهی هیچ غریبه ای وارد خانه شود." بعد مادرش با عجله رفت.
تیم در خانه را بست و بعد همان طور عصبانی ایستاد، از هر زمان دیگری بیشتر احساس می کرد عصبانیست. به صدای پاهای مادرش گوش داد که با شتاب از مسیر جلوی خانه عبور کرد، به طرف در حیاط و بعد به خیابان رفت. وقتی دیگر نمی توانست صدای پای او را بشنود، صدای پاهای دیگری را شنید که از خیابان به طرف در حیاط و بعد از مسیر جلوی خانه به طرف در ورودی آمد. بعد زنگ در زده شد.
تیم همان طور ایستاد.
زنگ دوباره به صدا در آمد.
تیم باز ایستاد.
بعد درپوش دریچه ی نامه ها بالا رفت و دو چشم از لای آن به داخل نگاه کرد. صدایی – صدای یک مرد بیگانه - از توی دریچه نامه ها گفت،" تیم، نمی خواهی مرا به داخل خانه راه بدهی؟"
تیم تصمیمش را گرفت. به طرف در رفت، و زنجیر آن را بست، و بعد در را باز کرد اما زنجیر نمی گذاشت در آن قدر باز شود که کسی بتواند به داخل خانه بیاید. تیم از لای شکاف در نگاه کرد، و مرد بیگانه ای را دید که جلوی در ایستاده بود و کیفی و در دست داشت.
بیگانه گفت،" من اینجا چیزهایی دارم که شاید تو دوست داشته باشی." او کیف دستی اش را روی پله های در گذاشت و آن را باز کرد.
اول از همه تیم یک آگهی دید که روی آن نوشته شده بود:

ما
چاقو
قیچی
تبرزین
می فروشیم

تیم گفت،" من یک تبرزین می خواهم."
بیگانه گفت،" الان تبرزین نداریم."
تیم گفت،" چاقو چطور؟"
بیگانه گفت،" بله داریم، اما قیچی چطور است؟ من بهترین قیچی بزرگ و تیز را دارم." او دست توی کیف کرد و یک قیچی خیلی خیلی بزرگ بیرون آورد. تیغه های آن از تیزی و خطرناکی برق می زدند. بیگانه گفت،" آن تیغه ها همه چیز را می برند." همه چیز."
" آن را بر می دارم." تیم این را گفت و دستش را دراز کرد.
بیگانه گفت،" اما تو نمی توانی چیزی را مجانی به دست بیاوری. باید پول این قیچی گرانبها را بپردازی."
تیم گفت،" همین جا صبر کن." دوید و جعبه ی پولش را برداشت. دستش را از لای شکاف در دراز کرد و تمام پولی را که توی جعبه اش داشت به مرد بیگانه داد. در مقابل، بیگانه قیچی بزرگ و تیز را به تیم داد. بعد با حالتی به او لبخند زد که تیم خوشش نیامد و رفت. تیم در خانه را بست و به قیچی توی دستش نگاه کرد. تیغه های قیچی را به هم زد و یادش آمد چقدر عصبانی بوده. تصمیم گرفت فورا قیچی را امتحان کند. بیگانه گفته بود آن ها همه چیز را می برند.
همه چیز.
کت پدرش را دید که در راهرو آویزان بود. با قیچی اش تمام دگمه های کت پدرش را برید. دلنگ! دیلینگ! دلنگ! دیلینگ! دگمه ها به زمین افتادند. خیلی آسان بود.
اما، البته، حتی یک قیچی معمولی هم می توانست دگمه های کت را ببرد. تیم به اتاق نشیمن رفت تا چیزی پیدا کند که بریدنش برای قیچی تیزو بزرگ سخت تر باشد. می توانست آن را روی فرش امتحان کند.
با قیچی اش فرش را نصف کرد- دلنگ! دیلینگ! به همین سادگی. بعد آن را باز و باز برید. فرش را با قیچی بزرگ و تیزش برید و برید تا آن را به صدها ذره ی کوچک تبدیل کرد.
بعد تیم سعی کرد پایه های چوبی صندلی را ببرد. دلنگ! دیلینگ! قیچی بزرگ و تیز پایه های چوبی صندلی را برید، به همین سادگی. بعد تیم پایه های همه ی صندلی ها و پایه های میز را برید. نیمکت را هم به دو قسمت کرد. دلنگ! دیلینگ!
قیچی بزرگ و تیز را روی ساعت بالای بخاری دیواری امتحان کرد. تیغه ها از فلز و شیشه به راحتی رد شدند. دلنگ! دیلینگ! و ساعت دو نیمه شده بود.
فکر کرد می تواند ماهی قرمزش را در تنگ آبش نصف کند؛ اما بعد برای ماهی قرمز دلش سوخت. برای همین آن را بیرون آورد و بدون آسیب دیدن در یک تشت پر از آب گذاشت. بعد تنگ ماهی را با قیچی بزرگ و تیزش برید. تیغه ها از شیشه رد شدند بی آنکه حتی آن را خرد کنند. دلنگ! دیلینگ! فقط همین. و آب تنگ ماهی قرمز همه جا ریخت.
دیگر تیم می دانست این قیچی بزرگ و تیزش می تواند همه چیز را ببرد. می توانست کف اتاق و درهای چوبی را ببرند. می توانست از تمام آجرهای دیوارها رد شود می توانست شیروانی سقف را ببرد. می توانست تمام خانه را به یک مشت سنگریزه تبدیل کند؛ و این کار را شروع کرده بودد. تیم رفت و پایین پله ها نشست و گریه کرد.
همان وقت صدای پایی شنید. این صدا از خیابان آمد، از در حیاط رد شد از مسیر جلوی خانه عبور کرد و به در خانه رسید. بعد زنگ به صدا در آمد.
تیم خیلی ترسیده بود. می ترسید همان مرد بیگانه بازگشته باشد. کاملا بی حرکت، کاملا ساکت نشست.
زنگ دوباره به صدا در آمد.
تیم هنوز نشسته بود
بعد درپوش دریچه ی نامه بالا رفت، و یک جفت چشم به داخل نگاه کرد. یک صدا- یک صدای زنانه ی بیگانه- از توی شکاف نامه گفت،" تیم، نمی آیی لای در را باز کنی؟"
بنابراین تیم دوباره در را با همان زنجیر بسته اش باز کرد و به بیرون نگاهی انداخت. روی پله های جلوی در یک زن بیگانه ایستاده بود که سبدی در دار در دست داشت. زن با مهربانی به تیم خندید و در سبدش را بلند کرد.
داخل سبد اول از همه تیم یک آگهی دید که در آن نوشته شده بود:

چسب
فوری
نامرئی
محکم
بخرید.

تیم گفت:" من از یک قیچی بزرگ و تیز استفاده کرده ام. همه چیز را به طرز خیلی خیلی بدی از بین برده ام." او دوباره گریه کرد.
زن گفت:" من فکر می کنم یک چسب سوپر خیلی خوب لازم داری."
" بله، لطفا." تیم این را گفت و دستش را دراز کرد.
زن گفت :" اما نمی توانی چیزی را مجانی به دست بیاوری، می توانی؟"
تیم گفت،" من اصلا پول ندارم. همه پولم را برای خرید قیچی خرج کردم."
زن گفت:" به تو می گویم چه بکنی، آن قیچی گرانقیمت را به من می دهی و من در مقابل بهترین چسبم را به تو می دهم. تو چسب را اسپری می کنی و همه چیز را فورا و به همان شکلی که قبلا بوده اند می چسباند."
پس تیم قیچی بزرگ و تیز را به زن داد و زن چسب را به او داد. بعد زن رفت، و تیم در را بست و زنجیرش را باز کرد.
فکر کرد اول باید چسب را روی کت پدرش امتحان کند. چسب درست عمل کرد. چسب را روی همه ی دگمه ها پاشید و بعد آن ها دیگر نیفتادند.
به اتاق نشیمن رفت. و دوباره همه ی تکه های فرش را با اسپری چسب به هم وصل کرد. پایه های صندلی ها و میز را دوباره سرجایشان چسباند. نیمکت را دوباره چسباند. دو نیمه ی ساعت را دوباره به هم چسباند و بار دیگر ساعت تیک تیک کرد.
تنگ ماهی قرمز را چسباند - اما، البته، آب هنوز روی زمین ریخته بود. تیم دوباره تنگ را پر از آب کرد و ماهی را سرجایش برگرداند.
تازه همه چیز را درست کرده بود که صدای چرخیدن کلید در قفل در ورودی را شنید: مادرش به خانه برگشته بود.
مادرش لبخند زنان وارد شد.
گفت:" مادربزرگ بهتر شده و گفت ترا خیلی دوست دارد." به اطراف نگاه کرد. " می بینم پسر خوبی بوده ای، تیم. همه چیز درست و مرتب است."
تیم گفت:" آب تنگ ماهی قرمز روی زمین ریخته."
مادرش گفت:" همیشه از این اتفاق ها می افتد. من آن را پاک می کنم" وقتی داشت زمین را پاک می کرد، به تیم گفت که مادربزرگش برای او هدیه ی مخصوصی فرستاده. مادر تیم گفت:" این را خیلی وقت پیش برای تو درست کرده. به من گفت آن را از گنجه ی انباری اش بردارم." و مادر تیم از کیفش یک ظرف مربای تمشک خانگی بیرون آورد، که مربای محبوب تیم بود.
بعد مادر تیم چایی درست کرد، و او و تیم چایی و نان تازه و کره و مربای تمشک خوردند. وقتی سرگرم خوردن بودند پدر تیم به خانه آمد، و او هم مقداری مربای تمشک آورده بود.

نویسنده: فیلیپ پیرس

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 12:25 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/02/30

بهشت و جهنم

زمانی مردی تقاضا کرد که بهشت و جهنم را ببیند . وقتی به جهنم رسید ،از دیدن مردمی که دور میز ضیافت بزرگی نشسته بودند، حیرت کرد. بهترین غذاها روی میز انباشته شده بود. چه جشنی! شاید جهنم آنقدرها که می‌گفتند، بد نبود!
ولی وقتی از نزدیک به آنهایی که دور میز نشسته بودند، نگاه کرد متوجه شد که با وجود آن همه غذا همه از گرسنگی رو به مرگ‌اند. می‌دانید، به هر یک چوب غذا خوریی به طول یک متر داده بودند! هیچ راهی وجود نداشت که با ا ین چوب‌ها بتوانند غذا را به دهانشان ببرند . هیچ کس حتی یک لقمه هم نخورده بود. واقعاً که چنین نزدیک به ضیافت نشستن و ناتوانی در خوردن حتی یک لقمه، جهنم بود.
سپس مرد به بهشت رفت تا زندگی را در آنجا ببیند. در نهایت تعجب دید که مردمی درست با همان وضعیت دور میز ضیافت نشسته‌اند. به هر نفر هم چوب‌های غذا خوری یک متری داده شده بود! ولی در آنجا همه با شادمانی مشغول صرف غذاهای لذیذ بودند. سا کنان بهشت ... از چوب‌های بلند برای غذا دادن به یکد یگر استفاده می‌کردند.

نويسنده: مارگرت رید مک دانلد

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 8:53 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/02/23

افسانه های کهن ایران(1)

يكي بود يكي نبود. يك پيرزن بود، خانه‌اي داشت به‌اندازه يك غربيل. اطاقي داشت، به‌اندازه يك بشقاب. درخت سنجدي داشت به‌اندازه يك چيله جارو. يك خورده هم جل‌وجهاز سر هم كرده بود؛ كه رف و طاقچه‌اش خشك و خالي نباشد.
يك شب شامش را خورده بود كه ديد باد سردي مي‌آيد و تنش مور مور مي‌شود. رختخوابش را انداخت و رفت توش، هنوز چشم بهم نگذاشته بود كه ديد صداي در مي‌آيد. شمع را ور داشت و رفت در را وا كرد و ديد يك گنجشك است. گنجشك به پيرزن گفت: «پيرزن امشب هوا سرد است، باد مي‌آيد، من هم جايي ندارم، بگذار امشب اينجا پهلوي تو، توي اين خانه بمانم. صبح كه آفتاب زد مي‌پرم و مي‌روم». پيرزن دلش به‌حال گنجشك سوخت و گفت: «خيلي خوب بيا تو برو روي درخت سنجد، لاي برگها بگير بخواب». گنجشك را خواباند و خودش رفت توي رختخواب، هنوز چشمش گرم نشده بود، ديد كه باز در مي‌زنند. رفت در را وا كرد؛ ديد يك خري است. خر گفت: «امشب هوا سرد است، باد هم مي‌آيد، منم جايي ندارم كه سرم را بگذارم راحت بخوابم، بگذار امشب اينجا توي خانه تو بمانم. صبح زود پيش از آنكه صداي اذان از گلدسته بلند شود من مي‌روم بيرون». پيرزن دلش به‌حال خر سوخت و گفت: «برو گوشه حياط بگير بخواب». پيرزن خر را خواباند و رفت خودش هم بخوابد كه باز ديد در مي‌زنند. رفت دم در ديد يك مرغ است. مرغ گفت: «پيرزن امشب باد مي‌آيد و هوا سرد استو من هم راه به‌جايي ندارم، بگذار بيايم امشب اينجا بخوابم، صبح زود همينكه صداي خروس در آمد پا مي‌شوم مي‌روم». پيرزن گفت: «خيلي خوب، برو كنج حياط بگير بخواب». مرغ را خواباند و خودش رفت كه بخوابد، ديد باز صداي در مي‌آيد. در را وا كرد ديد يك كلاغ است. كلاغ گفت: «پيرزن امشب هوا سرد است، من هم جاي درست و حسابي ندارم. بگذار اينجا توي خانه تو بخوابم. صبح زود همين كه مرغ‌ها سر از لانه در آوردند، مي‌پرو مي‌روم». پيرزن گفت: «خيلي خوب» و كلاغ را برد روي گرده خر خواباند و رفت خوابيد كه ديد باز در مي‌زنند. رفت دم در ديد سگ است. گفت: «چه مي‌گويي؟». گفت: «امشب هوا سرد است. من هم خانه و لانه‌اي ندارم كه پناه ببرم به‌توش، بگذار امشب اينجا بخوابم. صبح پيش از اينكه بوق حمام را بزنند پا مي‌شوم مي‌روم». پيرزن دلش به‌حال سگه هم سوخت و سگ را برد پهلوي خر خواباند و گوش شيطان كر، رفت خوابيد. صبح از خواب بيدار شد، ديد خانه‌اش غلغله است... رفت به‌سراغ گنجشك و گفت: «پاشو برو بيرون كه صبح شد!». گنجشك گفت: «من كه جيك جيك مي‌كنم برات، تخم كوچيك مي‌كنم برات من برم بيرون؟». پيرزن گفت: «نه، تو بمان». پيرزن رفت به‌سراغ خر و گفت: «پاشو برو بيرون كه صبح شد!». خر گفت: «من كه عر عر مي‌كنم برات، پشكل تر مي‌كنم برات، همسايه خبر مي‌كنم برات، من برم بيرون؟». پيرزن گفت: «نه تو هم بمان». و رفت پيش مرغ و گفت: «پاشو برو بيرون كه صبح شد!». مرغ گفت: «من كه قد قد مي‌كنم برات، تخم بزرگ مي‌كنم برات من برم بيرون؟». پيرزن گفت: «نه، تو هم با ما بمان». رفت به‌سراغ كلاغ گفت: «پاشو برو بيرون كه صبح شد!». كلاغ گفت: «من كه قار قار مي‌كنم برات، آقا را بيدار مي‌كنم برات، من برم بيرون؟». پيرزن گفت: «نه تو هم نرو». آخر سر آمد به‌سراغ سگ و گفت: «پاشو برو بيرون كه صبح شد!». سگ گفت: «من كه واق واق مي‌كنم برات، دزد را چلاق مي‌كنم برات، من برم بيرون؟». پيرزن نگاهي به حيوانات كرد و گفت: «نه، هيچ كدامتون نريد، همين‌جا بمانيد. يك ناني پيدا مي‌كنيم و همه كنار هم مي‌خوريم». همه آنجا ماندند و كارهاي پيرزن را روبراه كردند و زندگيش را روي غلتك انداختند.
بالا رفتيم ماست بود، قصه ما راست بود.
پايين آمديم دوغ بود، قصه ما دروغ بود.

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 9:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/02/21

If tomorrow never comes

Sometimes, late at night, I lie awake and watch her sleeping, She's lost in peaceful dreams, so I turn out the light and lay there in the dark.And the thought crosses my mind, if I never wake in the morning,Would she ever doubt the way I feel about her in my heart? If tomorrow never comes, will she know how much I love her? Did I try in every way to show her everyday she's my only one, And if my time on earth were through, she must face this world without me, Is the love I gave her in the past gonna be enough to last if tomorrow never comes? Coz I've lost love once in my life, who never knew how much I loved them, Now I lived with no regret and my true feelings for her never were revealed. So I made a promise to myself, to say each day how much she means to me, And avoid that circumstance where there's no second chance to tell her how I feel.

So tell that someone that you love, just what you're thinking of, If tomorrow never comes.

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 8:51 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/02/20

پرنده‌اي به نام كو

در افسانه‌ها مكزيك آمده:
مرغ كو داستانش به روز پنجم آفرينش بر مي‌گردد. يعني روزي كه خداي مهربان، ماهي‌ها و پرندگان را آفريد. پروردگار پيش از خلق جانوري از او مي‌پرسيد چه شكلي ميل دارد داشته باشد. وقتي نوبت اين پرنده شد خداوندگار همين سئوال را از او هم كرد:
- خوب، تو مي‌خواهي شبيه چه باشي؟
- آه! خداوندا! مساله‌اي است... هنوز فكرهايم را نكرده‌ام...
خداوند عقاب بزرگي را نشان داد و پرسيد:
- شبيه اين؟
- آه! يعني... كمي بزرگ است، خداوندا...
- نگاه كن، اين يكي مرغ مگس است. اين اندازه خوب است؟
- خداوندا، با اجازه شما، كمي بيش از حد كوچك است...
- بسيار خوب، حد وسط را برايت در نظر مي‌گيرم، بين كبوتر و كبك.
پروردگار عالم اشاره‌اي كرد و پرنده كه هنوز بال و پر در نياورده بود، لرزان و رقت‌بار در كف دستش آشكار شد.
- خوب، حالا بايد پوشانده شوي. حق انتخاب با تو است. كلاغ را ببين.
- واي، خيلي سياه است!
- پس قو.
- سفيد زود كثيف مي‌شود.
- طوطي؟
- خيلي جلب توجه مي‌كند!
- دوست من، به‌نظر مي‌رسد راضي كردن تو كار دشواري است. خوب فكر كن. بعدا به اين كار مي‌رسيم. حالا بپردازيم به موضوع صدا.
ولي باز همان ماجرا تكرار شد. پرنده نامصمم، صداي جغد را خيلي شوم، صداي بلبل را خيلي پيچيده، صداي مرغابي را خيلي معمولي و پيش‌پا افتاده يافت. بالاخره خداوند به او گفت در اين مورد هم فكر كند و به موضوع نام رسيد. متاسفانه وضع بدتر شد. اسم را كه نمي‌توان تقليد كرد. بايستي نام جديدي ساخته مي‌شد. خداوند چند نام پيشنهاد كرد، ولي پرنده نتوانست تصميم بگيرد. خداوند گفت:
- ببين، صبر من بي‌پايان است ولي نمي‌دانم با تو چه كنم. خيلي هم كار دارم. بقيه امروز را وقت داري كه فكر كني. امشب، وقتي كارم با ديگران تمام شد دوباره پيش من بيا.
پرنده به ميان ديگر پرندگان رفت و آنها را ديد كه مغرورانه بال و پرهاي تازه‌شان را صاف مي‌كردند، صدايشان را مي‌آزمودند، گاه صداي موزون و گاه ناموزون بر مي‌آوردند. بقدري پرنده ديد كه سرش گيج رفت ولي باز هم نتوانست تصميم بگيرد. پس از چند ساعت، خيره از آن همه رنگ‌هاي قوس قزح‌وار، دچار سردرد از آن همه سر و صدا، پاي صخره‌اي افتاد و كاملا خسته و ناتوان به خواب رفت. وقتي بيدار شد روز ششم آفرينش بود و خداوند به نقطه‌اي ديگر رفته بود تا جانوران ديگري خلق كند. پرنده نامصمم در دل باد
صبحگاهي مي لرزيد، هم سردش بود و هم مي‌ترسيد. در آن لحظه كمترين پر، اعم از سفيد، سبز يا سياه، به دردش مي‌خورد. بر اثر فشار گرسنگي از پناهگاهش بيرون آمد. انجير زيبايي به رنگ سرخ بر شاخه انجير وحشي خاردار مي‌درخشيد. كوشيد با منقارش آن را بچيند ولي خارها مانند هزاران سوزن آتشين وارد بدن برهنه‌اش شدند. خواست فرياد بزند ولي از گلويش فقط صداي ضعيف خنده‌داري برخواست. كو... كو...؛ گريه‌كنان به پناهگاهش برگشت و چون همچنان سردش بود به رقص پرداخت. ساعت‌ها و ساعت‌ها رقصيد تا صداي خنده‌اي باعث شد سر بلند كند و بالا را بنگرد. كاملا بر فراز صخره، پرنده كوچكي، نگاه تيزش را متوجه او كرده بود و با شيطنت به او مي‌نگريست. پرنده تازه از راه رسيده گفت:
- سلام. من زنزونتل هستم و در جنگل سبز زندگي مي‌كنم.
پرنده بي نام با اندوه جواب داد:
- كو...
- اما اسم تو چيست؟
- كو...
- كو؟... اسمت كو است؟
پرنده بي‌نام مي‌كوشيد اعتراض كند:
- كو! كو!
ولي زنزونتل گوش به حرف او نمي‌داد.
- خوب، اين هم اسمي مثل اسم‌هاي ديگر است. بسيارخوب، دوست من، كو، مي‌شود به من بگويي چرا در زير اين صخره مي‌رقصيدي؟ من آواز مي‌خوانم؛ گوش كن...
پرنده بي‌نام به تحسين پرداخت:
- كو وو...
- تو هم بلدي بخواني؟
پرنده بي‌نام به هق هق گريه افتاد:
- كو وو... كو...
- دوست من، كو، گريه مي‌كني؟ بگو چه ناراحتي داري؟ چه مشكلي داري؟
و بال زنان آمد و در مقابل دوستش قرار گرفت. آن وقت گفت:
- ولي كو، تو كه كاملا برهنه‌اي! نبايد اين‌طور بماني! پر و بال نداري؟
هق هق‌هاي گريه مرغي كه اكنون كو خوانده مي‌شد شدت گرفت. زنزونتل گفت:
- گوش كن كو، با من به جنگل سبز بيا. آن جا هزاران پرنده هستيم و همه‌مان بيش از حد لازم پر داريم. همگي با هم، پر و بالي برايت دست و پا مي‌كنيم.
وقتي به‌ميان درختان رسيدند، زنزونتل شروع به خواندن كرد. بلافاصله تمام پرندگان بال زنان آمدند، زيرا وقتي آواز مي‌خواند همه از شنيدن صدايش لذت مي‌بردند، اما بخصوص هميشه خبر تازه‌اي هم داشت كه به ديگران بدهد. انواع پرندگان جمع شدند. يكي از پرندگان گفت:
- زنزونتل كوچولو، همه‌مان جمع شده‌ايم.
زنزونتل فرياد زد:
- برادران پرنده، دوستي به نام كو اين‌جا پيش من است كه پر ندارد. به نظرم اگر هر كدام يك پر به او بدهيم به اندازه كافي خواهد داشت كه براي خودش پوششي تهيه كند.
يكي اعتراض كرد:
- ولي اين رنگ‌هاي مختلف ابدا با هم جور در نمي‌آيند. واي! چه زشت مي‌شود!
زنزونتل گفت:
- فكرش را كرده‌ام. كافي است كه فقط پرهاي خاكستري داشته باشد. همه‌مان حداقل يكي دو پر خاكستري روي شكم و يا زير بال‌هايمان داريم!
قو زمزمه كنان گفت:
- من كه فقط پر سفيد دارم.
- اين براي پيش سينه‌اش خوب است.
كلاغ گفت:
- من فقط پر سياه دارم.
- به درد كمر مي‌خورد. دوستان عجله كنيد، دست به كار شويد! هر كسي يك پر بدهد.
بلافاصله پر مثل برفي كه ببارد شروع به ريختن كرد و پرهاي بسياري جلوي پاي مرغ كو جمع شد. انواع رنگ‌هاي خاكستري تند و روشن و روشن‌تر و تيره‌تر وجود داشت. جغد فيلسوف گفت:
- از رنگين كمان هم زيباتر است و خيلي جدي است.
چند لحظه بعد، مرغ كو در بركه‌اي به نظاره پر و بال تازه روئيده‌اش مي‌نگريست. گرماي مطبوعي در اندامش گسترده مي‌شد. خواست از پرندگان نيكوكار تشكر كند. منقار عريض خود را باز كرد و
حق‌شناسي قلبي‌اش را در صدايش نهاد:
- كوووووو!...
غريوي چنان هولناك و چندش‌آور بود كه تمام پرندگان در يك چشم به هم زدن پرواز كرده بودند. فقط زنزونتل مانده بود كه با دلسوزي سر تكان مي‌داد. مرغ كو به گريه افتاد. زنزونتل گفت:
- گريه نكن و گرنه صدايت بيشتر دورگه مي‌شود. هيچ اتفاقي نيفتاده. فقط بايد آواز خواندن ياد بگيري. حالا نخستين درس را به تو مي‌دهم. خوب! ابتدا تلفظ! موقع اداي حرف كاف بايد سعي كني اين حرف را از كام دهان خارج كني نه از حلق. اين‌طور، ك... ك... ك... تكرار كن.
مرغ كو تكرار كرد:
- ك... ك.... ك....
هشت روز بعد تلفظ مرغ كو درست شده بود، صدايش جا افتاده بود و كو كوي او اگرچه آهنگين نبود اما آهنگي غم‌انگيز پيدا كرده بود كه آن هم خيلي دلنشين بود، بخصوص از دور.
زنزونتل گفت:
- بسيار خوب، دوست عزيز، من حالا ديگر بايد دنبال كارهاي خودم بروم. خيلي از آنها غافل مانده‌ام. تو هم ديگر به كسي نياز نداري. حالا مي‌تواني آواز بخواني و پرواز كني و به هرجا كه خواستي بروي و هر وقت هم كه خواستي بخواني. مي‌تواني پرنده قله‌ها باشي يا پرنده دشت‌ها يا جنگل‌ها يا فضاهاي بزرگ باز. پرنده روز يا پرنده شب. اكنون تمام چيزهاي لازم را داري كه در زندگي موفق شوي.
زنزونتل اين را گفت و بال زنان رفت. مرغ كو كاملا مغرور و راضي، به پرواز در آمد تا به سوي سرنوشت خود برود. افسوس! هنگامي كه خيز برداشت كه پروازكنان برود، متوجه شد كه مطلقا قادر نيست بين روز و شب، بين جنگل و فضاهاي بزرگ آزاد، دست به انتخاب بزند. به همين جهت، از آن زمان در هواي گرگ و ميش، بين دامنه كوه و حاشيه جنگل سرگردان است و صدايش شنيده مي‌شود.

پيوست؛ زنزونتل، پرنده‌اي رويايي است كه در افسانه‌هاي مكزيك به عنوان خداي پرندگان معرفي مي‌شود و پرهاي رنگارنگش زينت شاهان به شمار مي‌رود.

 

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 16:1 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1385/02/15

همیشه آنچه را که دوست دارید به دست آورید و گرنه مجبور خواهید بود آنچه را که به دست می آورید دوست بدارید.

برنارد شاو

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 11:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/02/14

آن سوی پنجره

در بيمارستاني، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعدازظهر يك ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند.
هر روز بعدازظهر، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مي‌نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي‌كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، جاني تازه مي‌گرفت.
اين پنجره، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت. مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايق‌هاي تفريحي‌شان در آب‌ سرگرم بودند. درختان كهن، به منظره بيرون، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان‌طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد، هم اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كرد.
روزها و هفته‌ها سپري شد.
يك روز صبح، پرستاري كه براي شستشوي آنها آب آورده بود، جسم بي‌جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با آرامش از دنيا رفته‌بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند. مرد ديگر خواهش كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند. پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد. آن مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون بيندازد. بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در عين ناباوري، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد، پرستار را صدا زد و با حيرت پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند؟
پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببيند.

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 12:16 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/02/13

GODISNOWHERE

GODISNOWHERE
This can be read as" GOD IS NO WHERE " or as " GOD IS NOW HERE ", every thing in life depends on how you look at them. Always think positive.

 

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 9:34 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/02/11

سايه‌ات حالا سايه سرم
دور نرو آن قدر كه از يادت بروم
نه اين قدر كه سير شويم
تو از خواب من، من از خواب ديدنت.

اين بالا نيست، تو بالايی
آن توپ خوشگل قرمز
بگذار برای خودش بچرخد
دور خاطره ما.

در اين هوا
به هيچ چيز نيازی نيست ما را
اين‌ها مال غريبه‌هاست.

معرفی صبح
به عطر سوسن آزاد؟

خوشگلی را تمام كرده‌ای
ديوانه شدن را من
ذره ذره.

از نگاهت ستاره‌ای افتاد
در اين سياره
با تو به گردش رفتيم
و هيچ از آن برنگشتيم.

جواد مجابی

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 14:12 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/02/10

عقاب

مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت. عقاب با بقيه جوجه‌ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگيش، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ‌ها مي‌كردند؛ براي پيدا كردن كرم‌ها و حشرات، زمين را مي‌كند و قدقد مي‌كرد و گاهي هم با دست و پا زدن بسيار، كمي در هوا پرواز مي‌كرد. سال‌ها گذشت و عقاب پير شد. روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد. او با شكوه تمام، با يك حركت ناچيز بال‌هاي طلاييش، برخلاف جريان شديد باد پرواز مي‌كرد. عقاب پير، بهت‌زده نگاهش كرد و پرسيد: اين كيست؟ همسايه‌اش پاسخ داد: اين عقاب است، سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم.
عقاب مثل مرغ زندگي كرد و مثل مرغ مرد زيرا فكر مي‌كرد مرغ است.

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 11:38 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/02/09

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي‌روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده‌ي شب مي‌كشم
چراغ‌هاي رابطه تاريكند
چراغ‌هاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك‌ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردني‌ست.

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 19:24 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/02/07

ما چقدر فقیر هستیم!

روزی یک مرد ثروتمند، پسربچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر. و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسربچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 11:27 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/02/05

من يك سنت پيدا كردم...

روزي پسر بچه‌اي در خيابان سكه‌اي يك سنتي پيدا كرد. او از پيدا كردن اين پول، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق‌زده شد. اين تجربه باعث شد كه بقيه روزها هم با چشم‌هاي باز، سرش را به پايين بگيرد. او در مدت زندگيش،296 سكه 1سنتي، 48 سكه 5سنتي، ۱۹ سكه 10سنتي، 16 سكه 25سنتي، 2 سكه نيم‌دلاري و يك اسكناس مچاله شده 1دلاري پيدا كرد. يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت.در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت، او زيبايي دل‌انگيز 31369 طلوع خورشيد، درخشش 157 رنگين‌كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد. او هيچ‌گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان، در حالي كه از شكلي به شكل ديگر در مي‌آمدند، نديد. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او نشد.

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 9:4 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/02/04

داستان خرس‌هاي پاندا (قسمت آخر)

صبح


(اتاق خالي است. در سايه‌روشن، از بيرون صداهايي شنيده مي‌شود.)

صداي ‌اول: همين‌جاس.
صداي‌كميسر: شما مطمئني كه...
صداي ‌اول: اين بو رو احساس نمي‌كنين؟ به‌نظر من اين‌جا يه بوي عجيبي مي‌ده.
(با شدت به در مي‌كوبند.)
صداي‌كميسر: آقاي پايلول...
صداي ‌اول: بي‌فايده‌س. لااقل ده روزي ميشه كه ديگه جواب نمي‌ده.
صداي‌كميسر: آخه شما مطمئن‌ايد كه اين توئه؟
صداي ‌اول: من كه مي‌ترسم اتفاقي افتاده باشه...
(به‌كسي كه دري را باز مي‌كند.)
خانم فالابرگ، يه لحظه تشريف بيارين اين‌جا...
صداي‌فالابرگ: سلام...
صداي اول: ايشون سركار كميسر هستند...
صداي‌كميسر: كميسر پولن. شما صاحب‌خونه هستين؟
صداي‌فالابرگ: بعله.
صداي‌كميسر: و هيچ كليد ديگه‌اي ندارين؟
صداي‌فالابرگ: داشتم... ولي... چون آقاي پايلول چندبار كليدش رو گم كرد، من همه كليدام رو دادم به اون.
صداي‌چهارم: سلام...
همگي: سلام...
صداي‌چهارم: خُب؟ شروع كنم؟
صداي‌كميسر: وايسين. بازم احتياج به يه‌شاهد ديگه داريم.
صداي ‌اول: خانم ورني... خانم ورني... مي‌شه يه لحظه تشريف بيارين بالا؟
صداي‌ورني: سلام...
صداي اول: (يك طبقه بالا مي‌رود.)
 آقاي اوبرت... مي‌تونين يه لحظه بياين پايين؟
صداي‌اوبرت: سلام...
صداي اول: آقاي اوبرت طبقه سوم، همين بالا مي‌شينن. ده روزه كه هيچ صدايي نشنيدن. هيچي. فقط پيغام‌گير كه پيغام‌هاي تلفن رو ضبط مي‌كنه...
صداي‌كميسر: شما همسايه پاييني‌تون رو خوب مي‌شناختين؟
صداي‌اوبرت: نه به اون صورت. من فقط سه ماهه كه اين‌جا هستم و متاسفانه هيچ برخوردي باهم نداشتيم.
صداي‌ورني: بعضي وقتا من مي‌شنيدم كه ساكسيفون مي‌زد.
صداي‌اوبرت: منم همين‌طور.
صداي‌ورني: ولي دو هفته‌س كه هيچي نمي‌شنوم.
صداي‌اوبرت: منم همين‌طور.
صداي‌چهارم: خُب، شروع كنم؟
صداي‌كميسر: بعله ديگه...خُب، خانم‌ها، آقايون... ما اقدام به بازكردن اين قفل مي‌كنيم.
صداي‌فالابرگ: الهي خدا مرگم بده. آروم لطفا آقا، آروم...
(قفل مي‌شكند. صداي لوازم و گفت‌وگوها.)
ـ درسته‌كه...
ـ به‌نظر من با اين بو...
ـ من هميشه مي‌گفتم كه...
ـ بعله؟
ـ آقاي موريسرتي... آقاي موريسرتي...
ـ شايد اول بايد يه زنگي...
ـ ايشون خودشون كميسر هستن...
ـ آهان...
ـ مامان، زود بيا...
(قفل كاملا شكسته است. قفل‌ساز سعي مي‌كند در را هل بدهد.)
ـ عجب... يه‌جايي گيره...
(قفل‌ساز در را هل مي‌دهد و در را بازِ باز مي‌كند. در هنگام باز شدن، محكم به يه‌صندلي مي‌خورد.سبدي كه روي صندلي بود روي زمين مي‌افتد و ده‌ها سيب در اتاق پخش مي‌شود. هيچ‌كس وارد اتاق نمي‌شود. اتاق خالي مي‌ماند و تنها با پرتوِ نوري كه از طرف در مي‌تابد روشن است. بوي تند سيب سالن نمايش را پر مي‌كند و صداي ساكسيفون از دوردست به‌گوش مي‌رسد.)


نوشته ماتئی ویسنی یک

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 12:33 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/02/04

داستان خرس‌هاي پاندا (قسمت دهم)

شب نهم   


زن: داري خواب مي‌بيني؟
مرد: خوب مي‌بينم كه باهام حرف مي‌زني.
زن: صدام رو مي‌شنوي؟
مرد: خواب مي‌بينم كه صدات رو مي‌شنوم.
زن: مي‌ترسي؟
مرد: آره.
زن: از چي مي‌ترسي؟
مرد: از اين‌كه يه كسي بياد ما رو بيدار كنه.
زن: منم تو خوابتم؟
مرد: آره.
زن: مي‌توني من رو لمس كني؟
مرد: احتياج ندارم لمست كنم چون ما هر دوتايي‌مون يه خواب مي‌بينيم.
زن: مي‌توني برام تعريفش كني؟
مرد: هنوز يه‌كم گنگه. ولي به‌نظرم مي‌آد كه داريم كم‌كم از خودمون جدا مي‌شيم.
زن: يعني از بدن‌مون؟
مرد: آره. داريم يواش يواش رهاشون مي‌كنيم.
زن: تو مي‌توني بدن‌هامون رو ببيني؟
مرد: آره، تو بغل هم خوابيدن. خيلي هم كيف مي‌كنن.
زن: خُب، پس حالا خوب به حرفام گوش‌كن. فكر مي‌كني ما هنوز به بدنامون احتياج داريم؟
مرد: فكر نمي‌كنم.
زن: اونا چي؟ بدنامون از رفتن ما ناراحت هستن؟
مرد: فكر نمي‌كنم.
زن: حس مي‌كني كه داريم از زمان حال‌مون دور مي‌شيم؟
مرد: آره.
زن: از ذهن‌مون؟
مرد: آره.
زن: از پنج حس‌مون؟ اونا پشت‌مون مي‌مونن. مثل يه خط كشيده شده روي اسفالت.
مرد: آره.
زن: و برات دردناكه؟
مرد: نه اتفاقا خيلي سبكه.
زن: الان ديگه چه‌قدر دورن، بدناي در آغوش گرفته ما! و همين‌طور دورتر مي‌شن. هنوز مي‌بيني‌شون؟
مرد: مثل دوتا صدف كوچولو.
زن: ما ديگه فقط دوتا صدا هستيم. دوتا صداي درحال پرواز!
مرد: بيش‌تر از اينيم.
زن: چي بيش‌تر از اين؟
مرد: ما بيش‌تر صداي بال زدن يه پروازيم.
زن: ما داريم بالاي خودمون پرواز مي‌كنيم، مگه نه؟
مرد: بيش‌تر از اين.
زن: چي بيش‌تر از اين؟
مرد: نمي‌دونم. داريم برفراز تمام چيزايي كه احتياج نداريم پرواز مي‌كنيم.
زن: برفراز دنيا.
مرد: برفراز همه چيز.
زن: شايد ما مرغ‌عشق شديم. ديگه هم هيچ‌وقت از هم جدا نمي‌شيم.
مرد: من احساس مي‌كنم، ما دوتا بال يه مرغيم.
زن: پس عجيبه كه ما بازهم مي‌تونيم باهم حرف بزنيم! طبيعتا الان بايد يه صدا باشيم.
مرد: فكركنم به‌زودي بشيم.
زن: تو من رو مي‌شنوي مثل اين‌كه خودم حس شنوايي تو هستم؟
مرد: آره.
زن: تو من رو مي‌بيني مثل اين‌كه من خودم حس بينايي تو هستم؟
مرد: آره.
زن: تو ديگه نمي‌توني من رو لمس كني، چون آدم نمي‌تونه لامسه خودش رو لمس كنه.
مرد: درسته.
زن: غمگيني كه ديگه شكل نداري؟
مرد: نه، دارم به كمال نزديك مي‌شم.
زن: بازم چيزي دور خودت مي‌بيني؟
مرد: من يه پلك هستم كه دنياي ظاهر رو پوشونده.
زن: و در مركز همه چيز چي مي‌بيني؟
مرد: خودمون رو.
زن: و چي مي‌شنوي؟
مرد: يه موسيقي. يه موسيقي كه خودش يه سقوط در سقوطه...
زن: اين خوب نيست. تو هنوز از من مي‌ترسي.
مرد: شايد.
زن: ديگه نبايد جوابم رو بدي.
مرد: ولي همه جواب‌ها رو مي‌دونم...
زن: تو هنوز از سكوت مي‌ترسي؟
مرد: نه، چون سكوت ديگه وجود نداره.
زن: و ما همين‌طور تا ابد باهم حرف مي‌زنيم؟
مرد: آره. چون اگه ديگه حرف نزنيم، مي‌ترسم تعادل‌مون رو از دست بديم، بيفتيم.
زن: تو هنوز يادت هست ما از كجا رفتيم؟
مرد: نه.
زن: تو آخرين سؤال من رو يادت مي‌آد؟
مرد: نه؟
زن: تو سؤالي رو كه الان مي‌خوام ازت بپرسم، يادت مي‌آد؟
مرد: نه.
زن: تو هنوز سقوط رو مي‌شنوي؟
مرد: نه.
زن: تو چقدر بين آخرين سؤالم و جوابت وقت گذاشتي؟
مرد: من جوابم رو قبل از اين‌كه تو سؤالت رو بكني بهت دادم.
زن: مي‌بيني چه‌قدر آسون و ساده‌س؟
مرد: هيچ‌وقت فكر نمي‌كردم اين همه آسون و ساده باشه.
زن: خُب، حالا بايد تصميم بگيري. بريم اون‌ور يا نه؟
مرد: بريم.
زن: مطمئني؟
مرد: آره.
زن: براي آخرين‌بار ازت مي‌پرسم. مطمئني؟
مرد: آره.
زن: وقتي بچه بودي چه حيووني رو از همه بيش‌تر دوست داشتي؟
مرد: خرس‌هاي پاندا.
زن: اسم شهري‌رو كه دلت مي‌خواست توش زندگي كني بگو.
مرد: فرانكفورت. اون‌جا يه باغ‌وحش خيلي قشنگ هست.
زن: خُب، پس تو توي زندگي بعديت مي‌شي يه خرس پاندا.
مرد: تو چي؟
زن: من هم مي‌آم فرانكفورت ديدنت.
(تاريكي)

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 12:27 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/02/04

داستان خرس‌هاي پاندا (قسمت نهم)

شب هشتم


مرد: مي‌خوام باهات عروسي كنم.
زن: باشه.
مرد: اميدوارم ازدواج نكرده‌باشي.
زن: نه.
مرد: عاليه.
(مكث كوتاه)
مرد: خُب؟
زن: خُب چي؟
مرد: زنم مي‌شي؟
زن: اميدوارم تو ازدواج نكرده‌باشي.
مرد: نه.
زن: عاليه.
(مكث كوتاه)
مرد: خُب؟
زن: خُب چي؟
مرد: باهم ازدواج كنيم؟
زن: آره.
مرد: همين الان مي‌خوام ازدواج كنيم.
زن: باشه.
(مكث كوتاه)
مرد: الان.
زن: الان؟
مرد: الان.
زن: امروز؟
مرد: امروز نه، الان.
زن: الان؟
مرد: آره.
زن: باشه.
(مكث كوتاه)
مرد: خُب؟
زن: خُب چي؟
مرد: خُب بكنيم؟
زن: آره.
مرد: عاليه.
(مكث كوتاه)
مرد: يه شاهد لازم داريم.
زن: اگه دل‌مون بخواد.
مرد: راست مي‌گي. شاهد احتياج نداريم.
زن: نه.
مرد: خيلي خوبه.
(مكث)
مرد: اصلا احتياج به هيچ‌كس نداريم.
زن: نه.
مرد: خيلي خوبه.
زن: ولي شايد يه مراسم كوچولو بد نباشه، نه؟
مرد: اگه بخواي مي‌تونيم بريم پشت بوم.
زن: باشه.
(مرد در روي سقف را باز مي‌كند و هر دو به پشت‌بام مي‌روند.)
مرد: حاضري؟
زن: آره.
مرد: مطمئني؟
زن: آره.
مرد: براي آخرين بار ازت مي‌پرسم. مطمئني؟
زن: آره.
مرد: به اين وسيله خودمون رو زن و شوهر اعلام مي‌كنيم.
زن: آره.
(تلفن زنگ مي‌زند. يك‌بار، دوبار، سه‌بار، چهاربار، پنج‌بار، شش‌بار، هفت‌بار، هشت‌بار. تلفن قطع مي‌شود.)

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 12:6 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/02/04

داستان خرس‌هاي پاندا (قسمت هشتم)

شب هفتم


(زن وارد مي‌شود. كفش‌هايش را در مي‌آورد. دو چراغ سالن را روشن مي‌كند. پالتـواش را در مي‌آورد و به جالبـاسي مي‌آويزد. كلاهش را برمي‌دارد و مـوهايش روي شـانه مي‌ريزد. براي برداشتن يك سيـب وارد آشپـزخانه مي‌شود. روي صنـدلي راحتي مي‌نشينـد و سيبـش را مي‌خورد. سالن پر از قفس‌هاي كوچكي است كه روي آن روكش كشيده‌اند.)

زن: يالّا، بيا بيرون.
(سكوت)
بيا بيرون ديگه، دلقك‌بازي در نيار.
(سكوت)
با من قهري؟
(سكوت)
غذا خوردي؟
(سكوت)
مي‌خواي برات يه چيزي درست كنم؟
(سكوت)
ماكاروني مي‌خواي؟
(سكوت. در يخچال جست‌وجو مي‌كند.)
بازم سه تا تخم‌مرغ داريم، يه تيكه پنير... بابا ما اعيونيم...
(سكوت)
ببين من گرسنمه. يه توچينل درست كنيم؟
(سكوت)
ا... خُب يه چيزي بگو ديگه. خيلي بي‌انصافي. من كه كاري نكردم.
مرد: (مرد نامرئي است و صدايش از همه‌جا به‌گوش مي‌رسد.)
چرا.
زن: نخير.
مرد: چرا.
زن: خُب، حالا آشتي كنيم؟
مرد: نه.
زن: واست غذا درست مي‌كنم. ظرف‌ها رو هم من مي‌شورم.
مرد: نه.
زن: واست يه بطري شراب آوردم. همون شرابي كه دوست داري.
مرد: دوست ندارم. من فقط شير مي‌خورم.
زن: اين قفس‌ها ديگه چيه؟
مرد: فضولي موقوف.
زن: نمي‌خواي بوست كنم؟
مرد: چه‌فايده؟
زن: بيا اين‌جا، دلم مي‌خواد من رو ببوسي.
مرد: وايسا، اول بايد جوجه‌ها رو غذا بدم.
زن: (زن بطري شراب را باز مي‌كند و دو گيلاس پر مي‌كند.)
اين شراب واقعا عاليه. تو حق داشتي همه‌چي رو فراموش كني الّا مزه اين.
مرد: لطفا اين قفس رو بده به من.
زن: كدوم رو؟
مرد: بزرگه رو. مرسي. آخ!
زن: چي‌ شد؟
مرد: هيچي.
زن: گازت گرفتن؟
مرد: چي؟
(جرقه‌اي در قفس ديده مي‌شود.)
بابا لامصبا، بسه ديگه، بسه.
زن: معلومه تو داري چي‌كار مي‌كني؟
مرد: اينا ديوونن. ديوونه ديوونه. هنوز به دنيا نيومده زرتي بچه مي‌زان. تازه همه‌شون هم فكر مي‌كنن من باباشونم.
زن: خُب معلومه كه تو باباشوني. يعني نمي‌فهمي كه اين تويي كه اينارو بارور مي‌كني؟
مرد: من؟ مني كه حتي دست هم بهشون نمي‌زنم؟
زن: عجب!
مرد: خُب معلومه كه نه. اينا خيلي وضع‌شون خراب شده. اينا با بوي من معاشقه مي‌كنن. با سايه‌ام، با نفسم، با ضربان قلبم. تا يه چيزي مي‌گم، فوري با حرفام جفت‌گيري مي‌كنن... اگه خودم‌رو تو آينه نگاه كنم با تصويرم معاشقه مي‌كنن. من هيچ‌وقت نديده‌بودم كسي اين‌قدر حرص و ولعِ زندگي داشته باشه. حالا چي‌كار كنيم؟ دو سه روز ديگه اصلا نمي‌دونم چه‌جوري جاشون بدم. مي‌شه لطفا اون قفس خالي كنارت رو بهم بدي؟
زن: كدوم يكي؟ كوچيكه؟
مرد: آره، چندتا ديگه هم تو كمدن. مي‌شه لطفا كمد رو باز كني؟
زن: (زن در كمد را باز مي‌كند و چندين قفس روي زمين مي‌افتد. جرقه‌هاي درون قفس‌ها مثل آتش‌بازي هستند.)
خُب، بسه ديگه. يه ذره بذارشون به‌حال خودشون و بيا بيرون.
مرد: آخه از كجا بيام بيرون؟ من هيچ‌جا نيستم. راستش رو بخواي من خودمم نمي‌دونم كجا هستم. مي‌توني بهم نشون بدي از كجا باهات حرف مي‌زنم؟
زن: آره.
مرد: از كجا؟
زن: از همه‌جا.
مرد: پس من همه‌جا هستم.
زن: اگه همين‌طوري ادامه بدي از گشنگي مي‌ميري.
مرد: من از گشنگي نمي‌تونم بميرم. چون كسي كه خودش غذاس از گشنگي نمي‌تونه بميره.
زن: پس اونا تو رو خوردن؟
مرد: آره. اين طوري به‌نظر مي‌آد.
زن: مطمئني؟
مرد: آره. فكر مي‌كنم بدون اين‌كه خودم متوجه بشم، اينا من رو خوردن.
زن: دردت هم اومد؟
مرد: نه برعكس، خيليم خوشم اومد. تنها چيزي كه هست اينه كه الان دارم سبك تو اين اتاق پرواز مي‌كنم. همينم اينا رو تحريك مي‌كنه. چون مي‌بينم كه با سرعت نور توليد مثل مي‌كنن.
(نااميد)
برين گم شين. گم شين. گم شين.
(جرقه‌هاي ممتد در قفس‌ها)
زن: ديگه چي مي‌خوان؟
مرد: هيچي، با فكرم معاشقه كردن.
زن: خب فكر نكن لعنتي. و گرنه تمام محله‌رو قبضه مي‌كنن‌ها!
مرد: نمي‌توني تو هم بياي اين‌ور پيش من؟ دوست‌دارم با لحظه‌هاي معاشقه ما هم معاشقه كنن.
(جرقه‌هاي گوناگون، و سايه‌هايي كه يكديگر را در آغوش مي‌گيرند.)

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 12:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/02/04

داستان خرس‌هاي پاندا (قسمت هفتم)

شب ششم


(مرد وارد مي‌شود. دو چراغ سالن را روشن مي‌كند. نامه‌هايش را روي ميز مي‌گذارد. وارد آشپزخانه مي‌شود و در يخچال را باز مي‌كند. با يك بطري آبجو بر مي‌گردد. مي‌نوشد. پيغام‌هايش را روي پيغام‌گير گوش مي‌كند.)

زن: كجا بودي؟ اومدم نبودي. مي‌خواي از من فرار كني؟ قول داده بودي خونه منتظرم بموني. رفته بودي دنبال نامه‌هات؟ اميدوارم هنوز بازشون نكرده‌باشي. برگرد، بذارشون تو صندق. باشه؟ ولي مواظب‌باش كه هيچ‌كس نبينتت. خيلي متاسفم ولي امشب نمي‌تونم برگردم. اما فردا شب حتما همديگرو مي‌بينيم. صبح دستكش‌هام رو يه جايي جاگذاشتم. فكر كنم رو بالش گذاشتم... مي‌بيني‌شون؟ مي‌توني بذاري باشن. دوست دارم فكر كنم روي انگشتاي من مي‌خوابي. خُب، ببين، پسر خوبي‌باش و سعي كن امشب زود بخوابي، و به خصوص سعي نكن براي بار دوم اين پيغام رو گوش كني. باشه؟ قول مي‌دي؟ بهم بگو كه قول مي‌دي. بلند كه صدات رو بشنوم...
مرد: بله...
زن: بلند‌تر. هيچي نمي‌شنوم.
مرد: بله... بله... بله...
زن: مرسي... بهت اعتماد مي‌كنم... محكم مي‌بوسمت... تا فردا. يادت نره بري نامه‌ها رو تو صندق بذاري. باشه؟ من مال توام، با توام، حتي همين الان. باشه؟ پس تا فردا.
(پيغـام تمام مي‌شود. سكوت طولاني. مرد دكمة تكرار را دوباره فشـار مي‌دهد و دوباره پيـغام را گـوش مي‌كند و هم‌زمـان وارد آشپزخانه مي‌شود. يك كنسرو هويج باز مي‌كند و مي‌خورد.)
زن: كجا بودي؟ اومدم و نبودي. مي‌خواي از من فرار كني؟ قول داده بودي خونه منتظرم بموني. رفته بودي دنبال نامه‌هات؟ اميدوارم هنوز بازشون نكرده‌باشي. برگرد و بذارشون تو صندوق. باشه؟ ولي مواظب‌باش كه هيچ‌كس نبينتت. خيلي متاسفم ولي امشب نمي‌تونم برگردم. اما فردا شب حتما همديگرو مي‌بينيم. صبح دستكش‌هام رو يه جايي جاگذاشتم. فكر كنم رو بالش گذاشتم... مي‌بيني‌شون؟ مي‌توني بذاري باشن. دوست دارم فكر كنم روي انگشتاي من مي‌خوابي. خُب، ببين، پسر خوبي‌باش و سعي كن امشب زود بخوابي و... سعي‌نكن براي بارسوم اين پيغام رو گوش كني. چرا حرفم رو گوش نمي‌كني؟ حالا ديگه يه چيزايي هست كه خودت تنهايي بايد بفهمي. من نمي‌تونم همه چي رو واست بگم. خُب، بهم قول‌بده كه ديگه به من خيانت نمي‌كني. بهم قول‌ مي‌دي؟ بگو كه بهم قول مي‌دي. بلندتر صدات رو نمي‌شنوم.
مرد: بله...
زن: بلندتر، نمي‌شنوم...
مرد: بله، بهت قول مي‌دم.
زن: مرسي... بهت اعتماد مي‌كنم... تافردا. يادت نره بري نامه‌هارو تو صندوق بذاري. باشه؟ من مال توام، با توام، حتي همين الان. پس تا فردا.
(پيغام تمام مي‌شود. مـرد براي خود مشـروب مي‌ريزد و مي‌نوشد. سكـوت طولاني. دكمة تكرار را فشـار مي‌دهد و براي بار سوم پيغـام را گوش مي‌دهد.)
زن: كجا بودي؟ مي‌خواي از من فرار كني؟ قول داده‌بودي خونه منتظرم بموني. اميدوارم كسي موقع رفت‌وآمد نديده باشدت. خيلي متاسفم ولي امشب نمي‌تونم بيام. واسه اين نيست كه زير قولت زدي. براي اين تو رو مي‌بخشم، و فردا حتما همديگرو مي‌بينيم. باشه؟ حالا پسر خوبي باش و سعي كن زود بخوابي. آهان، يه چيز ديگه، اين جاسوس بازيات رو ول‌كن. تو نه هيچ‌وقت رستوران كي‌كي رو پيدا مي‌كني و نه هيچ‌ چيز ديگه‌اي رو. همة اينا رو ول‌كن. باشه؟ مرسي... من بهت اعتماد مي‌كنم. محكم مي‌بوسمت... تا فردا؛ و فراموش نكن من مال توام، با توام، حتي همين الان. چون امشب شب شيشم‌مونه. تا فردا.
(پيغام تمام مي‌شود.)
مرد: نخير.
(دكمه تكرار را فشار مي‌دهد.)
 نه. نه. نه. تو داري يه شب از من مي‌دزدي. من قبول ندارم.
زن: خُب معلومه كه امشب شب شيشم‌مونه. مگه من الان با تو نيستم؟ خواهي ديد كه شب زيبايي داريم. تو دستكش‌هام رو روي بالش و پنج شبي كه با هم گذرونديم رو با خودت داري. خُب، حالا چراغ‌ها رو خاموش كن. تو بايد يادبگيري كه سكوت رو گوش كني. روي تخت‌خواب دراز بكش... چشماتو ببند... و فقط به سكوت گوش كن... ديگه هم دست به اين دستگاه نزن... باهم به سكوت گوش مي‌كنيم. باشه؟ تو بايد تصور كني كه اين سكوت صداي منه، كه اين سكوت خود منم. مي‌فهمي؟ همين جوري بمون و تكون‌نخور، اين سكوتي كه نوازشت مي‌كنه، خود منم... آروم باش، من با توام... گوش‌كن...
(نوار پيغام‌گير همچنان جلو مي‌رود و او سكوت ضبط شده روي نوار راگوش مي‌دهد.)

 

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 11:54 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/02/04

داستان خرس‌هاي پاندا (قسمت ششم)

شب پنجم


(مرد جلو آينه كوچكي كه روي ميز سالن گذاشته‌است، صورت خود را اصلاح مي‌كند. زن پيراهن اطو مي‌كند. به‌نظر مي‌رسد كه زن، مرد را براي يك مهماني شب آماده مي‌كند. در كمد باز است. شايد زن خود لباس‌ها را انتخاب كرده‌است. يك جفت كفش، كراوات و... روي صندلي آماده‌است.)

مرد: ساعت 8 شب شد.
زن: واقعا؟
مرد: همسايه بالايي... مي‌شنوي؟ الان رسيد خونه‌ش.
زن: من هيچي نمي‌شنوم.
(مكث)
مرد: هميشه طرفاي 8 شب مي‌آد خونه. الان داره كفشاش رو در مي‌آره.
زن: خُلي تو؟ از كجا اينارو مي‌دوني؟
مرد: نمي‌دونم. چند روزيه كه حس شنواييم وحشتناك قوي شده. همه سروصداهاي اين ساختمون رو مي‌شنوم. الان چراغاي سالنش رو روشن كرد.
زن: برو بابا.
مرد: نه، بي‌شوخي، راست مي‌گم... صداي پاها، حرف‌ها، حتي نفس‌ها رو مي‌شنوم. حتي راه‌رفتن حشرات روي ديوار، مخصوصا تو تاريكي. چند وقته كه همه صداهاي اين ساختمون از گوش من رد مي‌شن...
(آينه را به‌سوي سقف مايل مي‌كند.)
حتي وقتي سكوت مي‌كنن. حتي سكوت‌شون رو مي‌شنوم.
زن: تنها زندگي مي‌كنه؟
مرد: آره، سه ماهه كه اين‌جاست. راه‌رفتنش رو تو سالن حس مي‌كني؟
زن: نه.
مرد: داره نامه‌هاش رو روي ميز آشپزخونه مي‌ذاره.
زن: (نزديك مي‌شود و در آينه نگاه مي‌كند.)
حالا درِ يخچال رو باز مي‌كنه.
مرد: يه بطري شير آورد بيرون.
زن: مطمئني شيره؟
مرد: گوش‌كن چه‌جوري مي‌خوره. اين فقط مي‌تونه شير باشه.
زن: راست مي‌گي.
(مكث)
زن: بطري شير رو گذاشت تو يخچال، در رو بست.
مرد: آفرين.
زن: برگشت تو سالن.
مرد: حالا چي‌كار مي‌كنه؟
زن: پيغام‌گيرش رو گوش مي‌كنه.
مرد: خيلي خُب.
زن: تلويزيون رو روشن مي‌كنه، كانالا رو عوض مي‌كنه.
مرد: شبكه مزخرفش رو پيدا كرد.
زن: چيه؟
مرد: كارتون.
زن: فكر مي‌كني چند سالشه؟
مرد: نزديك سي.
زن: دوباره رفت تو آشپزخونه.
مرد: داره يه استيك يخ‌زده در مي‌آره.
زن استيكش رو مي‌ذاره تو ماهي‌تابه، ماهي‌تابه رو مي‌ذاره رو گاز، گاز رو تا آخر باز مي‌كنه. يه قوطي ذرت هم باز مي‌كنه.
مرد: مطمئني ذرته؟
زن: مطمئنم.
مرد: تو خيلي زود ياد مي‌گيري.
زن: آخ، اين ديگه چيه؟
مرد: اين صدا از همكف مي‌آد. يه پسربچه‌س كه ديوونه بازي‌هاي كامپيوتريه.
زن: از سمت چپ مي‌شنوم يه كسي توي گوشي، موسيقي كلاسيك گوش مي‌كنه.
مرد: آقاي موريسرتي.
زن: چي گوش مي‌كنه؟ «ويوالدي»؟
مرد: نه. «الكساندرو مارچلوئه».
زن: صبركن. يكي در پايين رو باز كرد.
مرد: حتما مادمازل ورنيه. هميشه طرفاي هشت و ربع مي‌آد خونه.
زن: با پله مي‌آد بالا؟
مرد: آره، طبقه اول زندگي مي‌كنه.
زن: خسته به‌نظر مي‌آد.
مرد: خيلي كار مي‌كنه.
زن: دستكش‌هاش رو داره در مي‌آره؛ و تو كيفش دنبال كليد مي‌گرده.
مرد: هميشه بين چهل ثانيه تا يك دقيقه و نيم وقت مي‌ذاره تا پيداش كنه.
زن: اين دختره خيلي خجالتي به‌نظر مي‌آد.
مرد: من هميشه فكر مي‌كردم كه اين دختره به درد اون پسر بالاييه مي‌خوره. عجيبه كه اينا هيچ‌وقت با همديگه برخوردي نداشتن. پسره صبح ساعت هفت و نيم مي‌ره بيرون، دختره ساعت يه ربع به هشت. يك‌شنبه‌ها دختره مي‌ره خريد، پسره تا ظهر مي‌خوابه. وقتي پسره مي‌ره استخر، دختره آشپزي مي‌كنه. حتي وقتي هر دو مي‌رن خريد، به‌خاطر يكي دو دقيقه اختلاف همديگرو نمي‌بينن.
زن: الان داره كفشاش رو در مي‌آره، مانتوش رو مي‌ذاره رو جالباسي.
مرد: حالا داره پيغام‌گيرش رو گوش مي‌كنه.
زن: آره، داره گوش مي‌كنه.
مرد: هميشه پيغام مامانشه كه ازش مي‌خواد بهش زنگ بزنه. حالا داره مي‌ره آشپزخونه.
زن: آره. تو آشپزخونه‌س.
مرد: يه سيب بر مي‌داره.
زن: اين دفعه فكر مي‌كنم يه گلابيه.
مرد: (ناچار)
باشه... حالا تلويزيون رو روشن مي‌كنه.
زن: فكر مي‌كنم همون شبكه‌اي رو نگاه مي‌كنه كه پسره نگاه مي‌كرد.
مرد: جفت‌شون خلن. حيف نيست اين مزخرفات رو با هم نگاه نمي‌كنن؟
زن: شايد بايد يه‌كاري براشون بكنيم.
مرد: چي‌كار؟
(مرد صورتش را اصلاح مي‌كند. زن آينه را براي او نگه داشته‌است.)

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 10:6 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/02/04

داستان خرس‌هاي پاندا (قسمت پنجم)

شب چهارم


(زن با يك قفس پرنده كه روكش سياهي روي آن كشيده شده‌است، وارد مي‌شود.)

زن: تولدت مبارك! يه‌چيزي واست آوردم.
مرد: چي؟
زن: يه حيوون.
مرد: پرنده‌س؟
زن: درواقع معلوم نيست چه شكليه.
مرد: نمي‌فهمم.
زن: شكلش... يا بهتره بگم بدنش... بدن نداره.
مرد: نامرئيه؟
زن: نامرئي نيست، ولي نمي‌شه ديدش.
مرد: پس تو از كجا مي‌فهمي كه توي قفسه؟
زن: خُب وقتي قفس روكش داره تكون مي‌خوره.
(هر دو گوش مي‌كنند.)
مرد: داره چي‌كار مي‌كنه؟
زن: معلوم نيست. شايد غذا مي‌خوره، شايدم قدم مي‌زنه، شايد خواب مي‌بينه، شايدم آواز مي‌خونه.
مرد: يعني الان داره آواز مي‌خونه؟
زن: به‌هرحال هميشه داره يه چيزي مي‌گه ولي هيچ‌وقت معلوم نيست چي‌ مي‌گه.
مرد: (گوش مي‌كند.)
الان جيغ نزد؟
زن: نمي‌دونم.
مرد: تو مي‌خواي من با اين چي‌كار كنم؟
زن: خُب تزئينيه ديگه.
مرد: تزئيني؟
زن: براي خونه‌س. يعني بيش‌تر براي اتاق خواب، چون دوست نداره، اصلا دوست نداره تنها بمونه.
مرد: ببين من از حيووني كه نشه نگاهش كرد زياد خوشم نمي‌آد.
زن: خُب تو مي‌توني نگاهش كني.
مر:د چه‌جوري نگاهش كنم، اگه نامرئيه؟
زن: تو مي‌توني حضورش رو نگاه كني. برات كافيه. ولي اگه واقعا مي‌خواي خودت رو قانع كني كه اين‌جاست، مي‌توني بهش غذا بدي. بايد روكش رو برداري، غذا رو تو يه ظرف تميز بريزي و بذاري توي قفس، بعد دوباره روكش رو بذاري و يه كم صبر كني. هميشه همه‌ش رو مي‌خوره، خيلي هم سريع؛ و وقتي تموم كرد مي‌توني روكش رو برداري و ظرف خالي رو نگاه كني. درست مثل اين‌كه خودش رو ديدي.
مرد: خُب بعله ديگه...
(مكث)
زن: خُب؟
مرد: خُب چي؟
زن: خُب مي‌خوايش؟
مرد: چي مي‌خوره؟
زن: هستة زردآلو. جعفري... حتي نون داغ... ولي خيلي غذا مي‌خوره، مي‌دوني؟... هر چهار ساعت يه‌بار بايد بهش غذا بدي.
مرد: نه‌بابا. محاله. بعضي روزها من اصلا خونه نيستم.
زن: چي‌چي رو خونه نيستم؟ خُب هر چهار ساعت يه‌بار برگرد خونه. تازه بايد خيلي هم مواظب باشي چون گاهي بچه هم مي‌زاد.
مرد: عجب! تنهايي خودبه‌خود بچه مي‌زاد؟ جريانش چيه؟ تخم مي‌ذاره؟
زن: معلوم نيست. فكر مي‌كنم به‌خاطر نوره. هر بار كه روكش رو بر مي‌داريم نور آبستنش مي‌كنه.
مرد: پس ماده‌س.
زن: شايد. ولي فكر مي‌كنم اين حيوون فقط ماده‌اش وجود داره.
(مكث)
مي‌خوره، مي‌دوني؟... هر چهار ساعت يه‌بار بايد بهش غذا بدي.
مرد: نه‌بابا. محاله. بعضي روزها من اصلا خونه نيستم.
زن: آها. اين‌جاش يه‌كم گير داره.
مرد: چي؟ بايد هر چهار ساعت غذاشون بدم؟
زن: نه، كوچولوها رو بايد اول از مادرشون جدا كني. اين كاملا ضروريه. چون بچه‌هاي اين حيوون اگه فوري از مادرشون جدا نشن، مي‌ميرن. واسه همينه كه هميشه بايد يه قفس حاضر و آماده داشته باشي... به محض اين‌كه يه جرقه كوچولو توي قفس ديدي، به اين معنيه كه بچه‌ها مي‌خوان برن خونه خودشون. اون وقت بايد قفس بزرگه رو باز كني و سه بار بگي: بيو... بيو... بيو... اون وقت كوچولوئه از قفس بزرگه مي‌ره تو قفس كوچيكه.
مرد: اين حيوونا انگار خيلي باهوشن.
زن: آره. حافظه‌شون بي‌نظيره. اگه واسه‌شون يه داستان تعريف كني، كوچولوهايي كه بعدا به دنيا مي‌آن، مي‌تونن داستانت رو كلمه‌به‌كلمه برات تعريف كنن، چون تو گاهي اوقات حتي مي‌توني باهاشون حرف بزني؟
مرد: كي؟
زن: موقع خسوف.

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 9:59 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/02/04

داستان خرس‌هاي پاندا (قسمت چهارم)

در تاريكی


(تلفن زنگ می‌زند، مرد گوشی را بر نمي‌دارد. پيغام‌گير به كار می‌افتد.)

صدا: شب‌به‌خير ميشل. بازم منم ژان‌ژاك. خُب، پس توی نامه‌ای كه بايد برای قراردادمون بفرستی، شماره حسابت رو هم بفرست. همين. اگه چيز ديگه‌ای می‌خوای بدونی، می‌تونی خونه يولاند زنگ بزنی يا شب زنگ بزن خونه خودم. تا به‌زودی.
(سكوت)

 

شب سوم


(زن پشت ميز ناهارخوری نشسته و مرد با سينی از آشپزخانه خارج می‌شود.)

مرد: بفرما، اين رو می‌گن توچينل.
زن: (با تعجب به غذا نگاه می‌كند.)
اين خوردنيه؟
مرد: معلومه كه خوردنيه.
زن: كجاييه؟ يهوديه؟
مرد: نه، بيش‌تر مال لهستانه. وقتی بچه بودم مامانم برام درست می‌كرد. بيا، بايد بهش خامه اضافه كنی.
زن: يه‌جور شيرينيه؟
مرد: نه‌بابا غذای اصليه.
زن: مممم...
مرد: دوست داری؟
زن: توش سيب‌زمينی داره؟
مرد: آره.
زن: مممم... بد نيست. چه‌ جوری درستش می‌كنن؟
مرد: نمی‌تونم بهت بگم.
زن: واسه چی؟
مرد: خُب آخه دستورالعملش جزو اسرار خانوادگيه.
زن: اگه اين‌طوريه، منم نمی‌خورم.
مرد: قهر نكن. می‌گم بهت... اول سيب‌زمينی‌ها رو پوست می‌گيری، بعد رنده می‌كنی.
زن: مثل هويج؟
مرد: آره مثل هويج... بعدش دو تا تخم مرغ اضافه می‌كنی، يه‌كم آرد گندم، نمك، ادويه... بعد به‌هم می‌زنی تا اين‌كه حسابی مخلوط بشن... بعد اين جونور رو می‌ندازی توی ماهی‌تابه داغ... مثل املت... همين... وقتي بچه بودم مامانم برام درست می‌كرد... يه سی‌سالی می‌شه كه نخوردم... می‌دونی، بچگی‌هام خيلی شكمو بودم... همه‌ش گشنه‌م بود... پدرم هميشه بهم می‌گفت: كَلّه‌ت گنده‌س، گردنت باريك. ولی راست نمی‌گفت... واقعا من كَلّه‌م گنده‌س، گردنم باريك؟ من كه اين‌ جوری فكر نمی‌كنم... خيلی عجيبه، زمان چه زود می‌گذره... پدرم هميشه ساعت 6صبح بيدار بود. تصوركن كه 35 سال هر روز ساعت 6صبح بيدار باشی... تازه می‌دونی كجا كار می‌كرد؟ تو يه كارخونه كه با مواد سمی سروكار داشت. هر روز به كارگرها يه بطری شير مجانی می‌دادن. واسه اين‌كه مواد سمی كم‌تر اذيت‌شون كنه... ولی پدرم هر روز بطری شير رو می‌آورد خونه... فكر كنم اون وقت‌ها خيلی فقير بوديم... اين جوری بود ديگه... يادم مي‌آد يه روز با يكی از دوستام شرط بستم كه يه بطری شير رو يه نفس سربكشم... هفت هشت سالم بيش‌تر نبود... شرط رو بردم... ولی بعد از اون هرگز ديگه شير نخوردم... حالا فقط می‌تونم خامه بخورم... اونم نه زياد... عجيبه، زمان چه زود می‌گذره... يادمه يه حياط داشتيم... روز تولدم بابام يه درخت سيب توش كاشته بود... بابام اين‌ جوری بود... هربار كه مادرم يه بچه می‌زاييد، اون هم يه درخت می كاشت... وقتی من به‌دنيا اومدم، تو باغچه‌مون يه درخت زردآلو، يه درخت آلو، يه درخت آلبالو، با يه درخت خرمالو بود. زردآلو مال بريژيت، خواهر بزرگم بود. آلو مال برادرم ژان بود و آلبالو و خرمالو مال خواهر دوقلوهام مانون و اِما. پدرم واقعا آدم عجيب و بامزه‌ای بود... هيچ‌كس نمی‌دونست چرا فلان درخت رو برای فلان بچه انتخاب كرده... مثلا من هميشه فكر می‌كردم كه خرمالو به اِما نمی‌آد... ولی خُب... بابام آدم كله‌شقی بود، و هيچ‌وقت نظرش رو عوض نمی‌كرد... بعد از تولد من درخت‌های باغچه بازم زياد شدن؛ يه درخت گلابی، يه درخت كاج و يه گياه آفريقايی شبيه يه‌جور آبنوس كه خيلی خيلی كُند رشد می‌كرد... درخت آبنوس مالِ خواهرم كارين بود كه بالاخره رقاص شد... آره ديگه... چند سال پيش كه رفته‌بودم مامانم رو ببينم، باغچه‌مون رو دوباره ديدم. هيچ عوض نشده‌بود. همه درخت‌ها جوونه كرده بودن. مادرم وقتی من رو ديد خيلی تعجب كرد. انگار خود درخت سيبه وارد اتاقش شده بود... من فكر می‌كنم هيچ‌‌وقت محتاج ديدن من و خواهر برادرام نبود... دلش خيلی واسه ما تنگ نمی‌شد، چون برای اون ما هميشه اون‌جا بوديم، تو باغچه... هميشه تو باغچه... اين‌قدر كه عادت كرده‌بود روزهاش رو تو ايوون، با نگاه‌كردن به درخت‌ها، با نگاه‌كردن به ما بگذرونه... اين‌قدر صبر می‌كرد تا اين‌كه درخت‌ها به ميوه بشينن... تا... يادم باشه اين روزها بهش تلفن كنم... آخه الان فصل سيبه... و من يه‌جورايی احساس می‌كنم كه مامانم الان داره من رو می‌خوره... عجيب اينه كه پدرم به‌هرحال يه منطقی توی انتخاب درخت‌هامون داشت... انگار می‌دونست يه روز مادرم تنها می‌مونه... ولی می‌خواست لااقل اون تمام سال ميوه تازه داشته باشه؛ بهار رو با زردآلو آغاز می‌كنه و بعدش هم آلبالو تا فصل گلابی، آخر پاييز هم سيب و خرمالو... زمستون هم كاج سبز می‌مونه و می‌تونه نگاش كنه.
زن: پس آبنوس چي؟
مرد: آبنوس اين‌قدر كُند رشد می‌كنه كه بيش‌تر شبيه يه بچه‌س كه هنوز دور خونه مي‌پلكه... خيلی عجيبه! می‌بينی... مادرم ما رو يواشكی می‌خوره تا غيبت ما رو تلافی كنه... خُب فكر كنم خيلی روده‌درازی كردم، نه؟ تو بايد جلوم رو می‌گرفتی...
زن: اين توچينلت خيلی خوشمزه‌ست.
(تاريكی)

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 8:44 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/02/03

داستان خرس‌هاي پاندا (قسمت سوم)

در تاريكي


(مرد آهسته براي خودش ساكسيفون مي‌نوازد. گاه برق ساكسيفون در تاريكي ديده مي‌شود. مرد چند دقيقه ساكسيفون مي‌نوازد. تلفن زنگ مي‌زند. مرد گوشي را بر نمي‌دارد. پيغام‌گير به‌كار مي‌افتد. مرد از نواختن دست مي‌كشد تا پيغام را گوش كند.)

صدا: سلام. منم كريستيان... بازهم نيستي؟ ببين، تو مي‌توني بيست‌وهفتم و بيست‌وهشتم تو نانسي ساكسيفون بزني؟ يعني دو هفته ديگه... اگه آزادي، فوري بهم زنگ بزن. فوري‌فوري‌ها!... بعدش هم... يه چيز ديگه برات دارم. وايسا برم تقويمم رو بيارم... يه هفته كامل آخر سپتامبر... ولی دوباره درباره‌ش باهات حرف مي‌زنم... فعلا نانسی هستم. مي‌دونم كه تو قراره پونزدهم بياي ليون. اما من پونزدهم هم نانسي هستم، ليون نيستم. گوش‌كن. من دوباره باهات تماس مي‌گيرم. ببينم اگه شبش مي‌آی خونه چه‌جوری مي‌تونم كليد رو بهت برسونم؟ بعدش مي‌خوام بدونم چند روز ليون می‌مونی و اگه مي‌خوای همديگرو ببينيم لااقل يه شب بيام با تو باشم... خُب چي مي‌گفتم؟... فردا جمعه‌ست و من صبح خونه هستم و سعي كنيم به هم زنگ بزنيم. اميدوارم كه حالت خيلي خوب باشه. مي‌بوسمت. خداحافظ ميشل.
(سكوت)

 

شب دوم


(در سايه روشن. شايد پس از معاشقه. پشت‌به پشتِ هم روي زمين نشسته‌اند و سرهايشان را به‌هم تكيه داده‌اند. زن انگور می‌خورد. مرد سيگاری خاموش بر لب دارد و فندكی در دست.)

زن: بگو آ.
مرد: آ.
زن: مهربون‌تر، آ.
مرد: آ.
زن: آهسته‌تر، آ.
مرد: آ.
زن: من يه آی لطيف‌تر مي‌خوام، آ.
مرد: آ.
زن: با صداي بلند اما لطيف، آ.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری كه انگار مي‌خوای بهم بگی دوستم داری.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری كه انگار می‌خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی‌كنی.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوري كه انگار مي‌خواي بهم بگي خوشگلم.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوري كه انگار مي‌خواي اعتراف كني خيلي خري.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوري كه انگار مي‌خواي بگي برام مي‌ميري.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوري كه انگار مي‌خواي بهم بگي بمون.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری كه انگار می‌خوای بهم بگی لباسات رو درآر.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری كه انگار می‌خوای ازم بپرسی چرا دير اومدي.
مرد: آ.
زن: بگو آ، مثل اين‌كه به‌خوای بهم بگی سلام.
مرد: آ.
زن: بگو آ، مثل اين‌كه به‌خوای بهم بگی خداحافظ.
مرد: آ.
زن: بگو آ، مثل اين‌كه ازم به‌خوای يه چيزی برات بيارم.
مرد: آ.
زن: بگو آ، مثل اين‌كه به‌خوای بهم بگی خوشبختم.
مرد: آ.
زن: بگو آ، مثل اين‌كه به‌خوای بهم بگی ديگه هيچ‌وقت نمی‌خوای من رو ببينی.
مرد: آ.
زن: نه، اين جوری نه.
مرد: آ.
زن: ببين اگه به حرفم گوش نكنی ديگه بازی نمی‌كنم.
مرد: آ...
زن: پس بگو آ، يه جوری كه انگار می‌خوای بهم بگی ديگه هيچ‌وقت نمی‌خوای من رو ببينی.
مرد: آ...
زن: آهان. حالا خوب شد. حالا بگو آ، يه جوري كه انگار مي‌خواي بهم بگي بدون من خيلي بد خوابيدي، كه فقط خواب من رو ديدي، و صبح خسته و كوفته بيدار شدي بدون اين‌كه هيچ ميلي به زندگي داشته‌باشي.
مرد: آ...
زن: آهان. بگو آ، انگار كه مي‌خواي يه چيز خيلي مهم بهم بگي.
مرد: آ.
زن: بگو آ، انگار كه بخواي بهم بگي كه ديگه ازت نخوام بگي آ.
مرد: آ.
زن: بگو آ، انگار كه مي‌خواي بگي فقط با آ حرف‌زدن خيلي عاليه.
مرد: آ.
زن: ازم بخواه كه بگم آ.
مرد: آ.
زن: ازم بخواه كه يه آي لطيف بگم.
مرد: آ.
زن: ازم بخواه كه آهسته يه آي لطيف بگم.
مرد: آ.
زن: ازم بپرس همون‌قدر كه دوستم داری، دوستت دارم؟
مرد: آ؟
زن:  بهم بگو كه دارم ديوونت مي‌كنم.
مرد: آ.
زن: و اين‌كه ديگه حوصله‌ت سررفته.
مرد: آ.
زن: خُب، من قهوه مي‌خوام!
مرد: آ؟
زن معلومه كه مي‌خوام.
(مرد بلند مي‌شود و برای زن قهوه مي‌ريزد.)
مرد: آ؟
زن: آره يه قند كوچولو، مرسي.
مرد: (پاكت سيگارش را به سوي او مي‌گيرد.)
 آ؟
زن: نه خودم دارم.
(زن پاكت سيگارش را می‌آورد و سيگاری از آن بيرون مي‌كشد.)
مرد: (فندكش را به‌سوي او مي‌گيرد.)
 آ؟
زن: فعلا نه، مرسی.
مرد: آ؟
زن: نمي‌دونم... شايد... ترجيح مي‌دم امشب خونه غذا بخوريم.
مرد: آ.
زن: باشه، ولي آخه سُسش رو داريم؟
مرد: آ.
زن: پس بريم بيرون.
مرد: آ.
زن: پس همين‌جا بمونيم.
مرد: آ...
زن: بيا اين‌جا...
مرد: آ...
زن: تو چشام نگاه‌كن.
مرد: آ.
زن: تو دلت يه آ بگو.
مرد: ...
زن: مهربون‌تر.
مرد: ...
زن: بلندتر و واضح‌تر، براي اين‌كه بتونم بگيرمش.
مرد: ...
زن: حالا يه آ تو دلت بگو، انگار كه مي‌خواي بگي دوستم داري.
مرد: ...
زن: يه‌بار ديگه.
مرد: ...
زن: يه آ تو دلت بگو، انگار مي‌خواي بهم بگي هيچ‌وقت فراموشم نمي‌كني...
مرد: ...
زن: يه آ تو دلت بگو، انگار مي‌خواي بگي خوشگلم.
مرد: ...
زن: حالا مي‌خوام يه چيزي ازت بپرسم... يه چيز خيلي مهم... و مي‌خوام تو دلت بهم جواب بدي. آماده‌اي؟
مرد: ...
زن: آ؟
مرد: ...
زن: ...
مرد: ...

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 14:41 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/02/03

داستان خرس‌هاي پاندا (قسمت دوم)

در تاريكي


مرد: «هيچ چيز از آنِ انسان نيست،
 هرگز
 نه ‌قدرتش،
 نه ‌ضعفش،
 و نه دلش حتي،
و آن دم كه دست...
و آن دم كه دست...

اَه،لعنتي!...

و آن دم كه دست به آغوش مي‌گشايد،
سايه‌اش سايه صليبي‌ست...
و آن دم كه مي‌پندارد خوشبختي‌اش را
در آغوش فشرده است،
آن را له مي‌كند.
زندگي او طلاقي عجيب و دردناك است...
هيچ عشقي را...
هيچ عشقي را سرانجامِ خوش نيست...»
(تلفن زنگ مي‌زند. مرد جواب نمي‌دهد. كاست پيغام‌گير به كار مي‌افتد.)
صدا: سلام. منم، كريستيان... خونه هستي؟ خُب، گوش كن. بايد هرچه زودتر با من تماس بگيري چون يه پيشنهاد برات دارم. خداحافظ!


شب اول


(تاريكي. زن يك چراغ روشن مي‌كند.)
زن: منم.
مرد: (از خواب مي‌پرد.)
هان.
زن: منم.
(چراغ دوم را روشن مي‌كند.)
مرد: آهان... تو چه‌جوري اومدي تو؟
زن: (كفش‌هايش را در مي‌آورد.)
انگار يادت رفته كه كليدت رو بهم دادي؟
مرد: آخه اون كليد انباري بود.
زن: (كتش را در مي‌آورد و روي جالباسي آويزان مي‌كند. باخنده.)
چرا اين كار رو كردي؟
مرد: نمي‌دونم. خواستم سر به سرت بذارم. من رو ببخش.
زن: (كلاه خود را بر مي‌دارد و موهايش روي شانه‌هايش مي‌ريزند.)
مي‌بخشمت. تو يه بچه تخس و ننري، ولي من مي‌بخشمت.
مرد: حالا چه‌جوري اومدي تو؟
زن: (وارد آشپزخانه مي‌شود و با يك سيب برمي‌گردد.)
در باز بود.
مرد: راست مي‌گي؟
زن: (در صندلي راحتي مي‌نشيند و سيبش را مي‌خورد.)
بله. بيا نامه‌هات رو از پايين برات آوردم.
مرد: تو انگار خوب بلدي همه درها رو باز كني، نه؟
(نامه‌هايش را نگاه مي‌كند.)
حتما همه‌شون رو هم خوندي؟
زن: آره. هيچ چيز جالبي نبود. فقط چندتا فاكتور.
مرد: خودم مي‌دونم. وضعم خيلي خرابه.
زن: امروز بيرون نرفتي؟
مرد: نه. همه‌ش منتظرت بودم.
زن: دروغ‌گو. مثل خرس خوابيدي.
مرد: نه به خدا، منتظرت بودم. چون فهميدم كه اين يارو، كي‌كي اصلا وجود نداره.
زن: واقعا كي‌كي وجود نداره؟
مرد: به همه دوستام زنگ زدم. كسي ديشب رستوران افتتاح نكرده.
زن: دروغ‌گو. تو به هيچكي زنگ نزدي.
مرد: از كجا مي‌دوني؟
زن: از همون جايي كه بلدم همه درها رو باز كنم.
(مكث) 
مرد: فكر نمي‌كردم برگردي.
زن: بهت قول داده‌بودم.
مرد: نصف شب برات ساكسيفون زدم.
زن: آره، شنيدم.
مرد: نكنه تو همون همسايه جديد پاييني هستي؟
زن: نه. من با تو زندگي مي‌كنم.
مرد: آره، واسه نُه شب.
زن: اين مي‌تونه نُه‌تا زندگي باشه.
(مكث)
مرد: مي‌دوني، من خوشم مي‌آد با تو قرارداد ببندم.
زن: نمي‌ترسي از اين‌كه ممكنه همه ‌چيزت رو از دست بدي؟
مرد: درباره اين قضيه كليد واقعا متاسفم. مطمئن بودم داري دستم مي‌ندازي.
زن: و خواستي ازم انتقام بگيري.
مرد: به خدا فوري پشيمون شدم.
(مكث)
مي‌شه يه بوست كنم؟
زن: ابدا. اول بايد بري يه دوش بگيري.
مرد: چي؟
زن: تو مثل سگ بوگند مي‌دي. تازه بايد اين‌جا رو جمع و جور كنيم، پنجره‌ها رو باز كنيم. من نمي‌تونم نُه شب با تو توي اين كثافتا بخوابم.
مرد: اطاعت سركار.
(به حمام مي‌رود.)
زن: يادت نره ريشت رو اصلاح كني. بيا، اينم مال توئه. امروز صبح ديدم شيشه ادكلنت خاليه.
مرد: اينو ديگه چه‌جوري ديدي؟
زن: آخه من به قوطي خالي حساسيت دارم.
مرد: پس هيچ‌وقت توي آشپزخونه نرو. يه عالمه قوطي خالي اون‌جاست.
زن: نگران نباش. خريد كردم.
(مرد مي‌رود حمام و زن وارد آشپزخانه مي‌شود. صداي آب در حمام و صداي خانه‌تكاني عظيمي در آشپزخانه شنيده مي‌شود. تلفن زنگ مي‌زند و پيغام‌گير به كار مي‌افتد.)
صدا: شب‌به‌خير ميشل. اليزابت هستم. خونه‌اي؟ گوشي رو بردار بابا... هستي... نيستي... هستي... نيستي... برمي‌داري؟... نه، بر نمي‌داري... خسب پس وقتي اومدي به من زنگ بزن، خداحافظ.
(زن از آشپزخانه خارج مي‌شود. با چند رفت و برگشت بين سالن و آشپزخانه، وسايل را كمي جمع مي‌كند و پنجره را باز مي‌كند. ميز غذاخوري را آماده مي‌كند و دو شمعِ روي ميز را روشن مي‌كند. وقتي كه مرد از حمام بيرون مي‌آيد، همه چيز حاضر است.)
مرد: آخ چه خوب. سال‌ها بود كه شمع روشن نكرده بودم.
زن: تو ديگه پيغام‌هات رو گوش نمي‌كني؟
مرد: ديگه از اين پيغام‌ها خسته شدم. دلم مي‌خواد يه‌كم دست از سرم بردارند.
زن: امروز هيچي نخوردي.
مرد: گشنم نبود.
زن: (او را مي‌بوسد.)
تو واقعا منتظر من بودي؟
مرد: آره.
زن: اگه دوست داري مي‌توني شرابت رو باز كني.
مرد: چه شرابيه؟ «سنت اميليون1945». بابا اين‌كه خيلي شراب گرونيه.
زن: ما با هم يه قرارداد بستيم. امشب هم شب اولمونه. بايد جشن بگيريم.
مرد: «سنت اميليون1945». اين من رو ياد يه چيزي مي‌ندازه.
زن: ياد چي؟
مرد: ياد... عجيبه، خوب حس مي‌كنم كه من رو ياد يه چيزي مي‌ندازه، ولي درست نمي‌دونم چي...
زن: قربان، لطفا بفرماييد سر جاتون بنشينيد. بفرماييد.
(مرد مي‌نشيند و زن كمي شراب براي او مي‌ريزد.)
زن: اگه دوست دارين شراب‌تون رو ميل كنيد.
مرد: (پس از اين‌كه مدتي طولاني شراب را در دهان خود نگه مي‌دارد.)
بعله... خيلي واضحه... اين بو من رو ياد يه چيزي مي‌ندازه... اجازه مي‌دين؟
(دو ليوان را پر مي‌كند.)
خانم لطفا شما هم ميل كنيد. امكان نداره اين طعم شما رو به ياد چيزي نندازه...
(كسي در مي‌زند.)
زن: (سرگرم) 
منتظر كسي هستي؟
مرد: من؟
صدا: آقاي پايلول...
زن: (آرام)
كيه؟
مرد: همه‌شون ديوونن.
زن: ولي...
مرد: مردم‌ آزار.
(فرياد مي‌زند.)
همه‌تون آدم‌هاي مردم آزارين.
صدا: آقاي پايلول...
زن: (آهسته)
خُب در رو بازكن، ببين چي مي‌خواد.
مرد: (آهسته)
هيس. اصلا دلم نمي‌خواد بدونم چي مي‌خواد.
زن: (آهسته)
مي‌خواي من برم در رو بازكنم؟
(باز در را مي‌كوبند.)
صدا: آقاي پايلول...
مرد: (آهسته)
بيا. بايد در بريم.
زن: چه‌ جوري؟
مرد: بدو.بدو... اگه بمونيم مي‌گيرن‌مون! همه‌شون ديوونن، همه‌شون.
(لباس‌هاي زن را در مي‌آورد.)
بدو. بدو...
(چراغ‌ها را خاموش مي‌كند.)
زودباش، زودباش... بايد هرچه زودتر از اين‌جا بريم بيرون...
زن: (سرگرم)
تو اسمت پايلوله؟
مرد: (با صداي بلند)
اين‌جا هيچ‌كي نيست، مي‌شنوين؟ تو اين خونه هيچ‌كي نيست. لعنتي‌ها. مگه نمي‌بينين؟ مردم آزارها.
(آهسته)
بگو، بهشون بگو كه آدماي مردم آزاري هستن.
زن: (با صداي بلند)
مردم آزارا.
(مرد زن را به‌طرف تخت‌خواب مي‌كشاند. در را مي‌كوبند.)
صدا: آقاي پايلول...
مرد: (با صداي بلند)
اين‌جا هيچ‌كي نيست، هيچ‌كي.
(آهسته)
بهشون بگو، بهشون بگو كه هيچ‌كي هيچ‌جا نيست.
زن: (با صداي بلند)
ما اين‌جا نيستيم.
مرد: بهشون بگو ما هيچ‌جا نيستيم.
(زن خود را با مرد زير ملافه پنهان مي‌كند. مرد چراغ كنار تخت را خاموش مي‌كند.)
زن: ما هيچ‌جا نيستيم، پدرسوخته‌ها.
(تاريكي)
مرد: خيلي خوبه.
(خنده زير پتو)
مرد: ديدي؟ ديدي چه‌خوب از دست‌شون در رفتيم؟
زن: آي... اين چيه؟
مرد: هيچي.بطري شراب. تنها چيزي كه تونستم نجات بدم.

 

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 10:20 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/02/02

داستان خرس‌هاي پاندا (قسمت اول)

صبح


(اتاقي به‌هم ريخته، يك تخت‌خواب. مي‌توان دو بدن را زير لحاف تشخيص داد. مرد در جاي خود از اين دنده به آن دنده مي‌غلتد. هنوز كاملا بيدار نشده‌است. آشفته به‌نظر مي‌آيد. عطري غريب و ناشناس را حس مي‌كند. چشم‌هايش را باز مي‌كند ولي به‌آساني قادر به بازنگه‌داشتن آن‌ها نيست. پلك‌هايش را مي‌بندد و منتظر مي‌ايستد. صداي نفس‌هايي را مي‌شنود كه مال خودش نيست. چشم‌هايش را دوباره باز مي‌كند. دستش را دراز مي‌كند و پيكري را كه كنارش خوابيده لمس مي‌كند. دستپاچه مي‌شود. چشم‌هايش را مي‌بندد و سعي مي‌كند دوباره بخوابد، ولي موفق نمي‌شود. چشم‌هايش را دوباره باز مي‌كند. به‌آرامي ملافه را كنار مي‌كشد و پيكر ديگر را كشف مي‌كند. او يك زن است. زن به‌ آرامي بيدار مي‌شود، چشم‌هايش را باز مي‌كند. مدتي طولاني يكديگر را نگاه مي‌كنند و سپس به‌هم لبخند مي‌زنند.)

مرد: تو كي هستي؟
زن: من؟
(مكث)
مرد: ما همديگرو مي‌شناسيم؟
زن: نه لزوما.
مرد: اين‌جا خونه توئه؟
زن: نه، خونه توئه.
مرد: شوخي مي‌كني؟
(مكث)
زن: نه‌بابا، ما خونه توييم.
مرد: امكان نداره.
زن: به‌هرحال اين تو بودي كه كليد داشتي.
مرد: و ما اين‌جا چه غلطي مي‌كرديم؟
زن: نمي‌دونم.
مرد:  بين ما اتفاقي هم افتاد؟
زن: اطو داري؟
مرد: چي؟
زن: پرسيدم اطو داري؟
مرد: مي‌پرسه اطو داري؟ اين ديگه آخرشه. يا اين خُله يا من دارم خواب مي‌بينم.
(مرد سرش را زير ملافه پنهان مي‌كند.مكث)
مرد: خوابم يا بيدارم؟
زن: خوابي.
مرد: اَه...
(سعي مي‌كند سرش را كمي تكان بدهد.)
زن: چيه؟
مرد: سرم... هنوز زنده‌ام؟
زن: به‌نظر نمي‌رسه.
مرد: راست مي‌گي. بين ما اتفاقي هم افتاد؟
زن: تو هيچي يادت نيست؟
مرد: چرا، چرا...
(دستش را دراز مي‌كند و روي زمين چيزي را جست‌وجو مي‌كند.)
مرد: راستش رو بخواي فقط يادمه كه سيگارم رو همين دور و برا گذاشتم.
(پاكت سيگار را پيدا مي‌كند. آخرين سيگار را برمي‌دارد و روشن مي‌كند.)
مرد: يه پُك مي‌زني؟
زن: نه، بايد برم. ساعت چنده؟
مرد: اسمت چيه؟
زن: ساعت زنگ‌دارم كجاست؟
(دور و بر خود را نگاه مي‌كند.)
مرد: (ناخودآگاه دستش را دراز مي‌كند و روي زمين جست‌وجو مي‌كند.)
من كه ساعت زنگ‌دار ندارم.
زن: نگفتم ساعت زنگ‌دار تو. گفتم ساعت زنگ‌دار من. ساعت زنگ‌دار منه. گذاشته بودمش زنگ بزنه. كجاست؟
مرد: وايستا زنگ بزنه، پيداش مي‌كنيم.
زن: خيلي وقت پيش بايد مي‌زد.
مرد: ببينم تو جريانت چيه؟ يعني هرجا مي‌ري بخوابي با خودت يه ساعت زنگ‌دار مي‌بري؟
زن: بعله. حالا هم ساعت‌ زنگ‌دارم رو مي‌خوام.
مرد: (پس از كمي جست‌وجو)
ببين، به‌نظر من ساعت زنگ‌دار جناب‌عالي بايد طرف خودتون باشه.
زن: نيست!
مرد: خُب پس ديگه من نمي‌دونم.
(مكث)
زن: يه سيگار بده بهم.
مرد: آخريشه.
(سيگارش را به‌طرف او دراز مي‌كند.)
(مدتي در سكوت باهم سيگار مي‌كشند.)
زن: اطو داري؟
مرد: ببين، ناراحت نمي‌شي اگه يه سؤال احمقانه ازت بكنم؟
زن: بفرماييد...
مرد: ما كجا باهم آشنا شديم؟
زن: يعني تو واقعا هيچي يادت نيست؟
مرد: تنها چيزي كه يادمه اينه كه يه لحظه‌اي، يه ‌كسي، يه جايي، يه بطري«سنت اميليون1945» بازكرد و
بلافاصله بعدش... مخم تعطيل شد.
زن: خُب اين خودش بد نيست، اگه يادته يه «سنت اميليون1945» بود...
مرد: آره، هنوزم طعمش مونده رو سقّم.
زن: تو معمولا اين جوري هستي كه طعم شراب يادت مي‌آد، ولي يادت نمي‌آد با چه دختري خورديش؟
مرد: پس ما با هم شراب خورديم... و بعدش اتفاقي هم بين‌مون افتاد؟
زن: خيالت تخت باشه عزيزم، ما هيچ‌كاري نكرديم.
مرد: تو لباسم رو درآوردي؟
زن: خير،جناب‌عالي خودتون لخت بودين.
(مكث)
مرد: (با خجالت سرش را پايين مي‌اندازد.)
من چه‌طوري موفق شدم؟
زن: منظورت دلبري از منه؟ تو موفق نشدي، ساكسيفونت موفق شد.
مرد: راست مي‌گي؟
زن: آره تو خيلي خوب ساكسيفون مي‌زني.
مرد: واقعا اين‌طوري فكر مي‌كني؟
زن: خُب، آره.
مرد: ولي من كه ساكسيفونم همرام نبود.
زن: درسته، ولي يكي ديگه داشت، بهت قرض داد.
مرد: آهان.
زن: بعد سعي كردي يه‌كم «آراگون» به‌خوردم بدي.
مرد: آراگون؟ من؟ امكان نداره.
زن: به‌خدا... تو تقريبا نصف شعراي «آراگون» رو برام از بر خوندي.
مرد: مسخرم مي‌كني؟
زن: نه‌بابا، تو واسه من «آراگون» خوندي، منم خيلي خوشم اومد.
مرد: آخه لامصب من اصلا «آراگون» بلد نيستم.
زن: اشتباه مي‌كني. تو بيش‌تر از اوني كه فكر مي‌كني بلدي؛ و قشنگيش به‌اينه كه وقتي مست مي‌كني «آراگون» مي‌خوني.
مرد: واقعا؟
زن: اگه اين‌طور نبود كه من الان اين‌جا نبودم.
(مكث)
مرد: و اين اتفاق كجا افتاد؟
زن:  كدوم اتفاق؟
مرد: ساكسيفون و «آراگون» و... همه اين‌ها ديگه...
زن: پيش كي‌كي.
مرد: كي؟ كي؟ كي‌كي كيه ديگه؟
زن: چه مي‌دونم. لابد يكي از دوستاته.
مرد: يكي از دوستام؟
زن: يه شراب‌شناس حرفه‌اي.
مرد: آهان، دوست بزرگ من، شراب‌شناس حرفه‌اي...
زن: ...كه تازه رستورانش رو افتتاح كرده...
مرد: كي‌كي...
(تلاش مي‌كند چيزي را به‌ياد بياورد.)
كي‌كي، يه شراب‌‌شناس حرفه‌اي كه تازه رستورانش رو افتتاح كرده...
زن: پسر خيلي خوبيه.
مرد: خُب. پس تو مي‌گي يه رستوران ‌داره... اميدوارم كه هنوز آدرسش يادت باشه. نكنه تو پيش اون كار مي‌كني؟
زن: نه‌بابا، من فقط براي افتتاحيه اومده بودم.
مرد: افتتاحيه رستوران...
زن: اسمش آتموسه.
مرد: و من براي چي تشريف برده‌بودم اون‌جا؟
زن: اين‌رو ديگه نمي‌دونم.
مرد: ساعت چند بود؟
زن: وقتي تو اومدي؟ طرفاي 2 صبح.
مرد: عجب! و من از كجا اومده‌بودم؟
زن: ببين، من نمي‌تونم همه چيز رو بدونم.
مرد: عجب!
زن: عجب چي؟
مرد: هيچي. فقط دارم سعي مي‌كنم تكه‌هاي پازل‌ رو كنار هم بذارم. هرچي‌ام بيش‌تر توضيح مي‌دي قضيه گنگ‌تر مي‌شه.
زن: تو هنوز احتياج به استراحت داري.
مرد: خيلي شلوغ بود؟
زن: آره، يه سي چهل‌تايي خُل و ديوونه...
مرد: كيا بودن؟
زن: من كه نمي‌شناختم‌شون. منم دفعه اولم بود كه اون‌جا مي‌رفتم.
مرد: بعد از اين خُل بازيام، يه راست اومدم خونه تو، واست «آراگون» خوندم؟
زن: نخير، جناب‌عالي اول روي پيرهن من بالا آوردين، بعد «آراگون» خوندين.
مرد: شوخي مي‌كني... من از اين عادتا ندارم...
زن: خُب معلومه كه نه... شوخي كردم.
مرد: مرسي، خيلي ممنون، دست شما درد نكنه. خيلي باحاله كه آدم كله سحر رو با يه جوك بامزه شروع كنه.
زن: خُب حالا ديگه بايد برم. اطوت كجاس؟
مرد: نه. وايسا. بذار لااقل يه قهوه‌اي، چيزي با هم بخوريم... فقط واسه اين‌كه بيش‌تر باهم آشنا بشيم. باشه؟
زن: چه ‌فايده؟
مرد: خُب آخه بابا، ناسلامتي ما يه شب هم‌اتاق بوديم.
زن: چشماتو ببند.
مرد: چرا؟
زن: مي‌خوام برم حموم.
مرد: خُب برو.
زن: بهت مي‌گم ببند چشماتو.
مرد: آهان فهميدم، پس تو هم...؟
زن: بعله.
مرد: پس... يعني... بالاخره بين ما... اتفاقي...
زن: (آرام به گونه او مي‌زند.)
هيچم چنين معني‌اي نمي‌ده عزيزم. اصلا.
مرد: افتاده يا نيفتاده؟
زن: خيلي بامزه‌اي. افتادن يا نيفتادن، مسئله اين نيست.
مرد: ببين من حق دارم بدونم بين ما اتفاقي افتاده يا نه. تو توي رخت‌خواب مني. خُب من حق دارم بدونم...
زن: يالا ببند چشماتو.
مرد: چه بامزه، اتفاقا من از زن‌هاي خجالتي خيلي خوشم مي‌آد. شرم و حياي زن‌ها هميشه من‌رو به هيجان مي‌آره. خُب پس اين اتفاق افتاد، نه؟
زن: (با دست جلوي چشم‌هاي مرد را مي‌گيرد.)
همين ريختي بمون. باشه؟ ديگه نگاه نكن. تكون نخور، جيك هم نزن. باشه؟
(زن به حمام مي‌رود. مرد با چشم‌هاي بسته، بين قوطي‌هاي خاليِ آب‌جوي كنار تخت جست‌وجو مي‌كند.)
مرد: اين كي‌كي آخر شب يه بطر شراب بهمون داد كه ببريم، نه؟ يا اين‌كه من خيالاتي شدم؟ ولي يادمه وقتي رسيديم خونه يه بطري داشتيم كه هنوزم بايد پر باشه... يا شايد اشتباه مي‌كنم؟ اين بطري شراب كجاست؟
زن: (از داخل حمام)
توي آشپزخونه.
(مرد ملافه را دور خود مي‌پيچد و به آشپزخانه مي‌رود. صداي زمين خوردن. مرد از آشپزخانه خارج مي‌شود؛ در حالي كه يه بطر شراب به يك دست و يك ساعت زنگ‌دار به دست ديگر دارد. مرد پشت در حمام مي‌ايستد و جرعه‌اي شراب مي‌نوشد.)
مرد: اسمت چيه؟
زن: تربچه.
مرد: نه. بي‌شوخي.
زن: سولانژ.
مرد: ديشب يه اسم ديگه بهم گفتي.
زن: كريستين؟
مرد:  نه.
زن: ماتيلد.
مرد: اصلا.
(مكث)
زن: آني.
مرد: اذيت نكن.
زن: ويرژيني، ناتالي، ايوون، ژوزف.
مرد: گوش‌كن... آني ناتالي ايوون.
زن: بله؟
مرد:  تو مطمئني كه بايد بري؟
زن: بله.
(مكث. زن از لاي در حمام دستش را دراز مي‌كند.)
لطفا اطوت رو بده بهم.
مرد: چشم سولانژ... چشم ماتيلد... چشم
(مرد مي‌گردد و اطو را به زن مي‌دهد.)
گشنت نيس؟ يه عالمه غذا توي آشپزخونه داريم.
زن: نه گشنم نيس.
مرد: سه تا تخم‌مرغ، يه تيكه پنير... پنج‌تا بيسكوئيت... بابا ما خيلي كارمون درسته. مي‌تونيم يه‌ غذاي اعيوني بخوريم.
زن: من بايد برم...
مرد: يه ماست رژيمي...؟
(زن با يك دست لباس زيبا از حمام بيرون مي‌آيد. ظاهرش به‌كلي تغيير كرده‌است. لباس او شيك و ساده و ظريف است.)
زن: نه مرسي. من بايد برم.
(مرد او را با دهان باز نگاه مي‌كند.)
ساعت زنگ‌دارم! كجا بود؟
مرد: (مي‌خواهد جواب بدهد ولي گويي لال شده‌است.)
زن: (ساعتش را بازرسي مي‌كند.)
عجيبه. زنگ نزد. ولي من كه كوكش كرده‌بودم! دفعه اوله كه چنين اتفاقي مي‌افته.
مرد: (با لكنت)
تو... تو... تو اسمت سولانژ نيست؟
زن: اسم من هرچيه كه تو بخواي. باشه؟
مرد: نه. من نمي‌ذارم تو همين جوري بري.
زن: مجبورم. واقعا خيلي خيلي ديرم شده.
مرد: آخه شنبه تولدمه...
زن: خُب كه چي؟ تو كه از من انتظار نداري تا شنبه اين‌جا بمونم؟
مرد: يه‌كم صبر كن. بذار لباس بپوشم، مي‌رسونمت. كجا مي‌ري؟
زن: نه. ببين. اصلا تو بايد استراحت كني. خُب؟ تو به‌اندازه كافي نخوابيدي. بعدشم وقتي حالت جا اومد بايد بري پيش كي‌كي، دنبال ماشينت. خُب؟ صبح يادت رفته‌بود ماشينت رو كجا گذاشته‌بودي. فهميدي؟ اين كار رو بكن تا ببينيم چي مي‌شه. باشه قناري كوچولوي من؟ خداحافظ. برو بخواب.
مرد: نه. من قبول ندارم. اصلا. آخه من برات ساكسيفون زدم. واست «آراگون» خوندم. رو پيرهنت بالا آوردم... شماره تلفن مي‌خوام.
زن: (گونه‌اش را به سمت او مي‌گيرد.)  
بيا. يه بوسم كن، برو بخواب... باشه؟
مرد: نه. نباشه. تو توي رخت‌خواب من خوابيدي، لباسام رو در آوردي، من حتي اطوم رو بهت قرض دادم. من اسم واقعيت رو مي‌خوام.
زن: چه فايده؟
مرد: فايده... فايده... فايده‌اش اينه كه مي‌خوام بشناسمت لعنتي.
زن: من كه بهت گفتم، خودت برام يه اسم انتخاب كن.
(زن در را باز مي‌كند. مرد بر مي‌گردد روي تخت و خود را زير ملافه پنهان مي‌كند.)
مرد: (گيج)
اين عادلانه نيست. نه. اصلا. اصلا. من واست «آراگون» خوندم... من... آخه... اَه... دارم ديوونه مي‌شم. بايد يه جايي خودم رو قايم كنم... بايد يه مدتي غيبم بزنه. ولي عادلانه نيست. اصلا. من واست «آراگون» خوندم... لااقل مي‌توني يه كم بموني... عادلانه نيست. تو خيلي بي‌رحمي.
(زن به كنار او باز مي‌گردد.)
زن: واقعا فكر مي‌كني من بي‌رحمم؟
مرد:  آره. هزار بار آره.
زن: چند شب احتياج داري تا من رو بشناسي؟
مرد: (از زير ملافه)
يه شب ديگه.
زن: يه شب ديگه؟ باشه.
مرد: نه. دو شب.
زن: دو شب؟ خيلي خُب.
مرد: نه. يه هفته. هفت شب.
زن: هفت شب زياده. تو خيلي پرتوقعي.
مرد: هشت شب.
زن: هشت شب؟ اين كه خودش يه زندگيه.
مرد: نُه شب. تو رو خدا نُه شب.
زن: نُه شب؟ باشه، مال تو. اما بعدش هيچي از من نخواه.
مرد: چشم.
زن: قول مردونه؟
مرد: آره نُه شب، بعدش هم هيچي.
زن:  خيلي خُب. پس من نُه شب ديگه مي‌آم.
(ساعت زنگ‌دارش را روي تخت مي‌گذارد.)
پس قرار ما شد نُه شب. باشه؟ و تو براي من ساكسيفون مي‌زني.
مرد: (يك كليد به او مي‌دهد.)
بيا، اين رو بگير.
زن: واسه چي؟
مرد: دلم مي‌خواد بدونم كه تو هروقت بخواي مي‌توني وارد اين خونه بشي.
زن: تو چي؟ تو چطوري مي‌ري بيرون؟
مرد: من ديگه نمي‌رم بيرون. همين‌جا منتظرت مي‌مونم.
(زن خارج مي‌شود.)

نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی در 18:8 |  لینک ثابت   •