رويای راهست اين
و رویای راه من این است
پنجشنبه 1390/10/29
خدا پشت پنجره ایستاده
... جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلندکرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد ..
مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگجانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: "اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست.
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولیمادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم"سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" وزیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری وجانی تو درست کردن شام کمک کرد .
چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالیرو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز روبهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلممیدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی بهخاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره .
گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون روبه رختون میکشه (دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و... )هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده.همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون دارهو شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر اینکارا شما رو در خدمت بگیره!بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشهبلکه فراموش هم میکنه.
**خدا پشت پنجره ایستاده**
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی
در 20:49 | لینک ثابت
•
چهارشنبه 1390/10/28
در سقوط هم می توان سهمگین،باشکوه،با صلابت و زیبا بود این را آبشار به من آموخت.
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی
در 7:22 | لینک ثابت
•
یکشنبه 1390/09/13
می خوام جیغ بزنم... گریه کنم... زمین و زمان و فحش بدم... و تو رو... آره تو رو بزنم. بزنمت چون دوستت دارم، چون عاشقتم. چون خسته شدم از بخشیدنت... چون مال منی و نمی خوام انکار بشم یا نادیده گرفته بشم... چون هستم و هستی و هستیم...
ببین چقدر ناراحتم... بیا،بیــــا و بغلم کن. بزار توی آغوشت گریه کنم. نوازشم کن و بهم بگو که این رو هم پشت سر می زاریم... که تو هم دوستم داری و من و فقط و فقط من رو می خوای... بگو که من کافیم برات... و بگو که من برات مهمم... مهمترین...
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی
در 11:24 | لینک ثابت
•
پنجشنبه 1390/09/10
یکی پیدا نمیشه واسه پسر من یک سایت طراحی کنه؟؟؟
نوشته شده توسط مهدیس تفضلی هرندی
در 9:13 | لینک ثابت
•
