سه شنبه 1385/01/08
قدرت کلمات
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آن ها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه دیگر گفتند
که دیگر چاره ای نیست و شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه، اين حرفها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغههاي ديگر،مدام ميگفتند كه دست از تلاش بردارند؛ چون نميتوانند از گودال خارج شوند و خيلي زود خواهند مرد.
بالاخره يكي از دو قورباغه، تسليم گفتههاي ديگر قورباغهها شد و دست از تلاش برداشت و سرانجام در داخل گودال مرد.اما قورباغه ديگر با تمام توان براي بيرون آمدن از گودال تلاش ميكرد. هرچه بقيه قورباغهها فرياد ميزدند كه تلاش بيشتر فايدهاي ندارد او مصمتر ميشد، تا اينكه بالاخره از گودال خارج شد.وقتي بيرون آمد، بقيه قورباغهها متوجه شدند كه او حرفهاي آنها را نميشنيدهاست و معلوم شد كه قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر ميكرده كه ديگران او را تشويق ميكنند.
دوشنبه 1385/01/07
زیباترین قلب
مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا ميكرد كه زيباترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند.قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشدهبود. پس همه تصديق كردند كه قلب او بهراستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديدهاند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام ميتپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشتهشده و تكههايي جايگزين آنها شدهبود؛ اما آنها بهدرستي جاهاي خالي را پر نكردهبودند و گوشههايي دندانه دندانه در قلب او ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آنها را پر نكردهبود.مردم با نگاهي خيره به او مينگريستند و با خود فكر ميكردند اين پيرمرد چطور ادعا ميكند قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و با خنده گفت: تو حتما شوخي ميكني... قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.
پيرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم بهنظر ميرسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نميكنم. ميداني، هركدام از اين زخمها نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام؛ من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام.گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده كه به جاي آن تكه بخشيده شده قراردادهام. اما چون اين تكهها مثل هم نبودهاند، گوشههايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتهابخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام، اما آنها چيزي از خود به من ندادهاند. اينها همين شيارهايي عميق هستند.گرچه درد آورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با تكهاي كه من در انتظارش بودهام، پركنند... حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بيهيچ سخني در حالي كه اشك از گونههايش سرازير بود، بهسمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود،تكهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود اما از هميشه زيباتر بود. عشق، ازقلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.
یکشنبه 1385/01/06
فرشته يك كودك
كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از ميان بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفتهام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد.
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه ميخواهد برود يا نه.
كودك گفت: اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.
كودك ادامه داد: من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نميدانم؟
خداوند او را نوازش كرد و گفت: فرشته تو، زيباترين و شيرينترين واژههايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.
كودك با ناراحتي گفت: وقتي ميخواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟
خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشتهات دستهايت را كنار هم ميگذارد و به تو ياد ميدهد كه چگونه دعا كني.
كودك سرش را برگرداند و پرسيد: شنيدهام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميكنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟
خداوند پاسخ داد: فرشتهات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نميتوانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشتهات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده ميشد. كودك ميدانست كه بايد بهزودي سفرش را آغاز كند.
او بهآرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد: خدايا؛ اگر بايد همين حالا بروم، لطفا نام فرشتهام را به من بگوييد.
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد: نام فرشتهات اهميتي ندارد. تو ميتواني او را مادر صدا كني.

