جمعه 1384/12/26
مرد خوب و سرزمين دزدان
سرزميني بود كه همه مردمش دزد بودند. شبها هر كس شاكليد و چراغدستي دزدياش را برميداشت و ميرفت به دزدي خانه همسايهاش و در سپيده دم برميگشت به اين انتظار كه خانه خودش هم غارت شدهباشد؛ و چنين بود كه رابطه همه با هم خوب بود و كسي هم از قاعده نافرماني نميكرد. اين از آن ميدزديد و آن از ديگري و همينطور تا آخر و آخري هم از اولي... خريد و فروش در آن سرزمين كلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم كلاه ميگذاشتند. دولت، سازمان جنايتكاراني بود كه مردم را غارت ميكرد و مردم هم فكري نداشتند جز كلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود كه زندگي بي هيچ كم و كاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.
ناگهان در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شبها بهجاي برداشتن كيسه و چراغدستي و بيرون زدن از خانه، در خانه ميماند تا سيگار بكشد و رمان بخواند. دزدها ميآمدند و ميديدند چراغ روشن است و راهشان را ميگرفتند و ميرفتند.
زماني گذشت؛ بايد براي او روشن ميشد كه مختار است زندگياش را بكند و چيزي ندزدد اما اين دليل نميشود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. بهازاي هر شبي كه او در خانه ميماند، خانوادهاي در صبح فردا ناني بر سرسفره نداشت. مرد خوب در برابر اين دليل پاسخی نداشت. شبها از خانه بيرون ميزد و سحر به خانه برميگشت. اما به دزدي نميرفت. آدم درستي بود و كاريش نميشد كرد. ميرفت و روي پل ميايستاد و به گذر آب در زير آن مينگريست، سپس باز ميگشت و ميديد خانهاش غارت شدهاست.
يك هفته نگذشت كه مرد خوب در خانه خالياش نشستهبود؛ بيغذا و پشيزي پول. اما گناه از خودش بود رفتار او قواعد جامعه را بههم ريخته بود. ميگذاشت از او بدزدند و خود چيزي نميدزديد. در اين صورت هميشه كسي بود كه سپيده سحر به خانه ميآمد و خانهاش را دست نخورده مييافت. خانهاي كه مرد خوب بايد غارتش ميكرد.
چنين شد كه آناني كه غارت نشدهبودند پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني كه براي دزدي به خانه مرد خوب ميآمدند، چيزي نمييافتند و فقيرتر ميشدند. در اين زمان ثروتمندها نيز عادت كردند كه شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا كنند و اين كار جامعه را بيبند و بستتر كرد؛زيرا خيليها غنيتر و خيليها فقيرتر شدند.حالا براي غنيها روشن شدهبود كه اگر شبها به روي پل بروند فقير خواهندشد. بنابراين فكري به سرشان زد: بگذار به فقيرها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قراردادها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد و البته دزد كه هميشه دزد خواهدماند ميكوشد تا كلاهبرداري كند اما مثل پيش غنيها غنيتر و فقيرها، فقيرتر شدند. بعضي از غنيها آنقدر غني شدند كه ديگر نياز نداشتند دزدي كنند يا بخواهند كسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين كه دست از دزدي بر ميداشتند فقيران از آنان ميدزديدندتا فقيرشان كنند. بهناچار شروع كردند به پول دادن به فقيرترها تا از ثروتشان در برابر فقيرها نگهباني كنند. ليك پليس بوجود آمد و زندان را ساختند.
وچنين بود كه چندسالي پس از ظهور مرد خوب ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود بلكه تنها از فقير و غني سخن گفته ميشد درحاليكه همهشان هنوز دزد بودند.
مرد خوب نمونه منحصر به فردي بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.
پنجشنبه 1384/12/25
وقتي كرگدنها عاشق شوند
كرگدن گفت: نه امكان ندارد كرگدنها نميتوانن با كسي دوست بشوند.
دمجنبانك گفت: اما پشت تو ميخارد. لاي چينهاي پوستت پر از حشرههاي ريز است. يكي بايد پشت تو را بخاراند. يكيبايد حشرههاي پشت تو را بردارد.
كرگدن گفت: اما من نميتوانم با كسي دوست بشوم. پوست من خيلي كلفت است. همه به من ميگويند پوست كلفت.
دمجنبانك گفت: اما دوست عزيز دوست داشتن به قلب مربوط ميشود نه به پوست.
كرگدن گفت: ولي من كه قلب ندارم. من فقط پوست دارم.
دمجنبانك گفت: اين كه امكان ندارد. همه قلب دارند.
كرگدن گفت: كو؟ كجاست؟ من كه قلب خودم را نميبينم.
دمجنبانك گفت: خوب چون از قلبت استفاده نميكني قلبت را نميبيني. ولي منمطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري.
كرگدن گفت: نه من قلب نازك ندارم. من حتما يك قلب كلفت دارم.
دمجنبانك گفت: نه تو حتما يك قلب نازك داري چون بجاي اين كه دمجنبانك را بترساني بجاي اين كه لگدش كني بجاي اين كه دهن گشاد و گندهات را باز كني و آن را بخوري داري با او حرف ميزني.
كرگدن گفت: خوب اين يعني چه؟
دمجنبانك گفت: وقتي يك كرگدن پوست كلفت يك قلب نازك دارد يعني چه؟ يعني اين كه ميتواند دوست داشته باشد. ميتواند عاشق بشود.
كرگدن گفت: اين ها كه ميگويي يعني چه؟
دمجنبانك گفت: يعني... بگذار روي پوست كلفت و قشنگت بنشينم. بگذار...
كرگدن چيزي نگفت. يعني داشت دنبال يك جمله مناسب ميگشت. فكر كرد بهتر است همان اولين جملهاش را تكرار كند. اما دمجنبانك پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را ميخاراند. داشت حشرههاي ريز لاي چينهاي پوستش را برميداشت. كرگدن احساس كرد چقدر خوشش ميآيد. اما نميدانست از چي خوشش ميآيد.
كرگدن گفت: اسم اين دوست داشتن است؟ اسم اين كه من دلم ميخواهد تو روي پشت من بماني و مزاحمهاي كوچولوي پشتم را بخوري؟
دمجنبانك گفت: نه. اسم اين نياز است. من دارم به تو كمك ميكنم و تو از اين كه نيازت بر طرف ميشود احساس خوبي داري. يعني احساس رضايت ميكني. اما دوست داشتن از اين مهمتر است.
كرگدن نفهميد كه دمجنبانك چه ميگويد. روزها گذشت... روزها، هفتهها و ماهها و دمجنبانك هر روز ميآمد و پشت كرگدن مينشست. هر روز پشتش را ميخاراند و هر روز حشرههاي كوچك مزاحم را از لاي پوست كلفتش برميداشت و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت.
يك روز كرگدن به دمجنبانك گفت: به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه دمجنبانكي پشتش را ميخاراند و حشرههاي مزاحمش را ميخورد احساس خوبي دارد، براي يك كرگدن كافي است؟
دمجنبانك گفت: نه. كافي نيست.
كرگدن به دمجنبانك گفت: درست است كافي نيست. چون من حس ميكنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم.
دم جنبانك چرخي زد و پرواز كرد... چرخي زد و آواز خواند... جلوي چشمان كرگدن. كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد. اما سير نشد. كرگدن ميخواست همينطور تماشا كند. كرگدن با خودش فكر كرد. اين صحنه قشنگترين صحنه دنياس و اين دمجنبانك قشنگترين دمجنبانك دنيا و او خوشبختترين كرگدن روي زمين. وقتي كه كرگدن به اينجا رسيد احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.
كرگدن ترسيد و گفت: دمجنبانك، دمجنبانك عزيزم، من قلبم را ديدم. همان قلب نازكم را كه ميگفتي.اما قلبم از چشمم افتاد. حالا چكار كنم؟
دمجنبانك برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد. آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز.تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري.
كرگدن گفت: راستي اين كه كرگدني دوست دارد دمجنبانكي را تماشا كند و وقتي تماشايش ميكند قلبش از چشمش ميافتد يعني چه؟
دمجنبانك چرخي زد و گفت: يعني اين كه كرگدنها هم عاشق ميشوند.
كرگدن گفت: عاشق يعني چه؟
دمجنبانك گفت: يعني كسي كه قلبش از چشمهايش ميچكد.
كرگدن باز هم منظور دمجنبانك را نفهميد اما دوست داشت دمجنبانك باز حرف بزند باز پرواز كند و او باز قلبش از چشمهايش بيفتد. كرگدن فكر كرد اگر قلبش همينطور از چشمهايش بريزد يك روز حتما قلبش تمام ميشود. آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من كه اصلا قلب نداشتم. حالا كه ی به من قلب داد چه عيبي دارد بگذار تمام قلبم را براي او بريزم.
چهارشنبه 1384/12/24
خرس و جیرجیرک
خرس گفت: الآن وقت خوابه زمستونیه. وقتی شش ماه دیگه بیدار شدم در این باره صحبت می کنیم.
خرس وقتی بیدار شد جیرجیرک را ندید. خرس نمی دانست جیرجیرک ها فقط سه روز عمر می کنند.
سه شنبه 1384/12/23
عشق و دیوانگی
در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند. آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم. مثلا قایم باشک. همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد: من چشم می گذارم. من چشم می گذارم. و از آنجا که هیچکس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن: ...یک ...دو ...سه... همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد. خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت در میان ابرها مخفی گشت. هوس به مرکز زمین رفت. دروغ گفت: زیر سنگی پنهان می شوم. اما به ته دریا رفت. طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد... و دیوانگی مشغول شمردن بود: ...هفتاد و نه ...هشتاد ...هشتاد و یک... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید: ...نود و پنج ...نود و شش ...نود و هفت... هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین بوته های گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی اش آمده بود در
جایی پنهان شود. یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته های گل رز است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته های گل رز فروکرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت: من چه کردم. من چه کردم. چگونه می توانم تو را درمان کنم. عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو.
و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.
شنبه 1384/12/20
و خداوند عشق را آفرید
در روز اول
در روز دوم
در روز سوم
در روز چهارم
در روز پنجم
در روز ششم
در روز هفتم
...

